برای ترس بیشتر از خدا چه کنیم 30 مرداد 87 - 13:19 |
1- ابتدا باید توجه كنیم كه معناى ترس از خدا چیست؟ ترس از خدا به معناى ترس از مسؤولیتهایى است كه انسان در برابر او دارد. ترس از این كه در اداى رسالت و وظیفه خویش كوتاهى كند و به خوبى انجام وظیفه نكند و به عبارتى ترس از گناهان خود است. حضرت على (ع) در این زمینه مىفرماید: «ولا یخافنّ الا ذنبه هیچ یك از شماترس نداشته باشد مگر از گناه خویش» 2- سرچشمههاى ترس از خدا چیست؟ ترس از خدا سرچشمههاى مختلفى دارد به قرار ذیل: الف) همان اعمال ناپاك و افكار آلوده سبب ترس مىگردد. ب) مقربان به خاطر قرب به ذات پاكش كمترین ترك اولى و غفلت مایه وحشت آنها مىشود ج) گاه مقربان هنگامى كه به تصور آن ذات نامحدود و بىپایان را مىكنند و در مقابل به قصور ذاتى خود نظر كرده و حالت خوف به آنها دست مىدهد (خوف از قصور) خداوند در این زمینه مىفرماید: «الذین اذا ذكراللّه وجلت قلوبهم آنها كسانى هستند كه وقتى نام خدا برده مىشود دلهایشان مملو از خوف پروردگار مىگردد»، بنا بر آنچه بیان شد مى توان به برخى از راه هاى افزایش «ترس از خدا» را چنین بیان كرد: 1- هر روز پس از اتمام فعالیت هاى عادى و قبل از رفتن به بستر و خوابیدن، افكار و اعمال روزانه خودرا محاسبه كنیم و اعمال ناصحیح و گناه آلود و لغزش هاى خود را بررسى كرده و به خود متذكر شویم و زشتى آن را براى خود مجسم نماییم. 2- هر چه بیشتر درباره انواع گناهانى كه از انسان مى تواند صادر شود، مطالعه نماییم و پیامدهاى منفى، عوارض سوء دنیوى و عقاب هاى اخروى آن را از نگاه روایات و آیات قرآن مورد توجه قرار دهیم تا زشتى و قبح گناه و لغزش ها در ذهنمان بیشتر جایگزین شود. 3- درباره عظمت و بزرگى خداوند بیش از گذشته مطالعه و تفكر كنیم. زیرا هر چه بیشتر درباره عظمت خداوند و علم گسترده و فراگیر او و نیز قدرت وصف ناشدنى اش آگاهى داشته باشیم كمتر از انسان لغزش و گناه سر خواهد زد. معمولا انسان ها در حال غفلت از مقام و عظمت و اوصاف علم و قدرت خداوند مرتكب خلاف مى شوند اگر كسى شناخت كافى از خداوند و اوصاف جلال و جمال خداوند داشته باشد و از آن شناخت غفلتى نداشته باشد، احتمال سرپیچى اش بسیار كم است به همین جهت است كه وقتى مى دانیم كسى ما را مشاهده مى كند مرتكب خلافى نمى شویم. 4- نشست و برخاست و مجالست با افرادى كه دیدار و نگاه به آنها شما را به یاد خداوند متعال مى اندازد. 5- انتخاب دوستان و هم اتاقى ها و هم درسى هایى كه متدین و پاى بند اصول اخلاقى و ارزشى هستند و از گناه كردن واهمه دارند و گناه و لغزش هر چند كوچك و اندك باشد برایشان بسیار زشت و ناپسند است و در صدد انجام واجبات و ترك محرمات هستند. 6- مطالعه آیاتى كه در مورد عذاب و عقاب گناهكاران در قرآن آمده. 7- آیاتى كه در توصیف جهنم و اهل جهنم آمده. 8- آیات مربوط به معاد و روز حساب رسى دقیق از همه اعمال و رفتار. 9- توجه به ضعف و ناتوانى خود در مقابل بلایا و مصیبت ها و مشكلات دنیوى و مقایسه عذاب دنیوى با عذاب اخروى. 10- مطالعه حالات ائمه (ع) و اولیاء و بزرگان دین در زمینه خوف از خدا و نگرانى آنها از عذاب روز قیامت، عذاب قبر و عالم برزخ. |
چرا امامت جزئی از اصول مذهب شیعه گردید؟ 23 مرداد 87 - 23:40 |
با سلام امامت یکی از ارکان اساسی دین اسلام است که به کرار نه تنها در روایات بدان اشاره شده بلکه عقل بشری نیز دلایل فراوانی بر اثبات امامت اقامه می کند . بر اساس همین روایات و دلایل عقلی امامت جزو ضروری ترین اعتقادات مسلمانان است که هیچ مسلمانی این اصل اساسی را انکار نمی کند و نخواهد کرد. البته در تشخیص مصداق امام بعضیها دچار اشتباه شده اند ولی باز اعتقاد به وجود امام دارند و وجود امام را ضروری می دانند ، چنانکه اهل تسنن ابوکر و عمر را به عنوان امام خویش برگزیدند و اهل تشیع با هوشیاری تمام امام متقین حضرت علی بن ابی طالب (علیه السلام) را به عنوان امام و پیشوای خویش بعد از پیامبر اکرم (صل الله علیه و آله و سلم) برگزیدند. اینکه چرا امامت جزو اصول دین است؟ به همان علت جزو اصول دین می باشد که نبوت جزو آن است . زیرا به فرموده خود قرآن کریم راهنمای بشریت بدون اعتقاد به پیامبری آن حضرت اسلام آوردن کسی مورد قبول نیست. و همان پیامبر بارها حضرت علی (ع) را به عنوان جانشین و وصی خود معرفی کرد. بالاخص در حادثه تاریخی و فراموش نشدنی غدیر که پیامبر بزگروار رسما علی (ع) به عنوان وصی و جانشین خود اعلام کرد. و علی (ع) را به عنوان امام بعد از رحلت پیامبر (ص) خواند و امت اسلامی را تکلیف کرد تا به دستورات علی (ع) عمل نمایند. حال به عنوان تبرک جستن از سخنان گهربار پیامبر ختمی مرتبت ، به قسمتی از سخنان آن حضرت در روز غدیر خم اشاره می شود:
... اى گروه مردم! بواسطه اسلامتان بر خداوند منّت مگذارید كه مشمول خشم خدا گردید و شما را عذاب كند زیرا او در كمینگاه است. اى گروه مردم! پس از درگذشت من پیشوایانى ظهور كنند كه شما را به سوى آتش جهنّم مىخوانند، و در روز رستاخیز هیچ یارى و كمكى نشوند. اى گروه مردم! براستى كه خداوند و من از آنان بیزارم. اى گروه مردم! آنان و تمام انصار و اعوان و پیروانشان در فروترین طبقه دوزخند و براستى بد است جایگاه گردنكشان! بدانید كه آنان اصحاب صحیفهاند، پس باید هر یك از شما در صحیفهاش نظر كند. راوى حدیث، امام باقر علیه السّلام فرمود: جز گروهى اندك بقیّه مردم؛ ماجراى صحیفه را فراموش كردند. اى گروه مردم! من امامت را در ذرّیّه خودم تا روز قیامت باقى گذاشتم، و من هر آنچه گفتنى بود گفتم و مأموریتم را كاملا به انجام رساندم، تا آنجا كه براى هیچ كس؛ چه حاضر و چه غایب، چه آنان كه متولّد شدهاند و چه آیندگان جاى عذر و بهانهاى باقى نماند، پس سفارشات مرا به دیگران ابلاغ كنید، حاضر به غایب، و پدر به فرزند خود تا روز قیامت برسانند. و امامت را ظالمانه غصب كرده و بصورت سلطنت در خواهند آورد. (احتجاج-ترجمه جعفرى ج ص 135)
به دلائل قاطعه ثابت شده است كه امامت در هر زمانى لازم است، زیرا كه در انجام افعال واجبه و ترك كارهاى زشت امامت لطفى است كه از طرف خداوند اعطاء شده است، ما بالضروره مشاهده میكنیم كه هر گاه پیشواى مقتدرى در میان مردم پیدا شود مردم طبعا رو بصلاح میروند و از فساد و تباهى دست میكشند، و در هنگام نبودن این چنین پیشوائى فساد فزونى پیدا میكند و صلاح رو بنقصان میگذارد. هم چنین واجب است كه این پیشواى موصوف معصوم باشد، زیرا كه احتیاج مردم به این نوع پیشوا براى این است كه مردم معصوم نیستند و جایز الخطا میباشند، و اگر چنانچه امام مانند سایر مردم معصوم نباشد، او نیز به امامى دیگر كه معصوم باشد احتیاج پیدا خواهد كرد، و در هر صورت لا بد است كه به امام معصومى منتهى شود، و مطلوب ما نیز همین است كه مردم به امام معصوم احتیاج دارند. هنگامى كه وجوب عصمت امام ثابت شد شناختن این امام معصوم باید به معرفى پروردگار باشد زیرا كه خداوند از اسرار و نهانى امور آگاه است و از سرائر و ضمائر مردم خبر دارد و جز این طریق راه دیگرى براى معرفت امام معصوم در دست نیست.
