تبلیغات


__
توزیع احتمالی پرتابه زندگی
21 مرداد 86 - 17:48

تا حالا به این فكر كردین كه چهار راه بهتره یا سه راهی یا دو راهی؟من كه می دونم دوراهی از همه بدتره وقتی تو دوراهی باشی حس بدتری داری چون با وجود اینكه شانست بیشتر از حالتهای دیگس اما ...براش توجیه علمی ندارم فقط می تونم بگم تصادفیه دیگه بعضی ها میگن از تجربه بزرگتر ها استفاده كن اما استفاده از دانش گذشته در حالی منطقیه كه یك روند حاكم باشه اما آیا در فرآیندهای تصادفی روند حاكم است؟اینو دیگه علم جواب داده اینا روند ندارن بلكه یه توزیع احتمالی دارن كه دقیقا مثل این دستگاههای هستن كه توپ تنیس رو شوط می كنن یه بار آدم رو اینور پرت می كنن یه بار اون ور و فقط چیزی كه معلومه اینه كه این توپ باید در محدوده زمین پرتاب بشه و تعداد كل حالات شوط به تابع توزیع بستگی داره!!!!!!

  • ارسال نظر (1)
خیابان پشتی
16 تیر 86 - 17:22
آدرس رو كه پرسیدم جواب داد همین خیابان پشتی؛خیابان پشتی دیگه كجاست؟ آقاه گفت:منظورم عقب دیگه!!!چندقدم بیشتر تا خیابون پشتی نموده بود اما من چند بار از این خیابون پشتی گذشته بودم اما چون همیشه پشتم بهش بود ندیده بودمش شاید به همین خاطر بود كه اون آقا كه گفت خیابون پشتی تازه یه چیزی دستگیرم شد.اینقدر درگیر حركت به سمت جلو شده بودم كه به هیچ خیابون پشتی فكر نكرده بودم و در حقیقت جای كه من دنبالش می گشتم خیابون پشتی بود
عاقبت وفا
13 تیر 86 - 11:36
پشت پنجره زندگی نشته بودم داشتم بیرونش رو نگاه می كردم واقعا چقدر بین این ور و اون ور پنجره فرق وجود داشت انگار بیرون از پنچره تمام تصاویر برعكس به نظر میو مدن مدت ها بود كه زیر این سقف زندگی كرده بودم و تصورم از تصاویر بیرون پنجره تنها به دیدهای غیر واقعی و مجازی كه برام غیر غیر قابل فهم بود منجر می شد باید پیشرفت می كردم و مسولیتهای زندگی رو هم به خوبی انجام می دادم زندگیم شده بود گستره ای از تلاش و ایثار،تلاش برای دست یابی به دست نیافته های مشروع زندگیم و ایثار برای ایجاد  شرایط مطلوب برای اطرافیان؛اما حقیقت بیرون پنجره معنی پیدا می كرد اونجایی كه نه كسی معنی ایثار می فهمد و نه فرق فهم رو،به نظرتون بیرون پنجره چطور بود؟ بیرون پنجره ؛وفا روی واقعیت كه به خودش گرفته بود تبدیل به خیانت شده بود من هیچ وقت بیرون رو باور نداشتم به همین خاطر مدت ها بود كه بهش نگاه نمی كردم اما اشتباه می كردم چون وقتی وفا مطمئن شد كه من بیرون رو باور ندارم هر از گاهی سری به بیرون می زد و رنگ خیانت می گرفت و برای اطمینان هم گاهی اوقات می پرسید آیا بیرون پنجره را نگاه می كنی ؟و وقتی تكذیب مرا می شنید بیشتر و بیشتر بیرون می رفت بیشتر بیشتر رنگ می گرفت تا روزی كه وفا در داخل  هم یكرنگ شده بود رنگ خیانت.......(منظور كلی من این بود كه كه وفا فقط در داخل وفا بود از من می پرسید كه من به بیرون نگاه می كنم یا نه تا آسوده تر عوض شود ای  مبینین كه این همه همه میگن یكرنگ باشین یعنی چی هه هه بیخود نمیگن كه!!!!)
درو
6 تیر 86 - 17:48

