تبلیغات


__
دوباره ...
23 مرداد 87 - 11:58



 

2zgbsps.jpgدوباره شروع از گفتن است ، نا تمام گفتن 2zgbsps.jpg
2zgbsps.jpgکه توشاید تمامش کنی....2zgbsps.jpg.
2zgbsps.jpgدوباره هق هق است و هزاران آه و نشنفتن های تو2zgbsps.jpg
2zgbsps.jpgمن و کاغذ و قلم دربدر وادی حرف 2zgbsps.jpg
2zgbsps.jpgکه تو شاید گذری از لب این وادی کنی 2zgbsps.jpg
2zgbsps.jpgو تو شاید کمی گوش کنی ...بشنوی این فریادم2zgbsps.jpg
2zgbsps.jpgمن و این بغض صدا و کمی شور نگاه پشت یک فریادیم 2zgbsps.jpg
2zgbsps.jpgکه تو امروز از آن میگذری2zgbsps.jpg
2zgbsps.jpgخسته ام بس که شنفتم چه بی آوازم 2zgbsps.jpg
2zgbsps.jpgو چرا مسکوتم2zgbsps.jpg
2zgbsps.jpgو چرا هیچ ندارم حرفی...2zgbsps.jpg
2zgbsps.jpgوه چه بی فریادم اه چه بی آوازم2zgbsps.jpg
2zgbsps.jpgمن خود ز خود می پرسم که چرا مسکوتم!!2zgbsps.jpg
2zgbsps.jpgمنی که غرق شده در حرفم ... چرا بی حرفم؟؟2zgbsps.jpg
2zgbsps.jpgمن و این بغض صدا خسته از این همه آه 2zgbsps.jpg
2zgbsps.jpgقصد شب داریم و بس2zgbsps.jpg
2zgbsps.jpgقصد رقصیدن در جشن خدا2zgbsps.jpg
2zgbsps.jpgقصد ماه افشانی2zgbsps.jpg
2zgbsps.jpgقصد شب پیمایی...2zgbsps.jpg
 
 
2pyp0rb.jpg
  • ارسال نظر (0)
حرفی نمونده باقی ...
23 مرداد 87 - 11:44

این را می نویسم به یاد روزگارانی که گذشت ...روزهایی نه چندان دور ...

 

 

وقتی که دارم حرفهایی دلم را مرور میکنم تنها چیزی که بهش میرسم دو قطره اشکی است که از چشمانم می ریزه ...
اگه حتی یک انتظار یک عشق دلت رو آتیش بزنه و از انتظار کشیدن بتونی تلخی غم را خوب لمس کنی آن وقت شاید منو بتونی درک کنی .... اما من فقط او را در قلب خودم و در باورهایم و در رویاهایی خودم زنده نگاهش داشتم .
اگه تمامی ستارگان شب خاموش گردند و در چشمانت توانستی تنهایی شب را در ک کنی و در ته اون دلت از ته دل واسه دردل کردن با یه دوست احساس نیاز کردی فراموش نکن کسی هست که در این شهر همیشه به یاد توست
حسرت کشیدن را این همه تلخ تصور نمی کردم ولی یاد گرفتم چون دیگر از این به بعد هر ثانیه ام حسرت خواهد بود ...به وقت دوست داشتن ؛ به وقت انتظار کشیدن و حتی به وقت خندیدن

 

 

 

