تبلیغات


__
تبریک سپندارمذگان
29 بهمن 86 - 10:59

 

اسفندگان(سپندارمذگان) روز عشق و روز زن ایرانی، وحدت زن و زمین به نشانه پاکی, عشق،وقار و فروتنی، این دردانه آیین 5000 هزار ساله نیاکان روشن روان ما بر تمامی شما دوستان خجسته باد.

اناهیتا

 

آدمک
23 بهمن 86 - 13:02

حدود 7 ماه میشه که به کلوب سری نزده ام.دلایل خاص خودم را داشتم.امروز دوباره اومدم.فعلا حرفی برای گفتن ندارم. خیلی خسته هستم.  

آدمك

آدمك آخر دنیاست ، بخند

آدمك مرگ همینجاست ، بخند

آن خدایی كه بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست ، بخند

دست خطی كه تو را عاشق كرد

شو‌خی ِ كاغذی ِ ماست ، بخند

فكر كن درد تو ارزشمند است

فكر كن گریه چه زیباست ، بخند

صبح فردا به شبت نیست كه نیست

تازه انگار كه فرداست ، بخند

راستی آنچه به یادت دادیم

پر زدن نیست كه درجاست ، بخند

آدمك ! خر نشوی ، گریه كنی
كل دنیا سراب است ، بخند

آدمك نغمه ی آغاز نخوان

به خدا آخر دنیاست ، بخند

 

1 خرداد 86 - 10:25

کارون

بلم آرام چون قویی سبکبار

به نرمی بر سر کارون همی رفت

به نخلستان ساحل قرص خورشید

ز دامان افق بیرون همی رفت

 

شفق بازیکنان در جنبش آب

شکوه دیگر و راز دیگر داشت

به دشتی پر شقایق باد سر مست

تو پنداری که پاور چین گذر داشت

 

جوان پاروزنان بر سینه موج

بلم می راند و جانش در بلم بود

صدا سر داده غمگین در ره باد

گرفتار دل و بیمار غم بود

 

«دو زولفونت بود تار ربابُم

چه می خواهی از این حال خرابُم

تو که با ما سر یاری نداری

چرا هر نیمه شو آیی به خوابُم»


 

درون قایق از باد شبانگاه

دوزلفی نرم نرمک تاب می خورد

زنی خم گشته از قایق بر امواج

سرانگشتش به چین آب می خورد

 

صدا چون بوی گل در جنبش باد

به آرامی به هر سو  پخش می گشت

جوان می خواند و سر شار از غمی گرم

پی دستی نوازش بخش می گشت

 

«تو که نوشم نئی نیشم چرایی

تو که یارم نئی پیشم چرایی

تو که مرهم نئی زخم دلم را

نمک پاش دل ریشم چرایی»

 

خموشی بود و زن در پرتو شام

رخی چون رنگ شب نیلوفری داشت

ز آزار جوان دلشاد و خرسند

سری با او دلی با دیگری داشت

 

ز دیگر سوی کاروان زورقی خُرد

سبک بر موج لغزان پیش می راند

چراغی کورسو می زد به نیزار

صدایی سوزناک از دور می خواند

 

نسیمی این پیام آورد و بگذشت

«چه خوش بی مهربونی از دو سر بی»

جوان نالید زیر لب به افسوس

«که یکسر مهربونی درد سربی»

 

پنجره
19 اردیبهشت 86 - 03:17

 


« پشت پنجره »


 


جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت


 


جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش  همه چیزو دیده ... ولی حرفی نزد.


 


روز بعد بعد ازناهارمادربزرگ گفت:"سالی بیا تو شستن ظرفا کمکم کن" ولی سالی گفت: " مامان بزرگ جانی بهم گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟" ... جانی ظرفا رو شست.


 


بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت :" متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم" سالی لبخندی زد و گفت:"نگران نباشید چونکه جانی به من گفته میخواد کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟"... اون روز سالی رفت ماهیگیری و جانی تو درست کردن شام کمک کرد.


 


چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده. تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزیزدلم میدونم چی شده.


من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای به سالی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره!"


 


 


گذشته شما هرچی که باشه، هرکاری که کرده باشید.. هرکاری که شیطان دایم اون رو به رختون میکشه ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهای بد، نفرت، عصبانیت، تلخی و...) هرچی که هست... باید بدونید که خدا کنار پنجره ایستاه بوده و همه چیز رو دیده. همه زندگیتون، همه کاراتون رو دیده. اون میخواد که شما بدونید که دوستتون داره و شما رو بخشیده... فقط میخواد ببینه تا کی به شیطان اجازه میدید به خاطر این کارا شما رو در خدمت بگیره!


 


بهترین چیز درباره خدا اینه که هر وقت ازش طلب بخشایش میکنید نه تنها میبخشه بلکه فراموش هم میکنه


 


با تشکر از دوست خوب آقای جعفر کیانیان که این نوشته را برایم فرستاد

 

پیامبر
6 اردیبهشت 86 - 02:57


پیامبر


 


پیامبری‌ از كنار خانه‌ ما رد شد. باران‌ گرفت. مادرم‌ گفت: چه‌ بارانی‌
می‌آید. پدرم‌ گفت: بهار است. و ما نمی‌دانستیم‌ باران‌ و بهار نام‌ دیگر آن‌
پیامبر است.آسمان‌ حیاط‌ ما پر از عادت‌ و دود بود. پیامبر، كنارشان‌ زد.
خورشید را نشانمان‌ داد...

