با نوی شرقی اواز برای استاد سیما بینا
خوب میشناسمت
با دف وسنتور و
سه تار
صدایت
بارها ترانه ی سفره ی هفت سین عید شده با
ماهیان چکامه سرای سرخ
که
ابی اسمان را برای دل تنگ بلورها به ترجمه اراسته اند
بانو
من وعاشقانه هایم
مبحوس زنجیر سردابه ای خونریز
طنین اواز تو کو
تا طپیدن اغاز کنیم
ندای شاهدان سبز قامت سینه سرخ سپید گام
صدایت
شهد شور شعر
با
دهل و
تنپور و
سورنا
بخوان
تا شهر شعر حافظ دوباره بیدار شود
اشعار بهزاد قاسمی با منظومه شعر اخرین لیلا درabrgoon.blogfa.com
رفتار عاشقانه از بهزاد قاسمی
كلاهش را برداشت و با تبسمی سرخ وقتی صورتش در انحنای شرمی پنهان رخ نمود سردار دست بر سرم گذاشت:
یاشا یاشا ساق اول اوغلوم.
دست فرزندش را گرفتم، از زمین بلندش كردم. دستم را فشرد:
تا امروز كسی مرا زمین نزده بود.
- بیخیال، انگور میخوری
- هنوز نرسیدهاند.
آنجا را میبینی، پشت درختها كه نه كمی دورتر تو نوكرزك، یكی دو تا شاخهی سرخ شانی
سراغ دارم. حتماً رسیدهاند، بریم بچینیم و برای سردار بیاوریم. نچینیم، روباهها كلكش را میكنند.
- نه ما داریم میریم.
در گوشهای خزید، چمباتمه زد و بغض پنهانی نگاهش را به آیندهای مبهم دوخت. در پوستم نمیگنجیدم، تحسین آشنایان و فامیل و همراهان سردار را پس میزدم. نرم نرمك از میدانچهی كوچك شهر دور شدم. وقار مردانهای داشتم، حسی كه برای اولین و آخرین بار تنها یك بار به سراغم آمد و هیچ نمیتوانستم درك كنم:
كلاه بزرگ سردار در سر كوچك من چقدر میتواند مسخره باشد. نمیدانم، چرا آن روز كمتر كسی این موضوع را درك كرد. رگبار تحسین خلق وقتی ایستاد، كودكانه تا میتوانستم دویدم. كلاه سردار بسیار بزرگ بود. آدم وقتی كلاه بر سر میگذارد بارها زمین میخورد. اما كلاه را برنمیدارد.
راه سخت است و صعب العبور، غرق آب شدهام، به جنگل رسیدهام از باریكه ی راهی میانه ی باتلاق میگذرم. چشمه ایست روبرویم، باید بپرم. از كنار سگان وحشی كه زیر علفهای بلند خوابیدهاند باید بگذرم. اینهمه ترس و لرز و گذشتن از میان شبح وحشت، برای یافتن خوشه ای برایت اصولاً سخت نبود، وقتی به میدان رسیدم دستم پژمرد. سردار رفته بود، پشت بام رفتم ، چیزی ندیدم غباری از دور پیدا بود. انگور را با دهان گرفتم و از تنهی توت بالا رفتم. وقتی به انتهای درخت رسیدم تا آخرش غبار پایت را ببینم، خوشه ی انگور از دهانم چكید و توت به دهانم رسید. تا میتوانستم شاخهها را كنار زدم تا قدمهایت را دوباره ببینم.
توت توت توت توت
دخترانی از چشمه میآمدند. دور درخت جمع شده و توت میخورند، شیر شدم، درخت را تا میتوانستم تكان دادم. آخر صدای خندههایت وسوسهام كرده بود، درخت چندان باشور و شعف میرقصید كه تمام نگاههای دور میدان را به خود آورده بود.
وقتی صدای مادرم جمعیت را پراكنده كرد. درخت ایستاد، آنگاه دیدم دست و پایم چه سخت میلرزند.