و حال به یک نمونه دیگر که بر امامت علی (ع) دلالیت می کند اشاره می شود: ... آن مرد گفت: اى امیر مؤمنان! حجج خداوند را برایم نام ببر، فرمود: كسانى كه خداوند آنان را به خود و پیامبرش نزدیك گردانیده و فرموده: «اطاعت كنید خدا را و اطاعت كنید رسول و صاحبان امر خود را». «1» آن مرد گفت: آنان را برایم روشن نما، فرمود: كسانى كه رسول خدا در باره آنان در آخرین خطبهاش در واپسین روز زندگیش، فرمود: «همانا كه من در میان شما دو اصل مهم را گذاشتم كه اگر به آن دو تمسك جوئید هرگز گمراه نشوید؛ كتاب خدا و اهل بیت من، همانا كه خداوند با من عهد كرده كه آن دو مانند این دو انگشت میانى كنار هم (و نه مانند انگشت میانى و شست كه از یك دیگر جدا و یكى از دیگرى بلندتر است) از یك دیگر جدا نشوند تا كه در رستاخیز، كنار حوض كوثر بر من وارد شوند، پس آن دو را بچسبید تا گمراه نشوید و بر آن دو پیشى نگیرید كه هلاك شوید و از آن دو عقب نمایند كه پراكنده گردید و به آنان نیاموزید كه داناتر از شما هستند». مرد گفت: اى امیر مؤمنان! نخستین حجّت را برایم نام ببر! فرمود: كسى كه رسول خدا در غدیر خم او را به امامت امت منصوب كرد و به امت فرمود كه «او از خودشان بر آنان سزاوارتر است»، سپس دستورشان فرمود كه «این مهم را حاضران به غایبان برسانند». آن مرد گفت: گفتم: تو او هستى اى امیر مؤمنان؟ فرمود: من نخستین و برترینشانم، سپس پسرم حسن پس از من سزاوارتر به مؤمنان از خودشان است، سپس پسرم حسین پس از حسن سزاوارتر به مؤمنان از خودشان است؟ سپس اوصیاء رسول خدا، یكى پس از دیگرى تا كه در رستاخیز در كنار حوض بر او وارد شوند. مرد برخاست و به سوى على علیه السّلام رفت و سر حضرتش را بوسه زد، سپس گفت: برایم روشن ساختى و همّ و غمّ را از من دور ساختى و هر چه در قلبم بود از میان بردى. (تاریخ سیاسى صدر اسلام، ص: 107)
و اما به روایت دیگر از رسول اکرم(ص) توجه فرمایید: پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله گفت: خداوند با عزّت و جلال توسّط جبرئیل به من فرمود: هر كس كه بداند و دریابد كه هیچ خدایى جز من نیست (توحید)، و محمد، بنده و رسول من است (نبوّت)، و على، ولى و خلیفه و حجّت من است، و امامان پاكیزه از فرزندان او حجّتهاى من هستند (امامت) او را به موجب رحمت خود داخل بهشت كرده و به مقتضاى عفو و بخششم از آتش دوزخ نجات خواهم داد، و همجوارى خود را برایش اختیار كنم، و كرامت و نعمتم را براى او لازم و تمام خواهم كرد، و از بندگان مخصوص و برگزیدهام قرار دهم، و دعایش را اجابت كرده و درخواستش را عطا مىكنم، و چون سكوت كند من آغاز كلام نمایم، و اگر بدى كند باز به او ترحّم مىكنم، و اگر از نزد من بگریزد او را بسوى خود مىخوانم، و چون به سوى من باز گردد او را مىپذیرم، و اگر درب مرا بكوبد برایش بگشایم. و هر كس به وحدانیّت من گواهى ندهد، و یا گواهى به آن دهد ولى به رسالت بنده و رسولم محمد معتقد نباشد، یا آن را قبول كند ولى خلافت على بن أبى طالب را نپذیرد، یا آن را قبول كند ولى امامت امامان پاكیزه از فرزندان على را قبول نكند، این چنین فردى نعمت مرا انكار، و جلالم را كوچك شمرده، و به كتابها و آیات من كافر شده است. و اگر چنین فردى قصد مرا كند در پیش روى او حجاب گذارم، و چون از من درخواست كند او را محروم نمایم، و اگر مرا بخواند ندایش را نمىشنوم، و چون دعا كند او را اجابت نمىكنم، و چون به من امید بندد ناامیدش سازم، و اینها همه جزاى اعمال اوست كه از من به او میرسد، و من كوچكترین ستمى به بندگانم روا نمىدارم.
بنابراین تمامی مسئولیتهایی که پیامبر اکرم (ص) در زمان حیاتشان بر عهده داشتند علی (ع) نیز بر عهده دارند پس نتیجه این می شود که به همان علتی که نبوت یکی از اصول دین است به همان علت نیز امامت از اصول دین می باشد.
