من همون جزیره بودم
خاکی و صمیمی و گرم
واسه عشق بازی موجا
قامتم یه بستر نرم

یه عزیز دردونه بودم
پیش چشم خیس موجا
یه نگین سبز خالص
روی انگشتر دریا

تا که یک روز تو رسیدی
توی قلبم پا گذاشتی
غصه های عاشقی رو...
تو وجودم جا گذاشتی

زیر رگبار نگاهت...
دلم انگار زیر و رو شد
برای داشتن عشقت
همه جونم آرزو شد

تا نفس کشیدی انگار
نفسم برید تو سینه
ابر و باد و دریا گفتن
حس عاشقی همینه...

اومدی تو سرنوشتم
بی بهونه پا گذاشتی
اما تا قایقی اومد
از من و دلم گذشتی...

رفتی با قایق عشقت
سوی روشنی فردا
من و دل اما نشستیم
چشم به راهت لب دریا...

دیگه رو خاک وجودم
نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو بودن
می گذره اما به سختی

دل تنها و غریبم...
داره این گوشه می میره
ولی حتی وقت مردن
باز سراغتو می گیره

می رسه روزی که دیگه
قعر دریا میشه خونم
اما تو دریای عشقت
باز یه گوشه ای می مونم...

دوست دارم بروم سر به سرم نگـــذارید
گریه ام را به حســاب سفرم نگـــذارید
دوست دارم که به پابوسی باران بروم
آسمان گفته که پا روی پرم نگـــذارید
این قدر آینه ها را به رخ من نکشیــد
این قدر داغ جنون بر جگرم نگـــذارید
چشـمی آبی تر از آئینه گرفتارم کـرد
بس کنید این همه دل دور و برم نگذارید
آخرین حرف من این است، زمینی نشوید
فقط... از حال زمین بی خبرم نگــذارید

گاهی اوقات دلم میخواهد:
دقیقه ها را مچاله كنم و بگذارم در كیف پولم...
درست در كنار اسكناسهای پاره. بعد همینطور بایستم و...
ثانیه شماری كنم تا... كسی جیبم را بزند...!!!
آب كه می افتد به شالیزار چشمانت...
دلم می لرزد!
گُر می گیرم!!
خدا مرا بكُشد
اگر یكبار...
اگر یكبار دیگر
تو را به گریه بیندازم...!!

.jpg)
باز من ماندم و خلوتی سرد...
خاطراتی ز بگذشته ای دور!
یاد عشقی که با حسرت و درد
رفت و خاموش شد از دل گور...
روی ویرانه های امّیدم
دست افسونگری شمعی افروخت
مرده ئی چشم پرآتشش را
از دل گور بر چشم من دوخت
ناله کردم که ای وای، این اوست!
در دلم از نگاهش، هراسی...
خنده ای بر لبانش گذر کرد
کِای هوسران، مرا میشناسی؟!
قلبم از فرط اندوه لرزید
وای بر من، که دیوانه بودم
وای بر من، که من کُشتم او را...
وه که با او چه بیگانه بودم
او به من دل سپرد و بجز رنج...
کی شد از عشق من حاصل او؟!
با غروری که چشم مرا بست
پا نهادم به روی دل او...
من به او رنج و اندوه دادم!
من به خاک سیاهش نشاندم!
وای بر من، خدایا، خدایا...
من به آغوش گورش کشاندم!
در سکوت لبم ناله پیچید
شعله شمع مستانه لرزید
چشم من از دل تیرگی ها
قطره اشکی در آن چشم ها دید
همچو طفلی پشیمان دویدم
تا که در پایش افتم به خواری
تا بگویم که دیوانه بودم
میتوانی به من رحمت آری؟!
دامنم شمع را سرنگون کرد...
چشم ها در سیاهی فرو رفت
ناله کردم مرو، صبر کن، صبر!
لیکن او رفت، بی گفتگو رفت...
وای بر من، که دیوانه بودم
من به خاک سیاهش نشاندم
وای بر من، که من کُشتم او را...
من به آغوش گورش کشاندم!