پیامبری‌ از كنار خانه‌ ما رد شد. لباس‌های‌ ما خاكی‌ بود. او خاك‌ روی‌
لباس‌هایمان‌ را به‌ اشارتی‌ تكانید. لباس‌ ما از جنس‌ ابریشم‌ و نور شد و ما
قلبمان‌ را از زیر لباسمان‌ دیدیم.
پیامبری‌ از كنار خانه‌ ما رد شد. آسمان‌ حیاط‌ ما پر از عادت‌ و دود بود.
پیامبر، كنارشان‌ زد. خورشید را نشانمان‌ داد و تكه‌ای‌ از آن‌ را توی‌
دست‌هایمان‌ گذاشت.
پیامبری‌ از كنار خانه‌ ما رد شد و ناگهان‌ هزار گنجشك‌ عاشق‌ از سرانگشت‌های‌
درخت‌ كوچك‌ باغچه‌ روییدند و هزار آوازی‌ را كه‌ در گلویشان‌ جا مانده‌ بود،
به‌ ما بخشیدند. و ما به‌ یاد آوردیم‌ كه‌ با درخت‌ و پرنده‌ نسبت‌ داریم.
پیامبر از كنار خانه‌ ما رد شد. ما هزار درِ‌ بسته‌ داشتیم‌ و هزار قفل‌ بی‌
كلید. پیامبر كلیدی‌ برایمان‌ آورد. اما نام‌ او را كه‌ بردیم، قفل‌ها بی‌رخصت‌
كلید باز شدند.
من‌ به‌ خدا گفتم: امروز پیامبری‌ از كنار خانه‌ ما رد شد.
امروز انگار اینجا بهشت‌ است.
خدا گفت: كاش‌ می‌دانستی‌ هر روز پیامبری‌ از كنار خانه‌تان‌ می‌گذرد و كاش‌
می‌دانستی‌ بهشت‌ همان‌ قلب‌ توست.




 

دوستی می کنه پوستی قسمت اول
9 اسفند 85 - 23:51

به نام آن که هستی از او نام گرفت


 


متاسفانه چون حجم نوشته ام زیاد بود مجبور شدم دو قسمتی اش کنم( قسمت اول) چون سیستم خطا می داد.


 


حتما تا حالا این جمله را شنیده اید که دوستی می کنه پوستی؟


 


اگه شما هم مثل من از دوستی با افراد مختلف پوست سرتون قلفتی کنده شده پس این نوشته می تونه به شما هم کمک کنه.


 


قبل از هر چیز می خوام که یک عذر خواهی بکنم از دوستانی که به آنها قول داده بودم هفته گذشته مقاله ام را بگذارم و نگذاشتم. واقعیت اینه که مسائل اجتناب ناپذیر در زندگی همه ما اتفاق می افته. خوب من هم از آن مستثنی نیستم.در طی هفته گذشته متوجه حضور یک مهمان ناخوانده در خانه شدیم. این مهمان ناخوانده کسی نبود جز یک عدد موش باغی کوچولو!! (جیغ) این موش کوچولو به آشپزخانه، صندوق خانه و اتاق کار پدر جان مدتها می شده که سری می زده و ما هم بی خبر از همه جا تا اینکه به طور تصادفی یک روز در هنگام ارتکاب جرم دیده می شه توسط برادرم(جیغ) و خوب آنوقت تازه با سر زدن به گوشه کنار خونه متوجه شدیم که خسارت زده. خلاصه روز جمعه تماما ما همگی درگیر خارج ساختن محتویات صندوق خانه بودیم.نمی تونم بگم چه افتضاحی بود. موشه گوشه پتویی که مادرم خیلی آن را دوست داشت خورده بود. ریشه های دو تا از قالیچه های نسبتا قمیتی پدر، به علاوه این که هر چی که بسته بندی نایلونی داشت را جویده بود. و کمد پر از خرده نایلون بود. من سعی کردم تا جایی که امکان داره مامان را آرام کنم و بگم که خورده شدن گوشه پتو یا فرش جزو مسائل دنیوی است و نباید به خاطر آنها خودت را ناراحت کنی! خدا را شکر کن که فقط گوشه اش بوده نه وسطش!( از اون توجیه ها بود!) به هر حال در حین تمیز کاری این موش حالا دیگه مزاحم از لای رختخواب ها فرار کرد و به آشپزخانه پناهنده شد. بالافاصله آشپزخانه را قرق کرده و به نوبت کشیک دادیم. خلاصه سرتون را درد نیارم. شنبه شب من اسپاسم شدید گرفته بودم و داشتم مثل مار از درد به خودم می پیچیدم.پدرم داشت برای من دارو می آورد که موشه سر وکله اش پیدا شد و رفت پشت یکی از پشتی ها. ساعت دقیقا یک ربع به دوازده نیمه شب بود. مادرم داشت خواب هفت پادشاه را می دید. با صدای جیف برادرم و داد و فریاد من مادرم از خواب بیدار شد. من که همچنان داشتم از درد به خودم می پیچیدم سعی کردم به پدر کمک کنم اما نتونستم و موشه باز هم فرار کرد و رفت توی اتاق پذیرایی. رفته بود توی قالیچه هایی که جمع کرده بودیم برود قالیشویی. خلاصه با زدن اسپری از محل اختفا فرار کرد و رفت به اتاق خواب پدر و مادر. در طی این مدت برادرم با کشیدن جیغ های ممتد! به ما محل اختفای موش را می گفت! خلاصه به پدر گفتم این جوری نمی شه ما امشب باید این موش را بکشیم.سریع در اتاق را با استفاده از تخته شاسی ها طراحی خودم قرق کردم و خودم دم در نگهبانی دادم. با اولین اسپری موش فرار کرد ولی دم در را من گرفته بودم! خلاصه دیدم این جوری نمی شه به پیشنهاد من تمام اتاق را خالی کردند. اول تشک ها بعد هم تمام تخت را باز کردند و همه را از اتاق بیرون دادند. من در تمام این مدت گارد دفاعی را محافظت می کردم! خلاصه در ساعت 2 و ربع بالاخره این موش با ضربه کاری پدر جان به دیار باقی شتافت.نمی دونم همسایه ها چه فکری کرده بودند چون پنجر ها را باز گذاشته بودیم. و مدام هم فریاد می زدیم: اینا ها اونجاس بکشش. پشت سرته، بزنش، بکشش.


