در خون و در ستاره و در باد ، روز و شب
دنبال شعر گمشده خود دویده ام
بر هر کلوخ پاره ی این راه پیچ پیچ
نقشی زشعر گمشده خویش کشیده ام….
احمد شاملو (زاده ۲۱ آذر، ۱۳۰۴ در تهران؛ در خانهٔ شمارهٔ ۱۳۴ خیابان صفیعلیشاه – درگذشته ۲ مرداد ۱۳۷۹ فردیس کرج) شاعر، نویسنده، فرهنگ نویس، ادیب و مترجم ایرانی است. آرامگاه او در امامزاده طاهر کرج واقع است. تخلص او در شعر الف. بامداد و الف. صبح بود.
احمد شاملو در ۲۱ آذر ۱۳۰۴ در خانه شماره ۱۳۴ خیابان صفی علیشاه تهران متولد شد. پدرش حیدر نام داشت که تبار او به گفته شاملو در شعری از مجموعهی مدایح بیصله، به اهل کابل برمیگشت؛ مادرش کوکب عراقی است. دورهی کودکی را به خاطر شغل پدر که افسر ارتش بود و هرچند وقت را در جایی به مأموریت میرفت، در شهرهایی چون رشت و سمیرم و اصفهان و آباده و شیراز گذراند. (به همین دلیل شناسنامهٔ او در شهر رشت گرفته شدهاست و محل تولد در شناسنامه رشت نوشته شدهاست.)
ازدواج اول و چاپ نخستین مجموعهٔ شعر
در بیست و دو سالگی (۱۳۲۶) با اشرف الملوک اسلامیه ازدواج کرد. هر چهار کودک او، سیاوش، سامان، سیروس و ساقی حاصل این ازدواج هستند. در همین سال اولین مجموعه اشعار او با نام «آهنگهای فراموش شده» به چاپ میرسد و همزمان کار در نشریاتی مثل «هفته نو» را آغاز میکند.
در سال ۱۳۳۰ او شعر بلند «۲۳» و مجموعه اشعار «قطع نامه» را به چاپ میرساند. در سال ۱۳۳۱ به مدت حدود دو سال مشاورت فرهنگی سفارت مجارستان را به عهده دارد.
ازدواج دوم و انتشار هوای تازه
در ۱۳۳۶ با طوبی حائری ازدواج میکند (دومین ازدواج او نیز مانند ازدواج اول مدت کوتاهی دوام میآورد و چهار سال بعد در ۱۳۴۰ از همسر دوم خود نیز جدا میشود.) در این سال با انتشار مجموعه اشعار هوای تازه خود را به عنوان شاعری برجسته تثبیت میکند. این مجموعه حاوی سبک نویی است و بعضی از معروفترین اشعار شاملو همچون پریا و دخترای ننه دریا در این مجموعه منتشر شدهاست. در همین سال به کار روی اشعار حافظ، خیام و بابا طاهر نیز روی میآورد. پدرش نیز در همین سال فوت میکند. در سال ۱۳۴۰ هنگام جدایی از همسر دومش همه چیز از جمله برگههای تحقیقاتی کتاب کوچه را رها میکند.
فعالیتهای سینمایی و تهیه نوار صوتی
در سال ۱۳۳۸ شاملو به اقدام جدیدی یعنی تهیه قصه خروس زری پیرهن پری برای کودکان دست میزند. در همین سال به تهیه فیلم مستند سیستان و بلوچستان برای شرکت ایتال کونسولت نیز میپردازد. این آغاز فعالیت سینمایی جنجالآفرین احمد شاملو است. او بخصوص در نوشتن فیلمنامه و دیالوگنویسی فعال است. در سالهای پس از آن و بهویژه با مطرح شدنش به عنوان شاعری معروف، منتقدان مختلف حضور سینمایی او را کمرنگ دانستهاند. خود او میگفت: «شما را به خدا اسمشان را فیلم نگذارید.» و بعضی شعر معروف او دریغا که فقر/ چه به آسانی/ احتضار فضیلت است را به این تعبیر میدانند که فعالیتهای سینمایی او صرفا برای امرار معاش بودهاست. شاملو در این باره میگوید: «کارنامهٔ سینمایی من یک جور نان خوردن ناگزیر از راه قلم بود و در حقیقت به نحوی قلم به مزدی!»
در سال ۱۳۳۹ با همکاری هادی شفائیه و سهراب سپهری ادارهٔ سمعی و بصری وزارت کشاورزی را تاسیس میکند و به عنوان سرپرست آن مشغول به کار میشود.
آشنایی و ازدواج با آیدا سرکیسیان
شاملو در ۱۴ فروردین ۱۳۴۱ با آیدا سرکیسیان آشنا میشود. این آشنایی تاثیر بسیاری بر زندگی او دارد و نقطه عطفی در زندگی او محسوب میشود. در این سالها شاملو در توفق کامل آفرینش هنری به سر میبرد و بعد از این آشنایی دوره جدیدی از فعالیتهای ادبی او آغاز میشود. آیدا و شاملو در فروردین ۱۳۴۳ ازدواج میکنند و در ده شیرگاه (مازندران) اقامت میگزینند و تا آخر عمر در کنار او زندگی میکند. شاملو در همین سال دو مجموعه شعر به نامهای آیدا در آینه و لحظهها و همیشه را منتشر میکند و سال بعد نیز مجموعهیی به نام آیدا، درخت و خنجر و خاطره! بیرون میآید و در ضمن برای بار سوم کار تحقیق و گردآوری کتاب کوچه آغاز میشود.
در سال ۱۳۴۶ شاملو سردبیری قسمت ادبی و فرهنگی هفتهنامه خوشه را به عهده میگیرد. همکاری او با نشریه خوشه تا ۱۳۴۸ که نشریه به دستور ساواک تعطیل میشود، ادامه دارد. در این سال او به عضویت کانون نویسندگان ایران نیز در میآید. در سال ۱۳۴۷ او کار روی غزلیات حافظ و تاریخ دوره حافظ را آغاز میکند. نتیجه این تحقیقات بعدها به انتشار دیوان جنجالی حافظ به روایت او انجامید.
در اسفند ۱۳۵۰ شاملو مادر خود را نیز از دست میدهد. در همین سال به فرهنگستان زبان ایران برای تحقیق و تدوینِ کتاب کوچه، دعوت شد و به مدت سه سال در فرهنگستان باقی ماند.