گو به هر غرق دریاى بلا، فلك نجات
آمده تا كه ببخشد، به شما باز حیات
نیست اى عاشق دلخسته دگر وقت سكوت
به گل روى جگر گوشه زهرا(س) صلوات
امشب زمین آبستن یك انفجار دیگرى است
گویى عروس آسمان، اَختَر شمار دیگرى است
لوح و قلم را از شعف نقش و نگار دیگرى است
چرخ و فلك را در محك گشت و گذار دیگرى است
گهواره توحید را شب زندهدار دیگرى است
هستى عالَم عرصه چابك سوار دیگرى است
زیرا خدا را معنى سِرّ مُسَدَّد آمده... مهدى زهرا(س) یوسف آل محمد (ص) آمده
امشب عروس فاطمه، فخرُ البَشَر مىآورد
كلك قضا را زینتِ لوح قدَر مىآورد
در سنگر آزادگى فتح و ظفر مىآورد
طوق طلوع فجر را به هر سحر مىآورد
تكبیر گو، تكبیر گو نرجس پسر مىآورد
جبریل بهر مصطفى هر دم خبر مىآورد
زیرا خدا را معنى سِرّ مُسَدَّد آمده... مهدى زهرا(س) یوسف آل محمد (ص) آمده
امشب به گوش باغبان، باد صبا گوید چنین
آمد بهار و شد جهان زیباتر از خُلد برین
از مقدم فرخنده فرخ رخى ناز آفرین
بهر نثار مقدمش مانند گلچین، گل بچین
آمد امام منتظر بر یارى مستضعفین
كز ریشه سازد ریشه كن نخل همه مستكبرین
زیرا خدا را معنى سِرّ مُسَدَّد آمده... مهدى زهرا(س) یوسف آل محمد (ص) آمده
آمد به دنیا تا عَلَم بر قاف این عالَم زند
عیسى دَمى، كز وصف او آدم دمادم دم زند
نوح نبى از عشق او، كِشتى به قلب یَم زند
بر حَبل مِهر او خلیل، امشب گره محكم زند
موسى كتاب نیل را در محضرش برهم زند
گلبوسهها بر مقدمش، صد عیسى مریم زند
زیرا خدا را معنى سِرّ مُسَدَّد آمده... مهدى زهرا(س) یوسف آل محمد (ص) آمده
اى دل مخور اندوه و غم سَرها به سامان میرسد
با یك دوصد شور و شعف، جانانِ جانان میرسد
ویرانگر كاخ ستم با جِیش ایمان میرسد
احیاگر دین خدا، حامى قرآن میرسد
چشم انتظاران را بگو، یوسف ز كنعان میرسد
اى دل شب هجران ما، آخر به پایان میرسد
زیرا خدا را معنى سِرّ مُسَدَّد آمده... مهدى زهرا(س) یوسف آل محمد (ص) آمده
بازآ كه این دیوانگان دیوانه روى تو اند
مست از مى عشق تو و خاك سَر كوى تو اند
چشم انتظار دیدن چشمان جادوى تو اند
دل بستهی مِهر تو و آن طُرّه موى تو اند
جان بر كف راه تو و آن تیغ ابروى تو اند
محو تماشاى تو و آن قد دلجوى تو اند
زیرا خدا را معنى سِرّ مُسَدَّد آمده... مهدى زهرا(س) یوسف آل محمد (ص) آمده



