دارد برای آمدنت دیر می شود 2 مرداد 87 - 21:48 |
دارد برای آمدنت دیر می شود دنیا به جرم عشق تو زنجیر می شود شب شد بیا و قد بکش ای آفتاب صبح اینجا هوای حوصله دلگیر می شود
دیدی چگونه روز وشب آماج تهمت است سردار انتظار زمین گیر می شود
یک پله مانده تا به هدف ، پله ای و باز این آخرین قدم که نفس گیر می شود
چشمم به راه مانده و گوشم به پای توست پس کی صدای گام تو تکثیر می شود
این جمعه هم تمام شد و هفت روز بعد آیا جواز واقعه تقریر می شود ؟
این چشم ما و پای تو آقا شتاب کن دارد برای آمدنت دیر می شود
جعفر حنیفه پور |
حتی اگر نباشی... 24 تیر 87 - 19:05 |
می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را
محو توأم ، چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بی تابم ، آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خسته به گهواره تاب را
بایسته ای ، چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی ، می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی ، چه نیازی جواب را
"شادروان قیصر امین پور" |
خواهم روم مصلی، بهر نماز عشقت 6 تیر 87 - 16:02 |
ما تشتهی که فرمود، لاتسرفوا ندارد این دل که اشتهایی ، جز روی او ندارد
ای غافلان مگویید، این خانه را رها کن هستی برون ز کوی، او رنگ و بو ندارد
گر رنج می نخواهی، با اشک شو گناهان اما گناه عشق ، من شستشو ندارد
قومی به جستجویت، آواره کو به کویند در قلب من که هستی، این جستجو ندارد
تا کی به ناله و غم، اشک از بصر بریزم مولا بیا که دیگر، این دل صفا ندارد
ارباب نازنینم ، شرمندۀ تو هستم بنگر غلام خود را ، کو آبرو ندارد
خواهد دلم بگوید ، از درد و رنج برایت اما توان گفتن ، را مو به مو ندارد
خواهم روم مصلی، بهر نماز عشقت می دانم این نمازم، جز خون وضو ندارد
جان میدهد غلامت ، مولا بیا نظاره جز دیدن تو دیگر ، او آرزو ندارد
***
"حاج آقا پناهیان"
|
تنها خدا میداند که در آفرینشت چه کرده است؛ تنها خدا 3 تیر 87 - 18:58 |
یا طاهره متحیرم چه خوانمت! تو مجهولة القدری؛ همانگونه که مخفیة القبری. تنها خدا میداند که در آفرینشت چه کرده است؛ تنها خدا. *** میلاد بانوی عزیزم- فاطمه سلام الله علیها- رو بهتون تبریک میگم... خصوصا به همه مادران و روز زن رو به تمام خانومها تبریک میگم.
|
هنوز به استقبال خدا نرفته ام 1 تیر 87 - 01:27 |
هنوز می ترسم که خدای بزرگ را رو در رو ملاقات کنم و می ترسم که به خانه اش قدم بگذارم. هنوز خود را آماده پذیرش مطلق او نمی بینم و هنوز در گوشه های دلم خواهش های پست مادی وجود دارد. هنوز زیبارویان دلم را تکان میدهند و هنوز دلم در گرو مهر همسرم می لرزد. هنوز یاد دردناک کودکان فرشته صفتم، روح مرا سراپا مملو از درد و اندوه می کند. هنوز دست از حیات نشسته ام و هنوز جهان را سه طلاقه نکرده ام. هنوز مهر زندگی در عروقم می دود و هنوز از همه چیز به کلی ناامید نشده ام. هنوز قلب و روح خود را یکسره وقف خدا نکرده ام و بر کثیری از آرزوها و امیدهایم خط بطلان کشیده ام، مقادیری از خواهشها و لذات را فراموش کرده ام و از بسیاری مردم، دوستان و کسان قطع امید نموده ام. اما... خود را گول نمی زنم، اما در زوایای دلم آرزو و امید و خواهش وجود دارد. هنوز یکسره پاک نشده ام، هنوز دلم جایگاه خاص خدا نشده است. لذا از ملاقاتش می گریزم، با این که در حیات خود همیشه با او راز و نیاز