سفرهای خارجی
شاملو در دهه ۱۳۵۰ نیز به فعالیتهای گسترده شعر، نویسندگی، روزنامه نگاری (از جمله همکاری با کیهان فرهنگی و آیندگان)، ترجمه، سینمایی (از جمله تهیه گفتار برای چند فیلم مستند به دعوت وزارت فرهنگ و هنر) و شعرخوانی خود (از جمله در انجمن فرهنگی کوته و انجمن ایران و امریکا) ادامه میدهد. در ضمن سه ترم به تدریس مطالعه آزمایشگاهی زبان فارسی در دانشگاه صنعتی مشغول میشود. در ۱۳۵۱ به علت معالجه آرتروز شدید گردن به پاریس سفر میکند تا زیر عمل جراحی گردن قرار گیرد. سال بعد، ۱۳۵۲، مجموعه اشعار ابراهیم در آتش را به چاپ میرساند. در ۱۳۵۴ دانشگاه رم از او دعوت میکند تا در کنگره نظامی گنجوی شرکت کند و از همین رو عازم ایتالیا میشود. در همین سال دعوت دانشگاه بوعلی برای سرپرستی پژوهشکدهٔ آن دانشگاه را میپذیرد و به مدت دو سال به این کار اشتغال دارد.
در ۱۳۵۵ انجمن قلم و دانشگاه پرینستون از او برای سخنرانی و شعرخوانی دعوت میکنند و از همین رو عازم ایالات متحده میشود. در این سفر او به سخنرانی و شعرخوانی در بوستون و برکلی میپردازد و پیشنهاد دانشگاه کلمبیای نیویورک برای تدوین کتاب کوچه را نمیپذیرد. در ضمن با شاعران و نویسندگان مشهور جهان همچون یاشار کمال، آدونیس، البیاتی و وزنیسینسکی از نزدیک دیدار میکند. این سفر سه ماه به طول میکشد و شاملو سپس به ایران باز میگردد.
هنوز چند ماه نگذشته که او دوباره به عنوان اعتراض به سیاستهای دولت ایران، کشور را ترک میکند و به امریکا سفر میکند و یک سالی در آنجا زندگی میکند و در این مدت در دانشگاههای مختلفی سخنرانی میکند. در ۱۳۵۷ او از آمریکا به انگلستان میرود و در آنجا مدتی سردبیری هفتهنامه «ایرانشهر» در لندن را به عهده میگیرد.
سرانجام
سالهای آخر عمر شاملو کم و بیش در انزوایی گذشت که به او تحمیل شده بود. از سویی تمایل به خروج از کشور نداشت و خود در این باره میگویید: «راستش بار غربت سنگینتر از توان و تحمل من است… چراغم در این خانه میسوزد، آبم در این کوزه ایاز میخورد و نانم در این سفرهاست.» از سوی دیگر اجازه هیچگونه فعالیت ادبی و هنری به شاملو داده نمیشد و اکثر آثار او از جمله کتاب کوچه سالها در توقیف مانده بودند. بیماری او نیز به شدت آزارش میداد و با شدت گرفتن بیماری مرض قندش، و پس از آن که در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۷۶، در بیمارستان ایرانمهر پای راست او را از زانو قطع کردند روزها و شبهای دردناکی را پشت سر گذاشت. البته در تمام این سالها کار ترجمه و بهخصوص تدوین کتاب کوچه را ادامه داد و گهگاه از او شعر یا مقالهای در یکی از مجلات ادبی منتشر میشد. او در دهه هفتاد با شرکت در شورای بازنگری در شیوهٔ نگارش و خط فارسی در جهت اصلاح شیوهٔ نگارش خط فارسی فعالیت کرد و تمام آثار جدید یا تجدید چاپ شدهاش را با این شیوه منتشر کرد.
سرانجام در ساعت ۹ شب دوم مرداد ۱۳۷۹ (چند ساعت بعد از آن که دکتر معالجش او و آیدا را در خانهٔشان در شهرک دهکدهٔ فردیس کرج تنها گذاشت) درگذشت.

آنچه در جریده فخیمه « شرق » در 31 تیرماه با عنوان غروب « بامداد » به
چاپ رسید قیچی شده این مصاحبه است كه اكنون در وب سایت رسمی « احمد شاملو
» منتشر می شود ...
«نخست نویسنده و شاعر شدیم و بعد به فراگرفتن زبان فارسی پرداختیم . » این
ها را « شاملو » برای مجله « لوح » به سردبیری « محمد قائد » می نویسد با
این عنوان « نمی دانم مدرسه به چه درد می خورد » . كارنامه كلاس هشتم «
شاملو » هم گواه این ادعای او است . دو تجدیدی یكی در شیمی و دیگری در
دیكته ! به گفته خودش نزدیك به یكصد و هفتاد جلد كتاب چاپ شده و نشده در
تاریخ ادبیات ایران دردانه ایی به شمار می رود آنچنان كه هر چه نوشت
خواننده دارد . دشواری وظیفه آقای شاعر ، نویسنده ، مترجم ، روزنامه نگار
و محقق كار را به جایی رساند كه تا آخر عمر انگار كه وظیفه اش در قبال
مردم شده باشد به عنوان وجدان آگاه جامعه شعر سیاسی – اجتماعی بگوید . اما
این مردم بودند كه انگار قضیه الهام شعر را جدی نمی گرفتند. سایه وجدان
آگاه « « شاملو » » از حیطه شعر تا سیاست گسترده شد . « كتاب هفته » و «
كتاب جمعه » و دیگر آثار روزنامه نگاری او به عنوان الگوی مرجع این حرفه
در تاریخ روزنامه نگاری ایران ماندگار شد . در خرداد سال 59 بعد از توقیف
« كتاب جمعه » دست از مطبوعات كشید و هیچ پیشنهادی را نپذیرفت . با آغاز
دهه 60 تا سال 72 هیچ اثری از او به چاپ نرسید . البته در همان اوایل دهه
60 نامزد دریافت جایزه نوبل شد . ولی با ممنوعیت چاپ آثارش ، 10 سال سخت
به « شاملو » می گذرد . خفقان 10 ساله ایی كه به زعم « آیدا» او را از
درون می تراشد و مقدمات جاودانگی اش را فراهم می سازد . حوالی همین روزها
، در دوم مرداد ماه 79 تشییع جنازه« شاملو » با تشویق جنازه توسط مردم
همراه می شود . انبوه مردمانی كه حتی در میان آن ها نوجوانانی حضور داشتند
كه جای نوه های « « شاملو » » بودند و این روزها نیز كسانی شعرهای او را
می خوانند كه جای نتیجه های او هستند . تكرار این خاطرات در گاو گم غروب
دوم مرداد ماه برای « آیدا » چندان ساده نیست . با او درباره ابعاد مختلف
زندگی با « « شاملو » » به گفت و گو نشستیم ...