سبک بالان خرامیدند و رفتند
مرا بیچاره نامیدند و رفتند
سواران لحظه ای تمکین نکردند
ترحّم بر منِ مسکین نکردند
سواران از سر نئشم گذشتند
فغان ها کردم، اما برنگشتند
اسیر و زخمی و بی دست و پا من
رفیقان... این چه سودا بود با من؟
رفیقان، رسم هم دردی کجا رفت؟
جوانمردان، جوانمردی کجا رفت؟
مرا این پشت، مگذارید بی پاک
گناهم چیست، پایم بود در خاک
اگر دیر آمدم مجروح بودم
اسیر قبض و بست روح بودم
در باغ شهادت را نبندید...
به ما بیچارگان زان سو نخندید
رفیقانم دعا کردند و رفتند
مرا زخمی رها کردند و رفتند
رها کردند سرگردان بمانم
دعا کردند در زندان بمانم
شهادت، نردبان آسمان بود
شهادت، آسمان را نردبان بود
چرا برداشتند این نردبان را؟
چرا بستند راه آسمان را...
مرا پایی به دست نردبان بود
مرا دستی به بام آسمان بود
تو بالا رفته ای من در زمینم
برادر، روسیاهم، شرمگینم
مرا اسب سپیدی بود روزی
شهادت را امیدی بود روزی
در این اطراف، دوش ای دل تو بودی!
نگهبان آن شب، ای غافل تو بودی!
بگو اسب سپیدم را که دزدید؟
امیدم را... امیدم را که دزدید؟
مرا اسب چموشی بود روزی
شهادت، می فروشی بود روزی
شبی چون باد بر یالش خزیدم
به سوی خانه ی ساقی دویدم
چهل شب راه را بی وقفه راندم
چهل تسبیح، ساقی نامه خواندم
ببین ای دل، چقدر این قصر زیباست
گمانم خانه ی ساقی همین جاست
دلم تا دست بر دامان در زد...
دو دستی سنگ شیون را به سر زد!
امیدم مشت نومیدی به در کوفت
نگاهم قفل در، میخ قدَر کوفت
چه درد است این که در فصل اقاقی؟
به روی عاشقان در بسته ساقی...
به روی عاشقان در بسته ساقی...
به روی عاشقان در بسته ساقی...
بر این در، وای من قفلی لجوج است
بجوش ای اشک هنگام خروج است
در میخانه را گیرم که بستند
کلیدش را چرا یا رب شکستند؟!
دعا کردند در زندان بمانم
دعا کردند سرگردان بمانم
من آخر طاقت ماندن ندارم
خدایا تاب جان کندن ندارم...
دلم تا چند یا رب خسته باشد؟
درِ لطف تو تا کی بسته باشد؟
بیا باز امشب ای دل در بکوبیم
بیا این بار محکم تر بکوبیم...
مکوب ای دل به تلخی دست بر دست
در این قصر بلور آخر کسی هست
بکوب ای دل که این جا قصر نور است
بکوب ای دل مرا شرم حضور است
بکوب ای دل که غفار است یارم
من از کوبیدن در، شرم دارم... شرم دارم... شرم دارم!
بکوب ای دل که جای شک و ظن نیست
مرا هر چند روی در زدن نیست
کریمان گر چه ستار العیوب اند
گدایانی که محبوب اند خوب اند
بکوب ای دل، مشو نومید از این در
بکوب ای دل هزاران بار دیگر...
دلا! پیش آی تا داغت بگویم
به گوشَت، قصه ای شیرین بگویم
برون آیی اگر از حفره ی ناز
به رویت می گشایم سفره ی راز
نمی دانم بگویم یا نگویم
دلا! بگذار، تا حالا نگویم
ببخش ای خوب، امشب ناتوانم
خطا در رفته از دست زبانم
لطیفا رحمت آور، من ضعیفم
قوی تر از من است، امشب حریفم
شبی ترک محبت گفته بودم
میان درّه ی شب خفته بودم
نی ام از ناله ی شیرین تهی بود
سرم بر خاک طاقت سر نمی سود
زبانم حرف با حرفی نمی زد
سکوتم ظرف بر ظرفی نمی زد
نگاهم خال، در جایی نمی کوفت
به چشمم اشک غم، تایی نمی کوفت
دلم در سینه قفلی بود، محکم
کلیدش بود، دریاچه ی غم
امیدم، گرد امّیدی نمی گشت
شبم دنبال خورشیدی نمی گشت
حبیبم قاصدی از پی، فرستاد
پیامی با بلوری مِی، فرستاد
که می دانم تو را شرم حضور است
مشو نومید، این جا قصر نور است
الا! ای عاشق اندوه گینم
نمی خواهم تو را غمگین ببینم
اگر آه تو از جنس نیاز است...
دَرِ باغِ شهادت باز، باز است!
در باغ شهادت باز، باز است!
در باغ شهادت باز، باز است!
نمی دانم که در سر، این چه سوداست!
همین اندازه می دانم، که زیباست...
خداوندا چه درد است؟ این چه درد است؟
که فولاد دلم را آب کرده است...
مرا ای دوست، شرم بندگی کُشت
چه لطف است این... مرا شرمندگی کُشت

رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمودند:
مَنْ عَشِقَ وَ كَتَمَ وَ عَفَّ وَ صَبَرَ غَفَرَ اللّهُ لَهُ وَ اَدْخَلَهُ الْجَنَّةَ
كسى كه عاشق شد و كتمان كرد و عفت گزید و صبر نمود، خداوند او را مى آمرزد و داخل بهشت مى گرداند.
میزان الحكمة، ، ج 3، ص 1988، ح 13029