می کنم ، همیشه او را می خوانم، همیشه در قدومش اشک می ریزم. همیشه در خلوت شبهای تار با او راز و نیاز می کنم. همیشه دلم از شور عشقش می سوزد، می طپد و می لرزد. همیشه مردم را به سوی او می خوانم، همیشه به سوی او می روم و هدف حیاتم اوست. اما، اما هیچ گاه رودررو و بی پرده در مقابل او ننشسته ام. گویی، می ترسم از شدت نورش کور شوم. هراس دارم از جلال و کبریاییش محو گردم. شرم دارم که در مقابلش بنشینم و در دلم و جانم چیز دیگری جز او وجود داشته باشد. او را خیلی دوست می دارم. او خدای من است. محرم راز و نیاز من است. همدم شبهای تار من است. تنها کسی است که هرگز مرا ترک نکرده است و من نیز هرگز یادش را از ضمیر نبرده ام. سراپای وجودم سرشار از عشق و محبت به اوست، اما از او می ترسم، از حضورش شرم دارم، دائما از او می گریزم، او را می خوانم، از پشت پرده با او راز و نیاز می کنم، با او مکاتبه میکنم، همه را به سوی او می خوانم، برای لقایش اشک می ریزم، اما همین که او به ملاقات من می آید من می گریزم، مخفی میشوم، در سکوتی مرگ زا فرو می روم. جرأت ملاقاتش را ندارم. صفای حضورش را در خود نمی یابم. او همیشه آماده است که مرا درهر کجا و در هر شرایطی ملاقات کند. اما این منم که خود را شایسته ملاقاتش نمی بینم. از ترس و کوچکی خود شرم می کنم، از او می گریزم.
*** خدا بود و دیگر هیچ نبود- شهید چمران
|
عرفان زهرا(س) به قرآن 17 خرداد 87 - 12:28 |
زجاجه وحی و میوه نبوت ، فاطمه دانای حقایق اشیاء چنین فرمود:"ستایش خدای را که به نعمت وی به شرف علم و عمل بدین پایه رسیدم و به وی رغبت کردم و طاعت امر او نمودم. ستایش خدای را که مرا منکر امری از کتابش قرار نداده و در هیچ حقیقتی از امر کتاب مرا سرگردان ننموده است و ستایش خدای را که مرا به دینش هدایت کرد و مرا کسی قرار نداد که غیر او را عبادت کنم". فضایل و سیره فاطمه زهرا(س) در آثار علامه حسن زاده آملی-ص36
فاطمه کیست مقامی است خدا می داند خطبه اش چیست کلامی ست خدا می داند چه کسی هست که تعریف کند فاطمه را به خدا فاطمه نامی است خدا می داند |
باغ شهادت 9 اسفند 86 - 09:50 |
گودال قتلگاه، پر از بوی سیب بود تنهاتر از مسیح ، کسی بر صلیب بود
سرها رسید از پی هم، مثل سیب سرخ اول سری که رفت به کوفه، حبیب بود
مولا نوشته بود، بیا ای حبیب ما تنها همین، چقدر پیامش غریب بود
مولا نوشته بود، بیا دیر می شود آخر حبیب را، ز شهادت نصیب بود
مکتوب می رسید فراوان، ولی دریغ خطش تمام کوفی و مهرش فریب بود
اما حبیب، رنگ خدا داشت نامه اش اما حبیب، جوهرش "امّن یُجیب" بود
یک دشت سیب سرخ، به چیدن رسیده بود باغ شهادتش ، به رسیدن رسیده بود
|
عرش می لرزید وقتی خاک می شد بسترت ... 8 اسفند 86 - 17:39 |
عرش می لرزید وقتی خاک می شد بسترت آسمان وا کرد چتری از محبت بر سرت
حنجر جبریل هم با نام تو تطهیر شد تا رسید آن تیغ بی شرم و حیا بر حنجرت
نخلهای تشنه از تنهاییت خم می شدند تا شنیدند از لبانت ربّنای آخرت
ای همه مظلومیت، سیمرغ قاف عاشقی رنگ غربت داشت از روز ازل بال و پرت
در دل رود فرات از ماهیان باید شنید مرثیه بر آن گلوی تشنۀ از خون ترت
ای خدای زخمهای آشنا و ناگزیر وحی تو شد "هَل مِن ..." و یک قافله پیغمبرت
کوفه کوفه شرمساری مانده در تاریخ و باز کربلا در کربلا ماییم و زخم پیکرت
|
آموزشگاه عشق و ازدواج 26 بهمن 86 - 16:38 |
به نام خدا سلام.