ماجرا به همین جا ختم نشد. از اون جایی که خونه ما بی شباهت به خونه قمر خانوم نشده بود!!!،تصمیم گرفتیم من خونه تکونی اتاق را همان شب! انجام دهیم صدای جارو برقی، داد و هوار ما و شلیک خنده ...... می امد. بیچاره همسایه ها!


 


موضوعی که در این جریان برایم جالب بود اینه که بدترین اتفاق ها درست در همان لحظه ای می افته که اصلا انتظارش را نداری! مثلا درست در همان لحظه ای که من دارم از درد می میرم باید سر و کله موشه هم پیدا بشه! یا این که در موقع خطر آدم بدترین درد را هم داشته باشه یادش می ره. مثلا من کاملا درد خودم را فراموش کرده بودم و در عوض مشغول داد و فریاد بودم. و این که واقعا در همه مسائل زندگی وقتی چند فکر با هم متحد و هم زمان کار بکند موفقیت حاصل می شود.


 


خوب برگردیم سر موضوع دوستی


 


   تعاریف زیادی از دوستی شده که همه ما حتما بسیاری از آنها را شنیده ایم.


 


اما دوستی هم به مانند بسیاری از مسائل این دنیا دارای فراز و نشیب هایی(یا اصطلاحا بحرانهایی) است که اگر آنها را به درستی هدایت نکنیم مستقیما به ته چاه می رویم.


 


صرف نظر از مدت دوستی همه ما حتما با خیانت، دروغ، شک و تردید و حتی احساس یکنواختی در رابطه، و یا عدم گذشت و .... مواجه شده ایم. گاها این قبیل موارد منجر به اتمام یک دوستی شده یا اینکه درست بر عکس دوستی را مستحکم کرده یا اینکه جهت و سوی دوستی را به طور کل تغییر داده است. در هر حال فکر می کنم موارد زیر به شما کمک می کنه که یه کم فکر کنید. حتی برای دوستان متاهل هم ممکنه خوب باشه.چرا که یک رابطه دوستی بین دو جنس کما بیش شبیه ازدواج است. نه کاملا اما به هر حال تشابهات زیادی نیز دارند. این نوشته حتی برای دوستی با فردی از جنس خودتون هم می تونه مفید باشه.


 


1-     از دادن القاب زشت به یکدیگر بپرهیزیم:


این جمله خیلی به نظرتون پیش پا افتاده می آید؟ آره؟ اما باور کنید بسیاری از ما که اتفاقا داعیه ادب و تربیت داریم!!! به همدیگر القاب آنچنانی می دهیم. آخه شرم و حیا هم خوب چیزیه. تا دیروز با طرف دوست بودید. تا دیروز قربان صدقه اش می رفتید. تا دیروز بهش می گفتید گلم، عزیزم، جان من، عشق من، قربون چشمای بادومیت برم، تو خیلی خوبی، تو خیلی باهوشی! تو خیلی سطح شعورت بالا ست، شب پای تلفن بعد از 2 ساعت حرف زدن موقع خداحافظی بهش می گفتی خوابهای خوش ببینی، کادوی تولد براش گل کالادیمویوم از آفریقا! سفارش می دادی......امروز حالا  بعد از پیدایی یک بحران القابی چون مارمولک، تمساح، کروکودیل بی ریخت آفریقایی،گل خرزهره،دیگ مسی! چسب اهو،شلغم پخته رنده شده و ...... هزار مدل القاب جور واجور بهش می دید. بعضی از ما به اینجا هم اکتفا نمی کنیم و به پدر، مادر، عمو، خاله، دایی و .... طرف مقابل نیز اهانت کرده و به آنها هم القاب آنچنانی می دهیم. شخصیت خانوادگی طرف را له می کنید. این طرز رفتار یعنی چه؟ واقعا یعنی چه؟ این چه طرز رفتار دو گانه پر از تناقضی است که بعضی از ما داریم؟ مگر تو همونی نبودی که تا دیروز براش می مردی؟ امروز بهش توهین می کنی؟ هر چی از دهنت در میاد یا روی کاعذ میاری یا پشت سرش می گی؟ اگه از دستش ناراحتی و می خوای یه جوری اون را هم ناراحت کنی این راهش نیست.اگه از دستش لجت در اومده این مدل رفتار فقط شخصیت خودتو زیر سوال می بره. نه اون را. یعنی آدم با شعور به محض شنیدن این حرفها به خودش می گه" این که تا دیروز خیلی براش می مرد.حالا آفتاب از کدام طرف در اومده که داره بهش بد و بیراه می گه." یه کم فکر کنید مزخرف گویی دردی را دوا نمیکنه! بعد هم یه زمانی همینی که داری الان پشت سرش بد می گی شخص مورد علاقه تو بوده. به نظر من این گونه رفتار خیلی بچه گانه است.