یک نیم رُخَت « اَلَستُ مِنکُم بِبَعید » یک نیم دگر « اِنَّ عَذابی لَشَدید »
بر گرد رخت نبشته « یُحیی وَ یُمیت » « مَن ماتَ مِن العِشق فَقَد ماتَ شَهید »
خداوندا ؛
چرا برای خود جفتی نیافریدی تا بچشی طعم هجران را...
بچشی طعم حسی را که بعد از معشوق در هنگام تنهایی خواهی داشت!
و چرا برای خود دادگاهی نیافریدی؟!
تا بنده ی ملولی چون من شکوه هایش را از تو بگوید!
تا کی آسمان را نگاه کنم و بیهوده فریاد بزنم و شکوه کنم؟!...
...و تو سکوت کنی؟!
دیگر صدایی نمانده است ؛ و رمقی...
ای مرگ مرا در آغوش بگیر ، بگیر تا ببینی از تو هم نمی هراسم!
مرا در آغوش بگیر تا تیرگی را احساس کنی...
ای مرگ جانم را بگیر و روحم را آزاد کن از دست چنین مردمانی ؛
که کوچک میشمارند عشق را...
آزادم کن از جهانی که در آن کشتن دل جرم نیست!!!
و قاتل محکوم نمی شود...
آخر این چه دنیائیست خدایا؟!...
چـــــه دنـــــیــــــاییســـــت؟!!!

چقـــدر سختــه بغــض داشتـــه بـاشــی،
امــا نخــوای کســـی بفهمــــه...
چقــــــدر سختــــه لحظه ای که عــزیزتـریـن کست ازت بــخواد،
فــراموشـش کنــــی!
چقـــدر سختــه کــه روز تولــدت همـه بهـت تبــریـک بگـــن،
جـز اونـــی کــه فکــر میکردی بــه خــاطــرش زنـــــــده ای... !
چقـــدر سختــه غــرورت رو بــه خـاطــــر یــه نفــر بشکنــی،
بعــد بفهمــی دوسِت نـــــداره...
چقـــدر سختــه وقتــی تــو زنــدان عــاشقــی گــرفتـــــار شــدی،
ازت پــرسیـــدن جــرمـت چیــه بگــــی: عشـــــــق.. !
چقـــدر سختــه وقتــــی کســی کــه دلــت رو اسیــر کــرده،
جــواب نگـــاه عـاشقــونــه ی تـــو رو نــــده...
چقـــدر سختــه وقتـــــی عاشــق کســی باشـــی کـــه،
از عشـــق چیــــــزی نمیــــدونـــه!
چقـــدر سختــه گــــل آرزوهــــاتــو تــــــو بــاغ دیگــری ببینـــــی
و هـــزار بـــار تــو خــودت بشکنــی
و اونـوقت آروم زیــرلــب بگــی،
گــل مــن بـاغچــه ی نــــــو مبـــارک... !
چقـــدر سختــه تــو چشمــای کســی کــه تمــام عشقــت رو ازت دزدیـــــده
و بــــه جـــــــاش یـــــه زخـــــم همیشگــــی بهــت هـدیــــــه داده زل بـــزنــــی
و لبــریــــز از کینـــه و نفــــرت بشـــی!
چقـــدر سختــه وقتــــی پشتــت بهشـــه
دونــــه هــــای اشــــک گـــونــه هــــاتـو خیـــس کنـــــــه ،
امـــــا مجبــــــور بـاشـــــی بخنـــــدی!
چقدر سخته که عشقت روبروت باشه ، نتونی هم صداش باشی!
چقدر سخته که یک دنیا بها باشی ، نتونی که رها باشی...
چقدر سخته که بارونی بشی هرشب ، نتونی آسمون باشی!
چقدر سخته که زندونی بمونی بی در و دیوار ، نتونی همزبون باشی!
چه بدبخته قناری که بخونه ، اما رویاش حس بیرونه...
چه بدبخته گلی که مونده تو گلدون ، غمش یک قطره بارونه...
چقدر سخته که چشمات رنگ غم باشه ، ولی ظاهر پر از خنده!!!
چقدر سخته که عشقت تو آسمون باشه ، ولی آسون بگن چنده...
چقدر سخته کلامت ساده پرپر شه ، نتونی ناجی اش باشی!
چقدر سخته که رفتن راه آخر شه ، نتونی راهی اش باشی...
چقدرسخته که توخونه عین مهمون شی بپوسی خسته بیرون شی!
چقدر سخته دلت پر باشه ساکت شی ، ولی تو سینه داغون شی...
چقدر سخته که یک دنیا صدا باشی ، ولی از صحنه خوندن جدا باشی!
چقدر سخته که نزدیک خدا باشی ، ولی غرق عدا باشی...
دعام کنید...

