تبلیغات


__
امروز ....
26 دی 86 - 13:20

امروز ، دوباره از شمیم عطر آگینت ، سر شار شدم .
احساس تازه ای درونم جوانه زده ،
احساسی حزن انگیز و دلنشین ، اما دوست داشتنی ،
انگار به نوعی و در حالی ، تو را تجربه كرده ام ،

امروز دوست دارم در برابر نسیم باشم ،
و تو، تمام مهربانی ، پاكی و صمیمیت خود را ،
همراه بوی نسیم ،به من بگویی.

امروز ،
دوست دارم دلت به اندازه ی وسعت خورشید باشد ،
دوست دارم ژرفای نگاهت بیشتر از عمق اقیانوس ها باشد ،

امروز ،
دلم می خواهد گرمای وجودت گرمتر از گرمای خورشید باشد ،
دلم می خواهد به مهربانی شقایق باشی و به صداقت كبوتر ،

و دلم می خواهد رازی را بدانی :
اینكه بی تو ،هوای خاطراتم دلگیر است ،
بی تو ، صبح هایم ابری اند ،
بی تو ، روزهایم چون گذشته نیستند ،
و بی تو ، شبهایم چه دیر به صبح می رسند ،

پس بگذار كه بگویم :
به جان همه ی شقایق های زیبای دشت دلم ،
دوستت دارم ، دوستت دارم....

 

 

امروز ، تنها ، آرام و بی صدا ،در كناری ایستاده ام و به نقطه ای می نگرم ،
به نقطه ای دور ، و در این نگاهها چشم انتظارم ،
چشم انتظاركسی كه خرمن تنهایی مرا ،با حضورش شعله ور كند ،
و لحظه های دلتنگی ام را گرما بخشد .

به سوی در نگاه می كنم و قلبم در ثانیه های انتظار می تپد .
و من هنوز هم ایستاده ام ، در انتظار تو .

ساعتها می گذرد ومن به فكر فرو میروم :
وقتی بیایی ، دستان گرمت را خواهم فشرد و مهربانی را در نگاهت جستجو خواهم كرد .
وقتی بیایی ، قلبم در پناه دستان تو آرام خواهد گرفت .
و وقتی تو بیایی ،چشمانم به شوق دیدارت به اشك خواهند نشست .

هنوز هم ایستاده ام ، تشنه ی جرعه ای محبت ،
و هنوز هم به در می نگرم .

ناگاه صدایی می شنوم ، آرام می گیرم و چشمانم را می بندم ،
آری...
این صدای پای توست كه می شنوم ،
برای لحظه ای درونم پر از شادی می شود،
و لحظه ای كه نیلوفرین نگاهت ، بر شاخ عاطفه ام می پیچد ،
قلبم مانند پرنده ای كه سالها اسیر قفس باشد ، به سوی تو پر می كشد ،
قطرات اشك روی گونه هایم سر می خورند ،
و عشق ، دوباره كاشته می شود در دل من ،
و در یك آن ، همه چیز را در نگاه گرم تو می یابم .
به یكباره ابر های فاصله می بارند و هوای رابطه آبی می شود.

 

 

امروز ، تنها ، آرام و بی صدا ،در كناری ایستاده ام و به نقطه ای می نگرم ،
به نقطه ای دور ، و در این نگاهها چشم انتظارم ،
چشم انتظاركسی كه خرمن تنهایی مرا ،با حضورش شعله ور كند ،
و لحظه های دلتنگی ام را گرما بخشد .

به سوی در نگاه می كنم و قلبم در ثانیه های انتظار می تپد .
و من هنوز هم ایستاده ام ، در انتظار تو .

ساعتها می گذرد ومن به فكر فرو میروم :
وقتی بیایی ، دستان گرمت را خواهم فشرد و مهربانی را در نگاهت جستجو خواهم كرد .
وقتی بیایی ، قلبم در پناه دستان تو آرام خواهد گرفت .
و وقتی تو بیایی ،چشمانم به شوق دیدارت به اشك خواهند نشست .

هنوز هم ایستاده ام ، تشنه ی جرعه ای محبت ،
و هنوز هم به در می نگرم .