قلم خشک شده است و نای نوشتن را ندارد دستهایم بی رمق است ،افکارم درهم گردیده است ... از چه میخواهم بنویسم .... درد دلم دو چندان میشود ، قطره اشکی از چشمهایم زاده میشود ، ضربان قلبم حالت عادی را ندارد ..... محکوم به چه هستم ؟
جرمم چیست ؟ گناهم چیست ؟ تاوان گناهم چند سال هست ؟
جرم من عشق است ، دوست داشتن است ، وفاداری هست ، دل نشکستن است
یاد شاعر توانای معاصر فریدون مشیری افتادم :
قرن ما روزگار مرگ انسانیت است ، سینه دنیا زخوبی ها تهی است صحبت از آزاده گی ، پاکی ، مروت ابلهی است ......
صحبت از پژمردن یک برگ نیست ، فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست ، فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست ، فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست ، درکویری سوت و کور ،
در میان مردمی با این مصیبتها صبور ، صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق !
گفتگو از مرگ انسانیت است .
مرا به همه چیز محکوم کردند ، عیبهایی را که برایم شماردند باعث شد در اندیشه هایم و خیالات خودم گم شوم ، قدرت تمرکز نداشتم گویی افکارم را از دست داده بودم ... انگار گناهکار من بودم که عاشق شده بودم ... انگار همه چیز حقیقت داشت جزء عشق خالصانه من !
حس کردم در محضر معلمی هستم بدون داشتن جواب موجه برای انجام ندادن کارهایش ....
زبانم بند آمده بود ، اما در درونم فریادی بود ، اعتراضی ، و حرفهایی که هیچ کس را محرم شنیدارش را نمی دانستم ....
همه آنها را در درونم خفه کردم و گوش دادم با آنکه برایم سخت بود : بر عشقم نهیب می زدند ، با تمسخر نگاه میکردند و به محبتهایم به چشم تحفه های به درد نخور می نگریستند .
اما آنها برای من مادیات نبودند همه تک تک آنها احساسات من بودند ، احساساتی که عودت داده شدند ، و مرا به جرم اینکه عاشق شده ام ، دوستش دارم محکوم به جدا شدن کردند و خواستند جسم ما را از هم جدا کنند با خورد کردن احساسات و یا با شکستن غروری که دیگر .................. چیزی نمانده بود تا التیام یابد .
انگار دروغ و ریا کاری بهترین کلیدهای موفقیت و رسیدن به هدف است .

چرا ؟

 

2d7vay1.jpg

ابراهیم منصفی پرچمدار موسیقی هرمزگان
21 مرداد 87 - 18:46
ابراهیم منصفی (رامی)

او می گوید : د ر 16 آذر ماه 1324دربندرعباس بدنیا آمدم طفولیت و دوران تحصیل را تا دیپلم ادبی در همین شهر گذراندم . درسال 1350 بیست سال ازعمرم را درمنطقه بستك و روستاهای اطراف آن زندگی و خدمت كردم در سال 1342 به كمك و تشویق دوستان مجموعه جیبی كوچكی با عنوان مروارید ساحل درچاپخانه گامبرون بندر،در هزار نسخه طبع و منتشر كردم . شعر و ترانه های محلی به گویش هرمزگان بسیار سروده ام بیش از 70 ترانه و آهنگ و شایدحدود بیش ازصد شعرنیز دارم كه آغاز نشر آن ها از خوشه جنگ ادب اواخردهه 40 به سردبیری شاملو شروع شد و نیزدرجنگها و نشریات ادبی همان سالها از 57 به بعد شعر و شاعری و آواز و غنا را زیاد جدی نگرفته ام یعنی نتوانسته ام جدی بگیرم كه علتش مشكل نان بود،غم نان نمی گذارد بیندیشی.


وی درسال1346 تحصیلات متوسطه را به پایان برد و به معلمی پرداخت . چون پدرش از شروه خوانان بنام و ازصدای خوبی برخوردار بود . این هنر در رامی شکل گرفت . یکی دیگر از رویدادهای زندگیش زندگی کردن درمعبدهندوها بود پیوند او و نغمه های هندی از این جانشات گرفت که ستونهای منقش خطوط سانسکریت را می دید.منصفی ، بازیگر فیلمهای حسن بنی هاشمی،كارگردان سینمای آزاد دهه 40 و50 ، چون موج ، هجرت ، سینماگر با ارزش سینمای آزاد کارها ی با ارزشی کرد و با حسن کرمی درشعر توانست حضوری در شبهای شعرخوشه داشته باشد.ازجمله کارهایش چند نمایشنامه طنزبا گویش محلی که با تاثیر از اثر بزرگمرد ادبیات مدرن صادق هدایت نوشته است. بومی سروده های ابراهیم منصفی نخست در سال 1361 توسط سید حسن بنی هاشمی و درسال 1377به کوشش فرشید فرهت و سرانجام به همت زنده یاد حسن کرمی در سال1382 در چند دفتر گرد آمد ولی مجالی برای انتشارنیافت.