می روی و می دانم...
هرگز کسـی را نخواهــی یافت کـه چون من دوستت بـدارد!
این گونـه عمیـق و زلال . . .
کسـی نخواهـد بـود کـه روح خستـه ات را در آغــوش بگیـرد . . .
نـگرانــی هایت را نـوازش کنـد ، بـرای دلواپسـی هایت لالایــی بخوانـد ،
تا تـو آرام گیـری . . .
دستـانــم از نگـه داشتن تـــو ناتوانـنــد ،
آسمــان بـرایـم اشک می ریزد...
رعـد مـی غُرّد در هـوای ابـری عاطفــه
من سـردم و انگار هیـــچ وقت گرم نخواهم شد!
دیـگــر هیـچ نخواهـم گفت . . .
صبـر . . . صبـر . . . صبـــر . . .
و روزه سکوت . . .
نمی دانم این روزه را با چه افطار خواهم کرد . . .
همه رفتند کسی دور و برم نیست
چنین بی کس شدن در باور نیست
همه رفتند کسی با ما نموندش
کسی خط دل ما رو نخوندش
همه رفتند ولی این دل ما رو...
اونی که فکر نمیکردیم سوزوندش!!!

خسته ام میفهمید؟!
خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن.
خسته از منحنی بودن و عشق.
خسته از حس غریبانه این تنهایی...
بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت...
بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ...
بخدا خسته ام از حادثه صاعقه بودن در باد.
همه عمر دروغ، گفته ام من به همه.
گفته ام: عاشق پروانه شدم!
واله و مست شدم از ضربان دل گل!
شمع را میفهمم!
کذب محض است، دروغ است، دروغ!!
من چه میدانم از، حس پروانه شدن؟!
من چه میدانم گل، عشق را میفهمد؟ یا فقط دلبریش را بلد است؟!
من چه میدانم شمع، واپسین لحظه مرگ، حسرت زندگیش پروانه است؟ یا هراسان شده از فاجعه نیست شدن؟! ...
به خدا من همه را لاف زدم!!
بخدا من همه عمر به عشاق حسادت کردم!!
باختم من همه عمر دلم را، به سراب !!
باختم من همه عمر دلم را، به شب مبهم و کابوس پریدن از بام!!
باختم من همه عمر دلم را، به هراس تر یک بوسه به لبهای خزان!!
عشق را در ظرف کودکیم، خواب دیدم یکبار!
خواستم صادق و عاشق باشم!
خواستم مست شقایق باشم!
خواستم غرق شوم، در شط مهر و وفا اما حیف، حس من کوچک بود.
یا که شاید مغلوب، پیش زیبایی ها!!
بخدا خسته شدم...
میشود قلب مرا عفو کنید؟!
و رهایم بکنید، تا تراویدن از پنجره را درک کنم!؟
تا دلم باز شود؟!...
خسته ام درک کنید ...

مرا به دار آویختند ...
تا نامت را از یاد ببرم!
چه ساده اند این ساده اندیشان که نمیدانند ...
نام تو حک شده قلب من است!

دیریست میخواهم جامه دانم را بردارم و بروم ...
هرچه صداقت ، هرچه عشق ...
هرچه آدمیت ، هرچه پاکی ...
هرچه آزادی ، هرچه فکر ...
که برایم مانده ، درونش بگذارم و از این دیار بروم !
تا دراین زمانه ی قحطی و سقوط ...
درکمین نشستگان دژخیم !
هنوز به تاراجشان نبرده اند ...
میخواهم بروم ...

