چــــــــــــــــــــــــــــــــــــراااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 6 بهمن 86 - 05:22 |
یا اباالفضل منو ببخش كه شكایت میكنم از این مردم
دلم گرفته میخوام با دوستای خودم درد دل بگم .
سلام دوستای من
یه بنده از خدا میپرسه چقدر منو دوس داری ؟
خدا میگه : تو چقدر حسین (ع) رو دوس داری ؟
من دوست مسلمون ندارم دوستای من كه 2 تا هستن :
1_ كه صمیمیترین دوست منه مریم كه مسیحیه
2_آرزو كه كلیمی هستش .
توی این ایّام محرم یك شب واسه خریدن دارو
ساعت 8:30شب با مریم رفتم بیرون موقعی بودش
كه دسته های زنجیر زنی و سینه زنی داشتن
واسه امام حسین سوگواری میكردن ترافیك باعث
شد كمی توقف كنم و به دسته ها خیره بشیم ما
هم تحت فشار ترافیك و باالاجبار به اونها نگاه كردیم
چرا میگم باالاجبار ؟
حالا میگم :
مداح اینو میخوند :
توی این شهر خراب شبا دیگه
خواب ندارم بس كه گوشم درد میكنه بابـــــــــــــــا
روو زانوی عمه از هوش میرم و تاب ندارم بس كه
گوشم درد میكنه بابــــــــــــــا
شامیا یتیم نوازیشون اینه یا ابتــــــا دیگه چشمام
جائی رو نمیبینه یا ابتــــــــــــــــا
دختر خانوما با وضعیّت بسیار بد ، آرایش كرده خیره
به آقایون ،یكی تخمه آورده بود و میخورد ، آخه
تخمه خوردن تو ماه محرم حرامه ، گاهی خنده
انقدر بلند بود كه با وجود جمعیّت ما هم میشنیدیم
،گاهی نگاه ها انقدر طولانی میشد كه من كه
نظاره گر بودم خجالت میكشیدم و سرم رو
مینداختم پائین ، و و و و ...... بسیار چیزهائی كه از
گفتنشون خجالت میكشم .
جلوی دوستم داشتم آب میشدم
اون امام حسین رو كاملاً از تعریفای من میشناسه .
گریه كرد .
بلند بلند گریه میكرد .
من خودم متعجب بو دم از این گریه ی مریم .
ازش پرسیدم مریمم چته ؟
میدونین چی گفت ؟
میخوام بگم كه این دل صاب مردم راحت بشه .
گفت" اینا شیعه ی علی هستن ؟
اینا واسه حسین اومدن عذاداری كنن یا اومدن ....."
كه از نوشتن جمله خجالت میكشم .
من به جای تمام این بچه مسلمونای شناسنامه ای
داشتم ذره ذره آب میشدم .
نمیدونستم چی بگم .
فقط از خجالت زدم زیر گریه .
مریم گفت:" ما دعای روی سفرمون رو فراموش
نمیكنیم .
ازدواجمون هم توی كلیساست .
بعد اینا رو ببین .
خدایا اینا چه جماعتی هستن ؟
امام حسین انقدر واسه اینا كوچیكه كه این كارا رو
میكنن ؟"
به من میگفت كه:" تو به من گفتی امام حسین رو
شهید كردن با اون وضعیت وحشتناك .
بعد اینا اینجااینجوری واسه حسین عذاداری میكنن .
یا تو دروغ میگی یا این جماعت دین ندارن ."
منو بگین وای داشتم میمردم .
گفت "دارو نمیخوام برو جاهای دیگه رو هم میخوام ببینم ".
همه جا به همین منوال بود .
از دختر بودن خودم
خجالت كشیدم و فقط فرمون رو میچرخوندم و گریه
میكردم .
در آخر مریم گفت : گریه نكن خجالت
نكش همینا بودن كه با حسین دوستی كردن و بعد
هم اونجوری زدن كشتنش .
تو خوبی مثل تو كم
بود كه علی تنها موند .
به نظر شما من نباید حالا از خجالت سر به بیابون
بزارم ؟
من فقط دارم خودمو میخورم كه ای كاش قلم پام
میشكست و اون شب نمیرفتم بیرون واسه دارو .
شاید خدا میخواست مریم ببینه كه اونی كه من
میگم نیست اینی كه مریم میبینه هست .
گلای ناز من شناسنامه هاتون رو نگاه كنید نوشته
دین: اسلام .......
والسلام علیكم .
|
میخوام امشب خودم باشم گوش بدیــــــــــــــــــــــــــــن 3 بهمن 86 - 03:22 |
امشب نمیخوام قصه بگم
امشب نمیخوام شعر بنویسم
میخوام خودم باشم
خودم بنویسم
میخوام دلم رو بهتون معرفی كنم
دل من پر شده از خورده شیشیه
اگه دلگیر بشم شیشه ها دلمُ زخم میكنن
اگه دلتنگ بشم خورده ها دلم رو پاره پاره میكنن
اگه بی خیال باشم تاپ تاپ قلبم هر كدوم رو به یه
گوشه دعوت میكه اونوقت همه جای دلم رو زخم میكنن
دلم گرفته میدونم پر شده از خون
میدونم..............................