حمید جعفری
نیمهی تیرماه 1389
***
با غم نبودن شاملو چه می كنید ؟
صبوری . فکر نمیکردم حضورش آنقدر پر رنگ احساس شود و موثر باشد. در این
خانه خیلی اتفاقها افتاده است شعرهایش در این خانه ضبط شده. صدایش را
میشنوم ، حرکاتش را هم میبینم.
غیبت شاملو سخت به نظر می رسد . از آنجا می گویم که وقتی می گویید
از این خانه که بیرون می روید دلتان می خواهد زود به خانه بازگردید .
خانه که هستم او نیز هست. وقتی نبود هیچ کاری نمیتوانستم انجام دهم.
خانم آیدا ! در فیلم « شاعر بزرگ آزادی » منتقد ادبی « ضیاء موحد
» میگوید : « بعد از حافظ شاملو تاثیر گذارترین شاعر ایران است ... و
همان طور که حافظ تصویرگر عشق آسمانی است ، شاملو تصویرگر عشق زمینی است.»
دربارهی شاعر که آثار شاملو گواه ماجرا است . اما آیدا چه تاثیری در این
آفرینش دارد ؟
سکوت ...
چه اتفاقی میافتد؟ (مکث...) شاملو پیش از این که من را ببیند عاشقانههای
زیبایی سروده است . شاید نوع دیگری از رابطه را کشف میکند، رابطهای که
با من دارد و این تجربه و رابطهی حسی را قبلاً نداشته است. یک رابطهی
فراتر و عمیق میتواند بین دو انسان شکل بگیرد که آن را میگوییم « دوستی
عمیق » که یک حس مشترک است. حسی که به زبان نمیآید. هر آنچه در تو
میگذرد او درمییابد هرآنچه دلخواه تو است او انجام میدهد، میشنود،
میخواند ... و متقابلاً . انگار سویدای جانت را میداند. آیینهات میشود
. به دل تو رفتار میکند، به ظریفترین نکات این رابطهی رازگونه توجه
نشان میدهد. دوستان زیادی داریم ، تنها با اوست که این رابطه برقرار
میشود.
رابطهی شاملو و نیما و تعابیر متفاوتی که هر کدام در شعر نو
دارند . خب شاملو معتقد بود اگر امروز ساعت چهار عصر من با شاگردی،
استادی، معشوقی قرار دارم اگر تا قبل از ساعت مقرر در مکان مقرر باشم حس
انتظار هر چه به ساعت چهار بیشتر میشود اما اگر از آن ساعت مقرر بگذرد و
او نیاید این حس شور و شعف تبدیل به یأس میشود . اما نیما این گونه معتقد
نبود و میگفت اگر تا ساعت پنج هم در جایی منتظر شخصی باشید حس همان حس
انتظار است .
خب هر دو نظر را گفتید. شاملو میگوید در شوق دیدار دوست ریتم شعر پر شور
و شادمانه است و اگر از ساعت مقرر بگذرد و انتظار به یأس تبدیل شود
نمیتوان هر دو حالت را با یک ضربآهنگ سرود. و این دو فضای روحی با رابطی
به هم بپیوندد. مشکلی با نیمای بزرگ نداشت . نیما راه را باز میکند و
شاعران زیادی هم راه او را ادامه میدهند . شاملو با نیما به عنوان شاگردش
رابطهی نزدیکی داشتند. میگفت میرفتم خدمت استاد چهار زانو مینشستم و
حتا حاضر بودم کارهای او را برایش انجام دهم . ولی متاسفانه آنچه
آزاردهنده است شکرآب کردن این دوستی است. نفر سومی پیدا میشود که این
رابطه را خدشهدار میکند. اگر بعد از مدتی پیش نیما میرفت و ماجرا را
شرح میداد ممکن بود استاد از ظن خود خجلتزده شود. نرفت، مبادا نیما
ناراحت شود . مانند یک پدر به او حرمت میگذاشت. ولی از این که رابطهاش
به این صورت با نیما قطع شده بود احساس بدی داشت. در نوشتههای نیما هم
هست که « شاملو واردترین کس میان شاگردان من است».
رابطه « شاملو » با شاعرانی كه در خانه نیما دور هم جمع شده بودند چطور بود ؟
من که آن زمان با شاملو نبودم بعدها هم چیز خاصی در اینباره به من نگفت.
خودش نوشته آدمهای زیادی آنجا میآمدند اما من فقط نیما را میدیدم. تا
جایی که من دیدهام با « اخوان ثالث » الفتی داشتند . البته عدهای سبب
دلگیری « اخوان ثالث » را هم فراهم کردند .
و اختلاف نظری هم « شاملو » با « سپهری » داشت .
نظر شاملو و « سهراب سپهری » دو تعریف از دنیای ما بود. «سهراب» دنیایی را
تصویر میکند که آرزوی هر انسانی است اما واقعیت کدام است؟ به روحیهی شخص
بستگی دارد . شاملو روحیهی « شاملویی » دارد.
«مدایح بی صله » در واقع هم بیصله بود . شاملو شعر تقدیمی به افراد در این مجموعه زیاد دارد .
فقط در برخی شعرهای تقدیمی بوده که شخصی انگیزهی سرایش یک شعر شده است،
مثلاً شعری که برای «كیوان» گفته، شعر «ابراهیم در آتش»، شعر «هاسمیک» و
شعرهای عاشقانهاش. همانطور که مسعود خیام در کتاب «کاره، سرباز در
مونپارناس» نوشته است شاملو بسیاری از شعرهایش را برای قدردانی از دوستان
به آنها تقدیم میکرد. سال 1378 هوشنگ گلشیری و همسرش فرزانه طاهری با
دوستان اعضای هیأت تحریریه کارنامه آمده بودند خانهی ما وقتی شعر قناری
خوانده شد « گلشیری » مبهوت ماند. شاملو هم بالای شعر نوشت «به هوشنگ
گلشیری» .
شاملو یكتنه كارگاهی از نویسندگی بود بُعدِ روزنامه نگاری شاملو در ارتباط این شاعر با مردم موثر بود .
بله. او ارتباط نزدیك و رویارو با مردم را دوست داشت . معتقد بود بهترین
نوع ارتباطی كه میتواند با جامعه داشته باشد انتشار مجله است . در عرض یك
هفته «كتاب هفته» یا «كتاب جمعه» و یا «خوشه» را منتشر میكرد. اعتماد به
نفس عجیبی داشت. همكاری شاملو با مجلات از 17 سالگی شروع میشود زمانی كه
از زندان روسها بعد از 24 ماه آزاد میشود. « آتشبار» ، « كبوتر صلح » ،
« مصلحت » ، « پایگاه آزادی » نشریاتی بود كه شاملو برای آنها مطلب
میبرد. آرام آرام سعی كرد خود یك مجله را منتشر كند. (با هزینه و همت خود
و یا دوستی، یكی دو شماره مجله با فرهنگ فروهی و عبدالله ناظر منتشر
کردند). بعد از آشناییاش با نیما تلاش میکند شعرهایی از نیما چاپ كند،
در مقابل کسانی که شعر نو و نیما را جدی نمیگیرند و بیارزش میدانند.