کلام نو
|
حرمت رقص بخاطر لهو بودن آن است 23 مرداد 87 - 01:35 |
گرچه حرمت رقص مرد بر مرد و زن براى زن اگر مستلزم و توأم با مفسده دیگرى نباشد ( که به نظر می آید این غیر ممکن باشد)، امرى اتفاقى بین همه فقها نیست، بلكه به فتواى مقام معظم رهبرى و آیه الله تبریزى هر دو مورد فوق جائز است، اگر مستلزم مفسده نباشد؛ البته بقیه فقها آن را حرام دانسته اند . اما مسئله حرمت رقص از باب لهو بودن آن است كه بر اساس روایات، یكى از مصادیق آن رقص است. انسان اگر کمی در آیات و روایات تامل بکند در می یابد که هدف از زندگی چیست و از بایدها و نبایدها برای نیل به هدف مقدس آگاه می شود. اینکه در روایات کار لهو مذموم شناخته شده و حکم بر حرمت آن شده ، برای این است که امر لهو ؛ انسان را از هدف مقدس دور می سازد و او را از مسیر الهی منحرف می سازد . ائمه اطهار علیهم السلام برای همین مبعوث شده اند که انسانها را از کار لهو بازدارند تا به اصل خویش بازگردند . تا از وهم به در آیند و به عقل رجوع کنند . اگر چنین چیزی خوب و پسندیده بود چرا ائمه این کار را نکردند و بر عکس مذموم دانستند و از طرف دیگر کسانی مثل یزید و امثالهم کارشان رقص و آواز با زنان و دختران بود. معلوم می شود حکمتی در کار بوده که ائمه از این کار نهی کرده اند . برای روشن شدن مطلب به این جریان توجه نمایید:
سلیمان بن بلال گوید: حضرت رضا علیه السلام از پدرانش روایت میكرد كه ابلیس از هنگام آدم علیه السلام تا بعثت مسیح علیه السلام نزد پیامبران مىآمد و با آنها سخن میگفت، و در میان آنها بیش از همه با یحیى بن زكریا انس و رفت و آمد داشت. روزى یحیى گفت: از تو سؤالى دارم، شیطان گفت: تو بزرگتر از این هستى كه پاسخ سؤال تو را ندهم، اینك هر چه میخواهى بپرس و من حقیقت را به تو خواهم گفت. یحیى گفت دوست دارم دامهاى تو را كه بوسیله آن مردم را به دام میاندازى مشاهده كنم، شیطان گفت بسیار خوب خواستههاى تو را اجابت میكنم، وعده داد فردا صبح بار دیگر با تو ملاقات خواهم كرد و دامها را به تو نشان خواهم داد. روز بعد بامداد كه حضرت یحیى علیه السلام در منزلش نشسته و در انتظار شیطان بود ناگهان مشاهده كرد از یك سوراخى وارد اطاق شد! در این هنگام شیطان صورتش مانند بوزینه و بدنش مانند خوك و چشمانش از هم شكافته بود، دندانها و دهانش یك تكه استخوان بود، و چانه نداشت دو دست در سینه و دو دست در شانهاش قرار داشت، رگهاى درشت پشتش در جلو بود، انگشتانش در پشت سرش قرار داشت. قبائى در بر كرده كه وسط آن را با یك رشته بسته بود، و در آن رشته نخهاى متعددى سبز و قرمز آویزان كرده بود. زنگ بزرگى در دست گرفته و یك سپر بر آن آویخته بود، و یك قلاب آهنى نیز در میان سپر گذاشته بود، پس از اینكه در نزد یحیى نشست، یحیى گفت این كمربند چیست كه در وسط كمر بستهاى؟ گفت: این مجوسیت است كه من براى آنها تأسیس كردم و آراستم، سپس گفت: این نخهاى رنگارنگ چیست؟ گفت اینها رنگهائى است كه بوسیله آنها زنها را زینت میدهم تا مردم را فریب دهند. حضرت یحیى گفت: پس این زنگ چیست كه در دست خود گرفتهاى؟ گفت این ساز و آواز است كه مردم را هنگامى كه در مجالس گرد هم آمدهاند و شراب میخورند این زنگ را بصدا مىآورم و آنها به رقص و پایكوبى میپردازند، و شادمانى میكنند. در اثر رقص و پایكوبى گروهى بیهوش میگردند و بعضى پیراهن پاره میكنند و عدهاى از فرط مستى و بیخودى انگشتهاى خود را گاز میگیرند. یحیى گفت: از كدام طبقات بیشتر خوشت مىآید، گفت: از زنان، آنها وسیله شكار كردن من هستند و توسط زنان نقشههاى خود را انجام میدهم، هر گاه مردان صالح مرا نفرین میكنند من از آنها فرار میكنم و به اجتماعات زنها میروم، و از سخنان آنها بسیار خوشم مىآید و لذت میبرم. حضرت یحیى گفت پس این سپر چیست كه بالاى سرت گذاشتهاى، گفت بوسیله آن دعاهاى مردان شایسته را از خود دفع میكنم، گفت پس این آهن كه بالاى آن هست براى چیست؟. گفت بوسیله این آهن دلهاى افراد شایسته را بطرف خود متمایل میكنم، یحیى گفت آیا تاكنون بر من پیروزشدهاى؟. گفت تاكنون نتوانستهام بر تو پیروز شوم، و لیكن یك خصلت در تو هست كه مرا به تعجب آورده است. یحیى گفت آن چیست؟ گفت: تو مرد پرخورى هستى! هر گاه افطار میكنى و زیاد میخورى پرخورى تو مانع مىشود كه بتوانى در شب برخیزى و نماز بگذارى، گفت: اینك با خداى خود پیمان بستم كه بعد از این از طعام سیر نگردم تا آنگاه كه به جوار رحمتش شتابم. شیطان هم گفت من نیز متعهد شدم كه دیگر مسلمانى را نصیحت نكنم، شیطان از نزد یحیى بیرون شد و دیگر بطرف او برنگشت. ( اخبار و آثار حضرت امام رضا علیه السلام صفحه 882)
با توجه به این روایت معلوم می شود شیطان راهکارهای بسیار زیادی برای منحرف ساختن بندگان از مسیر الهی دارد که یکی از آنها کار لهو است و یکی از مصادیق کار لهو رقص و آواز می باشد. برای اینکه کاملا این مطلب جا بیافتد نمونه دیگر را از کتاب شریف نهج البلاغه می آوریم تا حقیقت امر روشن بشود: حضرت امیر بیان در نهج البلاغه حکمت 367 چنین می فرماید:
ای مردم کالای دنیای حرام چون برگ های خشکیده وبا خیز است ، پس از چراگاه آن دوری کنید ، که دل کندن از آن لذت بخش تر از اطمینان داشتن به آن است ، و به قدر ضرورت از دنیا برداشتن بهتر از جمع آوری سرمایۀ فراوان است. آن کس که از دنیا زیا برداشت به فقر محروم است ، و آن کس که خود را از آن بی نیاز انگاشت ر آسایش است ، و آن کس که زیور دنیا دیدگانش را خیره سازد دچار ور دلی گردد ، و آنکس که به نیای حرام عشق ورزید ، درونش پر از اندوه شد ، و غم و اندوه ها در خانۀ دلش رقصان گشت، که از سویی سرگرمش سازند ، و از سویی دیگر رهایش نمایند، تا آنجا که گلویش را گرفته در گوشه ای بمیرد ، رگ های حیات او قطع شده ، و نابود ساختن او بر خدا آسان ، و به گور انداختن او به دست دوستان است. اما مومن با چشم عبرت به دنیا می نگرد، و از دنیا به اندازۀ ضرورت بر می دارد ، و سخن دنیا را از روی دشمنی می شنود ، چرا که تا گویند سرمایه دار شد، گویند تهیست گردید ، و تا در زندگی شاد می شوند با فرا رسیدن مرگ غمگین می گردند ، و این اندوه چیزی نیست که روز پریشانی و نومیدی هنوز نیامده است. |