ناگاه صدایی می شنوم ، آرام می گیرم و چشمانم را می بندم ،
آری...
این صدای پای توست كه می شنوم ،
برای لحظه ای درونم پر از شادی می شود،
و لحظه ای كه نیلوفرین نگاهت ، بر شاخ عاطفه ام می پیچد ،
قلبم مانند پرنده ای كه سالها اسیر قفس باشد ، به سوی تو پر می كشد ،
قطرات اشك روی گونه هایم سر می خورند ،
و عشق ، دوباره كاشته می شود در دل من ،
و در یك آن ، همه چیز را در نگاه گرم تو می یابم .
به یكباره ابر های فاصله می بارند و هوای رابطه آبی می شود.

 

  • ارسال نظر (2)
لعنت بر تو .......
24 تیر 86 - 10:50

در دلم اندوه سردی،
خاكستر عشقیكه مرد
و باد فراموشی
كه آنرا بر بستر دریا نشاند...
آه ،
دلم اما،
گرفته غمیجاوید......
و لکه هایمانده بر واژه اعتماد
که دوست داشتن را
ببرد از خاطرم ، دیوانه وار..
......
به جا مانده از او،
تکه ای،
سوخته و لاشه ایآفتابزده
بنام تجربه و پختگیروزگار.....
.......
با من چه کردی.......
....
لعنت بر تو......
.................


به من نگاه كن .....
20 تیر 86 - 08:56

به من نگاه كن، همان گونه كه اولین بار نگاهم را دزدیدی و من عاشق این دزد نگاه شدم .

دزد نگاهی هراسان ، به من نگاه كن ، درست به چشمانم

می دانم كه تازه از زیر چتر برگشته ای

می دانم كه وقت نمی كنی دلت برایم تنگ شود

ولی من از دلتنگی تمام وقتها بر گشته ام

حالا كه آمده ای در نگاهم حرفها نهفته است

جاده رو به رفتن است من مسافرم !

مرا به مهمانی دورترین كتابهای جهان می برند

مرا به قضاوت آسمان می گذارند

و چترم را به قضاوت برف

سكوتی اگر بود

در راه ، تمام حرفهای با خودم را افشا می كنم

به حرفهایم نگاه كن و نگاهایم را بشنو و بخوان ، چه می شود ا

گر سنت شكنی كنیم ؟ اگر نگاه را بشنویم ؟

می خواهم از همچنان ابر بالای سفر بگذرم

می خواهم به چتر های خسته دست بكشم

تا خاموش ترین كلمات پنهان بیایند

به چبران تمام وقتهایی كه نداری

می خواهم به چشمانت نگاه كنم تا كودكی هایت را به یاد آوری

خداحافظ !!
20 تیر 86 - 08:55

خدا حافظ ای آرام و قرار موقتِ من

خدا می داند چقدر سخت است گفتنش

مثل عذابِ مردن

به دنبالت گریه نمی كنم مسافر من

خودت گفتی بچگی نكن به خاطر من

به بدرقه ات هم نمی آیم عزیز خسته دلم از رفتنت بد جوری شكسته

تو نمی مانی رویاهای خوبم

اما من فقط به تو می گویم

فقط برای تو می خوانم

فقط برای تو می نویسم

از رنجی كه می برم

از دردی كه دارم

تو می روی و مرا در غربتِ غمگین شببرای چیدن ستاره ای، تنها می گذاریمی دانمشاید تو دوست داری من مجنون شوم آواره شوم

اما من زندگانی صحرایی نمی خواهم، نمی توانم تو می روی و یك بغض كال در گلو  جلوی آوازم را می گیرد  نمی توانم تو را فریاد بزنم  گلبرگِ آخرین امید در قلبم می میرد  تو می روی و نمی دانی انتظار چقدر سخت است 

چقدر سخت است منتظر كسی باشی 

كه هیچ وقت فكر آمدن نیست  مهمان عزیزی باشی  كه فانوس خانه اش روشن نیست  چقدر سخت است آدم را از آرزوهایش دور كنند  او را به مسیر ناخواسته ای مجبور كنند  چقدر سخت است دست نوشته هایت را نخوانده خاك كنند  اسمت را از خاطره ها پاك كنند  چقدر سخت است كه به نام عشق فریبت دهند  با بی احترامیها بهانه دستِ رقیبت دهند  تو می روی و نمی دانی من به تو عادت كرده ام 