.... ما بر خلاف موجودات دیگه(گیاه، حیوان، فرشته و جن) رفتارمون در خدمت روح و روانمونه..... حیوانات اندیشه میکنند، منتها اندیشه شون در خدمت شکمشونه. ما قراره شکممون در خدمت روح و روانمون باشه .... شما میاید دانشگاه، به هر جور آموزشگاه ممکنه مراجعه کنید برای آموزش تایپ، موسیقی، خیاطی، ... هر آموزشگاهی رو تن میدید چون میگید فایده داره. چرا؟ چون به مدرک و در آمد منجر میشه. اما حاضر نیستیم برای عشق و ازدواج بریم کلاس. چرا؟ چون اولا به مدرک منجر نمیشه ثانیا نون و آب نمی شه. یعنی گمان ما اینه که کلاس عشق و ازدواج هم باید تهش یه چیزمادی داشته باشه. ما قراره توانایی جسمیمون در خدمت روح و روانمون باشه؛ یعنیکار میکنیم برای اینکه به عشق برسیم. نه اینکه عشق می ورزیم برای اینکه به نون و آب برسیم. این لذتها میخواد اینقدر انسان رو متعالی کنه و از انحرافات مصونیت ببخشه تا به معشوق حقیقی راه پیدا کنه.... ... باید عشق و ازدواج رو بشناسیم ... مضمون بخشی از سخنرانی" ازدواج چرا و چگونه" دکتر غفرانی
*****
خبر جدید برای مجردها و متاهل ها اینکه: سی دی های سخنرانی استاد غفرانی با عناوین زیر در مدرسه دانشجویی قرآن و عترت به فروش میرسه: ازدواج چرا و چگونه فردای ازدواج اعتماد سازی در خانواده وضعیت موجود، وضعیت مطلوب
قیمت هر سی دی 500 تومان
همچنین کتاب "دانستنی های ازدواج" نوشته خانم مریم ادیب در همین مکان به فروش میرسه. قیمت 1300 تومان
کتاب هنر همسر شناسی رو هم که قبلا معرفی کردم. برای اونها که نخوندن دوباره عرض میکنم: "هنر همسر شناسی" استاد غفرانی. قیمت 1000 تومان
آدرس: خیابان انقلاب- خیابان 16 آذر- بالاتر از پورسینا- پلاک 41- مدرسه دانشجویی قرآن و عترت(ع)
کلاس "مهارتهای زندگی" استاد غفرانی دوشنبه ها از ساعت 15 الی 17 در دانشکده علوم برگزار میشود. **** خوشا به حال شیعیان ما، که در زمان غیبت قائم ما به ریسمان ما چنگ می زنند، در دوستی ما و بیزاری از دشمنان ما ثابت قدمند. آنها به امامت خشنودند و ما نیز به چنین شیعیانی خشنودیم. پس خوشا به حالشان و خوشا به حالشان، به خدا سوگند آنان در روز رستاخیز همراه ما در جایگاه و مقام ما خواهند بود. امام کاظم (ع)- منتخب الاثر 219... میلاد امام هفتم شیعیان بر شما مبارک
|
حماسۀ شب یازدهم 30 دی 86 - 11:27 |
هیچ تاریخ نویسی از این شب سخن نگفته است. شبی که در پس حادثه ای عظیم آمده و فردایی جاودانه را به همراه آورده است. این شب, پیچیده در یک بغض است. بغضی که در گوش تاریخ شکست. شبی بی ستاره است امشب, بی ماه, بی خورشید. شب شکفتن یک فریاد فریادی به وسعت فردا. امشب , زمین دیگر صدای تشنگی نمی دهد, آن همه خون سیرابش کرده است. اولین شب تنهایی ست, اولین شب فراق. پلک آسمان سنگین است و غبار حادثه را می بینی که هنوز برپاست. تنها صداست که دیگر هیچ حضوری ندارد, نه صدای شیهه اسبان, نه صدای چکاوک شمشیرها, نه هیاهوی آدمها و نه هیچ صدای دیگر. شب که دامن گسترد, روزی را به پایان برد که پس از آن, هر روز تاریخ شد. کدام شب است امشب؟ شبی که از آن سخن نگفته اند... به جستجوبیایید.
