پیامهای بازرگانی ؛ تأمین آتیه فرزندان! 27 تیر 87 - 00:56 |
|
از تو میپرسم دوست ؟؟؟ 22 تیر 87 - 23:42 |
چه خبر از دل من ؟
كه تو بهتر دانی كه چه كردی با من
تو شكیبا بی شكیبم كردی
بنگر آنقدر غریبم كردی
كه شبی از شبها من غریبانه ترین شعر زمین را گفتم
باز هم می گویم انتظارم روزی می ستاند پایان
باز هم می گویی ، جای پای امید
مژده پایانی نیك باشد شاید
باز هم می گویی ،كه همین ها باید
باز هم می گویی كه نباشد حرف من از برای گفتن و نباشد هر جا از برای رفتن
انجمادم را باز متهم می سازی
مجمر صبر دل تا لبالب پرشد
این تلاطم آخر سر به طغیان بگذاشت و خروشم از ركودم پرسید
توچرا مدتهاست هیچ پیدایت نیست؟
و من از تو می پرسم ای دوست
از تو ای دغدغه ساز
از تو ای شور افكن
تو چه كردی با من ؟
تو چه كردی با من
كه غریبانه ترین شعر زمین را گفتم
**********************************************************
هر روز،شاید ده ها رنگین کمان
در دهان ما نطفه میبست و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود· اگر عشق، ارتفاع داشت من زمین را در زیر پای خود داشتمو تو هیچگاه عزم صعود نمی کردی آنگاه شاید پرچم که ربایی مرا در قله هابه تمسخر می گرفتی ·
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت عاشقان سکوت شب را ویران می کردنداگر براستی خواستن توانستن بودمحال نبود،وصال و عاشقان که همیشه خواهانند همیشه می توانستند تنها نباشند ·
اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد تو از کوله بار سنگین خویش ناله می کردی و شاید من، کمر شکسته ترین بودم
· اگرغرور نبود
چشمهای مان به جای لبها سخن نمیگفتند و ما کلام دوستت دارم را در میان نگاه های گهگاه مان جستجو نمیکردیم · اگر دیوار نبود
نزدیک تر بودیم، همه وسعت دنیا یک خانه میشد و تمام محتوای یک سفره سهم همه بود و هیچکس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمیشد · اگر ساعتها نبودند
آزاد تر بودیم، با اولین خمیازه به خواب میرفتیم و هر عادت مکرر را در میان بیست و چهار زندان حبس نمیکردیم · اگر خواب حقیقت داشت
همیشه با تو در کنار آن ساحل سبز لبریز از ناباوری بودم هیچ رنجی بدون گنج نبود اما گنجها شاید، بدون رنج بودند · اگر همهثروت داشتند
دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدیدید تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند اما بی گمان صفا و سادگی میمرد، · اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود همه کافر بودند و زندگی بی ارزشترین کالا بود ترس نبود،زیبایی نبود و خوبی هم، شاید اگر عشق نبود به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟ کدام لحظه نایاب را اندیشه میکردیم؟ و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟ آری! بیگمان پیش از اینها مرده بودیم اگر عشق نبود اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند من با دستانی که زخم خورده توست گیسوان بلند تو را نوازش میکردم و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه میداشتی و ما پیمانه هایمان را در تمام شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان می نوشیدیم · اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد
من بیگمان دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز هرگز ندیدن من را آنگاه نمیدانم براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت؟ **************************************************
تو که نبودی ستاره ای نداشتم تا برایش شب ها ،
آوای ناله سر کنم ستاره ها مدتهاست هرچه شعر میگویم ،
از من دوری می کنند
و من ناگزیر می شوم
تا ترانه های بی صاحبم را برای تو سر دهم...
سردی و برودتی که مدتهاست
خون کمرنگ و بی رمقم را لای انگشتانش فشار می دهد،
با تو که باشد مرا هم رها میکند..