اگر یك شب برایم لالایی نخوانی در خود می شكنم 

نمی دانی شكستن چقدر سخت است

آنكه نشكسته چقدر خوشبخت است 

اگر می خواهی من بشكنم 

اگر می خواهی از ماندن حرف نزنم 

برو حرفی نیست 

همیشه برای رفتن بهانه زیاد است 

آنچه می ماند یك دنیا غصه و یاد است  یادت باشد برای آمدن هم بهانه ای هست  خواستی بیایی، چشم اتنظارت دیوانه ای هست 

برو قبل از اینكه وجودم از هم بپاشد

شاید عشق تو جای دیگر 

پیش كسی بهتر باشد< برو اما فراموشم نكن 

این دیوانه خود را به خاطر بسپار 

دنیا همین امروز و فردا نیست  مرا نكن همبازی روزگار 

برو مگذار آن روزها یادت برود  قصه آشنایی ما  اندازه یك آه كوتاه و پژمرده شود 

برو سعی نكن بفهمی چقدر دلواپس چشمهای توام 

چه كنم، دست خودم نیست 

آخر هنوز هم عاشق دل بیوفای توام 

می دانم دوستم نداشتی و نداری 

می دانم در آزارم سنگ تمام گذاشتی و می گذاری  چه می شود كرد  یادت باشد دلم را شكستی و سر بلند می روی 

آنجا دیگر دلی را نشكن و سربلند برگرد 

برو اما من در امتداد هر بهانه، بهانه ات را می گیرم 

نمی دانم مهمان نوازی ات سر جایش هست یا نه 

اما من كوچه به كوچه سراغ خانه ات را می گیرم  برو اما به كسی نگو با من چه كردی 

نمی خواهم ته دل بگویند چه نامردی 

نگو دیوانه بود سرزنشت می كنند 

نگو حقش بود ظالمت می كنند  نگو عشق ما از اول اشتباه بود 

می گویند رفیقش نیمه راه بود  نگو دست محبتش را رد كردی  می گویند به خودت بد كردی 

نگو زندگیش تباه شد 

می گویند برای تو گناه شد 

نگو مرا برای بازی انتخاب كردی 

می گویند پلهای پشت سرت را خراب كردی 

نگو كارش گذشته از كار  می گویند دعا زود مستجاب می شود با حال زار 

نگو نمی خواهمش آدم زیاد است 

می گویند این حرف آدمهای بد نهاد است 

نگو سكوت كرد هرچه تهمت شنید  می گویند شیطان را در چشمهای تو دید< نگو بیچاره بود و بیچاره ترش كردی< می گویند نگاه در چشم ترش كردی

نگو زندگیش را گرفتم

نه به تو تقدیم كردم هدیه بود نگو ناقابل بود

هرچه بود پیشكش دل بود

 

هیچ حرفِ دگری نیست كه با تو بزنم

تو نمی فهمی اندوه مرا

چه بگویم به تو ای رفته ز دست ؟

شدم از مستی چشمانِ تو مست

شده ام سنگ پرست

مرگ بر آنكه دلش را به دلِ سنگِ تو بست

 

دیشب خوابتو دیدم !...
20 تیر 86 - 08:53

 دیشب یه بار دیگه تو را درخواب دیدیم

این بار با دفعات قبل فرق داشت

این بار دیگه اون سكوت همیشگی را شكستی

و گفتی كه اومدی من را ببینی

آخه همیشه وقتی تو را

در خواب می دیدم می گفتم برای چی اومدی هیچی نمی گفتی

و تمام مدت بین ما سكوت بود تا

اینكه كم كم عقب و عقب می رفتی از من دور می شدی

ولی دیشب گفتی اومدی من را ببینی

خوشحالم

خوشحالم برای یكبار هم كه شده

سكوت بین ما شكست

عشق! قبله !
20 تیر 86 - 08:53

عزیزمن!

عشق را قبله نكردی تا پرواز را یاد بگیری

شادمانه گریستن را

به تمامی دیدن ، شنیدن ، بوسیدن

لمس كردن را

رابطه ای زنده و پویا با اشیا برقرار كردن را

به نیروی لایزال تبدیل شدن را

نه فقط به فردا

به هزاران سال بعد اندیشیدن را

نه فقط به مردم یك محله ، یك شهر ، یك سرزمین

بل به انسان اندیشیدن را

عزیز من !

