اعصابم خورده میخوام برم هر چه زودتر... 28 فروردین 84 - 19:15 |
می شینی پشت ماشین. یه نگاه به ساعتت می كنی. تا سال تحویل 3 ساعت مونده. زیاد وقت نداری، می خوای سبك كنی خودت رو. ماشین رو روشن می كنی. جالب ترین نكته اینه كه ضبط رو روشن نمی كنی. انگار حوصله اون رو هم دیگه نداری ... گاز ماشین رو می گیری و مثل فراری ها از پارك در میای. اینقدر تند می ری كه خودت هم بدنت به لرزه می افته. می دونی اگه پلیس بیاد جریمه می شی... به اولین دكه روزنامه فروشی كه می رسی ماشین رو نگه می داری. با چنان صدای ترمزی وایمیسی كه دكه دار از دكه میاد بیرون... سیگاری نیستی ولی شنیدی واسه آدمهای عصبی خوبه. یه نخ سیگار وینستون می گیری. تا حالا حتی به لبهات نزدیكش نكردی. اما این بار می گیری... دوباره بر می گردی تو ماشین. می ری سمت اتوبان. جاده خلوته، خلوتِ خلوت ... گاز ماشین رو می گیری 80 ...90...120...140... دلت می خواد این جاده تموم نشه. صدای فندك ماشین تو رو متوجه می كنه كه باید سیگار بكشی ... می خوای این سیگار آخرین چیزی باشه كه تو دنیا به لبت می خوره ... می خوای جاده تموم بشه و زندگی تو هم با اون تموم بشه ... می دونی این ماشین تا 170 می ره پس پات رو بیشتر فشار می دی ... 150...155...160... سیگار رو روشن می كنی یه پك می زنی ... وای خدای من داری به ته خط می رسی... اگه نپیچی همون چیزی كه می خوای می شه... دود سیگار داره خفت می كنه... آخه تو یه عمری ورزشكار بودی ... سیگار؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پات رو محكم می كوبی رو ترمز ... جایی ماشینت متوقف می شه كه اگه یك متر جلوتر می رفت دیگه زنده نبودی ... می فهمی این رسمش نیست ... می فهمی عاشقی خودكشی نیست ... می فهمی باید باشی و دوستش داشته باشی ... اونجوری كه اون می خواد ... جاده زندگیت ادامه داره، اونطوری كه اون می خواد ... به امید روزی كه شاید تو رو بفهمه ... سه شنبه ساعت ۳:۰۰ |
تولد دوباره 16 بهمن 83 - 10:05 |
حتی از نور نیمکتی از جنس سکوت ، میزی از چوب امیدواری و هیچ چیز دیگر : این چنین است اتاق کوچکی که روح اجاره نشین آن است. (بوبن) ...و امیر ، این پسری که به عشق اعتقادی ندارد چون جز عشق اعتقادی ندارد، هر کجا که حقیقت می پژمرد او می کوشد آنرا به قلبها وارد سازد ،(به تنها جائی که در آن خانه دارد)...آخر او می داند ،می داند چگونه لطافت چشمان نگرانش را بر ما بدوزد ، بی آنکه محکوممان کند ، او میداند چون در پیچ در پیچِ پیچکها زندگی می کند نه مانند آنان که در خانه ماران لانه دارند و ادعا می کنند خواهان عشقند و اگر چیزی از عشق بگوئی تو را به قتل می رسانند... در خانه پوشیده از پیچکهایت نشسته ام و نگاه می کنم به ساعت ، کمتر از نیم ساعت وقت دارم که چیزی بنویسم ...از تو و برای تو در این روز مبارک ،ولی چه کنم که ..( باز هم در وصف گل بازمانده ایم ! ) در زندگی روزهائی هستند که غافلگیر کننده سر می رسند ، با شگفتی سپری می شوند و فقط بعدها دستگیرت می شود که چه تأثیری بر زندگی ات ،شخصیتت ، نگاهت و روزمره ات گذاشته اند ...در زندگی آدمها ،گاهی یک خورشید کوچک (ظاهراَ کوچک ) طلوع می کند که نورش همه ی گوشه و کنارهای قلبش را روشن می کند ، و آدم به خودش که می آید می بیند همه چیزش تغییر کرده ، غُصه ها ، آرزوها ، خواستنها و هدفهایش و ...