تبلیغات


__
بازنده این زندگی .....
6 آبان 86 - 14:35

آنچه را که دارم نمی خواهم ببازم

اما آنجا  هم که هستم نمی خواهم بمانم

آنانی را که دوست  دارم نمی خوام ترک کنم

اما کسانی را هم که می شناسم نمیخوام ببینم ...

آنجا که زندگی می کنم نمی خواهم بمیرم

اما آنجا که میمیرم نمی خواهم بروم

می خواهم جایی نمانم که هیچگاه نبوده ام ... !!!

چه کسی  فریاد کمک من را خواهد شنید ؟

و چه کسی کمک خواهد کرد

تا اینبار چینی تنهایی من بشکند ....

بار الها  کمک کن تا بپذیرم آنچه هستم

و آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

بارالها کمک کن تا سرنوشت خود را درک کنم

و چه سخت است خدایا تنها بودن مثل خودت

 

 

Cry.jpg

 

 

  • ارسال نظر (3)
بنویس ..
5 مهر 86 - 22:57

گاهی وقتها موقع نوشتن ، یه نقطه می تونه بیانگر هزاران حرف ناگفته باشه

حرفهایی که تو دل داری ولی نمی تونی به زبان مکتوب بیان کنی

وقتی بغض راه گلوتو می بنده

وقتی اشکها توی چشمات حلقه می زنه و تو می خوای یه جوری پنهان کنی

تنها راه چاره منتظر موند تا شب از راه برسه

تا وقتیکه همه خوابن

اون وقتی که تنهای تنهایی

تنهای تنها

خودت و وجدانت .

می دونم که می دونی

چه حس لطیفیه وقتی که آدم بعد از خدا درد دلشو واسه ی خودش بگه

واسه ی دل خودش

وقتی حس می کنی که به غیر از خودت و خدا هیچ کس حرفهاتو نمی شنوه

چه لذتی داره حس پرواز توی آسمونی که فقط می دونی مال خودته

و هر کسی رو که دلت می خواد می تونی توی اون پرواز دعوت کنی ....

بهاری باشید ... عاطفه

حس خوشبختی برای من زیادی است
16 شهریور 86 - 12:58

تو را همیشه به خاطر دیگران متهم می کنند

و دیگران را به خاطر تو

اینک برای توچه فرقی می کند که در جدال شیشه و سنگ ، شیشه بمانی یا سنگ شوی...

 

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی

اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغی بیار

و یک دریچه که از آن

شاید بتوانم به ازدحام کوچه خوشبختی بنگرم

که برای زندگی من همین نگریستن به خوشبختی کافیست

که شاید همین توقع نگریستن هم برای من زیادی است .

از دست دادن ...
14 شهریور 86 - 20:28

از دست دادن هم می تونه زیبا باشه

درست مثل پائیز

دلم برای فصل ها می سوزه

چرا که با اومدن بهار دل می بندن

با اومدن پائیز از دستش می دن

و این تکرار میشه 

یک تکرار شدن عذاب دهنده

چرا که لطافت بهار رو ابرای وحشی پائیزی می گیرن

یادم اومد چرا پائیز و  زمستون رو دوست دارم

چون یک سرودی خاصی دارن مثل زندگی خودم

هیچ وقت گرما و لطلفت بهار رو ندیدین که با از دست دادنش غصه بخورن

بخاطر همین زیبا هستن

یادم اومد که چرا طوفان رو دست دارم

چون دریا آرامش رو ندیده که با از دست دادنش اندوهگین بشه

مثل زندگی من

یادم اومد که چرا تنهایی رو دوست دارم

چون نخواستم حس دوست داشتن رو بچشم که با از دست دادنش غصه بخورم

به همین راحتی ....

احساس پاک
26 فروردین 86 - 07:44

من چه ساده ام ! و از صداقت سرشار ... !

اما ...

دنیا پر از ریا و دروغ ! و مرا نیز اینگونه می خواهد ...