آخر عاشق نشدی

تا برای بودن ، رفتن ، ساختن ، خواندن

جنگیدن ، خندیدن ، رقصیدن

و خوب و پرشكوه مردن

دلیلی داشته باشی

آخر عاشق نشدی عزیزمن!

چه كنم ؟

چه كنم كه نخواستی یا نتوانستی

به سوی چیزی كه اعتباری ، شكوهی ، ظرافتی ،

لطفی ، ملاحتی ، عطری و زیبایی یگانه ای دارد ،

پلی از ابریشم هزار رنگ عشق بسازی

وبندبازانه آن پل ابریشمین را بپیمایی

چه كنم ؟

از عشق سخن باید گفت....همیشه از عشق سخن باید گفت...

نمی دونی چقد دلم برات تنگ شده

با اینكه همیشه بیادتم ولی نمی دونم چرا بعضی وقتها

احساس دلتنگی عجیبی میكنم

اندوه دوری از تو

گاهی ،

مرا برای ادامه زندگی به شك می اندازد

چگونه زیستن را

زمانی ، از تو آموختم

و لذت عشق را

با تو تجربه كردم

اما اینك ...

نه زندگیم جانی دارد ، نه عشقم رنگی

واین ، ...

مرا برای ادامه زندگی به شك می اندازد ....

 

اگه می گفتی .....
20 تیر 86 - 08:51

 

اگر میگفتی بیا...

اگر میگفتی بیا ...

 

با اینكه پاهایم خسته و زخمیست

 

ولی با تمام وجود با دلم با نگاهم با احساسم با بودنم با زبانم با دستهای بازم با صداقتم با همه ناتوانیم به سویت میدویدم

 

ولی جاده بود و تو و یك نیم نگاه به اندازه یك قطره اشك

 

رفتی بدون من اما

 

اگر میگفتی بیا...

 

بیا با هم بخندیم.

تو به اشك من بخند

و من بر شك تو.

مایی كه با هم خندیدن را می خواستیم؛

با هم بودن را

نمی دانستیم.

تو می دانستی و هیچ نگفتی.

من نمی دانستم و همیشه در حال گفتن بودن.

دیروز درگیر فریاد

امروز در بند سكوت

غروب هر روز قلب من می طپد؛

و درد ناشناسی آن را در خود می بلعد.

از اطاقك تاریكم فرار می كنم؛

تا نیاز چشمانم را

به آبنوس دو دست صمیمی

اعتراف كنم

همیشه وقتی به آخر خط می رسی؛ بهت می گن حالا از اینجا همه چی دوباره شروع می شه. فردا كه از خواب پاشی همه چی عالیه و همه این غم ها یادت

می ره.

17 مرداد 85 - 18:36

امشب دوباره ...بی قرارم


دوباره قصه دلتنگی تو .....و بی تا بی های من


امشب دوباره...برای دیدنت


نیازمند در گاه پلك هایم شدم


امشب دوباره برای بوییدن تو


نیازمند یادگاریهایت شدم


امشب دوباره برای داشتن ان دست های گرم


برای داشتن ان پناگاه بی پناهیم


نیازمند آغوشت شدم من و دل بی تاب تو شدیم


دقایق در دستان من پر پر میشد


ساعتها ضجه زدندو گذشتند


نیاز من به تو یاداوری تلخی بود كه امشب دوباره تكرار شد.

***************************************

رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی ! رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه

و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ... تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ... تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ... و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ... افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ... و حتی ساده مثل سادگی هایم ! من ماندم و یک عمر خاطره ... و حتی باور نکردم این بریدن را ... کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم ! کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ... کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ... رفتی و گریه هایم را ندیدی ... و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که ...........

قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!! که چرا تو از راه رسیدی و بانوی تک تک این ترانه ها شدی ؟!! ترانه هایی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی ! گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید ! ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود ! بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی ! اعتنا نکردی به حرمت ترانه هایی که تنها سهم من از چشمانت بود ! به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد ! به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !

خدانگهدار ... خدانگهدار ...