روز بعد هنوز سرخی چوبهایی كه خورده بودم محو نشده بود. شاخهای را اسب و تیر و كمانی را تفنگ كرده و بدور از دیدگانت یورتمه رفتم، رفتم، رفتم تا چشمانم گیج خوردند افتادم...
كلاه سردار كنار رف دست نخورده و گرد گرفته نگاهم میكند. مطمئنم وقتی بزرگ شدم و سرم آنقدر باد برداشت و خواست آزادی را تجربه كند دوباره كلاه بر سر خواهم نهاد.
مدتهاست تجربهی گذار ستار از شهر ما گذشته، توت بزرگ و سط میدان را سربریدهاند تا فوارهای سر بركُند. پدربزرگ هیچگاه گلوله خوردن، خانه نشین شدن و مرگ سردار را باور نكرده هنوز كلاه خانی بر سر میگذارد و راستِ راستٍ راست همچون یك درخت خشكیده از وسط خیابان میگذرد، كنار فواره روی صندلی چوبی مینشیند، چپقش را در میآورد، آهی برمیكشد: اگر رسیده بودم... و آتش میگیرد....
پدر بزرگم سالهاست به درختی خشكیده می ماند .منتظر گرد با دیست تا بشكند .بعد از فرزند سردار كسی او با كشتی نگرفته بود تا اینكه دیروز غافل گیرش كردم، كمرش را گرفتم وباهاش ور رفتم،وسوسه شد،جوانی كرد باهام گلاویز شد.نفهمیدم به گمانم با پهلوانی كه شیر را درهم كوبیده روبه روشده ام،ناخودآگاه فشارش دادم، چندان دوام نیاورد، صدای شكستن مهره ی پشتش را خوب شنیدم، زرنگی كردم پشتم را زمین گذاشتم، وقتی كسوت جوانی را درنگاه پدربزرگ دیدم از اینكه ناكارش كرده بودم ناراحت نشدم كه هیچ بلكه عشق كردم، خوشحالم كه باهاش كشتی گرفتم .اینروزها همه شماتتم می كنند ،بابا،این چه كاریه كردی، پیرمرد رو ناكار كردی .امّا خوشحالم پدربزرگ اینروزها زمین گیر شده ،پشتش درد می كند ،امّا غرورش را حمل می كند، پدربزرگ با غرورش زنده است.
چهارشانه بود وبلند قد. چشمان درشتی داشت ،كه بعضاً به آبی می زد. خانه ی نسبتاً بزرگ و كاملاً دنجی داشت .آب چشمه از وسط حیاطش می گذشت . مردم می گفتند: غالباً در آب چشمه می شاشد. به همین خاطر لباسها وظرفهایشان را وقتی از خانه اش خارج می شد ، می شستند. اما كوزه های آبشان را قبل از ورود به خانه اش پر می كردند . عمه می گفت: تا دفینه پیدا نكرده بود چیزی نداشت ، آنروزها عده ای را به دورش جمع می كرد وشعار می داد، یاشاسین آنالره بسلیبلر بله بالالره. اولین بار وقتی از چشمه می آمدیم ،جلوی جمعیت دیدمش، دستش را بلند كرده بود وشعار می داد، برای اینكه سیر نگاهش كنم، پشت درخت توت وسط میدان ایستادم. امّا در گردوغبار پاهایی كه بر زمین كوفته می شدند، همه گم شدند وهیچ چیزی ندیدم .چند روز بعد وقتی هیاهوی جمعیت هنوز برپا بود،صدای چند گلوله شوكه ام كرد.مردم پراكنده می شدند .كه ناگهان در باز شد وامنیه ها ریختندبه خانه.
ـ كو،كوكجاست؟
چیزی نگفتم.
ـ همه جارو بگردید .
ـ چته ،انجا را هم ،این آشغالها جاشون آنجاست.
ـ نه ،طویله رو نه ،امّا این جمله در گلویم گیر كرد وبیرون نیامد وچقدر شرمنده ام،صدایم بیرون نیامد!
