تبلیغات


__
احساس
27 آبان 86 - 14:58

 احساس

 

 

سه دختر از جلوخان ِ سرایی کهنه سیبی سُرخ پیش ِ پای‌ام افکندند
رخان‌ام زرد شد امّا نگفتم هیچ
فقط آشفته شد یک دَم صدای  پای  سنگین‌ام به روی  فرش ِ سخت ِ سنگ.
 

دو دختر از دریچه لاله‌عباسی   گیسوهای  شان را در قدم‌های  من افکندند
 

لب‌ام لرزید اما گفتنی‌ها بر زبان‌ام ماند
فقط از زخم ِ دندانی که بر لب‌ها فشردم، ماند بر پیراهن ِ من لکه‌یی نارنگ...
 

 

به خانه آمدم از راه، پا پُرآبله دل تنگ و خالی دست
به روی  بستر ِ بی‌عشق ِ خویش افتادم، از اندوه ِ گنگی مست


شب ِ اندیشناک ِ خسته، از راه ِ درازش می‌گذشت آرام.
کلاغی بر چناری دور، در مهتاب زد فریاد.
در این هنگام
نسیم ِ صبح‌گاه ِ سرد، بر درگاه ِ خانه پرده را جنباند.
در آن خاموش ِ رویایی چنان پنداشتم کز شوق، روی  پرده، قلب ِ دخترِ تصویر می‌لرزد.
 


چنان پنداشتم کز شوق، هر دَم با تلاشی شوم و یاءس‌آمیز، خود را می‌کشد آرامک آرامک به سوی  من...
 

 


دو چشم‌ام خسته برهم رفت.
سپیده می‌گشود آهسته جعد ِ گیسوان ِ تاب‌دار ِ صبح.
سحر لبخند می‌زد سرد.


طلسم ِ رنج ِ من پوسید
چنین احساس کردم من لبان ِ مرده‌یی لب‌های  سوزان ِ مرا در خواب می‌بوسید...

یک نصیحت
30 آذر 85 - 23:52

 


در آفریقا آهوئی است که هر روز با طلوع آفتاب بیدار می شود


می داند امروز باید از تندترین شیر آنجا تندتر بدود تا کشته نشود


در آفریقا شیری هست که هر روز با طلوع افتاب بیدار می شود


می داند امروز باید از تندترین آهوی آنجا تندتر بدود تا از گرسنگی نمیرد


(( فرقی ندارد شیر باشی یا آهو ))


مهم این است که هر روز با طلوع آفتاب دویدن را آغاز کنی

25 آذر 85 - 07:41
__