حتا اگر مجلهای یك شماره منتشر میشد یك شعر از نیما در آن چاپ میشد.
خانم اشرف الملوك اسلامی ، مادر فرزندان او که معلم بود و خواهرش که در
وزارت فرهنگ فعال بوده برای شاملو امتیاز یك مجله را میگیرند . شاملو دو
سه مجله با قطع كوچك منتشر میكند و برای مجلات دیگر مطلب می فرستد .
زمانی كه با خانم طوسی حائری آشنا می شود، خواهر خانم طوسی برایش امتیاز
مجله میگیرد « بامشاد » و« آشنا » منتشر میشوند . دو مجله كه در سال 36
مجلات پرباری به شمار میروند.
زمانی شاملو را میبینم كه اوج كاری او در «كتاب هفته» است. پیش از آشنایی
با شاملو از علاقهمندان به «كتاب هفته» بودم و آن را میخواندم. بعد از
آشناییمان كتاب « باغ آیینه» را به من داد و گفت بخوان، روی كتاب هم
نوشته بود « ا. بامداد » . كتاب را بردم و خواندم . گفتم :«کتاب خودته».
گفت: «نه ! این کتاب ا. بامداد است.» ناقلا بود نمیگفت كیست. حتا نمیگفت
از سردبیرهای «كتاب هفته» است. از نامههایی كه برایم مینوشت دریافتم
همان شور و كلماتی كه در نامههاست در آن كتاب هم دیده بودم. بعدها از من
پرسید تو چهطور فهمیدی؟ شاید همان حس مشترک بود .
پس روزنامه نگاری شاملو در آشنایی با شما موثر بود . شما
ناخودآگاه كتاب هفته ای را می خواندی كه شاملو منتشرش می كرد . بدون اینكه
حتی مطلع باشید كه كیست . از آشنایی با شاملو بگوئید .
می خندد ...
بارها گفتهام . 14 فروردین 1341 پس از تعطیلات نوروز، ساعت 9 صبح از
آبادان به تهران رسیدیم. آبادان سر سبز بود اما در تهران درختان تازه
داشتند بیدار میشدند . به خانه كه رسیدیم بعد از مدتی ناگهان دویدم به
سمت بالكن تا ببینم رزها جوانه زدن یا نه . ناگهان برگشتم دیدم مردی در
حیاط همسایه ایستاده من را نگاه میكند. این نگاه گره خورد. همینگونه
آغاز شد. در طی سه ماه یکی دو کلمه حرف زد. بدون حرف زدن می فهمیدیم.
کجا این اتفاق افتاد ؟
تهران ــ خیابان کریمخان زند ـ خیابان خردمند جنوبی ـ کوچهی رازقی . یکدیگر را دیدیم .
در بخش دوم فیلم آقای «منصوری » به نام « حرف آخر » که تازه منتشر شده است
، من و شاملو کنار یکدیگر نشستهایم که « ناصر تقوایی » میپرسد : چطور
رابطهی شما آغاز شد ؟ شاملو میگوید:« هیچی. فقط یکدیگر را دیدیم». من
میگویم :« ما یکدیگر را دیدیم و همه چیز تمام شد». شاملو نگاهی به من
میکند و میگوید :« ما یکدیگر را دیدیم و همه چیز آغاز شد!» این همان
ارتباطی است که به آن اشاره کردم.
در فیلم « شاعر بزرگ آزادی » از شما درباره شاملو پرسیده می شود .
می گویید : « شاملو مثل خورشید است اگر بر من نتابد زندگی ندارم . » شاملو
در این خانه وجود دارد . بیش از یک دهه از مرگ شاملو می گذرد ...
برای من نه ، چون گاهی نبودنش را احساس میکنم. یعنی بیشتر از ده سال گذشته؟
غریبِ این اتفاق ...
دو سه سال گذشته از او دور شدهام . منتها حالتهای بیماری و درد و
نارحتیهایش به ذهنم نمیآید. همیشه شاملو را سرحال میبینم که کار
میکند. حتا فکر میکنم در کارهایی که این سالها برای او انجام میدهیم
ما را راهنمایی میکند و به ما انرژی و شوق و ذوق میدهد . اگر دوست داشتن
شاملو در میان ما نبود نمیتوانستیم این کارها را انجام دهیم.
«ا. بامداد » از كجا آمد ؟
سه مرحله دارد تولد این نام مستعار . «آهنگهای فراموششده» كه در سال
1326 منتشر شد با نام احمد شاملو است با روحیهی یك جوان وطنپرست وپرشور
رمانتیك. در اثر بعدی « قطعنامه» شاملو یک جوان معترض است که از خودش
انتقاد میکند و نمیخواهد با نام احمد شاملو بنویسد و از نام مستعار «ا.
صبح» استفاده میكند. مجموعهی « آهنها و احساس » سومی است كه مصادف با
كودتای 28 مرداد است ، در آتش میسوزد. شاملو به زندان میرود در زندان
متحول میشود پس از آزادی «هوایتازه» را با نام «ا.بامداد» منتشر میكند.
شعرهای شاملو که برای شما زنده اند . حس آیدا از شنیدن این قطعات چیست ؟
لبانت به ظرافت شعر ...
ــ شرم
مرا تو بی سببی نیستی ...
ــ همدلی
آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم ...
ــ کشف
عشق را، ای کاش زبان سخن بود ...
ــ خفقان
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوست ات میدارم …
ــ بیحرمتی
برای آیدا کدام یک از شعرهای شاملو نشان از عمق رابطه شما داشته است ...
«سرود ششم» . شاید برای شما عجیب باشد که چرا سرود ششم!
چرا سرود ششم ؟
خودم هم نمیدانم چرا این شعر را انتخاب میکنم. شاید برای اینکه همه چیز در این شعر جمع است. نه آغاز و نه پایان.
با این حال عاشقانه ترین در میان اشعار شاملو را این سروده می دانید .
عاشقانهترین! نمیدانم. بعد از «چهار سرود برای آیدا» و «سرود پنجم» که
سالها پیش سروده شده است ، ناگهان «سرود ششم» سروده میشود در میان آخرین
آثارش. این شعر نتیجهی چهل سال زندگی شاملو با من است .
(آیدا می خواند: شگفتا که نبودیم )...
سکوت ...