دلم میخواهد تا جان دارم بنویسم
و تنها تو بخوانی
و هرزمان که خسته شدی
سر روی شانه های منتظرم بگذاری
تا من هم با تو خالی شوم
دلم میخواهد بعد از مدار صبح تو را ببویم...
وقتی اشک های بی گناه و معصوم تورا با دستان لرزانم
از گونه های غرق اشک پاک کنم ،
برای نماز صبحم وضو نمیخواهم
|
دیوان شاه نعمت الله ولیّ ، پیر طریقت حافظ که در موردش سروده است 21 تیر 87 - 23:22 |
دیوان شاه نعمت الله ولیّ ، پیر طریقت حافظ که در موردش سروده است
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند؟
دیوانی است که تمامی نسخه های چاپی آن از زمان پیش از انقلاب، سانسور و تحریف شده است وتنها، نسخه خطی آن معتبر است که ما تنها به بخشهایی از آن دست یافته ایم
قدرت کردگار می بینم*** حالت روزگار می بینم
از نجوم این سخن نمی گویم***بلکه از کردگار می بینم
ازسلاطین گردش دوران***یک به یک را سوار می بینم
از بزرگی ورفعت ایشان***صفوی برقرارمی بینم
آخرپادشاهی صفوی***یک حسینی به کار می بینم -شاه سلطان حسین
نادری در جهان شود پیدا***قامتش استوار می بینم
آخر عهد نوجوانی او***قتل اوآشکار می بینم
شهرتبریزراچوکوفه کنند***شهر طهران قرار می بینم
ازشهنشاه ناصرالدین شاه***شیونی بیم دار می بینم
درشب شنبه ماه ذیقعده***تن او برکنارمی بینم
بعد از آن شه مظفرالدین را***توبدان برقرار می بینم
شه چو بیرون رود زجایگهش***شاه دیگر به کار می بینم-رضاشاه
نوجوانی مثال سرو بلند***رستمش بنده وارمی بینم
چون فریدون به تخت بنشیند***پسرانش قطار می بینم
چون دو ده سال پادشاهی کرد***شهیَش را تباه می بینم
بعد از آن شاهی از میان برود***دولتی پایدار می بینم-آغاز حکومت دجّال
قصه ای بس غریب می شنوم***غصه ای در دیار می بینم
شوروغوغای دین شودپیدا***سربسر کارزارمی بینم
غارت وقتل مردم ایران***دست خارج به کار می بینم
کُهنه رندی به کارِاهریمنی***اندراین روزگار می بینم
رنگ یک چشم او به رنگ کبود***خری بر خر سوار می بینم
هر قدم از خرش بود میلی***دور گردون غبار می بینم
لشگراو بود زاصفاهان***هم یهود و مجار می بینم
متّصف بر صفات سلطان است***لیک من گرگ وار می بینم
کاروبارزمانه وارونه***قحط ، هم ننگ و عار می بینم
عدل وانصاف در زمانه او***همچو هیمه به نار می بینم
در زمانش وفا وعهد درست***همچو یخ دربهارمی بینم
بس فرومایگان بی حاصل***حامل کاروبارمی بینم
مذهب ودین ضعیف می یابم***مُبتدع افتخار می بینم
ظلم پنهان ، خیانت وتزویر***بر اعاظم شعارمی بینم
ظلمت ظلم ظالمان دیار***بی حد وبی شمارمی بینم
ماه را روسیاه می بینم***مهر را دل فکار می بینم
دولتِ مرد و زن رود به فنا***حال مردم فکار می بینم
اندکی دین اگر بود آن روز***در حد کوهسار می بینم
جنگ وآشوب و فتنه وبیداد***ازیمین ویسار می بینم
در خراسان و مصر وشام و عراق***فتنه و کارزار می بینم
دور ایشان تمام خواهد شد***لشگری را سوار می بینم