امروز بر سادگی خود گریستم ... و یا نه ... خندیدم !

وقتی دیدم چه راحت به اتهام ساده دلی ، دل دیگری را رنجاندم ...

آیا گناه از من بود که بی ریا بودم ؟ ... یا نه ... !

یا گناه از نگاه دیگران است که مرا ریاکار می خواهند ...

چگونه تاب آورم این نگاههای سنگین را ...

می گریزم و خود را تنها می یابم . در تنهائی غرق سکوت می شوم ... سکوتی سنگین که راه فریاد را بر من می بندد و چه زجر آور است فریادی که در درون سینه ام حبس شده است ...

در این لحظه دست مهربانی را بر شانه های نحیفم که از ترس می لرزند احساس می کنم ...

سرم را بلند می کنم تا او را ببینم ... اما ... کسی را نمی یابم !

...
به جستجویش می روم ...

نه کسی نیست ! ... اما ... عطر حضورش هنوز مرا معطر کرده ...

در جایی از درونم زمزمه ای می شنوم
...

"
تو باید مرا در درونت بجویی ... "

و من او را چه زیبا می یابم ... در جایی پنهان در قلبم ...

احساسش می کنم و مرا آرامشی ژرف فرا می گیرد .

نیرو می گیرم ... و از این نیرو بر می خیزم ... از او مدد می خواهم تا به همگان ثابت کنم هنوز راستی و درستی ارزشمند است . هنوز دلهائی پاک هستند که برای صداقت و ساده دلی می تپند ...

 

find true love

7 فروردین 86 - 08:47

دلم می خواد یک داد بزنم


صدام تا اون بالاها بره


تا شاید خدا بشنوه


آخه یک آدم این همه تنها


توی این دنیا


دلم میخواد اینقدر داد بزنم


تا از اون بالا بیاد پایین


بشینه به حرفهام گوش بده


ببینه که سیاهی چه رنگیه


شاید دلش سوخت


ولی ....


افسوس ..........


درد بی درمونمو با کی قسمت بکنم          


با غم دوری او


کاشکی عادت بکنم


خاموش غمگین چون شام یلدا بی ستاره


بین من و او تنها راه شوره زاره

حرام است
17 بهمن 85 - 21:23

در زیر باران بیاد تو قدم زدم


تا شاید دل بی قرار و تنهایم آرام گیرد


قدم زدم تا شاید باران تنهاییم را بشوید و با خود ببرد


قدم زدم تا تنهایی من رو ببینی و دلت به رحم بیاد و خنده هایت را با من تقسیم کنی


تنهای تنها بودم


تو نمی دونی تنهایی چیه


چشمانم مثل آسمان می بارید اما آرام تر


لبهایم از ترنم باران خیس بود و از تو می خواندم


از تو مهربانترین اسم


از تو زیباترین قصه


پاهایم نای رفتن نداشت و پای ماندن هم نبود


باید می رفتم تاجایی که نمی دانستم کجاست


فقط می دانستم باید بروم هر چه بیشتر و بیشتر


از تو دورتر می شوم و این برای دل من بهتر است .


نفهمیدی چه کردی


تنهایی من رو ندیدی و خندیدی و رفتی


لحظه ای که دلم شکست نتوانستم بیاستم و رفتم


بعد از رفتنم خواهی فهمید که دل من بود که خنده روی لبانت می نشاند


آرامش رو برات میاورد ولی دیگه دلی وجود نخواهد داشت که لبهایت را بخندونه


رفتم یک جای دور


جایی که برای زیستن من دلم را نشکنن


و این است که می گویم


دل بستن حرام است .

27 دی 85 - 01:06

با کاردی در پهلویش فریاد زنان به سمت ما میدوید

چشمهام گرد شده بود.

نعره ای زد و خشمگین تر از قبل به سمت من دوید.

خونی که ازش می ریخت تمام سطح آسفالت رو پوشونده بود

صدای پاهاش نزدیک تر شد

همه فریاد زدند فرار کن الان خیلی عصبانیه.