انگار خیلی از خاطره ها در ذهن شما مرور و تصویر شد . حس می کنم برخی مسائل یادتان آمد که ...
وقتی «چهار سرود برای آیدا» و «سرود پنجم» را میخوانید پر از شور و
هیجانِ آغاز است و همه چیز در آرزوی «شدن » است و بعد از گذشت چهل سال ...
اذیتم میکند وقتی میگوید : « هزار معبد به یکی شهر / بشنو گو یکی باشد
معبد به همه دهر / تا من آنجا برم نماز که تو باشی »
شعر « میعاد» را به یاد دارید؟ اولین شعری است که بعد از وصلت ما سروده
شد. شاملو انگار حاضر است که بمیرد ... «در فراسوی پیکرهایمان با من وعده
دیداری بده ...» حس کردم آن لحظه که دو نفر یکی میشوند رخ میدهد.
میخواهد بمیرد و در دنیای دیگر این حس تکرار شود . این احساس عجیبی است
که شاملو دارد. خودم هم اینگونه ام. انگار تکرار یک تجربهی خوب، ناب
بودنش را از بین میبرد.
لحن صدای شما در خواندن « سرود ششم » درست مانند دکلمه شاملو است ...
طی سال هایی كه با شاملو زندگی كردید ، در جواب شعرهای او خطاب به آیدا ، شعری هم برای او گفتید ؟
نه ! شعر من شاملو بود. زیباتر از او فكر نمی كنم شعری باشد.
خلق «آیدا در آیینه» چگونه بود ؟
شبی پیش شاملو در خانهی مادرش بودم . تابستان بود و در غروبش باران عجیبی
هم بارید . فردا که به خانهی آنها رفتم، او نبود. نشستم روی تختش که
کنار دیوار بود و پشت به دیوار . ناگهان برگشتم دیدم با مداد روی دیوار
شعری نوشته شده با اسم « آیدا در آیینه » كه تاریخ و امضا هم دارد. متحیر
شده بودم و حال عجیبی داشتم. ناگهان وارد شد . نگاهش كردم! گفت بخوان. شعر
كه مینوشت من باید با صدای بلند میخواندم. خیلی عادی گفت دیشب بیدار شدم
خواستم بنویسم دیدم كاغذ نیست روی دیوار نوشتم. آن شعر بدون هیچ تغییری در
كتاب چاپ شد . هیچ وقت نتوانستم این وجه او را كشف كنم.
روشنفكران زیادی در كنار شاملو بودند . زمانی كه شاملو با حزب توده در ارتباط بود چه افرادی از این حلقه در كنار وی بودند ؟
آن روزگار اگر شخصی تودهای نبود به حساب نمیآمد. شاملو زمانی كه در
سالهای 33-32 زندانی میشود برداشتهای او به کلی تغییر میکند. بعد از
یک سال که با افراد حزب در زندان است از سوی حزب توده پیغام میدهند كه
توبهنامه را امضا كنید كه بیرون موثرترید. حتا پدر شاملو به او اصرار
میكند كه توبهنامه را امضا كند و آزاد شود. شاملو سخت برآشفته میشود و
در پاسخ میگوید برای عقایدش به زندان افتاده نه برای حزب، و این
توبهنامه را امضا نمیكند شعر « نامه » را مینویسد. بعد از اتفاقاتی كه
در زندان مشاهده میکند از حزب میبرد چراکه احساس میكند افراد در حزب
فدای فرصتطلبی چند نفر میشوند. میگفت تاریخ بی رحم است . پشت سر ما می
آید و همه چیز روشن میشود.
حلقهی هنرمندان خاصی اطراف شاملو بودند ؟
هر زمانی یک عدهای از هنرمندان کنارش هستند. این دیدارها برای بده بستان
فکری است همچنان که خط فکری آدمها تغییر میکند، حلقهی دوستان نیز تغییر
میکند. به غیر از دوستان و هنرمندانی که به دیدار شاملو میآمدند، قبل از
انقلاب در منزل آقای « ایرج امین شهیدی » جمعهایی داشتیم كه پای صحبتهای
«اسماعیل خویی » و «شاملو» دربارهی هنر و فلسفه و شعر می نشستیم. ما
ساعتها به گفتگوی این دو گوش میدادیم و چیزها آموختیم. شبهایی هم با
تعدادی از دوستان که اکثراً پزشك بودند جمعهایی داشتیم که شبهای پرباری
بود.
اشعار این روزهای « خویی» به نظر تحت تاثیر مستقیم « شاملو » است . نظر شما چیست ؟
من نمیتوانم این را بگویم اما شاید شما بتوانید اینچنین بگویید. « خویی » فلسفه خوانده و استاد دانشگاه بود.
دامنه ارتباط با این هنرمندان به موسیقیدان ها هم می رسد ؟
در دههی 50 برای نوارهای کانون و در در دههی 60 زمان آماده کردن نوارهای
«کاشفان فروتن شوکران» و... با آقای شهبازیان و یا زمان «سکوت سرشار از
ناگفتههاست» با آقای بابک بیات ارتباط دوستانه پیدا کردند. البته شاملو
تا زمانی که زنده بود آثار صوتی را که بعدها موسسهی ماهور منتشر کرد «
مدایح بیصله» ، «ابراهیم در آتش » ، « ققنوس در باران » ، « در آستانه »
، « باغ آیینه » نشنید.
و همکاری شاملو و شجریان در رباعیات خیام ؟
سال 1351 فیروز شیروانلو و احمدرضا احمدی در کانون پرورش فکری کودکان
بودند به پیشنهاد آنها در مجموعهی «صدای شاعر» چند نوار ضبط شد . بعد از
این که شاملو رباعیات خیام را خواند، کانون از آقای شهبازیان میخواهد
موسیقی آن را بسازند و آقای شجریان آوازش را بخواند .اوایل 60، زمانی که
نوارهای « لورکا» و «شازده کوچولو » را برای انتشار آماده میکردند با «
استاد شجریان» و « استاد مشکاتیان » در انتشارات ابتکار ملاقات داشتند .
شاملو با اهالی موسیقی پاپ هم مثل « فرهاد » و « اسفندیار منفرد زاده »
ارتباط خوبی داشت . آهنگ ترانهی « شبانه » را هم با هم منتشر كردند ؟
ترانهی «شبانه (کوچهها باریکن...)» بود. در سوئیت آقای « منفردزاده »
جمع میشدند. منفرد زاده با پیانو موسیقی را میساخت، « فرهاد » میخواند
و شاملو گوش میداد. صفحهی این كار شبانه پخش شد و ساواك غافلگیر شد.
