نگاهی از شب شیرین به راه است
چرا گفتی که نومیدی گناه است
گلو را دم به یاری برنمیخواست
نگاهم در نگاه سرد ماه است
نفس آمد ولی با حسرت آمد
فغان سر داد شب از دست مهتاب
چکاوک خسته شد از تار مرداب
تمامِ لحظهها در نوبتِ مرگ
به دنبالِ کمی نان و کمی آب
سکوت از کوچههای هجرت آمد
یکایک لحظهها در خون نشستند
گلو را ظالمان زنجیر بستند
صدا ممنوع شد در خط پایان
طنینِ خنده را در هم شکستند
توّهم در لباسِ رحمت آمد
سکوتِ کوچهها دیوانهتر شد
از این غم چشم یک دیوانه تر شد
شبی شمعی شکر خندید و آن هم
حدیثِ عشقِ این پیرانه سر شد
برایِ دردهایم برکت آمد
همیشه دردم از ناگفتهها بود
چو کابوسی به چشمِ خفتهها بود
غم تو آتشی از آسمان است
که سهم خرمنِ آشفتهها بود
نفس آمد ولی با حسرت آمد