 


2- از ارزیابی بیش از حد پرهیز کنید:


دیدید بعضی ها  دختر و پسر فرقی نمی کنه، به محض دیدار با شما به جای لذت بردن از همنشینی و هم کلامی با شما یک عینک تیره ارزیابی می زنند که احیانا از نوع نزدیک بین هم هست؟!


این رفتارش این جوری بود این رفتارش اون جوری بود. چون این کار را نکرد پس بی ادبه. چون به من نگفت اون جور پس شعورش نمی رسه و..........


 


من نمی گم نباید ارزیابی کرد. من می گم باید هر چیزی به موقع خودش انجام بشه.مغز ما که آبکش نیست. اطلاعات درش ذخیره می شود. فرصت مناسب تری را به ارزیابی اختصاص دهید.


 


یکی از مسائلی که این روزها از زبان افراد مختلف خیلی زیاد میشنوم و مایلم اینجا مفصلا بازش کنم،مسئله ارزیابی افراد به دسته معمولی، استثنایی یا سطح پایین است.اخیرا پیش یکی از مشاوران به نام تهران برای مشاوره رفته بودم. و گفتم که فردی من را معمولی خطاب کرده. ایشان کمی برافروخته شد و من را از مضرات ارزیابی بدین گونه برحذر داشت. ببینید همه ما با توجه به تربیتی که داشته ایم و همین طور هم جامعه و محیطی که در آن بزرگ شده ایم، دیدگاه ها،عقاید و نظرات و همین طور هم دسته بندی های متفاوتی داریم. مثلا ممکنه فردی که از نظر من استثنایی میاد به نظر فرد دیگر کاملا معمولی باشه یا برعکس. این بر مبنای داده هایی است که ما از قبل به مغزمان دادیم و حالا مرتب افراد را با این شاخص های از پیش تعیین شده می سنجیم. بسیار طبیعی است که گاها به افرادی بر خواهیم خرد که در چاچوبهای سفت و سخت ذهن ما نمی گنجند.مثلا از نظر شخص من پسری که موهاش سیخ سیخیه و شلوار گشاد می پوشه آدم خیلی پیش پا افتاده و معمولی هستش اما پسری که پوششی ساده اما سنگین داره خیلی استثناییه.برای کس دیگه ممکنه دقیقا به عکس باشه. چند وقت پیش با یکی از همین افراد مو سیخ سیخی برخورد داشتم، دهانش را که باز کرد فکر کردم دانشمندی چیزی باشد.از آن روز تصمیم گرفتم چه شاخص های ظاهری چه شاخص های درونی را برای ارزیابی افراد  معتدل کنم.


مثلا خانم کوندولیزا رایس را همه شما می شناسید. ممکنه نصف جهان یعنی سه میلیارد نفر فکر کنند که این خانم چه آدم استثنایی است.ولی سه میلیارد دیگه بهش فحش بدن و او را یک احمق خطاب کنند. خوب این کاملا طبیعی است.اگر قرار بود ما آدم ها مثل هم فکر می کردیم دنیا خیلی خسته کننده می شد.اختلاف نظر خیلی خوبه اما اینکه بیایم با توجه به چارچوبهای خودمون دیگران را ارزیابی کنیم و خیل عظیمی را نیز مجبور به قبول آن کنیم، کمی از آزاد منشی به دور است. هر کدام از ما دارای شخصیت منحصر به فردی هستیم که ما را از سایر 6 میلیارد جمعیت دنیا مجزا می کند. در عین حال ما نیز تنها یکی از این 6 میلیارد هستیم. در هر حال این دلیل نمی شود که کسی را بالا برده یا خیلی بکوبانیم.اگر کسی در چارچوبهای ما نمی گنجد دلیل ندارد که آدم بدی باشد یا این که خیلی پیش پا افتاده باشد. چه بسا که در محیط دیگری خیلی هم مطرح باشد.


امیدوارم که در ذهنتان یک انقلاب فکری بر پا کنید و انسان ها را آزاد منشانه تر ارزیابی کنید. بپذیرید که خیلی از افراد لزوما نباید آنگونه باشند که ما انتظار داریم.


یادتون نره که انسان به طور مشخص نمی تواند بگوید که چه کسی بهترین است(سخنرانی کمیته انتخاب کننده برندگان جایزه نوبل)


 


3- افراد را آنگونه که هستند بپذیرید


در زندگیم پسرهای زیادی را دیده ام که به محض آشنایی با من کمر همت بسته اند که من را عوض کنند!!! و وقتی هم که موفق به این امر نشده اند با عصبانیت گفته اند: تو آدم بشو نیستی!" تغییرات ناگهانی و یک شبه نتیجه ای جز آشفتگی نخواهند داشت. اگر کسی آن جوری که شما می خواهید و توقع دارید نیست، گناه که نکرده، خب نیست! این شما هستید که باید ببینید می توانید با مسائلی که در آنها اختلاف دارید با طرفتان کنار بیایید یا نه. هیچ کدام از ما پیغمبر نیستیم و رسالت اصلاح افراد (آن هم باز هم می گویم با چارچوبهای ذهنی خود) را نداریم.تغییر دادن و تغییر کردن خیلی خیلی خوبه اما به تدریج نه یک شبه! بعد هم اگر کسی مثلا دوست داره غذاش را با چنگال بخوره نه با قاشق! این خصوصیت ذاتی اوست.فرضا 18 ساله که داره این طوری غذا می خوره، 18 سال دیگه هم زمان لازمه تا این اخلاق او به تدریج تغییر کنه! به گمان من یکی از اشتباهاتی که افراد می کنند هنگام انتخاب اینه که فکر می کنند می تونند طرف را یک شبه عوض کنند. یا فکر می کنند طرف مقابل لزوما باید همانی شود که آنها می خواهند.از نحوه پوشش تا طرز تفکر.