من تمام هستی ام را ...
در نبرد با سرنوشت ...
در تهاجم با زمان ...
آتش زدم ... کُشتم!
من بهار عشق را دیدم اما باور نکردم!
یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم!
من به عشق منتظر ماندن ...
همه صبر و قرارم رفت ...
بهارم رفت ... عشم مُرد! یارم رفت ...
گاهی وقتها چقدر ساده عروسک می شویم ...
نه لبخند می زنیم نه شکایت می کنیم ، فقط احمقانه سکوت می کنیم ...
چه مغرورانه اشک ریختیم ، چه مغرورانه سکوت کردیم ، چه مغرورانه التماس کردیم، چه مغرورانه از هم گریختیم ...
غرور هدیه ی شیطان بود و عشق هدیه ی خداوند ...
هدیه ی شیطان را به هم تقدیم کردیم و هدیه ی خداوند را پنهان کردیم !!!

لا لا لا لا نخواب سودی نداره ... همون بهتر که بشماری ستاره
همون بهتر که چشمات وا بمونه ... که ماه غصه ش نشه تنها بیداره
لا لا لا لا نخواب باز هم سفر رفت ... نمیدونم به کارون یا خزر رفت
فقط دردم اینه مثل همیشه ... بدون اطلاع و بی خبر رفت!
لا لا لا لا نخواب میدونه جنگه ... دست هرکی میبینی یه تفنگه
یه عمره دور چشماشُ گشتم ... اما نفهمیدم که اون چشما چه رنگه
لا لا لا لا نخواب زندونه دنیا ... سر ناسازگاری داره با ما
بشین باز هم دعا کن واسه اون که ... ما رو اینجا گذاشت تنهای تنها
لا لا لا لا نخواب اون راهِ دوره ... خدا میدونه که حالش چه جوره
توی خلوت میگم! اینجا کسی نیست ... خداییش که دلم خیلی صبوره ...!!!
لا لا لا لا نخواب تیره است چراغم ... مثل آتشفشان میمونه داغم!
به جون گلدونا کم غصه ای نیست ... هزار شب شد هزار شب شد نیومد باز سراغم ...
لا لا لا لا نخواب خواب که دوا نیست ... دل دیوونه داشتن که خطا نیست!
میگن دست از سرش بردار نمیشه!!! آخه عاشق شدن که دست ما نیست!!!
لا لا لا لا نخواب تنها میمونم ... کمک کن قدر چشماتو بدونم
چرا چشمات پُر خشمه عزیزم؟! مگه من مثل اون نامهربونم؟...
لا لا لا لا نخواب ماه رو نگاه کن ... من اسفند رو میارم تو دعا کن!
بگو برگرده پیش ما بمونه ... کتاب حافظو بردار و وا کن!
لا لا لا لا نخواب سرما تو راهه ... همیشه عمر خوشبختی کوتاهه
میگن با یه فرشته اونو دیدن ... دروغه جون دریا اشتباهه ...
لا لا لا لا نخواب تلخه جدایی ....
کمر خم میشه زیر بی وفایی!!!
تو بیدار باش همه تو خواب نازن .... برای کی بخونم پس لالایی؟!
لا لا لا لا نخواب تنهایی سرده ... اگه طولانی شه مثل یه درده
اگه چشم انتظار باشی که هیچی ... دروغ میگی به دل که بر میگرده!!!
لا لا لا لا نخواب اشکت زلاله ... مثل بارون پای نخل وصاله!
من و تو هم شبو هم قلبو کُشتیم ... ولی اون چی؟! چقدر اون بی خیاله!!!
لا لا لا لا نخواب دنیا خسیسه ... واسه کمتر کسی خوب مینویسه ...
یکی لبهاش همیشه غرق خنده است ... یکی پلکاش تو خواب هم خیسه خیسه ...
لا لا لا لا نخواب عاشق یه سیبه ... همیشه سرخ و تب دار و غریبه!
تا اون بالاست رسیده است اما تنهاست ... پایین هم که بیوفته بی نصیبه!!!
لا لا لا لا نخواب تا اون بخوابه ... بشین اینقدر که تا خورشید بتابه
زمونی که یقین کردم بیدار شد ... بخواب با یاد عکسی که تو قابه 


لا لا لا لا اینم بود سرنوشتم ... این از امروز و اینم از گذشتم ...
نمیخوابم تا تو برگردی یک روز ... منم خواب رو واسه اون روز گذاشتم !!!!!

