تبلیغات


__
اینم صیاد برای صیادها!
23 مرداد 87 - 13:26

سلام ای مرد تیر انداز،ای صیاد صید افکن!

که با فریاد هر تیری ــ

بر آری ناله ها از نای هر حیوان صحرایی

ولی آگه نِیی از حال آهو بره ای در شام تنهایی

الا ای مرد صحرا گرد،ای صیاد تیر انداز

در آن شبها که سرمست از شکار بره آهو ــ

درون بستر نازی ــ

زمانی دیده را بر هم گذار و گوش را واکن

بفرمان مروت چشم دل را سوی صحرا کن

بگوش جان و دل بشنو ــ

صدای ضجه های ماده آهویی

که خون گرم فرزند عزیزش،کرده رنگین دشت و صحرا را

و با پستان پر شیرش به هر سو در پی فرزند میبوید

الا ای مرد صحرا گرد ای صیاد تیر انداز

پر مرغان صحرا را به خون رنگین مکن هرگز

ز خون گرم آهو بره ای دامان پاکت را

مکن ننگین، مکن هرگز

الا ای مرد تیر انداز، ای صیاد صید افکن

به بانگ ناله ی تیری ــ

سکوت دلپذیر دشت را مشکن

میفکن تیر در صحرا

که از تیر تو بر پا می شود هر سو هیاهویی

دود آهو بره سویی، پرد مرغ هوا سویی

در آن هنگامه ی وحشت ــ

به خاک دشت میغلتد ز تیری، ماده آهویی

الا ای مرد تیر انداز، ای صیاد صید افکن

تو حال کودک بی مادری را هیچ میدانی؟

غم آن بره آهو را ز بانگ جان گدازش هیچ میخوانی؟

تو میدانی که آهو بره شبها ــ

سر خود را ز غمها میزند بر سنگ؟

همه شامش بود دلگیرــ

همه صبحش بود دلتنگ؟

تو آنروزی که صید بره آهو میکنی سرمست ــ

نگاهت هیچ بر چشم نجیب مادر او هست؟

طپش های دل پر داغ مادر را نمی بینی؟

دلت بر حالت آن بی زبان آهو نمی سوزد؟

ز آه او نمی ترسی؟

در این آغاز بد فرجام، آخر را نمی بینی؟

تو هنگامی که از خون میکنی رنگین پر و بال کبوتر ها

چنین اندیشه ای داری ــ

که این سیمین تنان آسمانی جوجه یی دارند؟

نمی دانی اگر مادر به خون غلتد ــ

تمام جوجه ها بی دانه میمانند؟

و با امید مادر منتظر در لانه میمانند؟

الا ای مرد تیر انداز، ای صیاد صید افکن

بگو با من ــ

چه حالت میرود بر توــ

اگر تیری خدا ناکرده فرزند تو را بر خاک اندازد؟

وزین داغ توانفرسا ــ

صدای ضجه ی تلخ ترا در گنبد افلاک اندازد؟

الا ای مرد تیر انداز ای صیاد صید افکن

به بانگ ناله ی تیری ــ

سکوت دلپذیر دشت را مشکن

بفرمان هوسبازی ــ

بخاک و خون مکش هر لحظه فرزندان صحرا را

به حال آهوان بی زبان اندیشه باید کرد

از این راهی که هر جاندار را بی جان کنی برگرد !

به خون رنگین مکن بال کبوتر های زیبا را

در آن ساعت که میگیری هدف، حیوان صحرا را

به چشمانش نگاهی کن

ببین در برق چشمش التماسش را

که با درماندگی در لحظه های مرگ میگوید

ایا صیاد! رحمی کن،مرنجان نیم جانم را

پر و بالم بکن اما مسوزان استخوانم را

  • ارسال نظر (0)
زنجیر(اخوان ثالث)
24 تیر 87 - 13:07
18

یه شعر طولانی از اخوان ثالث واقعا گرگه

بدون شك بعد از زمستان زیباترین شعر نوی اخوانه

مثل یه داستان ادم رو دنبال خودش می كشونه و پره از مفاهیم!

فتاده تخته سنگ آن سوی تر, انگار كوهی بود

و ما این سو نشسته, خسته انبوهی.

زن و مرد و جوان و پیر,

همه با یكدگر پیوسته, لیك از پای,

و با زنجیر!!!!!!!!

اگر دل می كشیدت سوی دلخواهی

به سویش می توانستی خزیدن!!! لیك تا انجا كه رخصت بود

تا زنجیر!!!!!!!!