رامی در ترانه های خود چند گونه از گویشهای معمولی جنوب ، ازجمله بندری ، بستکی و مینابی را به کارگرفته است . این تنوع گویش در سرایش علاوه برتوانایی و خلاقیت ، از هوشمندی و غریزه هنرمند انهای خبرمی دهد که او را قادر ساخته مخاطبین بسیاری را جذب هنر خویش سازد. یکی از وپژگیهای ترانه های رامی علاوه برزیبایی کلام و تازگی لکن و آهنگ،مضمون اجتماعی و مردمی آن است . انسان محور اصلی ترانه ها ی او است که خود گویه ای دیگر از این عشق است .
منصفی درسال 1376 درسن پنجاه و دوسالگی زندگی را بدرود حیات گفت.



چند شعر از ابراهیم منصفی

موا برم تنها بشم
تنها فقط با سایه خو
ساعت تلخ رفتنن
مه خوب افهمم غایه خو
دو روز تلخ زندگیم
قصه ی تلخ مردنَ
امید یک روز زندگی
دنبال خو با گور بردنَ
ای دل دگه گولم مزن
مه بشته گولت ناخارم
برگشتن اینی ای سفر
دنبال خو بِی تو نابرم
آدمِ پوچی مثله مه
کجا بریت که جاش بشد
با چه زبونی گپ بزنت
تا یکی آشناش بشدم
موات از ایجا دور بشم
جایی برم که چوکرم
غیر از خیال خوب خوم
هیچی نهسته تو سرم
ای دل دگه گولم مزن
مه بشته گولت ناخارم
برگشتن اینی ای سفر
دنبال خو بِی تو نابرم
دنبال خو بِی تو نابرم
دنبال خو بِی تو نابرم
 
اینم لینكش واسه دانلود
 








تا تو قدر مه بدونی دیر ابو
تا بیایی پهلوم بمونی دیر ابو
زندگی مثل نسیمن زود ارئت
تا بفهمی بی جوانی دیر ابو
تا مه از یاد گذشتم دور بشم
بئ دو چشم آسمونی دیر ابو
ای که بی عطر تنت غمگین ابوم
تا بیائی اسمم بخونی دیر ابو

نومه خوبت رو لووم موندن هنو
بی تو عشقو زندگانی دیر ابو
خاطرات پیشته وا یادم بیار
روح گشنم با خیالت سیر ابو
ای که بی عطر تنت غمگین ابوم
تا بیائی اسمم بخونی دیر ابو
تا مه از یاد گذشتم دور بشم
بئ دو چشم آسمونی دیر ابو
 
اینم لینكش واسه دانلود
روزگار ...
16 خرداد 87 - 14:17

روزگار عجیبی‌است نازنین
آنگاه که سخن گفتن سخت و طاقت فرسا شده و می شود .
و آنگاه که صحبت کردنت را همه و همه باید بشنوند وگرنه به بیراهه می روند
و آنگاه که سخن گفتن تنها و تنها در سکوت بی پایان نگفتن خلاصه می شود
و آنگاه که فریادهای بر خاسته از عمق جانت را گوش شنوائی نیست
و آنگاه که کلمات در هم و برهم دوستت دارم بسختی بر زبان جاری می شود
و آنگاه که گفتن و شنیدن دوستت دارم گناهی بس بزرگ شمرده می شود
و آنگاه که نگاهت را باید از میان نگاه های دیگران که ذل زده تو را می نگرند دزدانه و با مشقت فراوان رد نموده و به تمنای دوستت دارم روانه کنی شود
و آنگاه که هزاران چشم را برای دیدن یک چشم باید در نوردید و سراسیمه و آنهم فقط لحظاتی و نه بیشتر نباید به تماشا بایستی .
و آنگاه که غصه های کهنه جایی غیر از دل پردرد را نمی یابند و باید در قلب رنجور و زخم خورده تا سالیان سال باقی بمانند
و آنگاه که همراهی را گناه نا بخشودنی و گمراهی نشان لیاقت می دهند
چگونه باید گفت من هستم
بگذارید باشم
و بگذارید کودکی کنم
و بگذارید زندگی کودکانه من رنگ عشق کودکانه بگیرد .
و بگذارید عروسک بازی کودکانه من به عروسی دخترکان زیبای محله پیوند بخورد
و بگذارید این عروسی کودکانه را فرجامی زیبا و خدا پسند پایان دهد
و بگذارید تارهای صوتی منجمد شده از سکوت سالیان درازم به حرکت هرچند آرامی در گفتن دوستت دارم به حرکت در آید
قلبم در حال از جا کنده شدن است و نمی توانم آنچه را در لاک وجودیم می گذرد بر زبان بیاورم و آرامشی را هر چند فقط یک لحظه بر خود مستولی گردانم
روزگار عجیبی ست نازنین