اگه طرف مقابل شما همانی نیست که انتظارش را داشته اید، خوب بروید و یکی دیگه را پیدا کنید یا اینکه او را همان طور که هست بپذیرید.


 


یا بدتر از آن بیاییم و به خاطر بعضی از اختلاف ها تمام خانواده فرد را زیر سوال ببریم.مثلا به دوست شما اجازه نمی دهند تا دیر وقت مشغول گشت زنی با شما در خیابان های تهرون باشد.بگید چرا اجازه نمی دن؟ مگه شما امل هستید؟ یا دهان مبارک را باز کرده هر چی بد و بیراه و ....را بر زبان جاری کنید. بابا جان وقتی نمی شه یعنی نمی شه! من نمی فهمم چرا بعضی از ما شرایط را آنگونه که هست نمی پذیریم.در عوض انتظار داریم همه چیز مطابق میل ما پیش بره. و وقتی این جوری نمی شه نیروی مضاعف صرف می کنیم و در آخر هم فقط خودمون را خسته می کنیم.


گالیله می گوید:شما نمی توانید چیزی را در ذهن کسی تغییر دهید. فقط می توانید چیزی را که در ذهن او مدتها به صورت خفته بوده و او آگاهی نداشته را بیدار کنید. ای کاش همه به سخن گالیله عمل کنیم.


خود من همیشه می گم از هر کس باید به اندازه خودش توقع داشت.


 


4- یادمون باشه هیچ کس کامل نیست:


همه ما دارای نقاط ضعف و قوت زیادی هستیم و در عین حال اصلا کامل نیستیم. یادمون نره که چون کامل نیستیم، نباید این اجازه را به خودمان بدهیم که مرتب دیگران یا دوست خود را ارشاد کنیم. چون در هر حال بسیاری از مسائل زاییده ذهن ماست که کامل نیست. ممکنه ما هم اشتباه کنیم.


 


خوب وقتی این مسئله را بپذیرفتیم که خداوند عالم ما را از هر نظر کامل خلق نکرده آن وقت خیلی از مسائل معنی پیدا می کنه.


آن وقت اگر دوستمان به ما خیانت کرد دیگه خودمون را به در و دیوار نمی زنیم. کارهای غیر معقول از ما سر نمی نزد.چون نه او کامل است نه ما.


آن وقت اگر دوستمان بدترین اشتباه را کرد از رویش رد می شویم نه این که آن را گناهی نابخشودنی تلقی کنیم. نه این که پیش خود فکر کنیم پس ما را احمق فرض کرده بود.


آنوقت خودمان راحتت تر و شادمان تر زندگی می کنیم.


وقتی بذیرفتیم که همان که ما دارای نقاط ضعفی او نیز هست آن وقت با استفاده از نیروی خرد خودمان مسائل را بهتر تحلیل خواهیم کرد.


 


 


5- همیشه منصف باشید:


منصف بودن در یک رابطه به چه معناست؟ به این معنا که به دو طرف قضیه یکسان حق دهید. از همه شما یک سوال دارم. کدام یکی از شماها اگر دوستتان به شما خیانت کرد یا دروغ گفت یا به شما نارو زد اول از همه به خودتان نگاه کرده اید؟ و احیانا این سوال را پرسیدید که من چه کردم که او با من این کار را کرد؟ تعداد اندک خواهد بود. معمولا در هنگام بروز بحران، دیگری را مجرم می شماریم و حتی یک سر سوزن حاضر نیستیم حتی برای یک دقیقه فکر کنیم که حتما من نیز رفتار ناصحیحی انجام داده ام.نه! خودخواهی مخرب بعضی از ما این اجازه را به ما نمی دهد که اول یک سوزن به خودمان بزنیم بعدا یک میخ طویله به بقیه. بسیاری از ما قادر نیستیم یک ارزیابی درست و منصانه از رفتار خودمان داشته باشیم. می دانید چرا؟ در بحث خود شناسی اصطلاحا به این قبیل افراد می گویند افرادی که از خود وجودیشان فرار می کنند. این افراد قادر به پذیرفتن اشتباهات خود نیستند و دائما مایلند طرف مقابل را مقصر بدانند و خود را بری از هر گونه اشتباه و خطا فرض کنند.یاد بگیریم که اول خودمان را ببینیم بعد دیگری را.


 


.....ادامه در قسمت دوم.(توی قسمت آرشیو ماه اسفند برید قسمت دوم را هم می بینید...)

دوستی می کنه پوستی قسمت دوم
9 اسفند 85 - 23:49

دوستی میکنه پوستی(قسمت دوم)


 


6- شجاع باشید:


اگر خطایی مرتکب شده اید، اگر کاری کرده اید شهامت این را داشته باشید که بگویید من بوده ام من کرده ام. اگر تا امروز متوجه این نشده اید که دوستتان شما را سر کار گذاشته بهش نگید آره من از روز اول می دونستم سرکارم! طرف که معزش از کاه نیست. بالاخره می فهمه که دارید دروغ می گید.