امنیه وارد طویله شد.
دلم ریخت ،طاقت نگاه كردن نداشتم.
صدایی به خودم آورد.
نه اینجانیست.
نه اشتباه می كنی خودم دیدم كه وارد طویله شد.از اینكه این جمله از دهنم نچكد، دست بر دهان گذاشتم وسرفه كردم.
لامذهب باز ما رو سكه ی یه پول كرد.
سروان نگاهی تند به من انداخت .چیزی می خواست بگوید ،در گلویش گیر كرد.سرش را تكان دادو غرغركنان ،امّاتند وسریع از خانه خارج شد، غبار غلیظی كوچه را پوشاند.كمی بعد صدای ماشین گم شده،اما تند وسریع از خانه خارج شد،غبار غلیظی كوچه را پوشاند.كمی بعدصدای ماشین گم شده ،امّا غباری رقیق روی خانه های مردم باقی بود.
وقتی همه رفتن، گاو گرسنه به خودم آورد. طویله دور نبود ،طویله مدام زیر پایم بود ،اما رفتن به طویله دل شیر می خواست .تردید سراپای وجودم را گرفته بود. اگر مادر می رسید، او در طویله بود. انگار تمام چشمهای شهر پشت بامها ایستاده بودند. تمام درخت ها،شاخه هایشان پر از كلاغ بود كه طویله را می پاییدند.تمام چشم شهر به طویله بود . باید با طویله یكی می شدم وگرنه نگاهها ،چشمها ، دلها، خردم می كردند. چیزی نبود، كسی نبود. انگار وحشت از نگاه آرا م گاو مدتها باریده بود و خلاص... لرز لرزان نزدیك آغل رسیدم. داخل آغل، درست زیر نگاه مطمئن گاو كاههای زرد ساكت آرمیده بودند.
كجاست؟
سقف را نگاه كردم.
وقتی دستم را داخل آغل بردم، چیزی جنبید. درست مثل فنر ویكباره مردی روبرویم سبز شد . دست و دهنم را گرفت بی اختیار در آغوشش قرار گرفتم. آغوش گرم، سفت آهنین، درست همان چیزی كه مدتها در آرزویش بودم .
خواستم عقب بكشم: عصبانی و پرخاشگر درست مثل یك اخگر مقاومت نكرد، كاش مقاومت می كرد، كاش رهایم نمیكرد. بی اختیار سیلی محكمی بر صورتش نواختم، گفت: هوا تاریك شد چفت در را باز بگذار و فانوسی را بر شاخه ی گیلاس بیاویز و دستم را كه هنوز بر گونه اش با دست گرفته بود ، پایین آورد و رهایم كرد دوان دوان از طویله خارج شدم و بغضی شیرین در گلویم بود و اضطراب لحظه های پیش رو رهایم نمی كرد.
های های گریستم.
مادر رسید، ماجرای امینه ها را میدانست. اما از او نمیدانم ، میدانست یا نه. مار زخمی بود. مدام فحش میداد : بیشرفها، مردم از دستشان آسایش ندارند، محرم و نامحرم از یادشان رفته، نان نوكری خوردن ، از شرف افتادن.خودشان زن و بچه ندارند،وگرنه...
