userinfo close
خوشبختی را در همین لحظه باور کن ،لحظه ایی که دلی به یاد توست ...

جواد صادقی

ahoovan

مرد 27 ساله مجرد ، مشاهده پروفایل
5 سال و 5 ماه و 27 روز سن کلوبی ،
از خودم بپرس اگه چیزی بیشتر از پرفایلم دوست داری بدونی .
 
02:29 1390/06/1

به پیش روی من , تا چشم یاری می کند , دریاست !

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست !

درین ساحل که من افتاده ام خاموش .

غمم دریا , دلم تنهاست .

وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست !

خروش موج , با من می کند نجوا ,

که : هر کس دل به دریا زد رهایی یافت !

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت ...

مرا آن دل که بر دریا زنم , نیست !

ز پا این بند خونین بر کنم نیست ,

امید آنکه جان خسته ام را ,

به آن نادیده ساحل افکنم نیست !


  • ارسال کامنت(1)
02:22 1390/06/1

مشت می کوبم بر در

پنجه می سایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم خفقان

من به تنگ آمده ام از همه چیز

بگذارید هواری بزنم

ای

با شما هستم

این درها را باز کنید

من به دنبال فضایی می گردم

لب بامی

سر کوهی

دل صحرایی

که در آنجا نفسی تازه کنم

آه

می خواهم فریاد بلندی بکشم

که صدایم به شما هم برسد

من به فریاد همانند کسی

که نیازی به تنفس داد

مشت می کوبد بر در

پنجه می ساید بر پنجره ها

محتاجم

من هم آوازم را سر خواهم داد

چاره درد مرا باید این داد کند

از شما خفته ی چند

چه کسی می آید با من فریاد کند ؟

 

مشیری


01:46 1390/05/27

 

 

به هنگام باز ایستادن تنفس ،نفس از تکرار پی در پی آزاد می شود و تلاش برای آزادی از زندانی

مخوف و اوج گرفتن در فضایی گسترده و پر از آثار حیات به سوی پروردگار ادامه می یابد ، تا بی پرده

 به وصال برسد " .

 

جبران خلیل جبران


01:19 1390/05/27

 

 

وقایع خوش زندگی مثل درختان سبز و خرمی است که وقتیکه از دور نظاره شان می کنیم خیلی زیبا به نظر می رسند

 ولی به مجرد آنکه نزدیکشان شده و در داخلشان می رویم زیبائیشان هم از بین می رود ، شما در این موقع نمی توانید بفهمید زیبائیش به کجا رفته ، آنچه می بینید چند درخت خواهد بود و بس"  .

 

 شوپنهاور


01:23 1390/04/12

شاگردی از استادش پرسید : عشق چیست ؟

استاد در جواب گفت : به گندمزار برو و پربارترین خوشه را بیاور .

اما در هنگام عبور از گندمزار ،به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی !!

شاگرد به گندمزار رفت و پس مدتی طولانی برگشت .

 

استاد پرسید : چه آوردی ؟

و شاگرد با حسرت جواب داد : هیچ .هر چه به جلو میرفتم .خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین ،تا انتهای گندمزار رفتم .. .

استاد گفت عشق یعنی همین .

شاگرد پرسید : پس ازدواج چیست ؟

استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور . اما به یاد داشته باش باز هم نمی توانی به عقب برگردی.. .

استاد پرسید : چه شد ؟ او در جواب گفت : به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم ،انتخاب کردم .ترسیدم اگر جلوتر بروم ،باز هم دست خالی برگردم .

استاد باز گفت : ازدواج یعنی همین .

 


01:06 1390/04/12

بگذار عشق خاصیت تو باشد!

(دست هایی که با خدای خود خلوت کرده و او را میخواند )

از خدا پرسیدم : خدایا چطور میتوان بهتر زندگی کرد؟

خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر . با اعتماد ،زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو .ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن.

 

زندگی شگفت انگیز است ،فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید.

مهم این نیست که قشنگی باشی، قشنگ اینه که مهم باشی.حتی برای یک نفر .

 

مهم نیست شیر باشی یا آهو ،مهم این این است با تمام توان شروع به دویدن کنی.

کوچک باش و عاشق ..که عشق می داند آئین بزرگ کردنت را ..

بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی.

موفقییت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن.

فرقی نمی کند گودال آب کوچکی باشی یا دریای بیکران ..زلال که باشی، آسمان در توست.


00:38 1390/04/12

یه کلاغ روی درخت نشسته بو و تمام روز بیکار بود و هیچکاری نمیکرد..

یه خرگوش از کلاغ پرسید : منم میتونم مثل تو تمام روز بیکار بشینم و هیچ کاری نکنم ؟

 

کلاغ جواب داد : البته که میتونی !!..خرگوش کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد..یهو روباه پرید خرگوش رو گرفت و خورد .

 

نتیجه : برای اینکه بیکار بشینی و هیچ کاری نکنی ، باید اون بالا بالاها نشسته باشی !

 

 

یه روز یه کلاغه تو هواپیما   میره  به خانم مهماندار میگه : خانوم یه لیوان ویسکی با یخ دارین ؟

خانومه براش آماده میکنه میگه بفرمایید..کلاغه میگه نمیخوام ...مهمانداره میگه چرا مگه آزار داری ؟

 

بقیه داستان رو هرکی شنیده خودش تصور کنه


01:36 1390/02/13

میتوانی مدتها بر رود غلتان چشم بدوزی

 

// و آنچه می بینی هرگز آن آب پیشین نیست

 

// آبی که میگذرد ،حتی یک قطره اش به سرچشمه ی خویش باز نمیگردد

 

برشت


23:51 1389/10/14

- سلام خانوم خانوما....BUZZ!!!..چند سالته؟...BUZZ!!..

- شیطنتی کودکانه در چشم های پیرزن برق زد.

- کیلومترها آن طرف تر پیرمرد انگشتانش را به سمت صفحه کلید برد.

19 ...BUZZ!!! .

 

علیرضا قاسمیان


23:43 1389/10/14

سخنران سرش را بالا برد و نگاهی به حاضرین داخل سالن کرد.

 

در ردیف اول خودش را دید که دارد پوزخند می زند.

 

فرهاد ناجی


کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.