نمی دونم چرا بسیاری از ما از قبول کردن اشتباهات خودمون در میریم. مرتب می خواهیم انگشت اتهام را به سوی دیگری اشاره بگیریم و بگوییم ما هیچ ایرادی نداریم. آخه چرا؟ آخرش چی می شه؟ شخصیت شما و یا رفتار شما پیشرفت می کنه؟


 


 


7- مدت آشنایی:


بسیاری از افراد معمولا مدت آشناییشان کوتاه است و سریع وارد فاز دوستی می شوند. اینجاست که بر طبق نظریه کارشناسان سرشون درست و حسابی به سنگ می خوره! مدت آشنایی حداقل باید سه الی چهار ماه باشه و حداقل دو طرف هفته ای یک بار باید با هم دیدار داشته باشند. از یک بار دو بار دیدن افراد نمی توان ارزیابی صحیح و همه جانبه ای ارائه داد. با یکی دو بار دیدار و چندین بار گفتگوی تلفنی نمی توان به تمام زوایا و خفایای ذهن دوستتان پی ببرید. این امر تنها در طی زمان محق می شود.بنابراین اقدام هر گونه عملی پیش از شناخت کامل افراد غیر منطقی است. متاسفانه خیلی از ما بعد از یکی دوبار دیدار با یک ارزیابی شتابزده سریع وارد فاز دوستی یا بر عکس جدایی و تمام کردن یک رابطه می افتیم و آن وقت روزی بالاخره می فهمیم که اشتباه کرده ایم. من نمی گویم اگر بار اول متوجه شدید که اصلا با طرف مقابل به کلی بیگانه هستید و اصلا احساس مثبتی به او ندارید باز هم ادامه بدهید.منظور من را غلط نگیرید. من می گویم که درست فکر کنید.


خود من شخصا جزو دسته افرادی هستم که کمی دیر به زوایا و خفایای ذهن من پی برده می شود. یه ماجرا را براتون می گم. پارسال حدودا ماه دی بود. من خیلی آشفته بودم چون می خواستم حتما کارشناسی ارشد قبول شوم.اما وقت کم آورده بودم. به توصیه مشاورم پیش خانمی رفتم که او متخصص برنامه ریزی بود. جلسه اول و دوم این مشاوره نیمی به بحث و نیمی به برنامه ریختن گذشت. جلسه سوم وسطای جلسه بود که این خانم گفت: می خوام صادقانه بگم که در موردت اشتباه فکر کرده بودم. روز اولی که داخل اتاقم شدی: با خودم گفتم یه دختر سبک مغزی لنگه بقیست. حالا می گم که نه تنها سبک مغز نیستی بلکه خیلی هم با فهم و شعور و کمالات هستی. و خیلی رک گفت که من جزو دسته آدم هایی هستم که با یک نگاه نمی شه شناختشون. وقتی یک کارشناس روابط در مورد من اشتباه می کنه از آدم های غیر کارشناس چه انتظاری باید داشت. باید بگم که امثال من زیاد هستند. همه کس را نمی شود با یکی دو بار ارزیابی کرد.پس به خودتون و به طرف مقابلتون زمان بدهید.


 


8- از کوباندن شخصیت یکدیگر اکیدا خودداری شود:


میدانید مشکل اکثر زوج ها در هنگام در گیری چیه؟ می گن تو نمی فهمی! تو آدم بشو نیستی! تو احمقی! تو خائنی! تو بی شخصیتی! تو! تو! تو!


این تو به کی بر می گرده؟ خوب معلومه به طرف مقابل شما. شما با مخاطب قرار دادن او تمام شخصیت او را لگد مال می کنید و انتظار دارید او جلوی شما خاموش بنشیند؟ طبیعیه که کار بالا می گیره!


به جای زیر سوال بردن او، رفتارش را زیر سوال ببرید. به او بگویید رفتار تو احمقانه است. رفتار تو بوی خیانت می دهد. رفتار تو غیر منطقی است. یادتون نره وقتی رفتار فرد را زیر سوال می برید نه خود فرد را، او را مجبور می کنید که راجع به رفتارش توضیح دهد.


 


یادمون نره که شخصیت تمام انسانها عزیز است. همون طور که ما در نظر خودمون شخصیت عزیزی داریم ، طرف مقابل ما نیز چنین شخصیتی دارد. پس به جای بی احترامی به شخصیت همدیگر، تنها و تنها نحوه رفتار یکدیگر را زیر سوال ببریم. این جوری بعد از مدتی خواهید دید که در عین احترام و به دور از له کردن دیگری رفتار طرف مقابل شما نیز اصلاح خواهد شد.


 


9- زشتی و زیبایی:


مسئله ای که این روزها در دوستی بین دخترها و پسرها دیده می شود، حساسیت بیش از اندازه یا بهتره بگم از حد گذشته بعضی از ما در مورد مقوله زیباییه.


زیبایی یک مسئله نسبی است و باید بگم که باز هم ما بر مبنای شاخص های ذهنی خودمون به یکی می گوییم زیبا و به دیگری می گوییم زشت.هیچ دو نفری هم پیدا نمی شود که تعریف یکسانی از زیبایی داشته باشند. یادمه تو دوران لیسانس یکی از دوستام عاشق یه پسری از بچه های فوق لیسانس شده بود. از نظر او این پسر دیگه آخر خوش تیپی و خوشگلی بود. مرتب بهش می گفتم آخه این پسره چونه کج دهن گشاد دارز دیلاق چی چی داره که تو داری خودتو براش می کشی؟ از نظر دوست من او هنوز هم یک بت خوشگلی است.از نظر من نمی شه تو صورت این پسر از زشتی نگاه کرد!!!!!!!!!


