تبلیغات


__
به آینده ایمیل بزنید!
14 اسفند 86 - 14:05

سایت تازه تأسیس futureme این امکان را به شما می دهد که برای خودتان یا هر شخص دیگری در آینده ایمیل بفرستید! این نوع نامه ها می توانند از فردا تا سی سال دیگر تنظیم شوند.
به گفته ی مدیر این سایت - پل سافو - در تعداد قابل توجهی از پیام ها یک یا دو نکته ی اصلی به چشم می خورد: به شخص مورد نظر در آینده گفته شده که شخص فرستنده در گذشته چه کارهایی را انجام می داده و از شخص گیرنده در آینده پرسیده می شود که آیا آرزوهایی را که شخص فرستنده در زمان تنظیم نامه مدنظر داشته، برآورده کرده است یا نه.

همین الان دست بکار شوید و پیغامی به آینده ی خود بدهید!!!

  • ارسال نظر (1)
لطیفه های ادبی
6 دی 86 - 08:55

1 - شخصی در مراسم ختم پدرش در حالی که از شرکت کنندگان در مراسم ختم تشکر می کرد ، گفت : دوستان خوبم نمی دانم چطور از شما تشکر کنم . انشاءالله در فوت پدرتان جبران خواهم کرد .

2 - پروفسور کم حافظه وارد خانه شد و کفش های خود را گذاشت داخل یخچال ، کتش را به لوستر آویزان کرد و لیوان را آب کرد که بخورد اما آب را از پنجره بیرون ریخت . شخصی که در بیرون در حال عبور بود ، آب بر سر و صوتش ریخت و گفت : ای عمو مگر مرض داری آب را می ریزی بیرون ؟

پروفسور گفت : خیلی می بخشید من نمی دانستم که شما در لیوان هستید !

3 - شخصی هفت تیری پیدا کرد و آن را به نزد ملا برده و از او پرسید :

ملا جان بگو این چیست ؟

ملا نگاهی به هفت تیر انداخت و گفت :

این چپق فرنگی است .

مرد خوشحال شد و آن را به دهان برد و خواست بکشد که ناگهان تیری در رفت ودودی بلند شد و مرد بیچاره نقش بر زمین گشت .

ملا نگاهی به جسد بی جان مرد انداخت و گفت : (( عجب توتون خوبی توی چپق بود تا یک پک کشید افتاد!))

4 - جوانی دارای زنی بد اخلاق بود و ناچار هر روز او را کتک می زد . زن شکایت شوهر را پیش پدر برد . پدر نیز او را کتک بیشتری زد و روانه ی خانه ی شوهر نموده و گفت : حالا برو به داماد بگو که اگر تو دختر مرا کتک زدی ، من هم تلافی نموده ودر عوض زن تو را کتک زدم !

5 - اولی : هفته ی پیش یک شاخه ی درخت به چشم زن من خورد و سه هزار تومان خرج روی دستم گذاشت .

دومی : برو خدا راشکر کن . هفته ی پیش یک دستبند طلا به چشم زن من خورد و هفتاد هزار تومان خرج روی دستم گذاشت !

6- یکی از افسران خارجی به ناپئون گفت : ما برای کسب شرف و فرانسوی ها برای پول جنگ میکنند .

ناپلئون گفت : بله ؛ انسان همیشه طالب چیزی است که ندارد !

7 - یکی از دانشمندان گوش بزرگ و درازی داشت ، شخصی از راه استهزاء و مسخره به او گفت : گوش های شما برای یک انسان دراز است .

دانشمند گفت : بله ؛ گوش های شما هم برای یک جثه ی یک الاغ کوتاه است .

8 - صاحب منصبی از جنگ بر گشته بود ، از او پرسیدند : در این جنگ شما چه کردید ؟

گفت : هر دو پای یک نفر دشمن را از قوزک بریدم .

گفتند : چرا سرش را نبریدی ؟

گفت : سرش را کس دیگری بریده بود !

9 - شبی ملانصرالدین خواب دید که کسی 9 دینار به او می دهد ، اما او اصرار می کند که 10 دینار بدهد که عدد تمام باشد . در این وقت ، از خواب بیدار شد و چیزی در دستش ندید . پشیمان شد و چشم هایش را بست و گفت : (( باشد ، همان 9 دینار را بده ، قبول دارم . ))

10 - کسی از خط برناردشاو ایراد گرفت که خط شما هم مثل خط موریس نقّاد معروف تئاتر ناخواناست . شاو گفت : بله فقط یک اختلاف در میان است و آن اینکه آنچه موریس می نویسد حتی پس از چاپ هم قابل خواندن نیست ولی مال من پس از چاپ خواندنی است .

