تبلیغات


__
هدیه تولد ...
8 آذر 86 - 16:38

مردی دختر سه ساله ای داشت.

روزی مرد به خانه آمد و دید كه دخترش گرانترین كاغذ زرورق كتابخانه ی او را برای آرایش یك جعبه كودكانه هدر داده است. مرد، دخترش را به خاطر اینكه كاغذ زرورق گرانبهایش را به هدر داده است تنبیه كرد و دخترك آن شب را با گریه به بستر رفت و خوابید.

روز بعد مرد وقتی از خواب بیدار شد دید دخترش بالای سرش نشسته است و آن جعبه زرورق شده را به سمت او دراز كرده است. مرد تازه متوجه شد كه آن روز، روز تولدش است و دخترش زرورقها رابرای هدیه تولدش مصرف كرده است.

او با شرمندگی دخترش را بوسید و جعبه را از او گرفت و در جعبه را باز كرد. اما با كمال تعجب دید كه جعبه خالی است؛ مرد بار دیگر عصبانی شد و به دخترش گفت كه جعبه ی خالی هدیه نیست و باید چیزی درون آن قرار داد. اما دخترك با تعجب به پدر خیره شد و به او گفت كه نزدیك به «هزار بوسه» در داخل جعبه قرار داده است تا هر وقت غمگین بود یك بوسه از جعبه بیرون آورد و بداند كه دخترش چقدر دوستش دارد!!

تولدت مبارک

خانم، شما ثروتمندید؟
25 آبان 86 - 20:15
وقتی در را باز کردم، دو کودک را دیدم که در سرما به هم چسبیده بودند. لباس‌های مندرس و کوچک به تن داشتند.

«خانم، کاغذ کهنه ندارید که بخواهید دور بریزید؟»

سرم خیلی شلوغ بود. می‌خواستم بگم نه که یه دفعه چشمهام به پاهاشون افتاد. صندل‌های کوچک نازک و خیس. «بیایید تو تا کاکائوی داغ بهتون بدم.» هیچ کلام دیگری بین ما ردوبدل نشد. صندل‌های خیس‌شان اثری از خود بر سنگ جلوی شومینه باقی گذاشت.

بهشون کاکائو و مربا دادم تا یه کم گرمشان بشود. بعد برگشتم به آشپزخانه و مشغول کارهای روزمره‌ام شدم…

یه دفعه متوجه سکوت توی اتاق جلویی شدم. نگاهی به آنجا انداختم.

دختره فنجان خالی را در دستهاش گرفته بود و به اون نگاه می‌کرد. پسره با صدای بی‌روحی پرسید: «خانم … شما ثروتمندید؟»
 

ماشینهای جالب
23 مهر 86 - 11:24

02.jpg

 

04.jpg

 

05.jpg

 

11.jpg

24.jpg

16.jpg

23.jpg

22.jpg

21.jpg

دختر گلی
21 شهریور 86 - 00:11

 

 


همیشه یک گل روی موهاش داشت. همیشه. بیشتر اوقات با خودم فکر می‌کردم چقدر عجیبه. گل در وسط روز؟ در اداره؟ در جلسات اداری؟ گرافیست علاقه‌مند اداره بزرگی بود که در آن کار می‌کردم. هر روز با آرایش تازه‌ای و گلی بر روی موهایش به اداره می‌آمد. این گل در هماهنگی کامل با لباس مناسبش، چتر کوچک زنده‌ای را می‌مانست که روی صورت سبزه و زیبایش شکفته بود. در مراسم‌های خاصی چون جشن کریسمس، این گل بر جشن و سرور می‌افزود و مناسب می‌نمود. اما هنگام کار؛ دیگر چندان بجا نبود. بعضی از زن‌های اداره از دست او ناراحت بودند و گمان می‌کردند بهتر است کسی در خفاء به او بفهماند که باید در محل کار، جدی‌تر باشد. دیگران ازجمله خود من، آن را تنها زیوری عجیب می‌پنداشتیم و بین خودمان اسم او را «دختر گلی» گذاشته بودیم.

خیلی اتفاق می‌افتاد که با خنده‌ای نابجا از هم می‌پرسیدیم: «دختر گلی طرح اولیه فلان پروژه را تمام کرده یا نه؟»

و با همان خنده جواب می‌شنیدیم: «البته. کارش مثل همیشه معرکه بود». هیچ موقع از این تمسخرها و مضحکه‌ها احساس گناه نمی‌کردیم. تا جایی که من می‌دادم هیچ موقع کسی ازش سوال نکرده بود که چرا هر موقع سر کار می‌آید یک گل به موهایش می‌چسباند. حقیقت این است که بیشتر دوست داشتیم بپرسیدم تا حالا بدون گل جایی رفته است یا نه.