در تاریکی مطلق این شب, یک نقطه روشن در زمین می یابی؛ گوشه ای از یک بیابان و در این گوشۀ نورانی, او را می بینی که خسته و سنگین گام برمی دارد. اگر از صبح همراهش بودی , می دانستی که چرا اینگونه خسته و شکسته است؛ آخر او از صبح یک نفس در اضطراب دویده است؛ صبحی که سخت نگران فرجام روزش بود و از همان لحظه طلوع, بی قرار بود؛ در تب و تاب فراق, در مصیبت امید. روز که به پایان رسید, آغاز جدایی شد و فاجعه ای که باور کردنش هنوز هم باورکردنی نیست. در طوفان سهمگینی که از سرزمین نیرنگ و عناد وزیدن گرفت, او عزیزترین کسانش را از دست داد و اکنون در این شبانۀ غربت او زنی تنهاست... کیست این زن؟ حوادث روز که گذشت در تاریخ ثبت است. فصل شهادت روشن و بی پیرایه می درخشد. او خود پیام آور این فصل خواهد شد, اما خورشید که از آسمان, رخت بر بست و شب دامن گسترد, دیگر کسی از حماسۀ خاموش شب یازدهم سخن نگفته است؛ تاریخ نگار روز , با آمدن شب چشم بر هم نهاده است. این دیگر ظلم مضاعف است, که چشمان تاریخ نیز, تنها تا موقعی که چشمان ظلم بیدار است, بیدار بماند. سپاه عداوت و کینه که از مأموریت خویش بازگشت و در اردوگاه غفلت و جهالت به خواب رفت, دستان تاریخ نویسان نیز, خشکید؛ تا اینکه صبح شود و دوباره پا به پای حرکت سوارگان ظلم, قلمهایشان به نگارش لحظه ها بپردازد. با این وجود, چنین شبی هرگز در محاق فراموشی باقی نخواهد ماند. از فردای همین شب است که جریان تاریخ دگرگون می شود. اگر قهرمان تنهایی این شب, فردا تمامیت ظلم را به محاکمه نکشانده بود و حکم مظلومیت حق طلبان همیشه خفته در خون را صادر نکرده بود, دیگر هیچ اثری از حق پیشگان باقی نمی ماند و جریان تاریخ یکسره در سیطرۀ شب پرستان قرار می گرفت. او که فردا را چنین آباد ساخت, امشب پیچیده در مصیبت, غربت و تنهایی است. او از میانه این غربت است که طلوع استواری و ماندگاری حق را سبب خواهد شد. او اوج رسالت انسان در پاسداری از حریم رستگاری و سعادت است. او نهایت صبر و ایثار است. او تنها کسی است که می توانست از دل این شب که محصور بین مصیبت و اسارت است, آزادگی و سرافرازی را به ارمغان بیاورد. او را می شناسید. او تنها پیام آور و آخرین بازمانده است. او دختر علی (ع) , زینب (س) است. زینب با تمام وجود سنگینی مصیبتها را حس کرده است, از آغاز جنگ تا آنجا که اسب خونین یال, سر افکنده بازگشت... به خیمه ها که تاختند , همه جا درشعله های نفاق به خاکستر نشست و پس از آن , هیاهوی زنها و بچه ها بود که از میانه دود و آتش , هر یک به سویی می گریختند و زینب هراسان و مضطرب , نگاهی به بیابان داشت که بچه ها به کدام سو رفتند و نگاهی به خیمه ای که عزیزش توان برخاستن نداشت.... شام غریبان در نجات یتیمان از چنگال غارتگران گذشت و پس از آن تنها نالۀ درد آلود کودکان است که یادآور غربت می شود. اینک او با همۀ خستگی, بی خواب است؛ هجوم خاطره ها خواب را به دوردست فرا افکنده است. پنجاه سال حادثه و طوفان , او را از درون حجرۀ با صفای مادر , اینک به گوشۀ این بیابان کشانده است؛ چه سخت سالهایی بود بعد از مرگ پیامبر. این بیابان آرام گرفته در خلوت شب, چه غوغایی را پشت سر گذاشت. زینب به اطراف نظری افکند, کسی را نمی یابد,به سرکشی اطفال برمی خیزد, چهره های خسته و در هم و ناله هایی که گاه از آن خستگان برمی خیزد. به زنان کاروان هم سری می زند. آنان مبهوت و متحیر از باور فاجعه، نگاهشان که به زینب می افتد, سر در دامن اشک فرو می برند. صدای گریۀ زنان با نالۀ کودکان در هم می پیچد و او در اندیشه که خدایا! چه کند با این شکسته دلان؟ چگونه به سامانشان برساند؟ فردا اگر از او معنای اسارت را پرسیدند چه بگوید؟ راستی کجا خواهند برد این اسیران کوچک را؟ اسیرانی که زینب (س) در چهرۀ یکایک آنان رخسار پدرانشان را می بیند؛ نگاه به این صورتهای معصوم, یادآور فاجعه است و تکرار مصیبت و این , زینب را در هم می پیچد. آرام از کنار عزیزانش می گذرد, چند گامی بیش نرفته است که ناله ای او را به سوی خود می خواند , دخترکی او را می طلبد. شتابان و سراسیمه برمی گردد. سر کوچک دختر را در آغوش میفشرد. زینب کمی آب به او می نوشاند. پاسی از شب گذشته است و در این میانه تاریک تنها زینب است که همچنان بی قرار و بی تاب به سویی می رود و باز می آید... نزد امام می رود و با او سخن می گوید: ای بازماندۀ پیشینیان! خداوند تو را برای این خیل بی پناهان نگاه دارد,جز تو نقطۀ امیدی نیست. حق داشتی که امروز آنگونه بی تاب شدی. من لحظه لحظه فاجعه را نظاره میکردم و جرعه جرعه آن را می نوشیدم. اما تو , چشم که باز کردی خود را درمقابل پدر یافتی که سخت تنها بود. از هر کس سراغ گرفتی رفته بود؛ حتی عمویت عباس, حتی برادرت اکبر. حق داشتی که به قصد یاری امام با تمام قوا از جای برخیزی و از من سراغ شمشیر گرفتی. اگر تو نیز در کنارم نبودی, این دل خسته و پر تشویش کجا آرام میگرفت. آه ای عزیز, یاد برادر را زنده می کنی... زینب روی به سویی بر می گرداند, کمی آن سوتر , قتلگاه است... خدایا چه شد؟ دیشب با او سخن میگفتم. در کنارش بودم. بلندای قامتش را می دیدم که چه استوار و محکم بود و امشب... حسین یاد آور پیامبر و علی و مادر و حسن بود, آن همه مصیبت را با هم تحمل کردیم. پدرم, مادر را که غسل میداد دستان حسین را من به تسلی در دست داشتم و او سرم را در سینه صبرش میفشرد و امشب من تنهایم با این همه مصیبت کشیدۀ در بند.... نفس در سینه سنگینی می کند, حتی آه هم از دل بالا نمی آید. دستها در اختیار و اراده نیستند و پاها از دویدن روی خارها و شنزارها زخمی و تاول زده اند و چشمها هنوز در حیرت آنچه دیده اند ... آیا حقیقت داشت؛ آن خنجری که می برید... زانوان طاقت تحمل را از دست می دهند و زینب سر بر زانوی فراق می گرید... دقایقی گذشت که او همچنان می گریست. لحظات سختی بر او می گذرد . اگر او سالها در همان نقطه به خواب می رفت , هیچ ملامتی متوجه اش نبود. زینب مستحق این استراحت بود. اما چنین نشد. ناگهان سر برمی دارد. شب از نیمه گذشته و زینب هرگز نافلۀ شب را ترک نکرده است. نماز, ساحل آرامش جان زینب است و او در انتظار رسیدن به این ساحل تمامی شب پرحادثه را تحمل کرده است. راز و نیاز با معبود همیشگی که این همه مصیبت را به رضایش, به جان خریده است. مگر می شود جز با نماز مرحمی بر این دل مجروح گذاشت. او می داند که در نماز خود را باز خواهد یافت. شوق نماز, خستگی و درد را از جسم و جان زینب دور می کند. تمام