ماجرای جدال لفظی با محمد رضا لطفی چگونه اتفاق افتاد ؟
در یکی از سخنرانیهای شاملو در « برکلی » آمریکا، بر اثر طولانی شدن
سخنرانی فشار شاملو بالا رفت و آب هم روی میز نبود و چون شاملو بیماری قند
و فشار خون داشت باید مرتب آب میخورد. هنگامی که با سر و روی برافروخته
از فشار خون برای آب خوردن از تالار بیرون رفته بود، جوانی از دانشجویان
رسید و گفت : «نظر شما دربارهی موسیقی اصیل ایرانی ؟ » شاملو که بر اثر
فشار خون بسیار عصبی و کم طاقت شده بود در جواب گفت: « ........... »
این جوان ضبط صوت داشته و این حرف های شاملو را ضبط کرده و به آقای « لطفی
» میدهد. این طرز گویش در شأن شاملو نبود. بعد متوجه شدم سخت ناراحت شده
است. دلگیری پیش آمد و شاملو هم ناراحت شد و نخواست کوتاه بیاید .
شاملو مشکلی با شخص نداشت . مشکل سر تکراری بودن و ملالآور بودن است.
شاملو در همه حال مفاهیم عمیق و انسانی عشق و شادی زندگی را میستاید. اما
امروز در کارهای « استاد شجریان » ، « استاد علیزاده » ، « استاد کلهر »
نوآوری و شوق میبینید . «نامجو» با سهتارش چه میکند و با استفاده از
امکانات حنجرهاش؟ با تعجب چرا نگاه میکنید؟
تصویر سازی می کنم و اینکه چرا انقدر خلاقیت برای شاملو مهم بوده است .
پویایی جاری بودن. با لطف دوست از کارهای « استاد علیزاده » آلبوم « آن و
آن » را گوش می دادم . حیرت زدهی این اجرا هستم و رهایم نمیکند. کاش
شاملو میشنید.
نقدی که در طول زمان تاثیر گذار بوده است .
«استاد شهبازیان » هم همین نظر را دارند و در مصاحبهای هم گفته بودند .
بعد از موسیقی ، سینما . چه فیلم هایی با شاملو دیدید .
شاملو تفننی فیلم میدید. بعد از ساعتها کار پای تلویزیون با این فیلمها
مشغول بود. بیشتر فیلمهایی که به نظر شاملو فیلمهای خوبی بود، نزدیک به
مستند بود. «مغولها» پرویز كیمیاوی، «دایی جان ناپلئون» ناصر تقوایی،
«پستچی» داریوش مهرجویی، «باد صبا» به کارگردانی مستندساز فرانسوی «آلبر
لاموریس» (که در حال فیلمبرداری در هلیکوپتر در سانحهای در سد کرج غرق
میشود و فیلم او را همسرش در ته گل و لای سد پیدا میکنند). دیگر فیلم
انگلیسی «Odd Man Out» بود دربارهی نیروی مقاومت ایرلند در مقابله با
نیروی اشغالگر انگلیس. در دوبله دیالوگها را عوض کرده بودند تا مبارزین
را دزد بانک معرفی کنند! فیلم «1900» برتولوچی، «بلوآپ» و چند فیلم
اینگمار برگمن و فیلمهای مستند برت هانسترا ، «رم، شهر بیدفاع» یکی دو
فیلم فلینی و دسیکا ، هملت ساخت کارگردان روسی را میپسندید. و مستندهای
دیوید اتنبرو، کارتون پلنگ صورتی، فیلمهای چاپلین، فیلمهای کیشلوفسکی
با آن موسیقی حیرتانگیز پرایزنر.
ماجرای فیلم نامهای به نام « میراث » كه شاملو نوشته چیست ؟
شاملو در دو مصاحبه با محمد محمدعلی و ناصر حریری میگوید :« رمانی نوشته
بودم به نام میراث، به صفحات آخر طرح اولیهی آن رسیده بودم » که از دست
رفت.
سال 1355 آقای علیرضا میبدی برای مصاحبه پیش شاملو آمد. ایشان از آثار
جدید شاملو پرسید دستخط شعر «هجرانی» را که شاملو برای من از ایتالیا
فرستاده بود گرفت تا در روزنامهی رستاخیز چاپ کند. در خلال گفتگو صحبت
«میراث» شد او درخواست كرد بخشهایی از آن را کنار مصاحبهاش چاپ کند که
البته کرده است. گفتم كپی میگیرم برای شما میفرستم . شاملو گفت آیدا
مشكلی ندارد . انگار كه دلم را كنده باشند . ایشان میراث را برد و روزها
گذشت، خواهرم و آقای پاشایی قبل و حتا بعد از رفتن ما از ایران بارها
پیگیر آن شدند اما به نتیجه نرسیدند. شاملو میخواست تا پایان عمر روی
این اثر كار كند . به آن دلبسته بود . اثر غریبی بود كه بخشهایی از
زندگیاش در آن بود، بخشیاش سورئال بود. بعدها درصدد این شدیم كه شاید
شاملو آن را دوباره بنویسد. میگفت نه ! نمی شود . لطمهیی بود . بعدها با
این که شروع کرد به نوشتن فیلمنامهی میراث معتقد بود این ، آنی نمیشود
که بود.
قبل از عید این اثر را به انتشارات نگاه دادیم كه چاپ کند . با بخشهایی
كه در روزنامهی كیهان سال 52 در چهار شماره از « میراث» چاپ شده بود به
همراه یك یادداشت با این مضمون كه نسخهی اصلی از دست رفت شاملو آن را به
صورت فیلمنامه نوشته است . قرار است منتشر شود. چنان که شاملو نوشته و
وصیت کرده آثارش باید زیر نظر سرپرستان چاپ شود.
چه آثاری بعد از شاملو به چاپ رسید و منتشر شد ؟
نشر آثار شاملو را از دههی 60 تا 72 ممنوع كردند كتابهای زیادی منتشر
نشد. شاملو نوار «کاشفان فروتن شوکران 2» « دن آرام » ، « گیل گمش » سه
نمایشنامهی ترجمهشده از « لوركا » را چاپشده ندید ، 10 نوار كاستی كه
موسسهی ماهور با شاملو قرارداد انتشارش را بسته بود شعرهای خودش را نشنید
، « ژاك پرهور » بعد از 14 سال منتشر شد . سه كتاب « زنگار » ، « لئون
مورن كشیش » ، « برزخ » كه شاملو طی سال های 35ـ34 ترجمه كرده بود و كانون
معرفت تنها یك بار چاپ کرد تا در نمایشگاه كتاب، سال 72 انتشارات «صفار»
بدون اطلاع شاملو منتشر کرد. این آثار نیز در آینده توسط نشر نگاه منتشر
میشود .