خیلی سعی كردم از نگاهش بگریزم،اما بالاخره گیر افتادم: تو چته، عقل از سرت پریده، اینطور اینجا كز نگیرومثل دیوانه ها مرا نگاه نكن. برو گاو را بیار بدوشم. مادر اصلاًچشم دیدن مرا نداشت:می دانم، هنوز توپش پره. گاو شیر نداشت. این بار صدای مادر بلندتر از همیشه به نحوی كه انتظار خاموش محله را قبل از آمدن گوسفندان بهم ریخت،بلند شد. لباسهای نحسشان را تا حیوانات هم می بینند؛ از شیر دادن می افتند. نوكرای دولت این طور نون خوردن از گدایی كردن هم بدتره. گدایی، گدایی، گدایی و سرش را چند بار تكان داد. تا دیروز مادر دل خوشی از این برو بچه های انقلابی نداشت، می گفت: دخترم اینها شرند ، تا ما را از نون خوردن نیاندازن دست بردار نیستند. قحطی ندیده اند.مفت خوردن و هار شده اند. حالا هی گاز می گیرند، هی گاز می گیرند توان حرف زدن نداشتم. از نگاهش می ترسیدم، عادتش بود. وقتی گیر می داد، كسی جلودارش نبود تا اینكه خسته می شد و جمله ی آخر را برای خودش زمزمه می كرد: هی پشتك می اندازند، می اندازند ، بعد تو خودش فرو می رفت. اگه چیزی هم می گفتی نمی شنید.كجا بود، هیچكس نمی دانست ، مادر رفته بود. گوسفندان راهشان را از حفظ بودند. همیشه كسی جلو یا پشت در منتظرشان بود . اینبار در را از كلون در می آوردند.ـ اینطور اینجانشین،مگه نمی بینی در را از پاشنه در می آورند.
دستپاچه جنبیدم تا در را باز كنم.
تو چت شده دختر،برا نامحرم در باز می كنی ،برا خودی نه.
مادر حرف دلش را گفت.خنك شدم.عادت داشت ،برام غریب نبود.تا تو دنده ی لج باشه ،نمی شه حریفش شد، منتظر یك حركته تا زهرش را بریزه. از دلم خبر داشت، احتیاج به جستجوی بهانه نداشت. اصلاً طرف طویله نرفت . همین مسئله اول به شكّم انداخت، سپس بهم قوت قلب داد.مادر در هوا بود:معلّق،ابر،ابر،ابر.مادر همیشه ابر بود.اینبار من هم همراه مادر بودم،ابرها همیشه خنك هستند تاترس و لرز ویژگی همه ی آنهایی با شد كه در ابرها می گردند. امّا نمی دانم، چرا پایین نمی آیند!
پدر چیزی نخورده، پا شد كه برود.
ـ كجا؟
ـ به هر جهنم دره ای به غیر از این جا ،این حرفها چیه دنبال دخترت، می گن.
امّا پدر چیزی دیگر گفت : آبیاری دارم ، مگه نمی دانی .
دختر، پاشو فانوس را بیاور.
شنیدن نام فانوس كافی بود تا دلم رو بلرزاند. صورتم سرخ شد،خدایا لو داده بودم.پدر متفكرانه نگاهم كرد.
لباس نحسشون را كه دختره دیده عقلش را به یكباره از دست داده .مادر هر وقت كه می خواست واقعاًزرنگتر از معمول می شد:نجاتم داد.
فانوس خرابه را آوردم،پدر نگاهی به فانوس انداخت و گفت: تا حالا كی از لباس آجان ترسیده كه این دومیش باشه.
آجان نه،میر قصاب نوكرای دولت.دژخیم،دختر مثل گلم پاك عقلش را از دست داده.
پدر رفت، پدر امروز قیافه ی مردانه ای نداشت.
شب هیاهویی بود در دلم ودرطویله ،خواستم بیرون بروم.
ـ كجا؟
ـ دستشویی
لازم نكرده ،بگیر بنشین .مرد بیچاره را با فانوس خراب فرستادی رفت. این جمله در ذهنم پیچید، اما از گلوی مادر بیرون نیامد.اینكار كمتر سابقه داشت. چرا؟ ودر كجای گلوی مادر گیر كرده بود؟ نكنه مادر هم یه زمانی دل داده باشه، باید بفهمم.
مادر یواش یواش به خواب رفت، خوابید یا،نه هرگز ندانستم،خواستم امتحانش بكنم، لحافی روش كشیدم ، چیزی نگفت.برق را خاموش كردم.
ـ بذار روشن باشه. از اطاق بیرون زدم، صداش در نیامد. قوت قلب گرفتم، بیرون رفتم.چفت در را باز كردم، در كوچه كسی نبود، فانوس را بر شاخه آویختم، در طویله را باز و به اطاق رفتم ولای لحاف خزیدم.