کاری که یک روز انجام داد. اون روز وقتی پروژه را به من تحویل داد ازش پرسیدم: «انگار امروز روی موهایت گل نذاشتی» و خیلی تصادفی گفتم: « آنقدر عادت کرده بودم که تو را با اون گل ببینم که بدون اون، فکر کردم چیزی کم داری.»

آرام با صدایی محزون گفت: «آه، آره». این صدا برخلاف شخصیت محکم و سرزنده همیشگی او بود. سکوت پرمعنی‌اش چونان پتکی بر سرم کوفته شد و ناخواسته پرسیدم: «مشکلی که نداری؟» هرچند امیدوارم بودم پاسخ معمولی «نه! متشکرم» را بشنوم، اما فهمیدم که دست روی چیزی خیلی مهمتر از تنها یک گل گذاشته‌ام.

آرام با قیافه‌ای که خاطره و غم در آن موج می‌خورد گفت: «آه، امروز سالگرد فوت مادرمه. دلم خیلی براش تنگ می‌شه. یه کم غمگینم.»

با احساس همدردی گفتم: «می‌فهمم.» اما مواظب بودم وارد وادی احساسات نشوم. ادامه دادم: «می‌دونم که خیلی برات سخته درموردش صحبت کنی.» اون بخش تجاری من امیدوار بود که حرفم را تایید کند و ادامه ندهد اما در درونم می‌فهمیدم که چیزی بیش از این است.

گفت: «نه. همه چیز خوبه. می‌دونی، امروز بیش‌از حد احساساتی شدم. هر چی باشه روز سوگواریه. می‌فهمی که …» و داستان زندگی‌اش را برام تعریف کرد.

«مادرم سرطان داشت و می‌دونست که دیگه وقت زیادی نداره. بالاخره هم مرد. وقتی مرد، 15 سالم بود. خیلی به هم نزدیک بودیم. خیلی دوست‌داشتنی و فداکار بود. چون می‌دونست داره می‌میره، واسه هر سال تولدم یه نوار ویدئویی ضبط کرد تا روز تولد هر سال اونارو نگاه کنم. فکرشو بکنید. از 16 سالگی تا 25 سالگی. من هر سال، نوار همون سال رو نگاه می‌کردم تا اینکه امروز، روز تولد 25 سالگیم بود و صبح زود آخرین نوارو گذاشتم. فکر کنم تازه دارم اونو می‌فهمم. کاش هنوز زنده بود.»

احساس همدردی عمیقی بهم دست داد. بهش گفتم: «صمیمانه بهت تسلیت می‌گم.»

گفت: «متشکرم. خیلی مهربان هستید. اما درمورد گل پرسیدید. اون موقعا که دختر کوچیکی بودم، مادرم عادت داشت لای موهام گل بذاره. یکبار وقتی توی بیمارستان بود، یه گل سرخ بزرگ و خوشگل از باغش کندم و براش بردم. وقتی گل را نزدیک بینی‌ش بردم تا بوی اونو بشنوه، اونو از دستم گرفت، و بدون اینکه حتی یه کلمه حرف بزنه، منو به سمت خودش کشید، موهامو نوازش کرد و اونا رو از صورتم کنار زد و گل را لای موهام گذاشت. درست مثل اون موقعهایی که بچه بودم. مادرم همون روز از دنیا رفت.» قطرات اشک از چشمانش سرازیر شد. «از اون موقع به بعد همیشه لای موهام گل گذاشتم. باعث می‌شد احساس کنم مادرم باهامه، حداقل روحش باهامه. اما» آهی کشید و ادامه داد: «امروز وقتی فیلمی رو که برای جشن تولد 25 سالگیم آماده کرده بود نگاه می‌کردم دیدم که می‌گه متاسفه از اینکه نتونسته باهام باشه و بزرگ شدنم رو ببینه، امیدواره مادر خوبی بوده باشه و دوست داره نشانه بزرگ شدنمو ببینه. مادرم اینجوری فکر می‌کرد؛ اینجوری صحبت می‌کرد.» چشمانش را به من دوخت، عاشقانه به خاطراتش لبخندی زد و گفت: «بله، مادرم خیلی عاقل بود.»

سری به علامت تایید تکان دادم و گفتم: «معلومه که خیلی دانا بود.»

ادامه داد: «بعد با خودم فکر کردم منظورش از نشانه چی می‌تونه باشه؟ و به نظر رسید شاید منظورش این باشه که باید گل رو دیگه کنار بذارم. اما دلم برای اون گل و چیزی که همیشه به یادم می‌آورد تنگ خواهد شد.»