بر سنگ قبر من بنویسید : خسته بود! اهل زمین نبود ، نمازش شکسته بود ...
بر سنگ قبر من بنویسید : پاک بود! چشمان او که دائما از اشک شسته بود ...
بر سنگ قبر من بنویسید : این درخت عمر برای هر تبر و تیشه ، دسته بود ...
بر سنگ قبر من بنویسید : تمام عمر پشت دری که باز نمی شد مانده بود ...
بر سنگ قبر من بنویسید : هیچ یاری نداشت جز آفریدگارش!
... و بر سنگ قبر من بنویسید : هرگز نمیرد آن که دلش مرده شد! به عشق ...
دوست دارم بروم ، سر به سرم نگذارید
گریه ام را به حساب سفرم نگذارید
دوست دارم که به پابوسیِ باران بروم
آسمان گفته که پا روى پرم نگذارید
این قَدَر آینه ها را به رخ من نکشید
این قدَر داغ جنون بر جگرم نگذارید
چشمى آبى تر از آیینه گرفتارم کرد
بس کنید ، این همه دل دور و برم نگذارید
آخرین حرف من این است زمینى نشوید
فقط ... از حال زمین بى خبرم نگذارید
از تو می نویسم ...
امروز میخواهم حرفهایی كه هرگز نگفته ام را با واژه ها كنار هم بچینم تا بدانی كه چقدر دوستت دارم ...
زمانی كه تو را شناختم زندگی برایم معنای دیگری پیدا كرد!
چون در تمام مراحل زندگی ، از تپه ها تا كوره راه ها پشتیبان من بودی!
سنگ صبورم شدی...
غم خوار و یار و یاورم شدی...
... و برای من این كار یعنی اوج جوانمردی!
اگر تو نبودی و واژه "عشق" را برایم تفسیر نمیكردی ،
چه كسی تشنگی مرا درمان و روح خسته ام را توان میبخشید تا در پیچ و خم مشكلات زندگی دوام بیاورم؟!
از وقتی نگاهت با نگاهم آشنا شد ...
از دریچه چشمانم همه اندوه درونم را مثل یك كتاب خواندی !
و سطر سطر خالی آن را با امید پر كردی !
و سوار بر قایق صبوری همراهم شدی !
دیروز من راه گم كرده ، نا امید و شكست خورده بودم و امروز نوبت توست؟!
انتظار نداشتم تو را ، كه بذر امید را در بسیاری از دلها نشاندی اینگونه نا امید و از پا افتاده ببینم !
از تو توقع ندارم كه صبور ، مقاوم و مبارزانه پنجه در پنجه حوادث بیندازی و شكست را به پیروزی تبدیل كنی...
چون میدانم خودت آگاه تر از من به حل مسائل و مشكلات خواهی پرداخت !
اما توقع دارم بار غمت را از من ؛ كه وامدار محبت هایت هستم پنهان نكنی !
این وظیفه من است كه محبت هایت را جبران كنم !
غم خوار و سنگ صبورت باشم ...
باور كن! من هم مانند سایر آنهایی كه خود را مدیون یاری و یاوری های بی مزد و منت تو میدانند حاضرم جان را در راهت فدا كنم !
اینك رفته ای و هیچ زمانی را برای بازگشت خود معین نكرده ای ...
و من باز در پیله سكوت نشسته ام !
و حس میكنم در قایقی شكسته ...
در شبی سرد و ظلمانی ...
اسیر دست طوفانهای سهمگین زندگی ...
راه را گم كرده و به سوی آینده ای نامعلوم پیش میروم !!!
... و تو در كنارم نیستی تا هدایت كشتی شكسته ام را بر عهده بگیری !
از تو این انتظار را دارم كه در خشكسالی عاطفه ها ، مرا دریابی و باور كنی!
این من هستم كه به تو نیاز دارم ...
و این تو هستی كه باید غم هایت را با من تقسیم كنی ...
آری!
تو رفته ای و این چشم پر امید من است كه بدرقه راهت شده است !!!