11 - روانشناسی درباره ی نقص عقل می گفت : انسان غالباً سعی می کند از ناحیه ای که نقص دارد پیشرفت کند و به جبران آن بپردازد مثلاً کسی که چشمش خوب نمی بیند می کوشد نقاش شود . کسی که فقیر است می کوشد میلیونر شود . . . در اینجا کسی حرف او را قطع کرد و پرسید در این صورت آیا شخص ناقص العقل نمی کوشد روانشناس شود !

12 - جوانی پیش پدر خود رفت و گفت : پدر یادت هست که می گفتی اولین دفعه ای که ماشین پدرت را سوار شدی ، تصادف کردی وماشین خرد شد .

گفت : بله ، به یاد دارم .

گفت : باز هم به یاد داری که همیشه به من می گفتی ، تاریخ تکرار می شود ؟

گفت : آن را هم به یاد دارم . مقصودت چیست ؟

گفت : امروز باز هم تاریخ تکرار شد .

13 - یک منتقد ادبی از نویسنده ای پرسید : شما از اصطلاح خلأ دردناک زیاد استفاده می کنید . مگه ممکنه چیزی هم خالی باشه هم دردناک ؟ نویسنده گفت : عجیبه ! مگه شما تا حالا سردرد نگفرته اید ؟!!

14 - همسر ساشاگیتری هنرمند شوخ و بذله گوی فرانسوی می گوید : در اولین ماه های آشنایی با ساشا یک روز خیلی جدی به او گفتم : عزیزم ! من تو را خیلی دوست دارم . تو چطور ؟

او جواب داد : من هم مثل تو خودم را خیلی دوست دارم !

15 - مشتری : این چه وضع اداره کردن یک رستورانه ، غذای من پر از مگسه .

پیشخدمت با خونسردی : مگس که چیزی نیست مگر شما از عنکبوت کمترید ، خوب مگس ها شو بگیرید !

16 - روزی مردی سیلی محکمی به گوش یکی از همسایگانش زد . مرد از او پرسید : جدی زدی یا شوخی ؟ مرد همسایه با عصبانیت جواب داد : جدی ، جدی !

همسایه نفس راحتی کشید و گفت : خدا رو شکر که جدی بود وگرنه من با کسی شوخی نداشتم .

17 - مردی از دهی می گذشت . پیرمردی را دید که گوشه ای نشسته و گریه می کند !

از او پرسید : چرا گریه می کنی ؟

پیرمرد گفت : برای اینکه پدرم مرا کتک زده است !

مرد با تعجب گفت : مگر تو با این سن و سال پدر هم داری ؟!

پیرمرد گفت : بله

مرد گفت : چرا پدرت تو را زده است ؟

پیرمرد گفت : چون به پدربزرگم زبان درازی کرده بودم !!

18 - مرد خسیسی که سی سال قبل از یک فروشگاه کفشی خریده بود ، دوباره وارد همان مغازه شد و گفت : ما باز آمدیم !!

19 - واعظی درباره ی تعداد زوجات سخن می گفت : هرکس یک زن بگیرد ، روز قیامت یک لامپ برایش روشن خواهد شد و هرکس دو زن بگیرد دو لامپ و هرکس سه زن بگیرد ، سه لامپ و همین طور بالا می رفت که ناگهان چشمش به زن خود که در میان جمعیت نشسته بود افتاده و بلافاصله گفت : البته ، هرگز نشه فراموش ، لامپ اضافی خاموش !

20 - حسودی شب در خواب دید که با حاتم طائی رو برو شده است و از او طلب کمکی کرد . حاتم گفت هرچه از من بخواهی به تو خواهم داد به شرط آنکه دو برابر آن را به همسایه ات بدهم ، حال هرچه می خواهی بگو . حسود کمی فکر کرد و گفت حالا که هرچه به من می دهی و دو برابرش را نصیب همسایه ام می کنی از تو می خواهم که یک چشم مرا کور کنی !

21 - انیشتین روزی به چارلی چاپلین نابغه ی سینمایی گفت : آنچه که باعث شهرت عظیم تو شده است و در همه جای دنیا تو را می شناسند این است که با حرکات تو همه زبان تو را می فهمند .

چارلی در جواب گفت : برعکس من ، آنچه که باعث شهرت فراوان تو شده این است که اغلب مردم حرف های تو را نمی فهمند !

22 - روزی مظفردین شاه وارد مجلسی می شد ، جلوی در ورودی دو نفر مأمور ایستاده بودند ، شاه روی به یکی از آن ها کرده و پرسید : اسم تو چیست ؟

مأمور گفت : قربانعلی .

پرسید : این چیه که در دست داری ؟

گفت : اسلحه است .

شاه گفت : باید از آن به خوبی مواظبت کنی ، این تفنگ مثل مادر توست .

