تبلیغات


__
قاصدک
28 تیر 87 - 23:52

قاصدک در دل من همه کورند و کرند .

  • ارسال نظر (0)
کدکنی
26 تیر 87 - 12:51

كلماتم را در جوی سحر میشویم

لحظه هایم را در روشنی بارانها

تا برای تو شعری بسرایم روشن

تا كه بی دغدغه بی ابهام

در حظور باد این سالك دشت و هامون

با تو بی پرده بگویم كه تو را

دوست میدادرم تا مرز جنون

من
26 تیر 87 - 12:44

از كنار من افسرده تنها تو مرو
دیگران گر همه رفتند خدا را تو مرو
اشك اگر می چكد از دیده تو در دیده بمان
موج اگر می رود ای گوهر دریا تو مرو
ای نسیم از بر این شمع مكش دامن ناز
قصه ها مانده من سوخته را با تو مرو

چمران
8 تیر 87 - 00:56
تو مرا فریاد كردی، كه كلمه حق را هرچه رساتر برابر جباران اعلام نمایم.
مارکز
8 تیر 87 - 00:52
آیا تنهایی ام صد ساله خواهد شد
سروش
7 تیر 87 - 18:56
جرأتِ دانستن، داشته باش.
آزادی، ما را به حقیقت خواهد رساند.
آزادی‌ستیزی، عین حقیقت‌ستیزی است.
نقد كردن، بهترین راه فهمیدن.
قنبری
7 تیر 87 - 02:32

رستنی‌ها کم نیست،
من و تو کم بودیم ،
خشک و پژمرده و تا روی زمین
خم بودیم !

گفتنی‌‌ها کم نیست ،
من و تو کم گفتیم ،
مثل هذیان دم مرگ، از آغاز
چنین درهم و برهم گفتیم.

دیدنی‌‌ها کم نیست ،
من و تو کم دیدیم ،
بی‌سبب از پاییز
جای‌ میلاد اقاقی‌ها را پرسیدیم

چیدنی‌ها کم نیست ،
من و تو کم چیدیم ،
وقت گل دادن عشق روی دار قالی‌ ،
بی‌سبب حتا پرتاب گل سرخی‌ را ترسیدیم .

خواندنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم خواندیم،
من و تو ساده‌ترین شکل سرودن را در معبر باد
با دهانی‌ بسته وا ماندیم

من و تو کم بودیم،
من و تو اما در میدان‌ها
اینک اندازه‌ی ما می‌خوانیم !

ما به اندازه‌ی ما می ‌بینیم !
ما به اندازه‌ی ما می‌ چینیم !
ما به اندازه‌ی ما می ‌گوییم !
ما به اندازه‌ی ما می ‌روییم!

من و تو کم نه ، که باید شب بی‌‌رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم !
من و تو خم نه و درهم نه و کم هم نه، که می‌باید با هم باشیم !

من و تو حق داریم
در شب این جنبش نبض آدم باشیم !
من و تو حق داریم
که به اندازه‌ی ما هم شده با هم باشیم !

گفتنی‌‌ها کم نیست!

قنبری
7 تیر 87 - 02:30
 اگه سبزم، اگه جنگل، اگه ماهی، اگه دریا            اگه اسمم همه جا هست، روی لبها، تو کتابا

                      اگه رودم  رود گنگم، مثل بودا اگه پاک                  اگه نوری به صلیبم، اگه گنجی زیر خاک

                                                   واسه تو قدر یه برگم، پیش تو راضی به مرگم

لورکا
7 تیر 87 - 01:28

درساعت پنج عصر

درست ساعت پنج عصر بود

پسری پارچه ی سپید را آورد در ساعت پنج عصر

سبدی آهک از پیش آماده در ساعت پنج عصر  

باقی همه مرگ بود و تنها مرگ در ساعت پنج عصر

باد با خود برد تکه های پنبه را هر سوی در ساعت پنج عصر 

و زنگار بذر نیکل وبذر بلور افشاند در ساعت پنج عصر 

اینک ستیز یوز و کبوتر در ساعت پنج عصر 

رانی با شاخی مصیبت بار در ساعت پنج عصر 

ناقوسها در دود و زرنیخ در ساعت پنج عصر 

کرنای سوگ و نوحه را آغاز کردند در ساعت پنج عصر 

در کنار هر کوچه دسته های خاموشی در ساعت پنج عصر 

و گاو نر تنها دل بر پای مانده در ساعت پنج عصر 

خون برف خوی کرد و عرق بر تن نشستش د ر ساعت پنج عصر

چون ید فرو پوشید یک سرسطح میدان را در ساعت پنج عصر   

مرگ در زخمهای گرم تاول کرد در ساعت پنج عصر 

در ساعت پنج عصر بی هیچ  بیش کم در ساعت پنج عصر 

تابوت چرخ داریست در حکم بسترش در ساعت پنج عصر 

نی ها و استخوانها در گوشش می نوازند در ساعت پنج عصر 

تازه گاو نر به سویش نعره بر می داشت در ساعت پنج عصر 

که اتاق از احتزار مرگ چون رنگین کمانی بود در ساعت پنج عصر 

قان قارای یا می رسید از دور در ساعت پنج عصر 

بوق زنبق در کشاله ی سبز ران در ساعت پنج عصر 

زخمها می سوخت چون خورشید در ساعت پنج عصر

و در هم خورد کرد انبوهی ی مردم دریچه ها و در ها را در ساعت پنج عصر 

در ساعت پنج عصر آی ی ی ی

چه موحش پنج عصری بود

ساعت پنج بود بر تمامی ساعتها

و ساعت پنج بود در تاریکی شامگاه

فرهاد
7 تیر 87 - 01:23
شنبه روز بدی بود روز بی حوصلگی
وقت خوبی كه می شد غزلی تازه بگی
ظهر یكشنبه ی من جدول نیمه تموم
همه خونه هاش سیاه روی خونه جغد شوم
صفحه ی كهنه ی یادداشتای من
گفت دوشنبه روز میلاد منه
اما شعر تو میگه كه چشم من
تو نخ ابر كه بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه
غروب سه شنبه خاكستری بود
همه انگار نوك كوه رفته بودن
به خودم هی زدم از اینجا برو
اما موش خورده شناسنامه ی من
عصر چهار شنبه ی من عصر خوشبختی ما
فصل گندیدن من فصل جون سختی ما
روز پنجشنبه اومد مثه سقاهك پیر
رو نوكش یه چیكه آب گفت به من بگیر بگیر
جمعه حرف تازه ای برام نداشت
هر چی بود پیش تر از این ها گفته بود.
__