ولی تقصیر بغض سنگینه منه
خدایا...........................................
خدایا............................................
دلم...............................................
|
دخترا بابائین تموم عالم میدونن 27 دی 86 - 02:36 |
تموم عالم میدونن كه دخترا بابائین
بابا نیاد نمیخوابن منتظر لالائین
تو دختر ناز منی همدم و همراز منی
بخواب بابا بخواب بابا سه ساله جانباز منی
صورت تو كبود تر از صورت مادر منه
دست عدو بزرگتر از صورت دختر منه
سه ساله دختر كی دیده دلش بخوات شهید بشه
سه ساله دختر كی دیده دق كنه تشنه بمیره
دیگه نمیگم بابا جون برام یه گوشواره بخر
فقط یه آرزو دارم منم ببر منم ببر
گوش بده بابا دخترت شكوه ز نامرد میكنه
از اون شبی كه میدونی بابا گوشم درد میكنه
خیمه هامون كه سوخته بود من توی گودال اومدم
به پیكر بی سر تو هر جوری بود یه سر زدم
تو هم بیا تو هم بیا به دخترت یه سر بزن
به دخترت سر نزنی یه سر به خواهرت بزن
اینجوری كه من میبینم تو رو به جون دخترت
لب وا بكن به من بگو چه جور بریده شد سرت ؟
بابا یه شب توو راه شام به زخم من نمك زدن
به دختر سه ساله ات كتك زدن كتك زدن
|
كی میگه من نوكرشم ؟ 24 دی 86 - 03:27 |
كی میگه من نوكرشم ؟
حسین كجا و ما كجا ؟
فقط اینو خوب میدونم دلم رو برده به خدا
دوباره این دل اسیر رنج و مَهن شد
عزادار شامِ بی غسل و بی كفن شد
تو كوچه های بی كسی ،
كسی نشد یاور من
توو شهر پیمون شكنا ،
شكسته بال و پر من
كتاب عمرم به فصل آخر رسیده
زمان پرواز این كبوتر رسیده
در اوج غربت شهید راه حسینم
كه دیگه وقت اروج من سر رسیده
كوچه ها تاریك و سرده خالی از یه دونه مَرده
یه سفیر تك و تنها توی كوچه ها میگرده
شبیهِ ابر بهاری از چشاش بارون میباره
گاهی وقتا از غریبی رو دیوارا سر میزاره
زانوشُ بغل گرفته در فغان و شور وشینه
غم و غصه های اون مَرد غمِ اطفال حسینه
غصه دار و بی قراره میگه با ناله هماره
علی اصغرُ نیاره حرمله در انتظاره
|
سوختم باران بزن شاید تو خاموشم كنی 21 دی 86 - 03:07 |
سوختم باران
بزن
شاید تو خاموشم كنی
شاید امشب
سوزش این زخم ها را كم كنی
اه باران
من سراپای وجودم اتش است
پس بزن باران
بزن
شاید تو خاموشم کنی
|
اگه راهم این روزا از تو یه كم دوره ببخش 20 دی 86 - 03:36 |
اگه راهم این روزا از تو یكم دوره ببخش
توی زندگی آدم یه وقتا مجبوره ببخش
بگذر از من اگه صبر و طاقتم كافی نبود
عكس من توو قاب رؤیایی كه میبافی نبود
بگذر از من اگه جمعه بود وباز دیر اومدم
شب واسه گفتن قصه ها به تأخیر اومدم
گل یك دونه ی گلدون بلور زندگی
چی دارم واست به جز یه عالمه شرمندگی
آرزوم همیشه این بوده كه تو كسی بشی
سایه بون دل بی پناه بی كسیم بشی
ببخش اگه میونمون فاصله هست
جای نفس توو سینه هامون گِله هست
ببخش اگه غربت چشمای من
فقط واسه نداشتن حوصله هست
حالا كه گذشته از من تو باید صاف بمونی
مثل آینه شمعدونای نقره شفاف بمونی
یه سبد گلای خوشبختی فردا مال تو
دست من بود كه میگفتم همه دنیا مال تو
برو زندگی رو با مهربونی رنگ بزن
همه رو با هرچی دوست داری هماهنگ بزن
دوستیمونو میزاریم به حساب سرنوشت
انقدر خوبی كه آخر میدونم میری بهشت
|
میخوام با گریه هام دنیا رو محرّم بكنم 20 دی 86 - 03:00 |
حسین(ع) جون
عشق تو توو وجودمه بسته به تار و پودمه
خیال روی تو رو با گریه مجسم میكنم
با گریه دنیا رو یه روز ماه محرم میكنم
حضرت جبریل امین این روزا با حال عجیب
میگه حسین شاه غریب میگه حسین شاه غریب
پر شده قلب قتله گاه از گل یاس و عطر سیب
شهید بی كفن حسین بدون پیرهن حسین
دلم به زیر دست و پا افتاده توی حرمِت
دیوونه كرده عالمُ رقص نسیم و پرچمت
|
دو روز مانده به آخر عمرش فهمید زندگی نكرده 16 دی 86 - 22:12 |
تقویمش پر شده بود
و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت
تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
داد زد و بد و بیراه گفت،خدا سکوت کرد.
آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد.
جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد.
به پر و پای فرشته و انسان پیچید،خدا سکوت کرد.
کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد.
دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد،
خدا سکوتش را شکست
و گفت: عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت.
تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی.
تنها یک روز دیگر باقیست.
بیا و لااقل این.. یک روز را زندگی کن
: لابه لای هق هقش گفت:
اما با یک روز...
با یک روز چه کار می توان کرد
خدا گفت:
آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند،
گویی که هزارسال زیسته است
و آنکه امروزش را در نمی یابد،
هزار سال هم به کارش نمی آید.
و آن گاه سهم یک روز به او هدیه شد
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد
که در گودی دستانش می درخشید.
اما می ترسید حرکت کند،
می ترسید راه برود،
می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد.
قدری ایستاد...
بعد با خودش گفت:
وقتی فردایی ندارم،
نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد،
بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم
آن وقت شروع به دویدن کرد.
زندگی را به سر و رویش پاشید،
زندگی را نوشید و زندگی را بویید
و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود،
می تواند بال بزند،
می تواند پا روی خورشید بگذارد.
می تواند...
او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد،
زمینی را مالک نشد،
مقامی را به دست نیاورد
اما...
اما در همان یک روز
دست بر پوست درخت کشید.
روی چمن خوابید.
کفش دوزکی را تماشا کرد.
سرش را بالا گرفت و ابرها را دید
و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد
و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.
او در همان یک روز آشتی کرد
و خندید و سبک شد،
لذت برد و سرشار شد و بخشید،
عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان یک روز زندگی کرد
اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند،
امروز او در گذشت،
کسی که هزار سال زیسته بود
|
واسه ی خاطر نازت 15 دی 86 - 03:12 |
شب مهتابه و چشمام بــــــازم از یاد تو خیسه
دیگه عادت شده با بُغض واسه ی تو مینویسه
كاش میفهمیدی كه قلبم خونه ی آرزوهــات بود
یه نفس تنها نبودی همیشــــــــه دلم باهــات بود
آسمون و ماه نـــُــقرَش بـــا یه عالـــــمه ستاره
شاهِدن كه این بریدن دیــــگه برگــشتی نــــــداره
رفتی بی اونكه بدونی دل من مال خـــودت بــــود
حال بُغضای شبونــَم بـــه خدا مال خودت بـــــود
سهم چشمای تو بودم تــوی دنیا هرچی داشـــــــتم
واسه ی خاطر نازت جـــــــونمُ گـــرو گذاشتــــــم
یه دروغ ساده امــــــــا قصه ی مـــــا رو به هم زد
سرنوشتمـــــونو آخر بـــــا جدا شـــــدن رقــــــم زد
تو پشیمون شدی و من حـــالا صندوقــــچه ی دردم
سخته اما باورش كن من دیـــگه بــــــر نــــمیگردم
اما یادت باشه حرفات مثه گـــــوله های بـــــــرفــَن
خیلی ها قربونیای بــــــی گناه دو تــــــا حرفـــــَـن
ســــــــاده نبــــاش وقتی هــمــــه رنـــگ میــــبازن
یاد بگیر از اون آدما كه ماشه جنــــــگُ میــــسازن
باید كه تو یـــــاد بــــــگیــــــری مثه همه آدما شی
خوب بتونی دروغ بگی عـــــــــشقُ توو نطفه بكشی
این آدما كه مـیـبـیـنـی تـــــرانه زخــــمی مـــــیكنن
بی قانونی قانونشـــــــــونه دروغ میگن به تو به من
|
ای جوان 14 دی 86 - 04:07 |
ای جوان . حیف است دل بلبلی شكسته شود
حیف است نیلوفری از ما برنجد
حیف است محبت از ما كناره بگیرد
ما میرویم و فقط یادی از ما باقی میماند
پس چرا بدی بماند ؟
ای جوان . مگر ما به هم قول ندادیم صداقت و
محبت را همخانه همیشگی دلهایمان كنیم ؟
مگر قول ندادیم فقط سوار بر زورق "اطمینان" شویم
و تنها از رودخانه "امید" گذر كنیم ؟
مگر به این یقین نرسیدیم كه دل باید دشت راز باشد و باغ نیاز ؟
پس چه شد آن قطره ی لبخند كه توشه ی راهمان كرده بودیم ؟
كجا رفت آن مهربانی كه كوله بارمان شده بود ؟
كجاست آن خانه امید و آرزو كه روزی در آن بیتوته كرده بودیم ؟
ای جوان . در دنیایی كه رقابت ها ، رفاقتها ،
صمیمیّت ها و همرنگی را كمرنگ میكند
در دورانی كه نفس پرستی ها و خود محوری ها را كمرنگ میكند
در جدائی ها در حال افزایش است و احساس تنهائی و اضطراب
و افسردگی سایه افكنده است ،
پس چرا نباید پیوند قلبها و صلح و آشتی میان انسانها
والاترین اعمال و گرامی ترین ارمغانها نباشد ؟
|


