چرا به یكی كم و به دیگری زیاد داده می شود 1 مرداد 87 - 13:22 |
با سلام
دوست گرامی سوالی كه شما كرده اید در واقع سوالی است كه همه انسانها خواستار حل این مسئله بسیار پیچیده هستند. اما متاسفانه این مطلبی نیست كه به آسانی حل شود چرا كه بسیاری از حقایق در این عالم وجود دارد وهیچ انسانی جز ائمه (علیهم السلام) ظرفیت درك و فهم آن را ندارد . این مسئله جزو همان مسائلی است كه درك و فهم آن نیاز به زمان دارد و به راحتی قابل حل نیست. اما برای اینكه انسان از حیرت در بیاید می توان جواب ساده ای جمع و جور كرد. و آن این است كه قبل از هر چیز باید فرق بیت تفاوت و تبعیض را مشخص كرد . تفاوت غیر از تبعیض است ؛ در عالم تفاوت وجود دارد اما تبعیض نه! شهید مطهری در همین رابطه می فرمایند: « در خلقت اختلاف هست اما تبعیض وجود ندارد. تبعیض یعنى اینكه دو شى كه براى هر دوى آنها امكاناتى وجود داشته باشد، این امكان را به یكى بدهند و به دیگرى ندهند چنین چیزى [در خلقت] نیست. هر موجودى در هر مرتبه اى كه هست، در هر حدى كه براى آن ممكن است خیر از ناحیه ى پروردگار [به او] برسد، مى رسد اگر اختلافى در میان اشیاء هست، اختلافى است كه از ناحیه امكانات ذاتى خود اشیاء است، تفاوتهاى ذاتى خود اشیاء است، تفاوتهاى ذاتى خود اشیا كه امكان ندارد آن در جایى كه هست بیش از آنچه دارد داشته باشد و این در جایى كه هست بیش از آنچه دارد داشته باشد.» مجموعه آثار شهید مطهرى ج 4- توحید
باید فرق بین «تفاوت و تبعیض» روشن شود. تفاوت اصلى مسلم و كاملًا روشن در جهان و خلقت ابقاء است و هر موجودى با موجودى دیگر متفاوت است و باید همچنین باشد زیرا اگرتفاوت نبود، تشخیص و تمایزى هم نبود. مثلًا فرض كنید همه جهان «گل» خلق مىشد (چیزى كه بهتر از آن نیست) اصلًا زندگى معنى و مفهومى نداشت بنابراین تفاوت لازمه جهان مادى است. و هر موجودى با موجود دیگر، هر انسانى با انسان دیگر باید متفاوت باشد. پس تفاوت با عدالت تناقضى ندارد. آنچه كه بر خداوند حكیم و عادل زشت و ناپسند است بىعدالتى یا تبعیض است. عدالت یعنى قرار دادن هر چیزى سر جاى خود و این به معناى تساوى همه اشیاء یا تساوى همه افراد در یك شىء واحد نیست. هر موجودى از این جهان ماده سهمى از وجود دارد و ظرفیتى دارد كه به همان اندازه ظرفیتى كه دارد از كمالات وجودى برخوردار است. اگر كمتر یا بیشتر از ظرفیت وجودى یك شىء به آن كمال عنایت شود این بىعدالتى است كه بر خداوند حكیم عادل قبیح است. حال اگر تفاوتى بین اشیاء جهان و انسانها مىبیند در واقع براساس همان ظرفیت وجودیشان است نه این كه حقى از كمال و وجود داشته و خداوند به او عنایت نكرده است و از این موضوع فلسفى كه بگذریم، اگر در رمز و راز تفاوت اشیاء و افراد اندكى بیاندیشیم درك خواهیم كرد كه براساس مصلحتى كه خداى حكیم و علیم مىداند این تفاوتها به وجود آمده است، زیرا: اولًا، این تفاوتها براساس ظرفیت وجودىشان است ثانیا، اگر به فردى در این دنیا چیزى عنایت نكرده كه بر دیگرى داده است خداوند در جاى دیگر جبران مىكند چرا كه خداوند جبار است «جبران كننده». ثالثا، چه بسا آنچه فرد نتوانسته به دست آورد در اثر كم تحركى خود فرد بوده است نه آن كه خداوند نخواسته است و چیزى به او كمتر برسد به میزان تلاش و سعى انسانها به كمال و رشد دست پیدا مىكنند. رابعا، گاهى بندهاى از بندگان خدا چیزى را از خداوند طلب مىكند كه به مصلحت و صلاح او نیست ولى بنده نمىداند و اگر اندكى از آینده اطلاع یا بد كه چگونه ممكن است این نعمت طلب كرده، باعث هلاكت وى مىشود، هرگز از خداوند طلب نخواهد كرد.
و مطلب بسیار مشكل و پیچیده ای كه وجود دارد و به نظر من اگر این مسئله برای ما انسانها روشن بشود مطمئا راههای شناخت به سوی ما گشوده خواهد شد و بسیاری از مسائل برای ما حل شده تلقی می شود. دوست من حتما می دانید كه زمان فقط در این دنیا كه غرق در ماده است معنی دارد و در غیر این دنیا ، زمان مفهومی ندارد مثلا در عالم برزخ ( عالم مثال) و یا در عالم قیامت(عالم عقل) زمان بی مفهوم است زیرا عالم مثال و عقل،مجرد است و مجردات بری از زمان و مكان هستند. پس وقتی در عوالم بالاتر زمانی وجود ندارد مفهومش این است كه گذشته و حال و آینده نیز وجود نخواهد داشت. برای خداوند سبحان گذشته و حال و آینده یكی است و فرقی بین این سه زمان برای ذات مقدسش وجود ندارد. وقتی ازمنه ثلاثه برای او تفاوتی ندارد معلوم می شود كه او بر آینده و گذشته و حال ما آگاه است و می داند كه در چه زمانی به چه علت و به چه نیتی با اختیار خود فلان كار را انجام خواهیم داد و یا می داند كه در فلان زمان قصد انجام كاری را خواهیم داشت و بعد با اختیار خود قصدمان را به كار دیگری تغییر خواهیم داد. خداوند بر همه اینها آگاه است. با این بیان روشن می شود كه چون خداوند بر گذشته و حال و آینده ما آگاهی دارد بنابراین بر ذات ما و نیازها و ظرفیت ذات ما نیز آگاهی دارد و می داند كه این مخلوق دارای چه ظرفیتهایی است ؛ و طبق همان ظرفیتها با او رفتار می كند. با این بیان خدا می داند كه فلان شخص با ظرفیت بیشتر استحقاق چیزی را دارد ولی بر عكس فلان شخص دیگر با ظرفیت كمتر استحقاق همان چیز را ندارد.