« آهنگ های فراموش شده » در چند سال اخیر هم به چاپ رسید .
... روزی سیاوش آمد گفت می خواهم این كتاب را چاپ كنم گفتم مشكلی ندارم،
این كتاب یك جوانی است که از پدرش ، مادرش ، وطنش و ... می نویسد كه دوست
داشتنی است . با چاپ این كتاب مخالفام چرا كه شاملو مخالف چاپ آن بود .
كه خودش هم در كتابی كه خودت قراردادش را بستی و چاپ شد نوشته است . سیاوش
هم كتاب را منتشر كرد . بهتر كه او این كار را كرد اگر او كتاب را منتشر
نمیكرد دیگری این كار را میكرد .
احساس خفقان شدید که از درون احمد را تراشید .
یك سال آخر زندگی شاملو چگونه سپری شد ؟
وضع جسمی و در نتیجه روحی او خوب نبود . بارها در مسیر بیمارستان ایرانمهر
بودیم . یك بار در این یك سال حال او رو به وخامت گذاشت. یكی دو روز به
كما رفت اما برگشت . تا لحظهی آخر پشت کامپیوتر مینشست و كار میكرد ولی
از 18 تیر 78 و آنچه در كوی دانشگاه اتفاق افتاد شاملو دیگر سر بلند نكرد
تا لحظهی آخر.
تاثیر این خبر روی شاملو چه بود ؟
واقعهی 18 تیر 78 ، تیر آخر بود به قلب شاملو. از بیمارستان آمده بودیم .
كه خبر به ما رسید . از آنجا شاملو دیگر نتوانست بایستد . تا پیش از این
با عصا روی یك پا می ایستاد تا دوم مرداد سال بعد...
( سكوت ...) هر وقت هم به 18 تیر میرسیم عجیب به هم میریزم . چند روز حال غریبی دارم .
آخرین دیالوگ های بین شما چه بود ؟
اجازه دهید نگویم . سه روز آخر درد وحشتناكی داشت از زخم بستر . فكر می
كنم راحت شد . تنها تسلی كه به خودم می دهم این است كه دیگر درد نمیکشد.
از درد کشیدن خسته شده بود .او که عاشق زندگی بود. زیبایی را دوست داشت.
این عاشق...
ترس از مرگ هم نداشت .
منتظرش بود . دائماً میگفت عزرائیل انگار نشانی خانهی ما را گم كرده .
گفتم تو هنوز 74 ساله هم نشدی . جای کسی را هم تنگ نكردی . گفت آیدا من
بروم كه شماها راحت شوید. این حرفش ویرانم کرد.
و دوم مرداد ماه ؟
در همین خانه بودیم . گاوگُم غروب بود كه شاملو در آغوش من ... ( سكوت... )
در امامزاده طاهر كرج چه گذشت ؟
همان یکشنبه شب آقای « دولت آبادی » ، «دكتر گلبن»، دكتر « پارسا » و آقای
«كابلی » ساعت دو نیمه شب آمدند خانهی ما . « دولت آبادی » خبر درگذشت
شاملو را برای رسانهها تنظیم كرد . صحبت این بود كه كجا دفن شود . نظر من
هم جایی بود كه نزدیك باشیم . اول قبر دیگری را برای او مهیا كرده بودند .
اما اقاقیای زیبایی را در آرامگاه دیدم و خواستم كه او را کنار درخت به
خاک سپارند . خودش هم گفته بود «میخواهم خواب اقاقیاها را بمیرم ...»
آنجا را آماده كردند . دو سه روز این مقدمات طول كشید . روز تشییع جنازه
جمعیت زیادی جلو بیمارستان جمع شدند همه با یك شاخه گل سرخ آمده بودند كه
من هم نوشتم هزاران گل سرخ تو را بدرقه كردند . آمبولانس آمد. شیشهی
گوشهی چپ پشت آمبولانس شكسته بود در حال حرکتِ آرام با مردم، با شاملو
حرف زدم... گفتم با دل مردم چه كردی ؟
از سال 79 به بعد بزرگداشت شاملو با حواشی ای هم همراه بود .
چند سال اخیر نمیدانم چرا نیروی انتظامی میخواهد كه فاتحه بخوانیم و
برویم . مگر قرار است چه کار کنیم جز اینكه گلی روی سنگ بگذاریم شمعی روشن
کنیم و شعری بخوانیم . یك باره گفتم اگر میخواهید یا ما را دار بزنید یا
به رگبارمان ببندید . سر خاك عزیزم هم نیایم؟ سال 87 دیر وقت به آرامگاه
رفتیم و باز هم حضور مردم توأم بود با حضور نیروی انتظامی . پایین سنگ
نشسته بودم كه گفت فاتحه بخوانید و بروید كه خواندم : « در زمینهی سربی
صبح سوار خاموش ایستاده است / و یال بلند اسبش در باد پریشان میشود »
دیدم عقب عقب میرود . شروع كردم بلند این شعر را خواندم . دو سه نفر از
مأموران جوانتر نزدیكتر شدند ، حتماً سوآل خواهند کرد از خود که...
پس « آه ای اسفندیار مغموم تو را آن به كه چشم پوشیده باشی » ...
آن به كه چشم فرو پوشیده باشی . نمی خواستم اینها را شاملو شاهد باشد كه جوانهای برازنده...
10 سال سخت به شاملو گذشت .
آیریلیق
یئنه بو شهرده اوز – اوزه كلدیك ،
نئیلیك ، آیرجا شهریمیز یوخ ،
بلكه ده ، بیز خوشبخت اولا بیلر دیك ،
بلكه ده خوشبختیك ،
خبریمیز یوخ ،
آرادان نه قدر ایل كئچیب گؤرن __
تانییا بیلمدیم ، منی باغیشلا،
من ائله بیلیردیم ، سنسیز اؤلرم ،
من سنسیز اؤلمدیم ، منی باغیشلا !
« اؤلمدیم » دئیرم ، نه بیلیم آخی ،
یلكه ده من سنسیز اؤلموشم ائله ،
قبیر سیز- كفن سیز
اؤلموشم ائله ،
بلكه ده بیز اوندا آیریلماسایدیق ،
نه من ایندیكییدیم ،
نه سن ایندیكی ،__
آیریلدیق ، شئیطانی گولدوردوك اوندا :
بو ایلین ،
بو آیین ،
بو گونونده كی ،
ائله بو كوچه نین بو تینین ده كی ،
منی ده ، سنی ده اؤلدوردوك اوندا ،
... ساغیمیز – سولوموز آداملا دولو ،
قول – قولا كیشیلر قادینلار كئچیر ،
اؤزوندن خبر سیز عؤمرونده مین یول ،
اؤزونو اؤلدورن آداملار كئچیر ،
كئچیر اؤز قانینا باتان آداملار ،
بیرده كی ، قان هانی ؟
قان آخی یوخدور...