وقتی صدای زمین خوردن پای كسی از كوچه آمد دلم ریخت:
ایست، ایست،و صدای چند گلوله.
امّا نه ، صدایی نیامد، آرام خوابیدم.
رفتار عاشقانه از بهزاد قاسمی
پیراهنت متبرك به نام سینه سرخ هاست
سپید و در حاشیه هایش
یكی دو سانت نوار قرمز و سبز
ای خوش قواره ترین دل واژه
هم وطن
همیشه این خاك با بوسه های وداع تطهیر شده است
************
تبار من به كیومرث می رسد
فرخ نژادان بعدی
كورش كبیر تا همین عزیز كندم گون
امروز اما پس وپشت دیروز
با یك چاپ سنگی
در هنگامه ای ناتمام جا مانده است
**************
شهر بانوی قلعه و باروهای اشكانی
كمند ویس
كمان رامین
دژ اكوان دیو
تهمتن همین چاه روبروست
كهن دیارا
سده ها ،هزاره ها ،سلسله ها
آمدند و رفتند
ایرانیان اما تا همیشه تاریخ به پایت نشسته اند
*********
گفتم دلت مادر
سبز
سپید
سرخ
شولای متبرك وزیدن گرفته است
خانهی مشروطه
سردار و سالار ملی
محمد خیابانی
مهربانوی نور و روشنایی
همچنان جاریست تا دل امید
پارتها
پارسیان
قوم به قوم
قرن به قرن
شهیدان حادثه میهن را نماز می گذارند
سوتک لنج را بدل خواهی گرفت
یا دم دستت
چشمک هزار هزار جزیره ی آشنا
شرجی رویا
ساحل یک آسمان ستاره ی داغ
* پیش از تاریخ و پس از آن
موج موج
بلندای قامت یک نام روی خط افق لنگر انداخته است
خلیج
پارس
ایران
*تعبیری از استاد محمد علی شاکری یکتا
************
حتی بر چهره ی چند کاشی دم کرده حمام
امیر
خطی خوش نگاشت
می دانم
حرف و حدیث هر صبح کاشان
تا بوده و باشم
دردواره ی مشقهای توست
************
آخرین نفس
واپسین نفر
ققنوسهایم سوختند
خاکسترهایشان بر باد است
رویای من اما کوچک نمی شود
گیو
پوریای ولی
جهان پهلوان تختی
چالش سیمرغ بر آسمان ایران
وطنم
آبستن عیارانی
***************
بلند سپید موی
براستی قامت نگاهت به کدام قله می رسید:
دنا
سهند
دماوند
حالیا با هر پلک به شمارگان انبوه پیر شده ام
هنوز رودابه ای دریغا از دلم نگذشته است
ابر
بهزاد قاسمی
دستانت بهانه بود
اناری ترک برنداشت
صلیبی به سینه نشاندیم
و به گرد واژه ای
*( قاه قاه گریستیم)
دستی بر نیامد
بیدار بودیم
به راه زدیم
پلکی بالا رفت:
ماه
ماه
ماه
تا چشم شویم
پرده ای تازه نواخت:
ابر
ابر
ابر
از تو تنها ردّی خواهد ماند:
در سینه
بر باغچه
در آبی
سپیدار بوده ایم:
بلند و
بلند و
بلند
سایه ی غمی بر قواره ی غروب
به قلّه وقتی شدیم
آسمان خالی بود . شهر چراغانی
اینجا در تلألو واپسین دم هستی
نشانه ای گم کرده ام و نمی دانم چیست
دوباره بر بام شدیم:
با گلاب و
آینه و
دف
نردبانی می خواستم
دستی اما ستاره نمی چیند
نه دستانت بهانه بود
پلاکی گم کرده ام:
بی راه
بی نام
بی نشان
خاطره می بافتم تا باران شوم
ابر
ابر
ابر
دریغا بی تعارف است
وقتی بیاید
برای همه گلایه می کند
* (۱) تعبیری از شاملو