اما در آخر عرایضم با آوردن یك مثال فهم این حقیقت كمی ساده جلوه می نماید. شما وقتی به اعضای و جوارح بدن خود نگاه می كنید تفاوت را در تك تك اعضای بدنتان مشاهده می كنید . آیا این تفاوتها بی عدالتی است یا عین عدالت است . اگر همان مایعی كه در روده وجود دارد به مغز داده شود چه اتفاقی رخ خواهد داد ، مغز دارای ظرفیت وجودی بیشتری است بنابراین یكی از بهترین مایعات را دریافت كرده است و روده چون از ظرفیت وجودی كمتری برخوردار است یكی از بدترین مایعات را دریافت كرده است. حال اگر مایعی را كه در مغز وجود دارد به روده و مایع روده را به مغز بدهند چه اتفاق وحشتناكی اتفاق می افتد؟ آیا چیزی از انسانیت باقی ماند ؟ یا اینكه مغز و به تبع آن كل عالم بدن از كار می افتد؟ مسلما در بدن نیز تفاوت وجود دارد اما تبعیض نه! چرا كه نمی توان گفت: چرا به مغز یكی از بهترین مایعات را دادی و به روده یكی از پست ترین مایعات را؟ چون كمالات وجودی مغز بیشتر است و كمالات وجودی روده كمتر؛ اگر به مغز كمتر از كمالات وجودیش داده شود این تبعیض است و بی عدالتی. دوست من به نظر من عالم طبیعت نیز مانند عالم بدن است . در عالم طبیعت هر كسی دارای كمالات وجودی مختلف و متفاوتی است و به اندازه همان كمالات وجودی نیز خیر دریافت می كند. ببخشید كه سرتان را درد آوردم این بخشی از سخنان بنده بود امیدوارم با حوصله زیاد مطالب بنده را بخوانید و اگر بازهم راضی نشدید به من خبر بدهید. خوشحال می شوم نظرتون رو راجع به این مطالب بدونم. |
علت نقص ارزش شهادت و گواهی زنان نسبت به مردان 28 تیر 87 - 18:12 |
در مورد نقص ارزش شهادت و گواهى زنان نسبت به مردان خوب است توجه داشته باشید كه در آیین دادرسى اسلام، شهادت زن همچون شهادت مرد، به عنوان یك اصل پذیرفته شده است، اگر چه در برخى موارد قدرت اثبات شهادت مرد و زن متفاوت است. گاه فقط گواهى زن پذیرفته است چه به طور مستقل و چه به طور مستقل و چه به طور مركب و آمیخته. در این موارد است كه معمولا شهادت دو زن، برابر با شهادت یك مرد دانسته شده است «واستشهدوا شهیدین من رجالكم فان لم یكونا رجلین، فرجل و امرائتان ممن ترضون من الشهداء ان تضل احداهما فتذكر احداهما الاخرى»،(1) و همین موجب برخى انتقادها و اعتراض ها شده است، غافل از آن كه: اولا، اسلام در زمانى كه اصولا براى زن چندان ارزشى قائل نبودند، شائن انسانى قائل شده و شهادت و گواهى زن عادل را پذیرفته است. بنابراین اختلاف درجه تائثیر و قدرت اثبات شهادت مرد و زن، همچون اختلاف دیه وارث آنان، جنبه ارزشى نداشته، بلكه مبتنى بر واقعیات و حكمت هایى دیگر است كه غفلت از آنها و تساوى گرایى افراطى در زمینه آنها، خود عواقبى وخیم را به دنبال خواهد داشت. ثانیا، اصولا شهادت «حق» نیست تا آن جا كه به طور خیلى استثنایى شهادت زن پذیرفته نیست و یا آن جا كه شهادت دو زن برابر شهادت یك مرد محسوب شده است، او را محروم از حق تلقى كنیم بلكه شهادت «تكلیف» است. بنابراین در مواردى كه شهادت زن مسموع نیست، او «معاف» از تكلیف است و در نتیجه وظیفه اش نسبت به مرد سبك تر. ثالثا، عدم استماع و ارزش شهادت، در موارد بسیار محدود، اختصاص به زنان نداشته، بلكه متقابلا در مواردى شهادت مردان مسموع نیست. به عنوان مثال، در اثبات زنا، شهادت مستقل زنان به تنهایى كافى نیست (اگر چه شهادت آنان به ضمیمه مردان پذیرفته است) و متقابلا در مورد اثبات زنده متولد شدن طفل، شهادت مرد چیزى از ارث را براى طفل ثابت نمى كند ولى با شهادت هر زن «یك چهارم» از ارث ثابت مى شود و در این مورد فقط شهادت زنان مسموع است. شهادت بر بكارت و یا عیوب جنسى نیز موارد دیگرى است كه در آن تنها شهادت زنان پذیرفته است. رابعا، اما نسبت به مواردى هم كه شهادت دو زن برابر شهادت یك مرد اعتبار شده است باید دانست كه اصولا شهادت ابزارى است براى اثبات یك واقعه یا مدعا و از این جهت هیچ یك از كلام و یا متكلم به تنهایى كافى نیست؛ بلكه مجموعه اى از این دو مى تواند براى اثبات مطلوب به كار گرفته شود، كلامى روشن از گوینده اى صادق وعادل. بنابراین نه كلامى مبهم از عادل و نه كلامى روشن از غیر عادل، هیچ كدام به كار نمى آید. حال با توجه به این نكته و نیز با توجه به این كه اصولا حكمت آفرینش چنان بودهاست كه بعد احساسى و عاطفى را در زن شدیدتر از مرد قرار داده و در نتیجه او را تأثیرپذیر ساخته است، لازم مى آید كه از جهت احتیاط در حفظ حقوق مردم، شهادت دو زن مساوى شهادت یك مرد قرار گیرد، زیرا از یك سو چه بسا زن در تحمل شهادت، یعنى احساس و ادراك موضوع شهادت، در نتیجه فشار عاطفى و احساسى دچار خطا در حسن و ادراك شده و واقعه را آن گونه كه هست احساس و ادراك نكند و شاید این كه خداوند فرموده: «ان تضل احداهما فتذكر احداهما الاخرى» اشاره به همین نكته باشد كه در صورت خطاى یكى از آنها، دیگرى او را متوجه سازد. و از سوى دیگر، در اداى شهادت نیز ممكن است تحت تائثیر فشار عاطفه مثبت و یا منفى و یا ارعاب خارجى قرار گرفته، آن گونه كه باید شهادت ندهد و یا شهادت برخلاف دهد. درست است كه در عالم فرض و اعتبار حقوقى، وجود ملكه عدالت در شاهد، احتمال خلاف گویى را نفى مى كند، اما اولا این ملكه مانع خلاف در تحمل شهادت نمى شود و چه بسا ممكن است انسان عادل هم، واقعیت را آن طور كه باید احساس و ادراك نكند و ثانیا، نسبت به اداى شهادت هم ملكه عدالت آن موقع مانع خلاف گویى است كه شاهد بخواهد طبق هواى نفس خویش عمل كند. در حالى كه در عالم واقعیت ممكن است شاهدى نه به دلیل خوف بر دنیاى خود، بلكه به دلیل خوف بر نفس خویش- كه حفظ آن هم واجب است- از گفتن حقیقت سر باز زند. اسلام به عنوان یك مكتب حقوقى رئالیست و واقع بین به این حقیقت توجه كرده و از آن جهت كه این احتمال- احتمال خطاى در تحمل شهادت و خطاى در اداى شهادت- نسبت به زنان بیش از مردان است شهادت دو زن را برابر با شهادت یك مرد دانسته است
|
چرا ارث زن نصف ارث مرد؟ 21 تیر 87 - 10:39 |
جناب استاد علامه مطهری در تعلیل بر این مطلب که چرا ارث زن نصف ارث مرد است می فرماید:
علت اینکه اسلام سهم الارث زن را نصف سهم الارث مرد قرار داد وضع خاصی است که زن از لحاظ مهر و نفقه و سربازی و برخی قوانین جزایی دارد؛ یعنی وضع خاص ارثی زن معلول وضع خاصی است که زن از لحاظ مهر و نفقه و غیره دارد. اسلام به موجب دلایلی مهر و نفقه را اموری لازم و مؤثر در استحکام زناشویی و تأمین آسایش خانوادگی و ایجاد وحدت میان زن و شوهر می شناسد . از نظر اسلام الغاء مهر و نفقه و خصوصا نفقه موجب تزلزل اساسی خانوادگی و کشیده شدن زن به سوی فحشاء است. و چون مهر و نفقه را لازم می داند و به این سبب قهرا از بوجۀ زندگی زن کاسته شده است و تحمیلی از این نظر بر مرد شده است، اسلام می خواهد این تحمیل از طریق ارث جبران بشود. لهذا برای مرد دو برابر سهم الارث قرار داده است. پس مهر و نفقه است که سهم الارث زن را تنزل داده است. « ر.ک: حقوق زن در اسلام صفحه 223 و 224»
از فرمایشات استاد به این نتیجه می رسیم که از نظر اسلام مهر و نفقه علت است و وضع ارثی زن معلول . یعنی علت اینکه ارث زن وضع خاصی پیدا کرده است( نصف شده ) دو چیز است : 1. مهر 2. نفقه اسلام مهر را برای مرد به نفع زن قرار داد تا جبران توان جسمی زن بشود و همچنین نفقه را بر مرد واجب شمرد تا نیازی به کار کردن زن نباشد . پس در این صورت زندگی زن از لحاظ اقتصادی کاملا برنامه ریزی شده و اسلام اجازه نداده است تا از لحاظ اقتصادی آسیبی به زن وارد شود.