صحبت‌هایش را که ادامه می‌داد با چشمان فندقی‌اش به آن خاطرات خیره شده بود: «خیلی خوشبخت بودم که مادری مثل اون داشتم.» صداش ضعیف شد و بار دیگر به چشمانم نگاهی انداخت و با لبخند تلخی گفت: «اما لازم نیست برای یادآوری این خاطرات، گل تو موهام بذارم. دیگه می‌دونم چی کار کنم. اون گل تنها علامت ظاهری خاطرات گرانبهایم بود. خاطراتم هنوز با من هستند حتی وقتی گل تو موهام نیست … اما می‌دونم که دلم براش تنگ خواهد شد … به‌هرحال، بفرمایید. این پروژه‌ای که باید انجام می‌دادم. امیدوارم موردتایید باشد.» پرونده مرتب را به من داد. وقتی به پرونده نگاه کردم ناگهان دیدم زیر اسمش عکس یک گل را نقاشی کرده است. آری! این همان امضایش بود.

وقتی بچه بودم بارها شنیده بودم که گفته می‌شد: «هیچگاه درمورد کسی قضاوت نکنید مگر آنکه مسافتی را با کفش‌های او راه رفته باشید.» به تمام آن زمان‌هایی فکر می‌کردم که هیچ احساسی به این دختر جوان گل‌به‌سر نداشتم و چقدر غم‌انگیز بود آن مواقعی که بدون آگاهی، بدون کمترین اطلاعاتی درمورد گذشته این دختر، او را به سخره می‌گرفتم. همیشه به خودم می‌بالیدم که همۀ ابعاد شرکتم را خوب می‌شناسم و خوب می‌دانم که چه کسی چه کاری را کی باید انجام دهد. چقدر غم‌انگیز بود وقتی فهمیدم این اشتباه بزرگی بود که فکر می‌کردم زندگی خصوصی کارکنان هیچ ارتباطی با زندگی کاری آنان ندارد و اینکه باید زندگی خصوصی‌شان را پشت درهای اداره بگذارند و وارد دفتر کارشان شوند. اون روز فهمیدم گلی که این دختر به موهایش می‌زد نشانه‌ای از فوران عشق او بود ـ عشقی که پاسدار رابطه او با مادر جوانش بود؛ مادر جوانی که هنوز موقعی که خودش خیلی جوان بود از دست داده بود.

نگاهی به پروژه انداختم و از اینکه آن را کسی با چنین احساس عمیقی نسبت به زندگی انجام داده بود احساس افتخار کردم. تعجبی نداشت که کار او مثل همیشه عالی بود. او هر روز در قلبش زندگی می‌کرد. و مرا وادار کرد تا نگاهی مجدد به خود بیاندازم.

 

  منبع: بتی بی. یانگز از «هدایای قلب»       مترجم : مجید صادق زاده
دگرگونی
20 شهریور 86 - 23:58

 

 


روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاض و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید
.
 

ارسال : مهندس توکل باقی پریخانی
ارزش فاجعه
20 شهریور 86 - 23:52

ارزش فاجعه


یک ضرب‌المثل اسپانیایی
هست كه می گوید ‹ اگر خانه‌تان در آتش می‌سوزد، خودتان را با شعله‌های آن گرم کنید.›

آزمایشگاه توماس ادیسون در دسامبر 1914 طعمة حریق شد و تقریباً به‌طور کامل نابود شد. هرچند میزان خسارات بیش‌از 2 میلیون دلار برآورد شد اما شرکت بیمه تنها 238 هزار دلار آن را جبران کرد زیرا آزمایشگاه از بتون ساخته شده بود و بتون اصولاً ضدحریق است. شعله‌های شکوهمند آن شب دسامبر بخش زیادی از ماحصل زندگی ادیسون را در کام خود فرو برد.

پسر 24 سالة ادیسون، چارلز در میان شعله‌های آتش، دود و آوار، دیوانه‌وار به‌دنبال پدرش می‌گشت. بالاخره پدرش را در گوشه‌ای پیدا کرد که آرام به این صحنة نمایش نگاه می‌کرد. شعله‌ها صورتش را نورانی کرده بودند و باد، موهای سفیدش را این سو و آن سو می‌برد.

چارلز می‌گوید: «با دیدن پدر، قلبم فشرده شد. پیرمرد 67 ساله همه‌چیزش را در آتش از دست داده بود. وقتی مرا دید، فریاد زد «چارلز، مادرت کجاست؟» وقتی گفتم نمی‌دانم بهم گفت «پیداش کن و بیارش اینجا. فکر نکنم بتواند تا آخر عمرش چنین صحنة شکوهمندی را ببیند.»»

ادیسون صبح روز بعد به مخروبه‌ای که از آزمایشگاهش باقی مانده نگاهی انداخت و گفت: «فاجعه، بسیار باارزش است. تمام خطاهایم در آتش سوختند. خدا را شکر که می‌توانم بار دیگر آغاز کنم.»

او سه هفته بعد اولین گرامافون را ساخت.
 

منبع :کتاب «دانه‌های بذرافشان»  مترجم : مجید صادق زاده
__