بعد شاه از دیگری پرسید : نام این چیه ؟

مأمور دوم گفت : قربان این مارد قربانعلی است .

23 - سر کلاس درس جغرافیا معلم رو به یکی از بچه ها کرد و گفت : احمد بگو ببینم که نصف النهار یعنی چه ؟

احمد گفت : آقا اجازه نصف النهار یعنی شام !

معلم گفت : احمد ! یعنی چه ؟

احمد گفت : آقا اجازه ، مادرم نصف نهار را برای شام نگه می داره تا بخوریم !!

24 - بر سر سفره ای ناگهان صاحبخانه دید که در یک بشقاب مگسی افتاده است .

آشپز را صدا کرد و در اوج عصبانیت گفت : مگر ندیدی مگس توی آش افتاده است ؟

آشپز با کمال سادگی و وقار گفت : ای آقا ! مگر یک مگس چقدر می تواند آش بخورد .

25 - در هیاهوی فرضیه ی نسبیت - روزی در شهر نیویورک مسافری از راننده ی اتوبوس می پرسد : آیا میدان واشنگتن تا اینجا دور است یا نزدیک ؟

راننده جواب می دهد : طبق اظهارات انیشتین کلمه ی دور مفهوم نسبی دارد . بستگی به این دارد که شما عجله داشته باشید یا خیر !!

26 - هانری چهارم ، روزی از دهقانی پرسید : چرا موهای سرت سفید شده و موهای ریشت سیاه مانده است ؟

گفت : قربان . به سبب آنکه موهای سرم هیجده سال از موهای ریشم مسن تر هستند !

27 - پیرزنی مشغول نماز خواندن بود . چند نفر نشسته بودند و از او تعریف می کردند .

یکی گفت : این زن ، خدا عمرش بدهد ، خیلی با ایمان است . در موقع نماز ، تمام حواسش به جانب خداست . آنقدر مومن است که اگر سر نماز صد نفر هم حرف بزنند ، انگار نه انگار .

پیره زن نمازش را قطع کرد و گفت : بله ! روزه هم هستم ، مشهد و کربلا و نجف هم رفته ام !

28 - شخصی می خواست ماست بخورد ، عادت داشت که برای هر کاری استخاره کند . استخاره کرد که ماست بخورد ، بد آمد . امّا او می خواست هر طور که شده ماست بخورد . استخاره کرد که ماست را با نان بخورد ، بد آمد . استخاره کرد که اوّل نان و بعد ماست را بخورد ، بد آمد . استخاره کرد که نان را در ماست تلیت کند ، بد آمد . استخاره کرد که ماست را به هوا بپاشد و سپس آن را بخورد ، خوب آمد . ماست را به هوا پاشاند و دهنش را زیر آن گرفت و توانست ماست بخورد امّا قبلش ریش و سبیلش ماستی شده بود !

29 - مشتری : برای من آبگوشت بیاورید .

مستخدم : با کمال میل !

مشتری : نخیر آقا ، با ترشی !

30 - خانم با عصبانیت به شوهرش گفت :

تو دیگه شورش را در می آوری چون دائم می گویی (( خانه ی من )) ، (( تلویزیون من )) ، (( پسر من )) !

شوهر گفت : حق با توست دیگر نمی گویم ! ولی حالا ممکن است بگویی (( شلوار ما )) کجاست ؟!

31 - شوهر از زنش پرسید : چرا وقتی که من آواز می خوانم ، تو از پنجره بیرون را نگاه می کنی و می خندی ؟

زن جواب داد : برای اینکه مردم تصور نکنند من دارم تو را کتک می زنم و تو داری با جیغ و داد گریه می کنی !

32 - به یک نفر گفتند وجه تشابه ژیان با بیژامه چیست ؟

گفت با هیچکدام تا سر کوچه نمی توان رفت !

33 - چاپلوسی شیمیایی

لویی هیجدهم دوست داشت علم شیمی بیاموزد . معلمی آوردند تا به او شیمی یاد بدهد . هنگام آزمایش معلم چاپلوس گفت : اکسیژن و هیدروژن کمال افتخار را دارند که در حضور اعلیحضرت همایونی با یکدیگر ترکیب شده و تولید آب بنمایند !

34 - شخصی اسبی لاغر داشت . به او گفتند : چرا این را جو نمی دهی ؟

گفت هر شب ده من جو می خورد . گفتند پس چرا این چنین لاغر است ؟

گفت چون یک ماه جو به از من طلبکار است !

35- شاعری غزلی بی معنا و بی قافیه سروده بود . آن را نزد جامی برد . پس از خواندن آن گفت : (( همان طوری که دیدید ، در این غزل از حرف الف استفاده نشده است )) . جامی گفت : (( بهتر بود از سایر حروف هم استفاده نمی کردید!))

__