وقتی نفقۀ زن به دست مرد باشد و از طرفی وقتی بر مرد لازم و واجب باشد که مهر زن را بپردازد . بنابر این اسلام بار سنگینی را بر عهدۀ مرد گذاشته است و برای اینکه جبران بار سنگین بشود و از سنگینی بار بکاهد سهم الارث او را دو برابر مقرر کرد . ابن ابی العوجاء مردی است که در قرن دوم می زیسته و به خدا و مذهب اعتقاد نداشته است . این مرد از آزادی آن عصر استفاده می کرد و عقاید الحادی خود را همه جا ابراز می داشت. حتی گاهی در مسجد الحرام یا مسجد النبی می آمد و با علمای عصر راجع به توحید و معاد و اصول اسلام به بحث می پرداخت. یکی از اعتراضات او به اسلام همین بود ، می گفت: چرا زن بیچاره که از مرد ناتوان تر است باید یک سهم ببرد و مرد که تواناتر است دو سهم ببرد؟ این خلاف عدالت و انصاف است . امام صادق (ع) فرمود:
این برای این است که اسلام سربازی را از عهدۀ زن براشته و بعلاوه مهر و نفقه را به نفع او بر مرد لازم شمرده است و در بعضی جنایات اشتباهی که خویشاوندان جانی باید دیه بپردازند ، زن از پرداخت دیه و شرکت با دیگران معاف است. از این رو سهم زن در ارث از مرد کمتر شده است. امام صادق صریحا وضع خاص ارثی زن را معلول مهر و نفقه و معافیت از سربازی و دیه می شمرد.
|
آیا مر آخر کار است؟ 19 تیر 87 - 15:38 |
بسمه تعالی مرگ سرانجام نیست بلکه سرآغاز است، مرگ از ابتدای زندگی ما را همراهی می کند ، اگر انسان در آخرین لحظات حیات طبیعی ، متوجه باشد و بتواند مرگ را با مشاهده عینی درک کند، خواهد دید مرگ از آغاز شروع شدن حیات طبیعی به طور تدریجی شروع شده و پیوسته ادامه داشته ، و عمال عزرائیلیه از روز نخست ، در صدد گرفتن نفس از طبیعت بوده اند تا اینکه سرانجام در آخرین لحظۀ حیات طبیعی ، مختصر پیوندی هم که با عالم طبیعت باقی مانده است قطع می کنند و انسان به عالم برزخ منتقل خواهد شد. اینطور نیست که مرگ دفعتا برای انسان حاصل شود بلکه از آغاز زندگی، انسان در حال مرگ است در حالی که متوجه نیست. مثل آنکه رابطۀ میوه با درخت به تدریج کم شود و فقط رابطۀ ضعیفی با ساقه داشته باشد، تا اینکه سرانجام با یک حرکت مختصر ، آن اتصال و رابطه هم بریده شود. مرگ همان حرکت مختصر است که به وسیلۀ آن رابطۀ باقی مانده با عالم طبیعت به طور کلی قطع می شود .
