تبلیغات


__
نجوای شبانه
20 مهر 86 - 01:19
نجوای شبانه

       

  خدایا از تو درخواست میکنم :

به آن رحمت وسیع بی انتهایت که همه موجودات را فرا گرفته است

و به توانایی بی حدت که بر هرچیز مسلط و قاهر است

و همه اشیاء مطیع و خاضع اوست

و به مقام جبروت و بزرگیت که همه قدرتها برابر او مغلوب است

و به عزت و اقتدارت که هر مقتدری از مقاومتش عاجز است

و به عظمت و بزرگیت که سراسر عالم را مشحون کرده است

و به سلطنت و پادشاهیت که بر تمام قوای عالم برتری دارد

و به ذات پاکت که پس از فنای همه موجودات ذاتی ابدیست......

 

ای نور حقیقی ای منزه از توصیف  . ای پیش از همه سلسله و بعد از همه موجودات پسین....

 

خدایا ببخش آن گناهانی را که پرده عصمتم را می درد

خدایا ببخش آن گناهانی را که بر من کیفر عذاب نازل میکند

خدایا ببخش آن گناهانی را که در نعمتت به روی من میبندد

خدایا ببخش آن گناهانی را که مانع قبول دعاهایم می شود....

 

ای خدا ..ای پروردگار ..جز تو من که را دارم تا از او درخواست کنم که غم و رنجم را برطرف سازد و به حالم از لطف توجه کند....

 

ای سید و مولای من..ای کسی که زمام اختیارم به دست اوست.

ای واقف از حال زار و نا توانم.ای آگه از بینوایی و وضع پریشانم.

 

ای رب من ...از تو درخواست میکنم :

به حق حقیقت و به ذات مقدست و بزرگترین صفات و اسماء مبارکت که اوقات مرا در شب و روز به یاد خود معمور گردانی و پیوسته به خدمت بندگیت بگذرانی و اعمالم را مقبول حضرتت فرمایی تا گفتار و کردارم همه یک جهت و خالص برای تو باشد....

ای که از بندگانت بسیار زود راضی و خشنود میشوی ..

ببخش بر بنده ای که به جز دعا و تضرع به درگاهت مالک چیزی نیست که تو هرچه بخواهی به قدرت کامله ات البته می کنی.

 

ای که نامت دوای دردمندان عالم و یادت شفای بیماران است و طاعتت بی نیازی از هرچه در جهان..

ترحم کن به جان کسی که تمام سرمایه اش امید به توست و اسلحه او اشک چشم گریان است....

                      

کوهنورد تنها
6 مرداد 86 - 13:06

 

داستان درباره کوهنوردی ست که میخواست بلندترین قله را فتح کند.بلاخره پس از سالها آماده سازی خود ماجرا جویش رو آغاز کرد اما از اونجایی که آوازه ی فتح قله را فقط برای خود میخواست تصمیم گرفت به تنهایی از قله بالا برود.


او شروع به بالا رفتن کرد اما دیر هنگام بود و به جای چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد تا اینکه هوا تاریک شد.

سیاهی شب بر کوه ها سایه افکنده بود وکوهنورد قادر به دیدن چیزی نبود همه جا تاریک بود نور ماه و ستاره ها پشت ابرها کم شده بودند و او هیچ چیز نمی دید.

در حال بالا رفتن بود ، فقط چند قدمی با قله فاصله داشت که پایش لغزید و با شتاب تندی به پایین پرتاب شد. در حال سقوط فقط نقطه های سیاهی میدید و به طرز وحشتناکی حس میکرد جاذبه ی زمین او را در خود فرو میبرد . همچنان در حال سقوط بود...


و در آن لحظات پر از وحشت تمامی وقایع خوب و بد زندگی اش به ذهن او هجوم میآوردند....


ناگهان درست در لحظه ای که مرگ را نزدیک خود میدید حس کرد طنابی که به دور کمرش بسته شده او را به شدت میکشد.


میان آسمان و زمین آ ویزان بود ...
فقط طناب بود که او را نگه داشته بود و در آن سکوت هیچ راه دیگری نداشت جز اینکه فریاد بزند.

خدایا کمکم کن ......

ناگهان صدایی از دل آسمان بلند شد از من چه میخواهی؟
_خدایا نجاتم بده

آیا یقین داری که من میتوانم تو را نجات دهم؟

_بله ،باور دارم که می توانی

پس طنابی را که به کمرت بسته شده قطع کن..



لحظه ای در سکوت سپری شد و کوهنورد تصمیم گرفت با تمام قوایش طناب را بچسبد.

فردای آن روز گروه نجات گزارش دادند که جسد یخ زده ی کوه نوردی پیدا شده ...
در حالی که از طناب آویزان بوده و دستهایش طناب را محکم چسبیده بودند، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمین...



                            و شما چطور؟
                            چقدر طنابتان را محکم چسبیده اید؟

                            آیا میتوانید رهایش کنید؟

                        درباره تدبیر خدا هیچ گاه شک نکنید.
                        هیچ گاه نگویید او مرا فراموش یا رها کرده است.
                        هرگز فکر نکنید او نگهبان شما نیست.
            و به یاد داشته باشید با دست راست خود شما را در آغوش دارد..

                           

   

                               

گنجشک کوچولو...
29 تیر 86 - 15:17
روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : "
می آید. من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را   می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد. "
و سرانجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست !
" گنجشك گفت : " لانه كوچكی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی كسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم،‌ كجای دنیا را گرفته بود ؟ " و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت : " ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی. " گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت : " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی..."
اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.
های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد...!
__