نایب مهدی آشکار شود***بلکه من آشکار می بینم
سیدی را ز نسل آل حسن***سروری را سوار می بینم
جنگ او در میان افغان است***لشگرش بیشمار می بینم
پادشاهی تمام دانایی***سروری باوقار می بینم
بندگان جناب حضرت او***سر بسر تاجدار می بینم
تا چهل سال ای برادر من***دور آن شهریار می بینم- منظور به خاتمه رسانیدن دوره چهل ساله دجال است قبل ازظهور
بعد از آن خود امام خواهد بود***که جهان را مدار می بینم
صورت و سیرتش چو پیغمبر***علم و حلمش شعار می بینم
جنگ سختی شود تمام جهان***کوه وصحرا تباه می بینم-جنگ جهانی سوم
مردمان جهان ز دخت و پری***جملگی در فرار می بینم
مر مسیح از سما فرود آید***گور دجال زار می بینم-آن حضرت شریرترین کافران را زنده ازگوربیرون می کشد
مهدی وقت و عیسیِ دوران***هر دو را شهسوار می بینم
قایم شرع آل پیغمبر***به جهان آشکار می بینم
از کمربند آن سپهر وقار***تیغ چون ذولفقار می بینم
سوی مشرق زمین طلوع کند***قتل دجال زار می بینم
دین ودنیاازاوشود معمور***خلق ازاوبختیارمی بینم
هفت باشد وزیرسلطانم***همه راکامکار می بینم
عاصیان از امام معصومم***خجل و شرمسارمی بینم
گرگ بامیش ،شیربا آهو***در چرا برقرارمی بینم
در ألف وثلاثین دوفران می بینم***وز مهدی ودجال نشان می بینم - ألف وثلاثین =سالهای هزاروسیصد هجری
دین نوع دگر گردد و اسلام دگر***این سرِ نهان است عیان می بینم
پیشگوییهای انجیل درموردایران
وعده های عذاب:1-مایه قوٌت ایشان را خواهم شکست.2-در چهارگوشه عالم پراکنده شان خواهم ساخت.3-ایشان را مشوش ومضطرب خواهم ساخت
وعده های نیک:1-تخت خود را درایران قرار خواهم داد.2-سروران و حکمرانانشان را هلاک خواهم ساخت.3-اسیرانشان را باز خواهم آورد
پیشگوییهای زرتشت
جاماسب نامه: پیامبرعرب آخرین پیغمبران باشد.دین اواشرف ادیان باشد و کتاب اوباطل گرداند همه ی کتابها را.ازفرزندان آن خورشید جهان کسی پادشاه شود در دنیابه حکم یزدان که جانشین آخر آن پیامبرباشد...وظهوراودرآخرالزمان باشد...وهمه جهان رایک دین کند وفقر را ریشه کن کند وهمه مردم جهان را هم فکروهم گفتار وهم کردار نماید
زرتشت نامه:زرتشت از اهورامزدا از سرنوشت ایران درآخرالزمان می پرسد.اهورامزدا ابتدا ازیک دوره سیاه وپر مصیبت چیرگی شیطان و دیو بر ایران یاد می کند وسپس نوید ظهور سوشیانس را می دهد:...درپایان هزاره فرشته موکل برزمین گنجهای فراوان درزیر زمین ایران راهویدامی کند(نفت).«دیوکین »ظاهرمی شود-دجال-وتمامی مردم سیاه پوش می شوند.کم آبی وخشکسالی می آید وابرهای بدون باران ظاهرمی شوند.جشنهای نوروزومهرگان کنارگذاشته می شوند.عده ای ازمردم ایران آواره می گردند.قشرپست مال ونعمت فراوان می اندوزند.سلطنت به غیرایرانی رسد(سیدِ هندی!)وآنان غلامباره باشند وهوسباز(از عادات حوزوی!).آنگاه مردم ایران دررنج وعذاب خواهند افتاد.چنان رنجی که حتی درزمان افراسیاب وضحاک نیز دیده نشده وایران کاملا ویران می شود...آنها از پست ترین نژاد هستند-از نژاد سیکهای هندوستان!-آنها به یاری سحروجادو، دِه های ایران که من آفریدم ویران کنند وهمه چیز رابیالایند ودین وپیمان وشادی وراستی راازبین ببرند ودین من به نیستی رسد.آنان فریفتارهستند وبدترین دین رادارند.زیرا آنچه راکه گویند نکنند-مظاهرنفاق- مهرپدرراازپسروبرادرراازبرادربگیرند