ندانستیم

ندائی بود در رویای خوف و خستگی هامان,

و یا آوائی از جایی:....كجا؟ هرگز نپرسیدیم

چنین می گفت:

“فتاده تخته سنگ آن سوی, وز پیشینیان پیری

بر او رازی نوشته است, هر كس طاق...هر كس جفت....”

چنین می گفت چندین بار

صدا, و آنگاه چون موجی كه بگریزد ز وخود, در خاموشی

می خفت

و ما چیزی نمی گفتیم.

و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم

پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی

گروهی شك و پرسش ایستاده بود.

و دیگر سیل و خیل خستگی بود و فراموشی!!!

و حتی در نگاه مان نیز خاموشی!

و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود.

شبی كه لعنت از مهتاب می بارید,

و پاهامان ورم می كرد و می خارید,

یكی از ما كه زنجیرش كمی سنگین تر از ما بود!!!!!

لعنت كرد گوشش را !!!! و نالان گفت: ”باید رفت“

و ما با خستگی گفتیم: ”لعنت پیش بادا گوشمان را!!!, چشممان را نیز, باید رفت“

و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی كه تخته سنگ آنجا بود.

یكی از ما كه زنجیرش سبك تر بود!!!! بالا رفت, آنگه خواند:

”كسی راز مرا داند

كه از این رو به آن رویم بگرداند.“

و ما با لذتی بیگانه این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تكرار می كردیم.

و شب شط جلیلی بود پر مهتاب

هلا, یك .... دو .... سه ....دیگر بار

هلا, یك, دو, سه, دیگر بار.

عرق ریزان, عزا, دشنام- گاهی گریه هم كردیم!!!!!!!!

هلا, یه, دو, سه, زینسان بارها بسیار.

چه سنگین بود, اما سخت شیرین بود پیروزی.

و ما با آشناتر لذتی, هم خسته هم خوشحال,

ز شوق و شور مالامال

یكی از ما كه زنجیرش سبك تر بود!!!!!!

به جهد ما درودی گفت و بالا رفت

خط پوشیده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند:

( و ما بیتاب)

لبش را با زبان تركرد (ما نیز آنچنان كردیم)

و ساكت ماند.

نگاهی كرد سوی ما و ساكت ماند.

دوباره خواند, خیره ماند, پنداری زبانش مرد.

نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری, ما خروشیدیم:

”بخوان!“ او همچنان خاموش.

”برای ما بخوان“ خیره به ما ساكت نگه می كرد.

پس از لختی

در اثنایی كه زنجیرش صدا می كرد!!!!

فرود آمد. گرفتیمش كه پنداری می افتاد.

نشاندیمش.

به دست ما و دست خویش لعنت كرد!!!!

”چه خواندی هان؟”

مكید آب دهانش را و گفت آرام:

“نوشته بود

همان,

كسی راز مرا داند,

كه از این رو به آن رویم بگرداند!!!!!!!!!!“

...

نشستیم

و

به مهتاب و شب روشن نگه كردیم

دیوانه (حبیب)
4 خرداد 87 - 13:45

در كنج دلم عشق كسی خانه ندارد

كس جای در این خانه ی ویرانه ندارد

دل را به كف هركه دهم باز پس آرد

كس تاب نگهداری دیوانه ندارد

در بزم جهان جز دل حسرت كش ما نیست

آن شمع كه می سوزد و پروانه ندارد!

گفتم مه من از چه تو در دام نیفتی؟؟

گفتا چه كنم دام شما دانه ندارد!

در انجمن عقل فروشان ننهم پای

دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد!!!!!!!!!!!

تا چند كنی قصه ز اسكندر و دارا؟

ده روزه ی عمر این همه افسانه ندارد!

قسمتی از زندگی اعصار
26 شهریور 86 - 17:20

اعصار خواننده ی محبوب من حداقل بین خواننده های داخلیه!

نمی دونم چرا اخیر انقدر كرم نوشتن از اعصار و آهنگاش پیدا كردم ولی من آدمی ام كه به یه چیز كه گیر بدم می دم

 

اعصار درجوونیش از دختری خوشش می یاد و تصمیم می گیره باهاش ازدواج كنه ولی خانواده اون دختر به دلیل این كه اعصار رو «مطرب» می دونستن با ازدواجش مخالفت كردند و اون دختر هم اعصار رو تنها گذاشت و به خارج از كشور رفت اعصار ترانه های «حال من بی تو!» :

این حال من بی توست بغض غزلی بی لب

افتاده ترین خورشید زیر سم اسب شب

این حال من بی توست دل داده تر از فرهاد!!

شوریده تر از مجنون حسرت به دلی در باد!