روزگاری بود كه هر كه می كاشت خود درو می كرد دست در خاك و  سر در آسمان شكر خدا می كرد اینگونه بود كه همت خویش را با لطف حق تعالی عجین می كرد و می پروراند و پرورش می یافت روزها گذشت او می كاشت اما چون زیاد بود دیگران درو می گردند و چون كارها مكانیزه شده بود دیگر دست در خاك نداشت و چون مالش زیاد گشته بود سر از آسمان برداشت و به مال و امول افكند و اینگونه بود كه مانند قبل می پروراند اما پرورش نمی یافت و هر روز حس می كرد كه جای دیروز است،چون دو سر سیم تكامل او به زمین منتهی می شد  آنقدر تكامل پیدا كرد تا خود به زمین رسید و زمین غایت تكامل او بود او را در خود فرو برد . تازه اینان افرادی بودند كه خود می كاشتند و خود درو می كردند وای به حال ما كه از اول هر چه دیگران كشتند ما درو كردیم و سرمان به آسمان نبود به هوا بود (سر به هوا بودیم)و سیمی ندراریم كه مسیر تكامل داشته باشیم و این خود پوچی است!!!!

 

مقام
22 اردیبهشت 86 - 20:45

یه کلاغ روی یه درخت نشسته بود و تمام روز بیکار بود و هیچ کاری نمی کرد... یه خرگوش از کلاغ پرسید: منم می تونم مثل تو تمام روز بیکار بشینم و هیچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی!... خرگوش روی زمین کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... یهو روباه پرید خرگوش رو گرفت و خورد! نتیجه اخلاقی: برای اینکه بیکار بشینی و هیچ کاری نکنی، باید اون بالا بالاها نشسته باشی

تنهای شاد
16 فروردین 86 - 20:43



با یك نگاه ساده شروع شد،مثل كسی تازه
طعم زندگی رو چشیده باشه آغوشم رو به سوی نگاهش باز كردم بی هیچ ترس و ابایی از
مخاطراتی كه ممكن بود برای من در پی داشته باشه راستشو بخوایین  اصلا نمی دونستم چه مخاطراتی ممكن برام داشته
باشه،و ما شروع كردیم شروعی كه همیشه و همیشه اون رو اولین شروع توی زندگیم می
دونم روز اولی كه همدیگر رو توی دانشگاه دیدم یك سالی از اولین نگاهمون به هم
گذشته بود المپاد كامپیوتر مرحله كشوری بود كه دیدمش و دوباره توی صف ثبت نام
دانشگاه ،حس كردم كه دلم ایستاد انگار تمام دنیا ایستاده بودند و در این میان تنها
من مانده بودم و او،اونم خوشحل بود بخصوص كه قرار بود هر دو یك رشته رو بخونیم می
تونم بگم كه صمیمیت و عشقی كه بین ما بود واقعا آسمانی بود با دیدن همدیگه انگار
پر می شدیم سه سال گذشت و اونقدر خوب گذشت كه وقتی همه از سختی درسها تو ی دانشگاه می
گفتند ما هیچ احساسی از سختی نداشتیم تا اینكه یه روز عزیز دلم به مسافرت مسافرتی
كه انگار خدا ترتیب داده بود تا اونو از بس كه خوب بود پیش خودش ببره،اون رفت و من
موندم خاطراتش در و دیوار دانشكده پر بود از عكس های نا گرفته اون و مبهوت از آن
همه زیبای از دست رفته...امروز 6 سال از اون واقعه می گذره و من هنوز منظرم تا خدا
اونو به من برگردونه،البته می دونم اون اونقدر خوبه كه هیچ وقت خدا هم ازش سیر
نمیشه تا دوباره بفرستتش پیشم.......






__