توضیح اینکه انسان یک حرکتی به نام حرکت جوهری دارد که از آغاز زندگی طبیعی شروع می شود و به تدریج پیش می رود، انسان با حرکت جوهری، پیوسته رو کمال می رود و قصد رها شدن تدریجی از طبیعت را دارد وقتی آخرین علقۀ طبیعی که همان حال احتضار است به انسان رخ داد از ماده و مادیات منقطع شده و این انقطاع کمالی است برای انسان اگر به ظاهر مرگ پایان زندگی است اما در واقع کمال است. انسان حرکت جوهری خود را از عالم ماده شروع می کند و بعد از مرگ وارد عالم برزخ می شود عالم برزخ« یا عالم مثال» ما واری عالم ماده است و مادون عالم آخرت« عالم عقول» بنابر، حرکت جوهری انسان در عالم برزخ نیز می تواند برای خود کمال کسب کند و آن کمال چیزی نیست جز ورود به عالم عقول که کمتر کسی می تواند به این کمال برسد . البته پیشرفت روحی در عالم برزخ غیر از پیشرفت روحی در عالم ماده است . پیشرفت در عالم برزخ بستگی به چگونگی اعمال انسانها در عالم ماده دارد خود تعلق به دنیا و محبت به آن اسباب گرفتاری است ؛ بلکه میزان در طول کشیدن عالم برزخ همین تعلقات است ، لذا برای اولیای خدا بیشتر از سه روز طول نمی کشد اما برای افراد عادی شاید میلیونها سال طول بکشد . البته جواب به این سوال توضیح بیشتری می طلبد لیکن مجالی برای توضیح نمی باشد. انشاء الله بقیه مطلب را در پستهای بعدی عرض خواهم کرد. یا علی |
حقانیت دین اسلام 19 تیر 87 - 15:31 |
با سلام بشر آفریده شده تا به كمال برسد، و چون به تنهایی و با تكیه بر عقل خود نمی تواند راه سعادت را تشخیص دهد و نیاز مند پیام و راهنمایی الهی است، خداوند پیامبران را به عنوان راهنمای راه سعادت برانگیخت. در این را ادیان الهی از ادیان غیر الهی جدا می شود و اصولاً در قدم اول ضرورت آمدن پیامبران از طرف خداوند ثابت می شود كه طبعاً ادیان غیر الهی مانند بودا و هندو (اگر غیر الهی باشند) جدا می شوند. اما در مورد ادیان الهی كه بحث اصلی و بلكه تمام بحث این نوشتار است، انسان در تعلیمات انبیا مانند یك دانش آموز بوده كه او را از كلاس اوّل تا آخرین كلاس بالا برند. از این رو بشر در هر دوره ای طبق مقتضیات زمان و پیشرفتی كه پیدا می كرد، نیازمند پیام نو و پیام آور نو بوده است كه بدین لحاظ ظهور پیامبران، تجدید دائمی شرایع نزول كتاب های آسمانی انجام می گرفت. با تكامل انسان، دین هم متكامل می شد، تا این كه بشریت به حدی رسید كه بتواند برنامه كامل سعادت را دریافت نماید. در این زمان كه دورة خاتمیت است، توسط حضرت محمد(ص) كه آخرین پیامبر الهی است، دین اسلام به صورت كامل عرضه شد و با آمدن اسلام همة ادیان گذشته منسوخ گردید و همة بشر مكلف شدند از اسلام پیروی نمایند. پس از آن جا كه اسلام آخرین دین آسمانی و كامل ترین ادیان است و با آمدن این دین، ادیان قبلی نسخ شده است، (زیرا با وجود كامل، نیازی به ناقص نمی باشد) و تنها دین حق، اسلام است. به بیانی دیگر: دین حق در هر زمانی، یكی بیش نیست و بر همه كس لازم است از آن پیروی كند. البته میان پیامبران اختلاف و نزاعی وجود ندارد. پیامبران خدا همگی به سوی یك هدف و یك خدا دعوت می كنند. آنان نیامده اند كه میان بشر گروه های متناقضی به وجود آورند، ولی این سخن به آن معنی نیست كه در هر زمانی چندین دین حق وجود دارد و انسان می تواند در هر زمانی، هر دینی را كه می خواهد بپذیرد. بر عكس معنای سخن این است كه انسان باید همة پیامبران را قبول داشته باشد و بداند كه پیامبران سابق مبشّر پیامبران لاحق خصوصاً خاتم و افضل شان بوده اند و پیامبران بعدی مصدّق پیامبران سابق بوده اند، پس لازمة ایمان به همه پیامبران این است كه در هر زمانی تسلیم شریعت همان پیامبری باشیم كه دورة او است و قهراً لازم است در دورة ختمیه به آخرین دستورهایی كه از جانب خدا به وسیلة آخرین پیامبر رسیده عمل كنیم. قرآن كریم می فرماید: " هر كس غیر از اسلام دینی بجوید، هرگز از او پذیرفته نیست و او در جهان دیگر از جمله زیانكاران خواهد بود". ممكن است گفته شود مراد از اسلام، خصوص دین اسلام نیست، بلكه منظور تسلیم خدا شدن است. پاسخ این است كه البته اسلام همان تسلیم است و دین اسلام، دین تسلیم است، ولی حقیقت تسلیم در هر زمانی شكلی داشته و دراین زمان شكل آن، دین گران مایهای است كه به دست حضرت خاتم الأنبیا ظهور یافته است و قهراً كلمه اسلام فقط بر آن منطبق می گردد. به عبارت دیگر: لازمة تسلیم خدا شدن پذیرفتن دستورهای او است، و روشن است كه همواره به آخرین دستور خدا باید عمل كرد و آخرین دستور خدا همان است كه آخرین رسول آورده است. پس بعد از بعثت رسول اكرم(ص) تنها دین حق، اسلام است و ادیان دیگر منسوخ شده و باطل اعلام گردیده است. چنان كه پیامبر اسلام(ص) رسالت خود را جهانی اعلام نمود و یهود و نصارا و همه پیروان ادیان دیگر را دعوت به اسلام كرد. قرآن خطاب به پیامبر(ص) می گوید: "بگو ای مردم، من فرستادة خدا برای همة شما هستم"."ای محمد، ما تو را برای همة مردم بشارت دهنده و بیم دهنده فرستادیم". " او است كه پیامبر خود را با هدایت و دین حق و پایداری فرستاد، تا پیامبر خود و آیین او را بر تمام دین ها غالب سازد، اگر چه مشركان نخواهند". بنابراین از نظر یك فرد مسلمان با دلایل عقلی مسئلة قطعی است كه تنها دین حق، اسلام است. افزون بر این می توان گفت: پس از ظهور اسلام، غیر از اسلام، دین واقعی كه بتوان گفت دین خدا است، وجود ندارد، زیرا كتاب های آسمانی پیامبران صاحب شریعت كه در بردارندة قوانین الهی بودند و محتوای دین محسوب می شدند، به مرور زمان به كلی محو شد و یا دستخوش تحریف قرار گرفت. چنان كه تورات موسی(ع) مورد تحریف های فراوان قرار گرفت، و چیزی به نام انجیل عیسی(ع) باقی نماند، بلكه از دست نویس های افرادی كه از پیروان حضرت شمرده می شدند، مجموعه هایی تهیه شد و به نام كتاب مقدس معرفی گردید. هر شخص بی غرضی كه نظری بر عهدین (تورات و انجیل فعلی) بیفكند، خواهد دانست كه هیچ كدام از آن ها كتابی كه بر موسی(ع) یا عیسی(ع) نازل شده نیست. تورات خدا را به صورت انسانی ترسیم می كند كه نسبت به بسیاری از امور آگاهی ندارد. و بارها از كار خود پشیمان می شود،با حضرت یعقوب كشتی می گیرد و نمی تواند بر او غالب شود و سرانجام التماس می كند كه از او دست بردارد تا مردم خدا را در چنین حالی نبینند. وضع انجیل از تورات هم رسواتر است، زیرا اوّلاً چیزی به نام كتابی كه بر حضرت عیسی(ع) نازل شده، در دست نیست و مسیحیان چنین ادعایی ندارند كه انجیل