2s696s7.gif

شعر برنده‌ی كودكان
16 خرداد 87 - 00:50

این شعر که برنده شعر کودکان هم هست توسط آننا سولدی یازده ساله از ایتالیا نوشته شده است.


من در نانوایی , قلبی دیدم از جنس نان,
قلبی بزرگ, گرم و خوشبو,
و فکر کردم ((اگر من قلبی از جنس نان داشتم چند کودک می توانست آن را بخورد!
یک لقمه برای تو , دوست من
برای تو که گرسنه ای !
یک لقمه از این نان قلبی برای توست
و برای تو , و برای تو!))
به کودکی که گرسنه است و می ترسد
کافی نیست که بگویی ((دوستت دارم !))
وقتی که کودکی را گریان می بینی
کافی نیست که بگویی : ((طفلک بیچاره !))
اگر قلب من از جنس نان بود
چندین کودک می توانست آن را بخورد!
و تو ! ای فرمانده
چه چیز مانع از آن می شود که
بمب هایت را به شکل نان نسازی؟
آنگاه در پایان جنگ ها , هر سربازی
می توانست خوشحال به خانه بازگردد
با سبدی از بمب های برشته و خوشبو.
اما این فقط یک رویاست
و دوست گرسنه من هنوز هم می گرید
آه, اگر قلب من از جنس نان بود

 

رفیق من
15 خرداد 87 - 07:05

هنوز هم فراموشت نکرده ام

با این که فراموش شده ام

 هنوز هم صدایت را می شنوم

با این که صدایم نکرده ای

 هنوز هم همه جا می بینمت

 با این که به دیدنم نیامده ای

 هنوز هم با عشق تو پا بر جام

با این که خودت را زیر بار عشق دیگری شکسته ای

 هنوز هم همان طور مقدس دوست میدارمت

 با این که زندگی خود را به تباهی کشانده ای

هنوز هم چشمانی به اشتیاق نگاهت منتظرند

با این که چشم به چشم دیگری دوخته ای

 هنوز هم دلواپس دل نگرانی های توام

با این که از همه آدما بریده ای

 

sange-sabor.jpg

 

رفیق من سنگ صبور غمهام

 

به دیدنم بیا که خیلی تنهام

 

هیچکی نمی دونه چه حالی دارم

 

چه دنیای رو به زوالی دارم

 

مجنونم و دلزده از لیلیا

 

خیلی دلم گرفته از خیلیا

 

نمونده از جوونیام نشونی

 

پیر شدم، پیر تو ای جوونی

 

تنهای بی سنگ صبور

 

خونه ی سرد و سوت و کور

 

توی شبات ستاره نیست

 

موندی و راه چاره نیست

 

اگرچه هیچ کس نیومد

 

سری به تنهاییت نزد

 

اما تو کوه درد باش

 

طاقت بیار و مرد باش

 

اگر بیای، همون جوری که بودی

 

کم میارن حسودا از حسودی

 

صدای سازم همه جا پر شده

 

هرکی شنیده از خودش بیخوده

 

اما خودم پر شدم از گلایه

 

هیچی ازم نمونده جز یه سایه

 

سایه ای که خالی از عشق و امید

 

همیشه محتاج به نور خورشید

 