درآن هنگام دارودرخت بکاهد وهنرونیروی مردان کم باشد وآزرم وسپاس از نان ونمک ندارند.مردم اززندگی به تنگ آمده ومرگ خویش راازمن خواهند و جوانان راهوای بازی ورامش از دل برنیاید .صدقه ندهند ومردم ایران به سوی باختر(غرب)تباه شوندوبه سبکی وآلودگی رسند، وایمان به معاد برود.زرتشت پرسید:دادار،چه هنگام دیوان تباه شوند؟ فرمود:هرگاه نشان سیاهی در خراسان پیدا شود ولشگری از آنسوی آهنگ دیوان کنند و طی سه جنگ در ایران از آنان کشتاری کنند که هیچ دشمنی تا آن روز ندیده باشد و از کشته هایشان پشته سازند...سپس سوشیانس بیاید و جشن وسرور با ایرانیان باشد
هزاره سر آید به ایران زمین***دگرگون بود کار و شکل همین
بود حکمرانی آن دیوکین****که دین بهی را زند بر زمین
چو آید به گیتی نشان سیاه***دگرگون شود دین و آیین و راه
جز آز و نیاز و بجز خشم و کین***نبینی تو باخلق روی زمین
بجز راه دوزخ نورزند هیچ***نبینی کسی کو بود دین بسیج
نه نوروز دانند نه مهرگان***نه جشن و نه رامش نه فروردگان
برآید همی ابردرآسمان***که باران نبارد به هنگام آن
زگرمای گرم وزسرمای سخت***بریزدبسی برگ و بار درخت
بسی نعمت ومال گردآورند***مرآن رابه زیر زمین گسترند
نیامد کسی را چنان رنج و تاب***به هنگام ضحاک و افراسیاب
ز هرجانب آهنگ ایران کنند***به سم ستورانش ویران کنند
بپرسید زرتشت بار دگر***ز هرمزدادار پیروزگر
سیه جامه را کی نماید شکست***چگونه شود دیو ناکام، پست
که جانم ز تیمار گریان شدست***دل از اندوه و رنج بریان شدست
بدو گفت دادار پروردگار***که ای مرد دین دار اندوه مدار
چوهنگام ایشان شود در جهان***پدید آیدازچندگونه نشان
زمین خراسان ز نم و بخار***شود چون شب داج،تاریک و تار
برآید نشان از خراسان سپاه***چوآید به وقت و به هنگام گاه
یکی شاه باشد به هندوبه چین***ز تخم کیان اندر آن وقت کین
گروهیش شاپور خوانند نام***بیابد زگیتی بسی نام وکام
کشدسوی بلخ وبخارا سپاه***کند روی کشور زهرسو نگاه
زپارس وخراسان وازسیستان***یکی لشگرآرد عجب بیکران
به ایران بباشد سه جنگ تمام***بسی کشته گردند مردان نام
شود اهرمن جنگ راچاره گر***اُ با نره دیوان پرخاشگر
شود لشگر دیو ناپایدار***بسی خسته و کشته در کارزار
بیاید پس آن مرد فرخنده نام***که بهرام خواند ورا خاص و عام
بگیرد سر تخت و تاج شهان***جهان را رهاند از آن گمرهان
|
شب آرزوها و تولد بهترین دوستم 21 تیر 87 - 00:09 |
من امشب شب آرزوها رو به بهترین
دوستم که تولدش هم هست تبریک
می گویم و امید وارم موفق باشد .