پیدا شو كه می ترسم از بستر بی قضه

پیدا شو نفس برده می ترسه ازت غصه

بی وقفه ترین عاشق موندم كه تو پیدا شی

بی تو همه چی تلخه باید كه تو هم باشی

و ترانه ی زیبای «كاش كه برگرده دوباره»:

كیه كه آخر دیوونگیه واسه چشات؟

كیه جز من كه می میره واسه لحن خنده هات؟

كی برات غصه می گه شبا كه خوابت نمی ره؟

كی پا به پات می یاد وقتی كه بارون می گیره؟

كیه وقتی تشنته تو ابرها بلوا می كنه؟

اگه یك جرئه بخوای كویر و دریا می كنه؟

یه شب موی تو رو به صد تا مهتاب نمی ده

خودش می سوزه ولی تن به سایه و آب نمی ده

اون منم كه عاشقونه شعر چشماتو می گفتم

هنوزم خیس می شه چشمام وقتی یاد تو می افتم

هنوزم می یای تو خوابم تو شبای پر ستاره

هنوزم می گم خدایا كاشكی برگرده دوباره!!

و چندین و چند ترانه ی دیگه رو فقط برای عشق این دختر خوند وسالها متنظر اون موند!

حوالی ساخت آلبوم ای عاشقان علیرضا اعصار این دختر بر می گرده و به اون پسر مطرب! كه حالا  واسه خودش خواننده معروف و بزرگی شده بود می گه كه اگر هنوز می خوای با من ازدواج كنی من حاضرم! كه البته با توجه به شرایط اعصار اگر حاضر نبود جای تعجب بود و اعصار كه سالها منتظر اون دختر بوده با دیدن ریا و پول پرستی و پستی اون دختردر آلبوم «ای عاشقان» دوتا از اهنگ هاش رو به اون اختصاص می ده و از درد های عاشقانش می گه

آهنگ های « دیر اومدی ای رفته»  كه مو رو به بدن آدم سیخ می كنه از این جمله است تو این آهنگ اعصار به معشوق دیرین خودش ازدیر اومدن گلایه می كنه و بهش می گه كه دیگه نمی تونه با اون باشه:

من بی دل به چه جرمی از تو هی شكنجه می شم؟

من كه با تموم زجرت خاكتم مثل همیشم!

زیر ضربه ضربه ی تو بی سپرترینم از عشق

بسه نازنین روا نیست بزنی تیشه به ریشه ام!

دیر اومدی ای رفته!!!!!!!!!!!! طعمت از دهن افتاد!!!

دل دل زده شد از تو!! آهنگ تو رفت از یاد!

دیر اومدی ای رفته تصویر تو لیلی نیست!!!

ضجه ت رو شنیدن تلخ! اما به تو میلی نیست!!!

پرگریه به یادت هست گفتم كه نفس بردی!

رقصان مثه پر در باد رفتی غزل افسردی!

پرگریه كجا بودی وقتی كه دلم می سوخت!

وقتی كه یه اقیانوس هر اشك رو به اشك می دوخت!

همچنین در آهنگ «اشتباه!» اعصار از اشتباه خودش در عاشق این دختر شدن اظهار ندامت می كنه و لحظات سخت رفتن اون رو تشریح می كنه :

لحظه ی هجوم غربت لحظه ای بود كه تو رفتی

سیل غم زندگیمو برد!‌ وقتی كه پل رو شكستی!

تو به خیر ما به سلامت! عاشقی به ما نیومد

بانوی عزیز عشقم بدتر از همه در اومد!

اشتباه بود! اشتباه بود!

دل به تو بستن گناه بود!!!!!

چه شبایی گریه كردم! تو به حالم خنده كردی!!!

آغوش خداحافظی رو حتی حوصله نكردی!

نه تو عاشقم نبودی مشت تو وا شده پیشم

دیگه دارم توی هق هق گرگ بارون زده می شم

اشتباه بود اشتباه بود

دل به تو بستن گناه بود!!

بغض
26 شهریور 86 - 16:55

بغض نكن گریه نكن اگرچه غم كشیده ای

برای من فقط بگو خواب بدی كه دیده ای

اگر كه اعتماد تو به دست این و آن كم است

تكیه به شانه ام بده كه مثل صخره محكم است

به پای صحبتم بشین فقط ترانه گوش كن

جام به جام من بزن جان مرا تو نوش كن

ترا به شعر می كشم چو واژه پیش می روی

مرگ فرا نمی رسد تو تازه خلق می شوی!

تو در شب تولدت به شعله فوت می كنی

به چشم من كه می رسی فقط سكوت می كنی!!!

اگر كسی در دل توست بگو كنار می روم

گناه كن به جای تو بر سر دار می روم!

