- 1
- 2
بی تو 30 آذر 86 - 17:55 |
چه بر من سخت می گیرد زمانه بی حضور تو نگاهم غرق دریای نگاهت می شود دلم خوش بود می آیی و شبم روشن می شد چون صبح... چرا بعد از تو باید زیست تقدیم به دوست عزیزم زنده یاد علی رهسپار ![]() ![]() |
حرف مردم 30 آذر 86 - 10:35 |
باید در زندگی به حرف مردم خندید و{به قول تو} دیگران را كدو فرض كرد. |
بی وفایی 23 آذر 86 - 17:45 |
رفیق نا رفیقی در پشت پا استادی جواب خوبیهام چه نامردونه دادی راهت دادم به قلبم با یك دنیا صداقت رو دست خوردم دوباره تو گرمیه رفاقت |
دوست داشتن از عشق برتر است.2 21 آذر 86 - 14:09 |
عشق جوششی یكجانبه است.به معشوق نمی اندیشد كه كیست؟یك خود جوشی ذاتی است و از این رو همیشه اشتباه می كند و در انتخاب به سختی میلغزد و یا همواره یكجانبه میماند و گاه میان دو بیگانه ناهمانند عشق جرقی می زند و چون در تاریكی است و یكدیگر را نمی بینند پس از انفجار این صاعقه است كه در پرتو روشنائی آن چهره یكدیگر را میتوانند دید ودر اینجا است كه گاه پس از جرقه زدن عشق عاشق و معشوق كه در چهره هم مینگرند احساس مییكنند كه همدیگر را نمیشناسند و بیگانگی و نا آشنائی پس از عشق_ كه درد كو چكی نیست_فراوان است. اما دوست داشتن در رروشنائی ریشه میبندد و در زیر نور سبز میشود و رشد میكند و از این رو است كه همواره پس از آشنائی پدید می آید و در حقیقت در آغاز دو روح خطوط آشنائی را در سیما و نگاه یكد یگر میخوانند و پس از آشنا شدن است كه خودمانی میشوند_دو روح نه دو نفر كه ممكن است دو نفر با هم در عین رو در بایستی ها احساس خودمانی بودن كنند و این حالت ظریف و فرار است كه به سادگی از زیر دست احساس و فهم میگریزد_و سپس طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ كلام یكدیگر احساس میشود و از این منزل است كه ناگهان خود بخود دو همسفربچشم می بینند كه به پهندشت بی كرانه مهرابانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لك دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاك و صمیمی ایمان در برابرشان باز میشود و نسیمی نرم و لطیف_همچون روح یك معبد متروك كه در محراب پنهانی آن خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه درد آلود نیاشش مناره تنها و غریب آن را بلرزه میاورد_هر لحظه پیام الهام های تازه آسمان های دیگر و سرزمینهای دیگر و عطر گلهای مرموز و جا نبخش بوستانهای دیگر رابهمراه دارد و خود را به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین و شوخ هر لحظه بر سرو روی این دو میزند. عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست.اما دوست داشتن در اوج معراجش از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین میكند وبا خود به قله بلند اشراق میبرد. ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
|
دوست داشتن از عشق برتر است.1 20 آذر 86 - 18:34 |
دوست داشتن از عشق برتر است. عشق یك جوشش كور است و پیوندی از سر نابینا ئی اما دوست داشتن پیوندی خود اگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب میخورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است ودوست داشتن از روح طلوع میكند وتا هر جا كه یك روح ارتفاع دارد دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد. عشق در غالب دلها در شكل ها و رنگهای تقریبا مشابهی.متجلی میشود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشتركی است اما دوست داشتن در هر روحی جلو ه ای خاص خویش دارد واز روح رنگ میگیرد و چون روح ها بر خلاف غریزه ها هر كدام رنگ و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش دارد. عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر می گذارد اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میكند و بر آشیان بلندش روز و روزگار را دستی نیست... عشق در هر رنگی و سطحی با زیبائی محسوس در نهان یا آشكار رابطه دارد. اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیبا ئی های روح كه زیبائی های محسوس را به گونه ای دیگر می بیند.عشق طوفانی و متلاطم وبوقلمون صفت است اما دوست داشتن آرم و استوار و پروقار و سرشار از نجابت. عشق با دوری و نزدیكی در نوسان است اگر دوری به طول انجامدضعیف میشود اگر تماس دوام یابد به ابتذال میكشد.و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب زنده ونیرومند میماند.اما دوست داشتن با این حالات ناآشنا است. دنیایش دنیای دیگری است ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
كوچ 20 آذر 86 - 12:37 |
