تبلیغات


__
رسم قدیم
13 آذر 86 - 15:47

به همون رسم قدیم


كه با هم حرف می زدیم


زیر گنبد كبود


باز می گم یكی بود یكی نبود


قدیما پنجره های خونه ها رو به صحرا وا می شد


خورشید از بالای كوه خیلی زود پیدا می شد


جلوی پنجره ها این همه پرده نبود         دیوار نبود


تو هوای اون روزا این همه دود نبود        غبار نبود


قدیما می شد كنار پنجره بشینی    دروازه هارو ببینی


آخه شهرای قدیم دروازه داشت     مثه شهر خودمون


كه همه دروازه هاش آوازه داشت


یه روز از همون روزا     


صبح زود یه قاصدك 


سوار باد خنك


اومد از پنجره تو دامن گلرخ كوچولو    


دختر خوشگل شهر


گونه هاش مثل بلور


بچه ها هیچ می دونین!!؟


قاصدكا همیشه مژده میارن واسه ما!


اینو گلرخ می دونست


شاید هم شنیده بود


شاید هم خودش با چشماش دیده بود


كه همیشه قاصدك با خودش مژده داره


خبر خوب میاره


شاید هم قاصدك اینو می دونست


كه چرا همیشه از صبح تا غروب


گلرخ این دختر خوب


از پای پنجره اونور نمیره


هر كی از بیرون دروازه میاد


گلرخ سراغ چه كسی رو می گیره


قاصدك!!! مژده می خوام... مژده می خوام؟!


د بگو ؟!!! خبر چی آوردی برام؟!


از كجا؟!


از پیش كی میای؟!


بگو!!!


واسه گفتن چی میای؟ ! بگو؟!


قاصدك ! راسته كه تو خوش خبری؟!


از همه قاصدا مهربونتری؟!


همه مى گن اونی كه رفته مى یاد!


كجاست؟!


نكنه گم شده باشه ؟ قاصدك!!!


قاطى مردم شده باشه؟ قاصدك!!!


ندونه راهه خونه كدوم وره


نكنه شیطونه اونو ببره


قاصدك! دلم براش شور مى زنه!


نكنه دلش یه وقتى بشكنه!


آخه اون خیلى ظریفه قاصدك!


مثه روح من لطیفه قاصدك!


قاصدك تو رو خدا راست بگو!!!


اگه اون فقط تو رویاست بگو!!!


قاصدك حرفاى گلرخ رو شنفت.


قاصدك هیچى نگفت.


هیچى نگفت.


صداى سبز درخت


صداى آبى آب


صداى سرخ خروس    توى آبادى خواب


آسمون صاف و قشنگ


همه جا آفتابى رنگ


اما گلرخ تو خونه منتظر... با دل تنگ


چرا لالِى قاصدك؟؟؟


نكنه خواب و خیال قاصدك؟؟؟


یدفه چى شد زبون تو؟؟؟     چى شد؟!


قلب پاك و مهربون تو چى شد؟؟؟


چى شده؟! چرا جوابى نمی دى؟؟؟


نكنه هنوز تو اونو ندیدى؟؟؟


حرف بزن!


تو رو خدا حرف بزن!


نكنه اون دیگه قهر كرده با من؟؟؟


قاصدك تو رو خدا از اون بگو؟؟؟


از زمین خیلی ها گفتن ... تو از آسمون بگو؟؟؟


چی شده؟! جرا زبون بسته شدى؟؟؟


گاهى وقتا دل گلرخ مى گرفت!


مثه گاهى كه دل ما مى گیره!


مثه وقتى كه هوا بارونى نیست اما یهو دل ابرا مى گیره!


گاهى وقتا آدما یدفعه از همه چیز دل مى كنن!


اما پیداست كه دارن خودشونو یه جورى گول میزنن!


قاصدك...مى خواد بیاد ... مى خواد نیاد.


به جهنم اگه ما رو نمى خواد.


دیگه خوب شناختمش... شناختمش .


مى دونم... من خودم اونو ساختمش.


حالا هم خودم خرابش مى كنم.


از تو رویاهام پاكش مى كنم.


قاصدك حرفاى گلرخ رو شنید.


قاصدك هیچى نگفت... هیچى نگفت .


راستى! یادمون باشه اگه رویا نباشه 


خوابمون شبیه بیدارى میشه.


نمی خوام بگم كه بیدارى بده... خوبه ... خیلى خوبه.


اما شب و روز دیگه فرقى نداره.


خیلى تكرارى مى شه.


قاصدك! اون آخه مال خودمه.


واسه من اون نه زیاده نه كمه.


زودتر از هر كسى من شناختمش.


هر چى باشه من خودم اونو ساختمش.


حالا هم حیفه جوابش بكنم!


از تو آیینه پاكش بكنم!


قاصدك! بگو بیاد...بگو یاد!!!


بگو گلرخ همیشه تو رو مى خواد!!!


قاصدك حرفاى گلرخ رو شنید!!!


رفت پیش همه گفت.

  • ارسال نظر (0)
well com
13 آذر 86 - 15:44
i45299754_33820.gif
نامه چارلی
13 آذر 86 - 15:41

نامه ی چارلی نامه ی چارلی چاپلین به دخترش:دخترم جرالدین!پدرت با تو حرف می زند!شاید شبی،درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را بفریبد.آن شب است که این الماس،آن ریسمن نااستوار زیر پای تو خواهد بودو سقوط تو حتمی است.روزه که چهره ی یک اشرافزاده ی بی بندوبار تورا فریب دهد،آن زمان بندبازی ناشی خواهی بود،بند بازان ناشی همیشه سقوط میکنند.از این رو دل به زروزیور مبند،بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه؛بر گردن همه ی ما می درخشد.امّا اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی،با او یکدل باش وبراستی او را دوست بدار.دخترم،هیچکس و هیچ چیز را در این جهان نمیتوان یافت کهشایسته ی آن باشد که دختری ناخن خود را به خاطر آن عریان کند.برهنگی بیماری عصر ماست.به گمان من تو باید مال کسی باشی کهروحش را برای تو عریان کرده است.جرالدین،دخترم!با این پیام نامه ام را پایان می بخشم؛انسان باش زیرا گرسنه بودن و در فقر مردن،هزاران بار قابل تحمّل تر از پست و بی عاطفه بودن است

__