من به چشمهاش خیره شده بودم .

داشت یه جورایی گریه میکرد.

دلم براش میسوخت.

صدای بلند تیر به خودم آورد!

حیوان بیچاره بعد یک ساعت فرار از دست قصاب بالاخره توسط تیر ماموران کشته شد.

مردم از هم میپرسیدند حالا میشه گوشتش رو خورد؟

سید از اون طرف داد زد سرش رو ببر تا حروم نشده!

اما هیچ کس به اشکهای حیوان توجه نمیکرد.

به من نگاه میکرد. حتی موقعی که سرش رو میبریدن و خون تمام سطح خیابان روگرفته بود.

به من نگاه میکرد.

حلال شده بود...

این است رسمه زمونه ما

شاگرد خوب زندگی !!!
28 آبان 85 - 00:53
مطلب تلخیه میدونم.
اما متاسفانه حقیقت زمانه ماست )
تبریک میگویم
من هم شدم مث خودت. ببین حالا راضی شدی؟
من دیروز برای اولین بار یک دل شکستم.
با دروغ و نیرنگ ترکش کردم و در دلم به اشکای او خندیدم.
التماسهایش را نا دیده گرفتم و برای تبرئه شدنم از اتهام های بی وفایی
جبر زمان و بازی سرنوشت را بهانه کردم و قسم خوردم
که نمیخواستم ولی نشد که باهم بمانیم.
ببین چقدر خوب درسم را پس دادم.
هر چه باشد یک سال شاگرد کلاس خودت بودم.
حالا دیگر خیانت جزئی از وجودم شده.
دیگر بی وفایی را خیلی خوب یاد گرفتم.
راستی ما چه معلمهای خوبی برای یکدیگر هستیم.
تو خیانت را به من اموختی و من به او...
دیروز که به جرم صداقت و سادگی ترکش کردم
یک لحظه از خودم و حتی تو متنفر شدم.
ولی خوب چه اهمیتی دارد.
جرم منم همین بود دیگر!
حتما یادت هست.
یک سال پیش بود.خیلی دور نیست. نه؟
مگر من در زیر پاهای غرور تو خورد نشدم؟
بگذار او هم بشکند.بگذار او هم مث من ویران شود.
راستی وقتی که من برنده باشم
چه اهمیتی دارد که او بازنده این بازی باشد؟
و راستی من چه بی اعتنا در کنار دیگری
سوختن و نابودی اش را به تماشا نشستم.
اصلا شاید او هم بی وفایی را از من بیاموزد.
درست همان طور که من از تو آموختم.
به همه دنیا و بیش از همه به تو تبریک میگویم عزیزم!
یک خائن دیگر به جمع خائنان دنیا اضافه شد.
شاگردت درسش را خوب پس داد.
غریبانه
29 مهر 85 - 17:24

نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا. شاید خطا كردم. و تو بی انكه فكر غربت چشمان من باشی. نمی دانم كجا تاكی برای چه ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه بارید . و بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت . و بعد از رفتنت رسم نوازش در غم خاكستری گم شد. وگنجشكی كه هر روز از كنار پنچره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد. و بعد از رفتن تو اسمان چشم هایم خیس باران بود.و بعد از رفتنت انگار كسی حس كرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت كسی حس كرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد.و بعد از رفتنت دریاچه بضی كرد كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد ومن با انكه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد هنوز اشفته چشمان زیبای توام برگرد ! ببین كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد. وبعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید كسی از پشت قاب پنجره ارام وزیبا گفت: تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب ان خطا كردم. ومن در حالتی مابین ا شك وحسرت وتردید كنار انتظاری كه بدون پاسخ وسردست ومن در اوج پاییزی ترین ویرانی یك دل میان غصهای از جنس بغض كوچك یك ابر نمی دانم چرا؟شایدومن  به رسم و عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ ارزوهایت دعا كردم

__