چشم که باز می کند می بیند که ...به قول شاعر : دل هر ذره را که بشکافی آفتابیش در میان بینی ! در این روزها لحظاتی هست که شناختی غیرقابل تسلا به روحمان راه میابد و آنرا فرو می شکافد و ما را آنچنان سرشار از انرژی و روح می کند که انگار نه انگار ، همین آدم چند لحظه ی پیشیم و من .... بارها در خانه ی چشمانت این چنین شده ام و باید بگویم همه ی آن چیزی که از خوبی می دانم ،برایم از احساس شگرفی که در مقابل خلوص نگاه تو می بینم حکایت می کند ... امیر عزیزمان ... زیباترین نگاه را به دنیا از دریچه ی چشمان تو دیده ایم ...و بودنت ،زیبائی بودن را به ما چشاند ،اما اکنون که میلاد توست چیزی لایق مهربانیت نمی یابیم (آخر ما فقیر فقرای ذهنی و روحی که چیزی نداریم برای عرضه...) « همچون پرنده که با شکوه به پرواز در می آید ، بال می گشاید و پرواز کنان می گذرد ، می چرخد و آرام بر هوا می لغزد ، آدمی را نیز هوای پرواز در سر است تا دور شود... راهش را بیابد و در آرامش به جست و جو بپردازد ، همچون پرنده که بر زمین می نشیند ، بال جمع می کند ، دانه بر می چیند ، به تور صیاد و دام خطر می افتد ، آدمی نیز باز می گردد آماده... تا خود را به زندگی و تقدیر خویش سپارد.» « شاملو» آروزی همیشگیم برایت ، هر لحظه احساس «موفق بودنه» که می دانم برای لذت بردن از لحظاتت بیش از هر چیزی به اش احتیاج داری... تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــولـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدت مــــــــــــــــــــــــــبارک |
یک شب یک مرد یک قلم... 15 بهمن 83 - 18:52 |
شاید برای همیشه.... دوست دارم این نامه تو وبلاگم همیشه بمونه ... ... میدونی ٬ خیلی از آدما تو این دنیا زندگی میکنن که اهل اینجا نیستن . شاید نشه خیلی به خدا شکایت کرد که برای چی آین آدما رو ورداشته گذاشته اینجا چون احتمالاً اونم خیلی نمیدونه جریان چیه یا شاید این آدما اون چیزی نشدن که قرار بوده بشن یا اون پیش بینی میکرده ٬ و تو حتماً یکی از اونایی . خیلی به خودت تو این دنیا سخت نگیر اگه میبینی نمیتونی مثل بقیه باشی ٬نمیتونی از چیزایی خوشحال بشی که بقیه میشن یا هر چیه دیگه . زندگی تو و امثال تو شاید خیلی قابل مقایسه با موجودات دو پایی که بهشون میگی آدم نباشه . برای خودت با قانونای خودت زندگی کن ٬ من مطمئنم آدمایی هستن که همینجوری دوستت داشته باشن . شازده کوچولو با سؤالای عجیبش و خواسته های عجیبش ٬ دونستههای عجیبش و دنیای دورش حتماً میتونه برای یه سری آدم (حتی اگه نفهمنش) یه ستاره باشه که هر وقت خوشحال و لبخند میزنه یه چیزی تو دل اونا بریزه پایین ![]() میفهمم راجع به اینکه سرزمین نداری چی میگی ٬ میفهمم راجع به اینکه دیگه نمیتونی یه کسایی و یه چیزایی و یه نزدیکایی رو تحمل کنی چه حسی داری ٬ میفهمم هنوز با خودت درگیری که یه سری مسؤولیتهاتو اینجا جا گذاشتی . میدونی ٬ ما خودمون خودمونو اذیت و سرزنش میکنیم ٬ اما یه چیزی هست اونم اینکه نباید بذاری چیزایی که برات مهمن ٬ تو مرور زمان ٬ تو کلیشههای زندگی آدمای دور و برت حل بشن . نمیگم خودتو اذیت کن ٬ اما نخواه مثل آدما باشی و فراموش کنی . تو دیوونهی دوست داشتنی ای هستی ٬ خدا رو هم چه دیدی ٬ شاید یه روزی یه جایی تو یه شهری ٬ دهی ٬ بیابونی ٬ دشتی ٬ جایی که نمیدونم چیه برای گوسفندات نی زدی . |