به نام فریاد رس فاطمه
امت همه در باطل و حق تنها بود
یك فاطمه یار و یاور مولا بود
پهلوی شكسته ؛ عمر كم ؛ روی كبود
تفسیر علی دوستیِ زهرا بود
سلام بر تو ای فریاد رسای علی در شب تاریک شرک و نفاق، سلام بر تو ای ستاره پرفروغ آسمان هدایت، سلام بر تو ای همتا و جان نثار علی، سلام بر تو ای شهیده پهلو شکسته، ای بانوی بانوان، ای فاطمه ی زهرا !
شهادت مظلومانه بضعة الرسول ‘ حضرت فاطمه سلام الله علیها را تسلیت عرض می نماییم.





ای گل آفرینش! كجا ما را رسد كه وصف تو گوییم و كجا به اندیشه ما آید كه ذكر تو آریم و كجا توان قلم بود كه نقش حسن تو نویسد؛ كدام آیینه است كه درخشش نور تو را برتاباند.
ای فاطمه ! ای نام تو جامع كمالاتت كه گویای عصمت آتش افروز توست. ای آنكه دامنت رسالت سردار عصمت را پرورد، ای آنكه مهر رخت خورشید فروزان مریم و آسیه و خدیجه را فزونتر است؛ چرا كه جهان بانوان را تو سروری. ای آنكه شهد شهادت سوزانت را از چشمه صداقت و اخلاص چشیده ای، ای آنكه بر گرده گیتی دو ریحانه مصطفی (ص) را مادری، پس نقش آفرین كربلای 61 توئی، ای آنكه بر باب فردوس برین نامت نقش بسته است، تو مظهر خشم خدائی، تو جلوه گاه رضای حقی.
فاطمه، ای گل آفرینش، تو واژه خوشبختی را معنا بخشیدی، تو توحید را خانه داری كردی، دستی كه چرخ هدایت را می گرداند، همو آسیاب كوچك خانه خویش را برای پخت گرده نانی می چرخاند؛ شاهدش دست پینه بسته و تاول زده است و همو كه در كنار خندق به اطعام پدر می پردازد و همو كه لباس مجاهد مردی چون علی مرتضی (ع) را می شوید و همو كه در دفاع از ولایت و فدك به خطابه می نشیند، همو غنچه دامن خویش را به سینه می چسباند تا از گریه باز ایستد و مهر مادر بچشد.
راستی ای مجلای صبر و رضا، مگر آن روز كه مدال قهرمانی به بازویت گرفتی، به علی نگفتی كه چه گذشت، مگر به او نگفته بودی كه استخوان پهلو، ضرب كین دیده است؟
هان ای خلایقی كه در قیامت در مسیر عبور فاطمه (س) سر به زیر و چشم بر هم می نهید آیا می نگرید كه بر بازوی فرزند « و ما رمیت اذ رمیت و لكنّ الله رمی» نابكاری به امر خصم دون چه فرود می آورد؟ آیا می شنوید ناله جانسوز دخت «و ما ینطق عن الهوی ان هو الّا وحی یوحی»را كه چسان میان در و دیوار كمك می طلبد؟
- ل ... گ ... د ، لگ ... د ... ، لگد میزند کسی...
- کی؟ ... یکی؟ ... دو تا؟ ...
- نه ... چهارصد نفر!!!
- کجا؟ ... به چی؟ ...
- مدینه! ... به در!!!
- در؟ ... کدام در؟ ...
- خانه! ... حانه ی حیدر !
... و آتش زدند حریم ناب ولایت را ...
چشمان معصوم دو کودک به میخ در !!!
یا ابتاه یا ابتاه ... 

یا علی رفتم بقیع اما چه سود
هرچه گشتم فاطمه(س) آنجا نبود
یا علی قبر پرستویت کجاست؟
آن گل صد برگ خوش بویت کجاست؟
هرچه باشد من نمک پرورده ام
دل به عشق فاطمه خوش کرده ام
حج من بی فاطمه (س) بی حاصل است
فاطمه (س) حلال صدها مشکل است
تا آمدن منتقم سیلی مادر...
ما سینه زنان ناله یا فاطمه (س) داریم...

اگر نبود ، فاطمه ...
خاتم انبیاء (ص) نبود!
اگر نبود ، فاطمه ...
علی مرتضی (ع) نبود!
اگر نبود ، فاطمه ...
امام مجتبی (ع) نبود!
اگر نبود ، فاطمه ...
شهید کربلا (ع) نبود!
مردم...!
اگر نبود ، فاطمه ...
اجابت دعا نبود!!!
التماس دعا