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد به كوه خواهد زد به غار خواهد رفت ************ تو كودكان را بر سینه می فشاری گرم و همسرت را چون كولیان خانه به دوش میان آتش و خون می كشانی از دنبال و پیش پای تو از انفجاره های مهیب دهان دوزخ وحشت گشوده خواهد شد وشهرها همه در دود و شعله خواهد سوخت وآشیان ها بر روی خاك خواهد ریخت و آرزو ها در زیر خاك خواهد مرد ************ خیال نیست عز یز م صدای تیر بلند است و ناله ها پیگر و برق اسلحه خورشید را خجل كرده است! چگونه این همه بیداد را نمی بینی! چگونه این همه فریاد را نمی شنوی؟ كه در عزای عزیزان خویش می گریند و چند روز دیگر نیز نوبت من و تو است كه یا به ماتم فرزند خویش بنشینم و یا به كشتن فرزند خلق بر خیزم ویابه كوه به جنگل به غار بگریزیم **************************************** پدر چگونه به نزد طبیب خواهی رفت؟ كه دیدگان تو تاریك و راه باریك است تو یك قدم نتو انی به اختیار گذاشت تو یك واجب نتوانی به اختیار گذشت كه سیل آهن در راه ها خروشان است. ************************* گلوی خشك مرا بغض می فشارد تنگ و كودكان مرا لقمه در گلو مانده است كه چشم انها با اشك مرد بیگانه است ************************* چه جای گریه كه كشتار بی دریغ حریف برای خاطر صلحاست و حفظ آزادی! و هر گلوله كه بر سنیه ای شرار افشاند غنیمتی است! كه دنیا بهشت خواهد شد. ************************* پدر غم تو مرا رنج می دهد اما غم بزرگ تری می كند هلاك مرا: بیا به خاك بلا دیده ای بیندشیم كه ناله می چكد از برق تازیانه در او به خانه های خراب به كومه های خموش به دشت های به آتش كشیده ی متروك كه سوخت یك جا برگ و گل وجوانه در او به خاك مزرعه هایی كه جای گندم زرد لهیب شعله ی سرخ به چار سوی افق می كشد زبانه در او به چشم های گرسنه به دست های دراز به نعش كودك دهقان میان شالی زار به زندگی كه فرو مرده جاودانه در او *********************** بیا به حال بشر . های های گریه كنیم ********* كه با برادر خود هم نمی تواند زیست چنین خجسته وجودی كجا تواند ماند؟ چنین گسسته عنانی كجا تواند رفت؟ صدای غرش تیر دهد جواب مرا: به كوه خواهد زد به غار خواهد رفت بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد! ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
گفتگو از مرگ انسانیت است 19 آذر 86 - 13:10 |
ازهمان روزی كه دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل از همان روزی كه فرزاندان آدم _صدرپیغام آوران حضرت باری تعالی_ زهرتلخ دشمنی درخونشان جوشید آدمیت مرد. گرچه آدم زند بود ** از همان روزی كه یوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزی كه باشلاق و خون دیوار چین را ساختند. آدمیت مرده بود. ** بعد دنیا هی پر از آدم شد واین آسیاب گشت وگشت وگشت قرن ها از مرگ آدم هم گذشت ای دریغا آدمیت برنگشت! ** قرن ما روزگار مرگ انسانیت است! سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست قرن موسی چمبه ها است! ** من كه از پژمردن یك شاخه گل از نگاه ساكت یك كودك بیمار از فغان یك قناری در قفس از غم یك مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار! اشك در چشمان و بغضم در گلوست و ندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست مرگ او را از كجا باور كنم؟ ** صحبت از پژمردن یك برگ نیست وای!جنگل را بیابان می كنند! دست خون آلود را پیش چشم خلق پنهان می كنند هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا آنچه این نامردان با جان انسان می كنند ** صحبت از پژمردن یك برگ نیست فرض كن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست فرض كن یك شاخه گل هم این جهان هرگز ندید فرض كن جنگل بیابان بود از روز نخست در كویری سوت و كور در میان مردمی با این مصیبت ها صبور صحبت از مرگ محبت مرگ عشق گفت و گو از مرگ انسا نیت است. ![]() ![]() ![]() ![]() @x
|
زندگی مثل یه دیكته است. هی مینویسیم و پاك میكنیم ... 23 اردیبهشت 86 - 16:41 |
خوب منم خوش اومدم به اینجا. راستش الان چیزی آماده نكردم بذارم واسه خوندن یا شنیدن آخه من زندگیم یه داستانه . اگه بخوام بگم قصة سوزناك و در عین حال سادهای میشه. ولی واقعیت اینه كه تا به امروز كل داستان زندگیمو به كسی نگفتم. نمیدونم آیا روزی میشه كه كل داستان و قصة زندگیمو اصلا بخوام و بتونم واسه كسی بگم؟ باید بشه. آخه نمیشه همه چی رو توی دل نگه داشت. یه خورده شون میپوسن ، یه خورده شون خراب میشن، یه خورده شون بی مصرف میشن و یه خورده هم دل گیر میشن. ولی یه خورده هم هستن كه هر وقت نگاهشون میكنی یا بهشون میرسی دلت یه طورایی به تاپ تاپ میافته. یعنی آره اینا لحظاتیه كه باید حفظشون كرد. باید برای همیشه ازشون نگهدای كرد. چون اینا عمر آدم رو رقم میزنن و شماره میكنن. بذارین با این دنیای جدید ماشینی ولی با احساس و پر از آدمای جور وا جور بیشتر رفیق بشم تا شاید بتونم قفل دلم رو باز كنم و بریزم بیرون هرچی كه اونجا رو تنگ كرده... تا دفعه بعد ... |
- 1
- 2