ببینید دیدگاه ها چقدر متفاوت است؟ اینقدر اطرافتون را محکوم نکنید. اینقدر تاکید روی چشمش این جوری باشه،دماغش اون جوری نکنید. ببینید خدا هر کدام از ما را یه مدل خلق کرده، همه ما عزیز هستیم.یادمه یه داستانی را در وبلاگم گذاشتم در مورد کلاغ.بد نیست آن را یک بار بخوانید.


 


قیافه افراد هر چقدر هم زیبا یا زشت بعد از مدتی کاملا  عادی می شود. تجربه شخصی خود من این طوری بوده که بعد از مدتی دیگه یادت نیست طرف مقابلت چه عیب و ایراداتی داره. فقط درون او را می بینی.بعد هم من یک مسئله ای را نمی فهمم. نمی دونم بعضی از ما ظاهرا انتخاب دوست را با انتخاب همسر قاطی می کنیم. چرا خودتونو گول می زنید؟ شما همسر می خواهید یا دوست که اینقدر مسئله زیبایی براتون مهمه؟ ببینم شما در انتخاب دوستان همجنس خودتون هم می گردید دنبال فرد خوشگل؟ بعید می دونم. حداقل میدونم که زیبایی مثلا دوستان دختر من آخرین چیزیه که برام مهمه. اگه مسئله یه دوستی ساده است نه انتخاب همسر قیافه افراد باید در درجه دوم اهمیت باشه. به قولی یکی از روان شناسان افرادی که خیلی روی قیافه افراد تاکید دارند و به جای شناخت افراد به ظاهر فرد اهمیت می دهند، در ضمیر ناخودآگاهشون دنبال همسر یا شریک جنسی می گردند.بدون اینکه خودشون هم خبر داشته باشند. جدا این سوال را از خود بپرسید که چند تا از دوستای هم جنس من خوشگل هستند؟ چرا این امر در مورد دوستانی از جنس مقابل شما نباید صدق کنه؟ مگه یه دوستی ساده اینقدر باید و نباید داره؟


 


می خوام از تجربه شخصی خودم بگم. به زعم شغلی که داشتم و دارم و موقعیتی که توش کار می کردم با پسرهای زیادی برخورد داشتم. باورتان می شود جز در یک مورد که از نظر من قیافه اش ایده آل بود، تا به حال هیچ پسری به پست من نخورده که قیافه اش مورد تایید من باشه. ببینم حالا من باید قید یک دوستی خوب را بزنم چون طرف مقابل من در چارچوب تعریف بنده از زیبایی نمی گنجه؟ یاد یه خاطره افتادم. دبیرستان که بودم دبیر ادبیاتمون از عروسی برادر زاده اش می گفت. ظاهرا داماد آینده کچل بوده و عروس خانم از مرد کچل خوشش نمیومده!!! یادمه معلمون می گفت که ازش پرسیده اخلاقیاتش چطوره؟ و این خانم هم گفته همه چیزش خیلی هم خوبه و از هر نظر مناسب! گیر این خانم فقط سر کچلی بوده! خب خدا را شکر این وصلت انجام شده و این طور که من یادمه این خانم خیلی از زندگی با چنین مردی راضی بوده!


 بنابراین یادمون نره که همیشه خداوند عالم درست همون چیزی را که در مخیله ما نقش بسته سر راه ما قرار نمی ده. کمی منطقی فکر کنیم.هیچ چیز درست مطابق میل ما نیست و نخواهد بود.


 


10- صریح باشید، و یک جانبه و تک بعدی تصمیم نگیرید:


بسیاری از ما فقط ادعای صراحت داریم. در عمل هیچ! ما می گیم من خیلی رک هستم.یا از شنیدن حرف رک خیلی لذت می برم. اما اگر کسی رک حرفشو به ما زد آنچنان تلافی می کنیم که طرف تا عمر داره یادش نره! یا با نیش و کنایه و خراب کردن او سعی می کنیم منظورمون را به او بفهمانیم.


مثلا اگه در دیداری با او از چند حرکت او دلخور شده ایم، نکنه بیایم رک بگیم فلانی چرا این کار را کردی ها؟ دلیلش چی بوده ها؟ نه! با هزار جور متلک شتلک بهش حالی می کنیم که آره من از دست تو ناراحتم. یا اگر دروغی شنیده باشیم نمی آییم رک و راست بگوییم من فهمیده ام که در این مورد به من دروغ گفتی. همین حالا در موردش توضیح بده! نه ! مدتها جواب تلفنش را نمی دهیم. بیچاره اش می کنیم تا آخر سر خودش بفهمد که بله ما از دستش ناراحت هستیم. آخه مگه بیچاره علم غیب داره؟ آره؟ به نظر من بهتره قبل از اینکه با دیگران صریح باشیم، با خودمون رو راست باشیم.


بعد هم صریح نبودن یکی از جنبه هاش این می شه که مسائل و وقایع را  یک جانبه و تک بعدی تعبیر و تفسیر می کنیم. چون نمی آییم مسائل را باز کنیم، خودمون با توجه به محتویات ذهنمون مسائل را تشریح کرده و معلومه یک نتیجه گیری غلط می کنیم.و طرف مقابلمون را در تصمیم گیری دخیل نمی کنیم. این جمله هم خیلی ساده است؟ باور کنید خیل عظیمی به اون عمل نمی کنند.خودشون با خودشون تصمیم می گیرند. چه خوبه که موقع تصمیم گیری در هر کاری افق های دیدمون را گسترش بدهیم و همیشه مفروضات زیادی را در صورت مسئلمون وارد کنیم. اون وقت نتجه گیریمون جامع تر خواهد شد.