هامی گوناهكاردی دونیادا ،
آمما
دونیادا هئچ كسین گوناهی یوخدو:
بیزسیز یازیلمیشدیر بو طالع ، بو باخت ،
ساپانددان آتیلان بیر جوت داشیق بیز ،
بلكه بو دونیادا اون – اون بئش ایل یوخ ،
مین ایل بوندان قاباق آیریلمیشیق بیز ،
حالال یولوموزو دیشیب ، نسه
چاشمیشیق بیر اؤزگه یولدان گئتمیشیك ،
بلكه مین ایل قاباق سهو دوشوب نسه ،
مین ایللیك بیر سهوه قوربان گئتمیشیك ،
دیشیب یئرینی بلكه قیش ، باهار ،
قاریشیب دونیانین شهری كندی ،
بلكه اؤز بطنینده اؤگئی آنالار ،
اؤگئی بالالاری گزدیریر ایندی ،
عؤمروم باشدان – باشا یالاندی ،
طا لئیم باشقایمیش دوغرودان ائله ،
او یولدان اؤتن قیز آنامدی بلكه ،
بلكه ده اوغلومدو بو اوغلان بلكه ،
بو یالان عؤمرومده گؤرن سن نه سن ؟
بلكه هئچ سئوگیلیم دئییلسن منیم ،
آنامسان ، باجیمسان ، نَِِنمسَن ، نسن ؟
بیرجه آلله بیلیر نَییمسن منیم ،
بیزی كیم آددادار بو آیریلیقدان ،
| ممد نیستی ببینی اینجا آبادی و مثل ما بچشی طعم آزادی از زندگی نباشی تو نا راضی خوش و بش و اجیل و کشمش و بازی ممد نیستی ببینی اینجا ابادی مثل ما بچشی طعم ازادی از زندگی نباشی تو نا راضی خوش و بش و اجیل و کشمش و بازی ممد رفتی بهشت ولی جات خالیه نیستی بینی شیکم سیر چه حالیه شام گوشت تازه غذا مرغ با پلو صبحونه شیر و کره ،عسلی هست جلو پول نفت رو می اد در خونه تحویل می دن همه دایما هی قربون هم می رن ممد نبودی ببینی شهر ازاد گشته خون یارانت پر سمر گشته .. ممد نبودی ببینی شهر ازاد گشته خون یارانت پر سمر گشته .. ممد نیستی ببینی اینجا چه حالی داریم اینجا عشق و صفاست چه احوالی داریم همه راضی و عدالت بر قراره ، اینجا زندگی اینده داره ممد نیستی ببینی اینجا چه حالی داریم اینجا عشق و صفاست چه احوالی داریم همه راضی و عدالت بر قراره ، اینجا زندگی اینده داره ایندمون تامین و روشنه دیگه کسی نیست واسه پول جون بکنه دست مفته و کار ریخته فراون یک دولت که پشتش هست قانون شدیم الگوی حیثیت توی منطقه همه عاشقمونن بدون دغدغه ازت وقت می گیرن بگی ایرانیم زن و مرد همه واست سر و دست می شکنن خب توی اقتصاد که تکتازیم توی ورزش برنده سرشناسیم توی هنر عالمه سازیم توی علم بی رقیب و سرفرازیم اینجا به دست بچه 16 ساله ، خونه انرژی هسته ای تولید می شه اینجا تو مدرسه واسه سرگرمی ها! داره سلول بنیادی تکثیر می شه ممد خلاصه رفتی جات خالیه چون زندگی اینجا خوش و حالیه |


MP3 192
MP3 128


با چشمها
ز حیرت این صبح نابهجای
خشکیده بر دریچهی خورشید چارتاق
بر تارک سپیدهی این روز پابه زای،
دستان بستهام را
آزاد کردم از
زنجیرهای خواب.
فریاد برکشیدم:
اینک
چراغ معجزه
مردم
تشخیصِ نیمشب را از فجر
درچشمهای کوردلیتان
سویی به جای اگر
ماندهست آنقدر،
تا از کیسه تان نرفته تماشا کنید خوب
در آسمان شب
پرواز آفتاب را
با گوشهای ناشنوایتان
این طُرفه بشنوید:
در نیم پردهی شب
آواز آفتاب را
دیدیم
گفتند: خلق نیمی
پرواز روشناش را.آری
نیمی به شادی از دل
فریاد برکشیدند:با گوش جان شنیدیم ، آواز روشنش را
باری
من با دهان حیرت گفتم :
ای یاوه
یاوه
یاوه
خلایق !
مستید و منگ؟!!
یا به تظاهر تزویر میکنید؟
از شب هنوز مانده دو دانگی.
ور تائبید و پاک و مسلمان
نماز را
از چاوشان نیامده بانگی !
هر گاوگندچاله دهانی
آتشفشان روشن خشمی شد :
این غول بین
که روشنیِ آفتاب را
از ما دلیل میطلبد.
توفان خندهها...
خورشید را گذاشته،
میخواهد
با اتکا به ساعت شماطه دار خویش
بیچاره خلق را متقاعد کند
که شب
از نیمه نیز بر نگذشته است
توفانِ خندهها...
من
درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چیزی نظیر آتش در جانم پیچید.
سرتاسر وجود مرا
گویی
چیزی بهم فشرد
تا قطرهای به تفته گی خورشید
جوشید از دو چشمم.
از تلخی تمامی دریاها
در اشکِ ناتوانیِ خود ساغری زدم.
آنان به آفتاب شیفته بودند
زیرا که آفتاب
تنهاترین حقیقتشان بود
احساسِ واقعیتشان بود.
با نور و گرمیاش
مفهوم بی ریای رفاقت بود
با تابناکیاش
مفهومِ بیفریب صداقت بود.
ای کاش میتوانستند
از آفتاب یاد بگیرند
که بیدریغ باشند
در دردها و شادی هاشان
حتی
با نان خشکشان
و کاردهایشان را
جز از برای ِ قسمت کردن
بیرون نیاورند
افسوس
آفتاب مفهوم بیدریغِ عدالت بود و
آنان به عدل شیفته بودند و
اکنون
با آفتاب گونه ای
آنان را
اینگونه دل فریفته بودند !!
ای کاش میتوانستم
خون رگان خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگریم
تا باورم کنند.
ای کاش میتوانستم
یک لحظه میتوانستم ای کاش
بر شانههای خود بنشانم
این خلقِ بیشمار را،
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست
و باورم کنند.
ای کاش
میتوانستم!