پاییز
11 بهمن 86 - 19:27

پاییز با تو از راه رسید ...
و پرنده های غریب آرزوهایمان چه آزادانه پر گشودند به سوی دستانت
چه غریب در پشت پنجره های غربت صدایمان را به آسمان فرستادیم
تا از فرشته ها ارمغان پاییز را بگیریم ...
و چه زیبا بود لحظه هایی که نگاهمان تلاقی عشق دو کبوتر را به یاد می آورد...
تو با برگها به زمین آمدی و با نسیم صبحگاهان از خاطره ها زدوده شدی ...
و فقط در یاد و خاطره دو نرگس عاشق ثابت ماندی....
تو را دوست میدارم و تنها تو را چرا که هنوز به یاد تلاقی نگاه خسته ام بر چشمان پر نیازت
می توانم زندگی کنم.
من عاشق بوی دستان گرمت هستم که در هر فضایی بوی بهار را میدهد و عاشق آن نگاه خسته ات که بوی نیاز گمشده را میدهد.
دوستم بدار تنها برای یک لحظه و تنها برای یک لحظه صدایم کن تا دنیای خوب افسانه هایم را با ناقوس صدایت به آخرین پرواز نگاهت بسپارم ...
شانه هایت چه غریبانه می لرزد از ترس جدایی بود ....

گریه كن
11 بهمن 86 - 19:25

روی مروارید اشکم قصه ی تو رو نوشتم
تا که آدما بدونن تویی تنها سرنوشتم
جاده ها امون ندادن هجرت تو رو ببینم
خارای وحشی راه تو ، با دلی خسته بچینم
تو برو دلم یه جادست توی امتداد مقصد
زمونه پلکام و بسته ، هجرت تو رو نبینم
شبا بی ستاره موندن تا تو برگردی دوباره
آسمون ابری و خسته ست ، بارون حسرت میباره
خاک جاده ها به من گفت ، یه روزی تو بر میگردی
روزی که تو بر میگردی، روز میلاد بهاره


گریه کن جداییا ما رو رها نمیکنن
ادما انگار برای ما دعا نمیکنن
گریه کن حالا حالا از هم باید جدا باشیم
بشینیم منتظر معجزه خدا باشیم
گریه کن منم دارم مثه تو گریه میکنم
به خدای اسمونامون گلایه میکنم
گریه کن واسه شبایی که بدون هم بودیم
تنهایی برای سنگینی غصه کم بودیم
گریه کن سبک میشی روزای خوب یادت میاد
گرچه تو تقویمامون نیستن اون روزها زیاد
گریه کن برای قولی که بهش عمل نشد
واسه مشکلاتی که بودش و هست و حل نشد
گریه کن واسه همه واسه خودت برای من
توی بارونی ترین ثانیه حرفاتو بزن
گریه کن تا اینه شه باز اون چشای روشنت
واسه موندن لازمه فدای گریه کردنت

 

ای مهتاب
28 شهریور 86 - 08:55


مهتاب
ای مونس عاشقان
روشنایی آسمان
آی مهتاب
ای چراغ آسمان
روشن
ی بخش جهان
کو ماهم؟
نزدت چه شبها با او در آنجا بودیم
فارغ ز دنیا لبها به لبها بودیم
با یکدگر ما پیش تو تنها بودیم
مفتون و شیدا غرق تماشا بودیم
مهتاب
امشب که پیش توام
او رفته و من مانده ام
آی افسوس
رفت و آن دوران گذشت
زده ام بر کوه و دشت
از هجرش
نزدت چه شبها با او در آنجا بودیم
فارغ ز دنیا لبها به لبها بودیم
با یکدگر ما پیش تو تنها بودیم
مفتون و شیدا غرق تماشا بودیم

تقصیر ... ؟!!
28 شهریور 86 - 08:52

 


هنوز پر زدن در قفس ات را

نیاموخته

چگونه نفس زدن چگونه؟

در مردگی اش حرفی نیست.

بیا در کهکشان ارواح کمی قایم باشک کنیم.

. . . وقتی روی خیال سایه ها

چشم می گذارد،

تو تا می توانی گم شو

مثبت بی نهایت

 

صفر

منفی بی نهایت.

ببینم

این درد بی درمان

که در تو بستریست،

همیشه گشوده بی هیچ فراغتی؟

هنوز قفس زدن

در نفسی زیباست

که درست پشت سرش گم می شوی؟

سُک سُک.

دست خودم نیست

باید اینطور تمام می شد

تقصیر هیچکس نیست

__