فعلی كتابی است كه خدا بر حضرت عیسی(ع) نازل كرده، بلكه محتوای آن گزارش هایی است منسوب به چند تن از پیروان آن حضرت، و علاوه بر تجویز شرب خمر، ساختن آن را به عنوان معجزة عیسی قلمداد می كند. در یك جمله: وحی های نازل شده بر این دو پیامبر بزرگوار تحریف شده و نمی تواند نقش خود در هدایت مردم را ایفا كند و نمی تواند به عنوان دین و وحی الهی تلقی شود، ولی وحی نازل شده بر پیامبر اسلام(ص) بدون هیچ تحریف موجود است و برای همیشه از تحریف مصون باقی خواهد ماند، چرا كه خدا مصونیت قرآن كریم از هر گونه تحریف را ضمانت كرده و فرمود: "ما قرآن را نازل كردیم و ما به طور قطع نگهدار آنیم". افزون بر آن چه گفته شد، با اثبات نبوت و رسالت حضرت محمد(ص) حق بودن اسلام و بطلان ادیان دیگر ثابت می شود، زیرا همه قبول دارند كه آن حضرت كه آورندة اسلام است، همة ادیان گذشته را منسوخ اعلام نمود و پیروان آن ادیان را دعوت به پذیرش اسلام نمود. دست علی به همراهتان
|
منشأ حقوق زن و مرد 16 تیر 87 - 23:26 |
منشأ حقوق وقتی می گوییم زن یا مرد حق دارد باید بررسی شود این حق را چه کسی داده است و از کجا باید این حقوق را آموخت و چقدر حق دارند ، با چه شرایطی حق دارند و ...؟ مسائل انسانی نظیر مسائل ریاضی نیست تا با یافتن موضوع و لوازم آن و بی خبر از گذشته و آینده گفته شود: دو ضرب در دو مساوی است با چهار؛ بلکه مسائل اجتماعی و مسائل انسانی ، اضلاع پیچیده ای دارد. انسان، هزاران جانحۀ کشف نشده دارد؛ از طرفی پیوندهای مرموز و مستمری بین انسان و جهان است و از سویی دیگر، خود جهان ناشناخته است و از جانب سوم، انسان یک تک سلول نیست تا گفته شود : انسان چیست و کیست؟ و یا اتم نیست که بتواند بشکافد. چنان که قرآن می فرماید : شما دربارۀ ارث و دیگر احکام تشریعی اعتراض نکنید؛ زیرا: « لا تدرون ایهم اقرب لکم نفعا» ( سورۀ نساء آیۀ 11) یعنی نمی دانید سهام ارثی که تعیین شده و یا مقدار دیه ای که معین شده است، کجا به سود یا به ضرر شماست تا بگویید: چرا به فلان شخص سهم کم و دیه کم داده شد و به فلان طبقه سهم و دیۀ بیشتری داده شده است؟ مسئلۀ حقوق ، جزو علوم انسانی است و علوم انسانی تا زمانی که انسان شناخته نشود، سامان نمی یابد و انسان نیز وقتی شناخته می شود که همۀ حیثیتهای فردی و جمعی او بررسی و رابطۀ وی با جهان تبیین شود و نیز خود جهان شناخته شود؛ چون اگر جهان را نشناسیم ، رابطۀ انسان و جهان هم مبهم است. در پرتو تبیین این مثلث است که انسان می تواند در رابطه با حقوق بشر فتوا دهد و تا زمانی که سه موضوع یاد شده مجهول است، عقل حکم می کند که این حقوق را از مبدئی بگیریم که جهان و انسان را آفریده و آن دو را پیوند داده است. آنگاه با عقل درون و برون خواهیم دانست که حق زن و مرد چقدر است ، منتهی باید عقل را در فهمیدن کاملا به کار رفت و شکوفا کرد و نیز نقل را کاملا تحلیل و تبیین کرد تا نتیجه ای مجتهدانه و محققانه به دست آورده ، گرفتار خرافه و تقلید نشویم و در مقامی که امکان یقین است ، به مظنه و گمان بسنده ننماییم . محرومان از جهان بینی الهی و مخالفان نقش آفرینی دین در روابط اجتماعی، ناگزیرند فرهنگ ، عادات، آداب و سنن و رسوم مردم را منشأ پیدایش حق بشمرند، اما کسانی که پذیرفته و دریافته اند که جهان و انسان ، مخلوق و مربوب خدا است و رابطۀ انسان و جهان را از این منظر می نگرند، باید ره توشۀ حق.قی انسان را از ناحیۀ وحی بررسی کنند؛ آنگاه به اندازه توان خود هر چه را می فهمند و می توانند توجیه می کنند ، موجه می شمرند و آنچه را نمی فهمند ، باز می پذیرند؛ زیرا : « لا تدرون أیّهم أقرب لکم نفعا» |
دیه معیار ارزیابی انسانها نیست 15 تیر 87 - 00:33 |
بسمه تعالی در پاسخ به سوالی که دوست گرامی مطرح نموده اند اشاره به چندنکته الزامی به نظر می رسد: 1. متفاوت بودن دیه زن و مرد نشانگر ارزش معنوی مرد و همچنین نشانگر عدم ارزش معنوی زن نیست ، و معیار ارزیابی انسان در اسلام ، دیه نیست تا تمایز زن و مرد به آن خلاصه شود ، بلکه دیه صرفا بدلی مادی برابر بدن مادی است. در شریعت ، هم برای سگ دیه تعیین شده ، هم برای تن انسان؛ پس دیه معادل جسمی انسان است و در آن مهمترین شخصیتهای اسلامی با ساده ترین افراد یک سان اند؛ دیۀ مرجع تقلید ، متخصص مبتکر ، با دیۀ یک کارگر ساده ، در اسلام یکی است؛ زیرا دیه عامل تعیین ارزش نیست و تنها یک ابزار است . معیار ارزش همان تقواست که در قرآن بدان تصریح شده است؛ « ان اکرمکم عندالله اتقاکم» هیچگونه تلازم عقلی میان دیه و کمال معنوی وجود ندارد تا هر اندازه دیه بیشتر شود ، قداست روح مقتول و تقرب وی نزد خدا افزون تر باشد ؛ چون حکم قتل( از جهت عقاب) ، ناظر به ارزش معنوی انسان مقتول است ؛ از این رو قتل عمدی مرد یا زن مومن از جهت بحثهای کلامی یکسان است؛ یعنی اگر قتل عمدی مومن عذاب ابد یا دراز مدت را به دنبال دارد ، هرگز فرقی میان مومن مقتول عمدی زن یا مرد نیست. بنابراین ، ارزیابی ، متعلق به جان آدمی است و جان انسان، نه از بین می رود و نه مقتول واقعی قرار می گیرد تا دیه داشته باشد؛ بلکه آسیب بیننده بدن است و بدن هم همان طور که روشن شد ، با ابزار مادی ارزشگذاری می شود.
2. مطابق با آیات کریمۀ قرآن کریم دیه با بدنی تنظیم می شود که منشأ اقتصادی بیشتری داشته باشد؛ چنانکه در ارث چنین است. ابو هاشم جعفری نقل کرده است : شخصی از حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام) پرسید: چرا زن بیچارۀ ضعیف باید یک سهم داشته باشد و مرد توانا دو برابر بگیرد؟ حضرت فرمود: چون هزینۀ سنگین حضور در جبهه های جهاد و نفقه های خانواده و تاوان مالی اقوام ( مانند پرداخت دیۀ مقتولی که توسط یکی از اقوام به قتل رسیده است) فقط به عهدۀ مردان است. بنابراین چون مردها در مسائل اقتصادی معمولا بیشتر از زنها بازدهی اقتصادی دارند و بیشترین هزینۀ زندگی هم بر دوش آنهاست، دیۀ آنها نیز بیشتر است و این به معنای ارزشمند بودن مرد نیست؛ زیرا اصل دیه مربوط به ارزیابی روح نیست و نباید در مسائل انسان شناسی و عظمت زن و مرد ، این عنوان مورد نقد و نقض قرار بگیرد. مهم ترین علت نقد این حکم از طرف نقادان؛ این است که انسان را در حد یک گیاه می دانند و واقعیاتی نظیر رابطۀ سخن گفتن او با ملائکه و استقبال فرشتگان از وی ؛ برای آنان بی مفهوم است غافل از اینکه ما وراء طبیعتی هم هست و انسان برای ابد زنده نیست و عمر تن او حداکثر یک قرن است. موفق باشید
|