11-  از شک و گمان پبرهیزید:


بدترین اتفاقی که در یک رابطه مخصوصا که دچار بحران شده باشه، می تونه بیفته اینه که مرتب به طرف مقابلتون شک داشته باشید. شک داشته باشید حقیقت را می گه یا نه.شک داشته باشید الان کجاست! و هزار جور شک و تردید دیگه. اولا شما طرف مقابلتون را از بازار خریداری ننموده اید! با او دوست هستید. پس خیلی از مسائل خصوصی و شخصی او به شما مربوط نمی شود که بخواهید احیانا فضولی کنید، بعد هم که جواب سر بالا شنیدید به او مشکوک شوید. یاد بگیریم که هر کس یک سری راز هایی برای خودش داره که شاید نخواد شما را در دانستن اونها شریک کنه! یا دوست داره جایی بره که نخواد شما بدونید.


متاسفانه بعد دیگه این قضیه اینه که گاهی اوقات علی رغم توضیحات مفصل باز هم شک و تردید وجود داره. فکر کنم باید روی خودمون خیلی کار کنیم. این جور خود خوری ها فقط انرژی ما را برای انجام کارهای مفید در زندگی می گیره. همین و بس.


 


 


12- گذشت داشته باشید و از روی مسائل تا جایی که امکان داره سریع رد شوید:


به بیان دیگه یعنی کینه توز نباشیم. ببینید یه مسئله ای پیش اومده یا حل می شه یا نه. واقعا وقت و انرژی ما آدم ها زیادیه مگه که اینقدر هم وقت صرف جنگ و دعوا و لشکر کشی و.... کنیم. یه بحران توی رابطه پیش اومده. هزار بار بحث کردید. همه به شما گفته اند که طرز تفکر شما درست نیست! باز هم نمی گذری! هنوز هم دلت می خواد کینه فرد مقابلت را به دل داشته باشی. هنوز هم هر وقت دوستتو می بینی به جای لذت بردن از هم کلامی با او باید بهش بگی چون با یکی دیگه دوست شدی پس به دوستی ما خیانت کردی؟ چون به من دروغ گفتی پس کروکودیلی؟ آخه واقعا چقدر چقدر وقت و انرژی اضافی باید صرف چنین خزعبالاتی کنید؟ هان؟


آخه تا کی می خواهید روح خودتون را با تفکرات مسموم بیمار کنید؟


در زندگیم افراد زیادی را دیده ام که گذشت برایشان معنی و مفهمومی نداره. فکر می کنم این جور تفکر فقط یه چند تا لکه سیاه روی قلب و روح ما ایجاد می کنه. به نظر من در زندگی باید به آدم ها فرصت داد. همه ما نزد خدا عزیز هستیم. همه ما از یک منبع روحانی تغذیه می شویم. پس دلیلی نمی بینم که نسبت به هم اینقدر کینه توز باشیم. حیف اعصابی که خرد و خمیر می شود نیست؟


شخصا آدمی هستم که از روی خطاها و اشتباهات اطرافم  زود رد می شوم. فراموش نمی کنم.اما زود رد می شوم.


جدا یک بار امتحان کنید.خود من در زندگیم به افراد زیادی فرصتی دوباره دادم و بسیاری از آنها از این فرصت سوء استفاده نکردند. بهترین دوست دخترم کسی که الان مثل دو خواهر هستیم، زمانی دشمن خونی من بود. زمانی راجع به من غلط فکر می کرد. اما وقتی از من یک فرصت دوباره خواست، من دست رد به سینه اش نزدم. الان هم ضرر نکرده ام.


به گمان من کار این دنیا بی حکمت نیست. چیزی که عوض داره گله نداره. اگه یاد نگیریم که گذشت داشته باشیم و کینه ورزی نکنیم،در آینده هم بالای سر ما کسی هست که از روی خطاهای ما نگذرد.


 


 


13- مثبت نگر و خوشبین باشید:


یادمون باشه که همه جا چه در برقراری ارتباط و چه در زندگی روزمره مثبت نگری یکی از شروط پیش روی به جلو است.خوشبینی البته به اندازه اش باعث بالا بردن سطح اعتماد به نفس ما می شود.بسیاری از روان شناسان به این نتیجه رسیده اند که خوشبینی یکی از عوامل مهم در موفقیت انسانهاست.


افراد خوشبین و مثبت نگر در هر موقعیتی به دنبال نکات مثبت آن می گردند.مثلا در یک بحران در دوستی صرف نظر از خود بحران به دنبال کشف نکات سودمند آن می روند. در هر شکست یا بحران یا مشکلی به دنبال گرفتن درسی هستند.و به نظر این افراد در هر شکست درس عبرتی نهفته است که منجر به پیشرفتهای بهینه ای می شود.


افراد مثبت نگر همچنین به جای مقصر دانستن این و آن و انداختن تقصیر به گردن دیگران به دنبال راه حل می گردند.


توی فیلم در تعقیب خوشبختی(The pursuit of happyness) اگر دیده باشید فیلم را، دقیقا به مصداق حرف من رسیده. در یک صحنه ای قهرمان داستان که will smith   نقش آن را بازی می کند. شب به علت نپرداختن جریمه ماشینش دستگیر و بازداشت می شود. زمانی که بازداشت می شه داشت خونش را رنگ می زد. فردا صبحش جلسه داشت با روسای آن شرکت خرید و فروش سهامی که می خواست