 

اینم تقدیم به عشاق(البته اگه وجود داشته باشن!)
21 شهریور 86 - 12:21

وقتی كه خوابی نیمه شب تو را نگاه می كنم

زیباییت را با بهار گاه اشتباه می كنم

از شرم سرانگشت من پیشانیت تر می شود

عطر تنت می پیچد و دنیا معطر می شود

گیسوت تابی می خورد می لغزد از بازوی تو

از شانه جاری می شود چون آبشاری موی تو

چون برگ گل در بسترم می گسترانی بوی خود

من را نوازش می كنی بر مهربان زانوی خود

 

 

آسیمه می خیزم ز خواب!!!‌ تو نیستی اما دگر

ای عشق من بی من كجا تنها نرو من را ببر

من بی تو می میرم نرو من بی تو می میرم بمان

با من بمان زین پس دگر هرچه تو می گویی همان

در خواب آخر!! عشق من در برگ گل پیچیدمت

می خوابم ای زیباترین در خواب شاید دیدمت

 

  • ارسال نظر (0)
قابل توجه اسلام زده های عرب پرست
21 شهریور 86 - 12:15

در جهان فرمان كوروش اولین منشور بود

سر به تعظیمش سراسر عاقل و آشور بود

سینه ی اسپارت را تا قلب یونان چاك كرد

پشت بخت النسل را ساییده و بر خاك كرد

ما از اسلاف همان خونیم از آن ریشه ایم

پاسدار نام پاك پارس تا همیشه ایم!

وقتی كه ایران هست خلیج یعنی فارس

تاریخ می لرزد از خشم قوم پارس

جز این اگر باشد خلیج آبی نیست

بی سایه ی ایران غیر از سرابی نیست

تا میهن كاوه تابوت ضحاك است

این سرزمین از هر اهریمنی پاك است

صد ها هزار آرش جان در كمان دارند

تیری اگر كاریست این عاشقان دارند

وقتی هویت را در نام می جوید

هر بی نشان ناچار صد یاوه می گوید

چیزی كه در صلح است از جنگ می خواهد

قدرت اصالت نیست فرهنگ می خواهد

ما وارث كوروش فرزند جمشیدیم

پیروز بی برده! بت نپرستیدیم

ما ریشه ای دیرین در عشق و خون داریم

ما در شب تاریخ تا صبح بیداریم

 

اعصار
21 شهریور 86 - 11:53

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

گاهی تمام حادثه از دست می رود

گاهی همان كسی كه دم از عقل می زند

در راه هوشیاری خود مست می رود

گاهی غریبه ای كه به سختی به دل نشست

وقتی كه قلب خون شده بشكست می رود

اول اگرچه با سخن از عشق آمده

آخر خلاف آنچه كه گفته است می رود

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای

وقتی میان طایفه ای پست می رود

هرچند مضحك است و پر از خنده های تلخ

بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود

گاهی كسی نشسته كه غوغا بپا كند

وقتی غبار معركه بنشست می رود

این جا یكی برای حودش حكم می دهد

آن دیگری همیشه به پیوست می رود

این لحظه ها كه قیمت قد كمان ماست

تیری است بی نشانه كه از شست می رود

بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند

اما مسیر جاده به بن بست می رود!

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای

وقتی میان طایفه ای پست می رود

هرچند مضحك است و پر از خنده های تلخ

بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود

مست و هوشیار
18 شهریور 86 - 14:45

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست!

گفت مستی زان سبب افتان و خیزان می روی

گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست

گفت می باید ترا تا خانه ی قاضی برم

گفت رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست

گفت نزدیك است والی را سرای آنجا شویم

گفت والی از كجا در خانه ی خمار نیست

گفت تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب

گفت مسجد خوابگاه مردم بدكار نیست

گفت دیناری بده پنهان و خود را وارهان

گفت كار شرع كار درهم و دینار نیست

گفت از بهر غرامت جامه ات بیرون كنم

گفت پوسیده است جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت آگه نیستی كز سر در افتادت كلاه

گفت در سر عقل باید بی كلاهی عار نیست

گفت می بسیار خوردی زان چنین بیخود شدی

گفت ای بیهوده گو حرف از كم و بسیار نیست

گفت باید حد زند هشیار مردم مست را

گفت هشیاری بیار این جا كسی هشیار نیست

عطار
17 شهریور 86 - 21:18

گویند كسان بهشت با هور خوش است!

من معتقدم كه آب انگور خوش است!

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بكش

آوای دهل شنیدن از دور خوش است!!!

این عطار هم آدم گرگی! بوده دمش گرم

__