اشتیاق و توانش را به خدمت در می آورد. دستانش را به کمک می گیرد و آرام بر می خیزد. زین العابدین (ع) که تنها روایتگر این نماز است در می یابد که عمه اش برای وضو می رود و آب در همین نزدیکی است! اگر خوب به آوای نسیمی که از جانب فرات می آید گوش کنی, صدای امواج آب را که بر روی هم می غلتند می شنوی و اینک چند قدم آنسوتر , مشک آبی بر زمین افتاده است. مصیت تشنگی پایان یافته... زینب رو به سوی فرات دارد. به سوی مشک آب می رود! ای کاش ساعاتی پیش در دسترس بودی. چند قطره ای از تو نیز کافی بود. ای آب , نبودی تا عطش شیرخواره ببینی که از فرط تشنگی چنگ بر سینۀ مادر می کشید... ای کاش من نیز نبودم تا لبهای کوچک , لرزان و خشکیده ای که قطرات اشک سرازیر شده از چشمان مادر را آب می پنداشت, نبینم. ای آب! نبودی تا ببینی چه غوغایی بود در طلبت. ای کاش فرات بعد از این همه بی وفایی خشکیده بود. ای لبها! نیاشامید, تا ساعتی پیش اینجا غوغای تشنگی بود... اینک چه سود از فراوانی آب. ای آب! آیا به یاد داری که امروز در گرماگرم نبرد و سوز عطش, در دستان پرصلابت مردی آرام گرفتی... دستانی که به عمق آب فرات فرو رفتند و پر بیرون آمدند ولی به پاس حرمت لبهای عطشان برادر لرزیدند, از هم رها شدند و تو دوباره بر دل فرات بازگشتی . آیا عباس را به خاطر می آوری که درانبوه دشمن تو را از خروش امواج فرات به درون مشک کشید و به خاطر می آوری دستانی را که... در این لحظه به چه کارم می آیی. ای کاش آن دم که فریاد العطش در پهنۀ این صحرا پیچید, در دسترس بودی. مایه حیات بودی و از این پس یاد آور عذابی همیشگی برای زینب خواهی بود. ای قطرات زلال و خنک , اینک که اینگونه جگر سوخته ام چه سود از بودنتان. آب, زینب را به متن فاجعه و عمق مصیبت باز می گرداند. یاد آوری این لحظات, زینب را در هم می پیچد و اشک به سرعت بر گونه می نشیند. زینب نزد امام بازمی گردد و در گوشه ای برای نماز می نشیند. آب که یادآور مصیبت شد, خستگی و درد نیز هجوم دوباره را آغاز کرد . زینب نشست؛ به نماز نشسته قیام کرد . نماز آن شب زینب, همان شد که امام زین العابدین (ع) فرمود: عمه ام زینب نافله آن شب را نشسته به جای آورد... ما را دیگر بیش از این توان تعقیب در چنین شبی نیست. چنین نمازی هزاران راز با خود دارد. تنها راز مکشوف آن همان نشسته خوانده شدنش است. آری نماز زینب در این شب رازی میشود که ما را هیچ به درون آن راهی نیست. نمازی چون نماز برادر که شب عاشورا را تنها برای نماز و قرآن مهلت خواست و زینب برادر را می دید که به راز و نیاز جاودانه مشغول است. خیمۀ حسین آنجا بود. خیمه ای که راز نماز آخرین شب حیات حسین را در خود داشت. اینک سوخته در شعله های جهالت است. آری نمازی چون نماز برادر. این, نماز بود که حسین را دیشب برای زینب نگاه داشت تا او برای آخرین بار شاهد نماز شب برادر باشد و ببیند که چگونه امام در نماز , به عهد و پیمانی استوار و جاودانه می رسد , هر چه سختیها و شدائد و شهادتها بیشتر می شود, چهرۀ حسین برافروخته تر می گردید و امام, استواری و استقامت بیشتری از خود بروز می داد. دیشب, این زمزمه نماز بود که خیمه ها را در بر گرفته بود وزینب یاران حسین (ع) را می دید که در آخرین شب به