******************

در آغوشت نخواهم مرد

درآن ساعت كه می میرم

در آغوشت نخواهم بود

نمی دانم كه بعد از من

چگونه ، با چه تزویری

به یك مرد غریبه

خنده خواهی كرد

و آغوشت

كه روزی تكیه گاهم بود

به رویش باز خواهی كرد

نمی دانم كه بعد از من

به آن مرد غریبه

با چه رویی باز خواهی گفت:

" تو تنها عشق من هستی "

در آغوشت نخواهم مرد

تو اشكم را نفهمیدی

تو عشقم را ندانستی

هزاران ننگ و نفرینت

كه قلبم را شكستی تو

و اینك

تنگ در آغوش یك مرد غریبه

به عشقم باز می خندی

نفرین بر تو ای بیهوده عاشق

نفرین بر تو ای عاشق كش بی دل

نفرین بر تو

كه قلبت جایگاه زشت كاریهاست

تو شریك خون فرهادی

تو ابلیسی ، تو شیطانی

و چنگالت

به خون عاشقان آغشته است

تو خونخواری

و در كشتار مجنونها شریكی

آنچنان پستی

كه چشمت را به روی عشق من بستی

ودر آغوش یك مرد غریبه

تن به یك عشق هوس آلوده ای دادی

تو در آغوش یك بیگانه می میری

ومن بسیار خوشحالم

كه در این روزگار زشت

در آغوشت نخواهم مرد

آری

در آغوشت نخوام مرد

**********************

تو گریسته بودی آن شب

در جاده ی نمناك شرجی

و بوی عطر باران زده ی خاك

در سایه ی فرتوت هزار معمای درختان پر رمز

و با ذهنی گره خورده

هزار و یك چوب خط را

برای ناگفته هایم

رقم زدی بی خط

رو به غروب ایستادی

در حضور نفس گیر من

و نمناك زمزمه كردی

متاسفم ... متاسفم ...

و دور شدی پشت پنجره ی چشم های غبار آلودم

بی آن كه فرو پاشیدن گلی شكفته را لمس كنی

و من پاییدم تو را

سایه ات را

و هزار و یك زاییده ی ذهنت را

كه آغشته بود به طعم تازگی سیب سرخ

و بوی سكر آور محبوبه ی شب

مرا دریاب

مرا به تصویر بخوان

*************************

و اکنون عزم سفر کرده ای!

مرا می گذاری و می گریزی

و من می مانم با یاد تو،

من می مانم با خاطرات لحظه های با تو بودن،

و من بی تو اشک خواهم ریخت

و پس از تو با زندگی وداع خواهم کرد

اما ریشه های عشق تو در وجودم نخواهد خشکید

و قلب عاشقم را

در دل خروار ها خاک سیاه زنده نگاه خواهد

و تو یاد مرا از خاطر خواهی برد

و دل کوچکم را خواهی شکست

                   ...

پس از سال ها باز خواهی گشت،

اما نشانم را نخواهی یافت

آن زمان در گور سرد قلبت به سراغم بیا

در متروک ترین کنج قلبت،

در اعماق یادها،

و در ورای فراموشی،

یادگار عشقم را خواهی یافت

-آن جمله دوستت دارم را

که با تکه تکه های قلبم

برایت نوشتم-

 

نفرین بر تمام این صفحات سیاه ...!
نفرین بر این قلم كه باز میخواهد بنالد..!
نفرین بر آن كسی كه مرا می كشاند به نوشتن ...!
نفرین بر آن روزی كه تو آشنا شدی با من...!
روزی هزار بار نفرینت می كنم، تو را كه بعنوان دوست به حریمم پا گذاشته ای...!
نفرین بر این واژه ها...!
نفرین بر عشق،‌محبت،‌خواستن...!
نفرین بر تو، نفرین بر تو... هزار بار نفرین بر تو...!
نفرین بر تو كه این چنین مردانگی را به لجن كشیده ای...!
نفرین بر اشك، رنج، درد...!
روزی هزار بار نفرینت می كنم، تو را كه بعنوان دوست به حریمم پا گذاشته ای...!
نفرین بر تو كه تمام نامردی را در وجودت یكجا جمع كرده ای...!
نفرین بر تو و آن نام مقدس كه برای تو گذاشته اند...!
نفرین بر آن منطق، زندگی،‌عشقی كه تو قبول داری...!
روزی هزار بار نفرینت می كنم، تو را كه بعنوان دوست به حریمم پا گذاشته ای...!

 

 

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


 

 

__