نماز عشق و خون ایستاده اند تا فردا در سجده بر سرزمین کربلا , در بوسه گاه تیغ, سر به وفاداری بسپارند. دیشب, شب نماز بود و فردایش, صبح شهادت و امشب نیز شب نماز خواهد بود و فردایش فریاد آزادگی در اسارت. ما که ناظر این شب پرمحنت بوده ایم, خود را به کناری می کشیم و از دور می بینیم که زینب به رکوع و سجود می رود, نمی ایستد, اما هر چه از نماز می گذرد , زینب توان بیشتری را در خود می یابد... به سجده که می رود بیش از پیش آرام می گیرد و پس از مدتی طولانی که سر بر می دارد؛ قامت , استوارتر می شود. مصلای عشق زینب، صلابتی پرشکوه می یابد و او در می یابد عمق وصیت امام شهید را که خواهرم! از این پس ناله و زاری مکن، دوام این راه استواری تو را می طلبد... نمازی که زینب نشسته به پای داشت، رمز ایستادگی او خواهد بود در فردای اسارت. زینب آن شب را با غربت و تنهایی و اضطراب آغاز کرد و با درد جانسوز مصیبت به نیمه رساند و در غم مظلومیت برادر و یارانش توان ایستادن برای نماز را از دست داد و اینک در نمازی که ما را هیچ راهی به فهم اسرار آن نیست به ساحل استقامت و استواری می رسد. گویی صدای پرصلابت او را در میان مردمان کوفه می شنویم که در بیان حقانیت و مظلومیت برادر و رسوایی پسر مرجانه و سپاهیان زبونش فریاد می زند: " ای اهل کوفه... هم آغوش ننگ و عار شدید. لکه این ننگ را هرگز از دامن نخواهید شست. و چگونه از این عار پاک خواهید شد که فرزند پیامبر خاتم و معدن رسالت را کشتید. کسی را کشتید که محور حقانیت و چراغ فروزان هدایت شما بود. او سرور جوانان بهشت است. کاری بس شوم و چاره ناپذیر را به انجام رسانده اید. آیا تعجب خواهید کرد اگر امروز آسمان خون ببارد؟ بدانید که نفستان، شما را به کاری وادار کرد که زشت و ناپسند بود. خشم خداوند قهار ارزانی تان خواهد شد و در عذابی الهی برای ابد ماندگار خواهید بود. آیا می دانید کدام جگر را به مصیبت شکافتید؟ و خون چه کسی را ریختید؟ و خاندان بزرگوار کدام حرم را از پرده بیرون کشیدید؟ کاری بس شگفت به جا آوردید که در اثر آن نزدیک است آسمانها در هم بریزد و زمینها از هم بشکافد و کوه ها متلاشی گردد." و این سخنان که آتش بر خرمن ظلم اموی خواهد زد، بر زبان بانوی قهرمانی جاری خواهد شد که شب یازدهم را چنین باشکوه به پایان رساند. اینک سپیده می آید. از آسمان که نگاه می کنی زینب را می بینی که به سویی می رود. گوشه ای از خاک، او را به سوی خویش می کشاند. کمی دورتر آنجا گودالی است در نخستین فجر شهادت، زینب نخستین زائر سیدالشهداء می گردد. کسی از لحظه پیمان مجدد خواهر با پیکر در هم شکسته برادر خبر ندارد. او به بالای خونین ترین پیکر معصومیت که می رسد ستارگان نیز چشم بر هم می نهند . صبح رهایی و آزادگی رسیده است. از آسمان که نگاه می کنی زینب را می بینی که عزیزش را در آغوش گرفته است. او سر از پیکر شهید که بر می دارد، در بالا چهره آشنایی را می یابد . اگر خوب نگاه کنی تو نیز آن عزیز را می بینی که به زیارت مشهد فرزند آمده است. نسیمی که از جانب فرات می آید، بوی خوشی با خود به همراه می آورد؛ عطر شهادت. از جانب فرات همچنان نسیمی می وزد.
***
(مجتبی محدّث/ از مدینه تا انتظار/صص 33-42) التماس دعا
|