اعمال رجبییه
اولین شب جمعه ماه رجب را لیلة الرغائب نامند. در این شب ملائك بر زمین نزول می كنند. برای این شب عملی از رسول خدا صلی الله علیه و آله ذكر شده است كه فضیلت بسیاری دارد و بدین قرار است: روز پنج شنبه اول آن ماه - در صورت امكان و بلا مانع بودن- روزه گرفته شود. چون شب جمعه شد، ما بین نماز مغرب و عشاء دوازده ركعت نماز اقامه شود كه هر دو ركعت به یك سلام ختم می شود و در هر ركعت یك مرتبه سوره حمد، سه مرتبه سوره قدر، دوازده مرتبه سوره توحید خوانده شود. و چون دوازده ركعت به اتمام رسید، هفتاد بار ذكر "اللهم صل علی محمد النبی الامی و علی آله" گفته شود. پس از آن در سجده هفتاد بار ذكر "سبوح قدوس رب الملائكة و الروح" گفته شود. پس از سر برداشتن از سجده، هفتاد بار ذكر "رب اغفر وارحم و تجاوز عما تعلم انك انت العلی الاعظم" گفته شود. در اینجا می توان حاجت خود را از خدای متعال درخواست نمود. ان شاء الله به استجابت می رسد. پیامبر اكرم صلوات الله علیه در فضیلت این نماز می فرماید: كسی كه این نماز را بخواند، شب اول قبرش خدای متعال ثواب این نماز را با زیباترین صورت و با روی گشاده و درخشان و با زبان فصیح به سویش می فرستد. پس او به آن فرد می گوید: ای حبیب من، بشارت بر تو باد كه از هر شدت و سختی نجات یافتی. میّت می پرسد تو كیستی؟ به خدا سوگند كه من صورتی زیباتر از تو ندیده ام و كلامی شیرین تر از كلام تو نشنیده ام و بویی، بهتر از بوی تو نبوئیده ام. آن زیباروی پاسخ می دهد: من ثواب آن نمازی هستم كه در فلان شب از فلان ماه از فلان سال به جا آوردی. امشب به نزد تو آمده ام تا حق تو را ادا كنم و مونس تنهایی تو باشم و وحشت را از تو بردارم و چون در صور دمیده شود و قیامت بر پا شود، من سایه بر سر تو خواهم افكند. ========== ============ دعای ماه رجب بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
مولوی |
وقتی كه من به دنیا آمدم 20 تیر 87 - 15:49 |
وقتی كه من به دنیا آمدم ؛هیچ پادشاهی دستور نداده بود كه هر
پسری در این روز متولد میشود ؛كشته شود.وقتی من به دنیا آمدم كسی یك سبد چوبی آماده نكرد؛مرا توی یك ملافه سفید و تمیز نپیچید ؛توی سبد نخواباند و به آب نینداخت....
من آن نوزادی نبودم كه وقتی متولد شد میتوانست صحبت كند در حالی كه توی گهواره بودم اما دندان نداشتم.....
من در جوانی ام بتهای بتكده را نشكستم و هیچ پادشاهی دستور نداد كه مرا در آتش بیندازند.پدرم خواب ندید كه مرا قربانی كند و من تیزی و شفافیت چاقوی مهربانی اش را بر گلویم تجربه نكردم...
من هرگز زبان تمام حیوانات را بلد نبودم و نمیدانستم مورچه ها چه میگویند......اگر كسی حرفهایم را قبول نكند عصایی ندارم كه به زمین بكوبم و اژدهایی شود تا به حرفهایم ایمان بیاورند......
من همیشه در همین چهار دیواری زندگی میكنم.همیشه روی همین زمین میخوابم.اگر اشتباهی كنم یا حرفی بزنم كه خدا از آن دلگیر شود؛مرا توی شكم ماهی نمی فرستد.....
پیراهن من ساده و آبی رنگ است.همیشه بوی عطری میدهد كه اگر فراموش نكنم به آن میزنم.ولی اگر روی چشم كسی كه نابیناست بیفتد؛شفایش نمیدهد.من اگر به مرده ای دست بزنم او همچنان مرده است......
من آدم مهمی هستم.خیلی مهم.این را با اطمینان میگویم.با صدای بلند جلوی آینه به خودم میگویم.این را در چت رومها و در تمام خیابانها و كوچه پس كوچه های شهرمان فریاد میزنم تا همه بدانند كه مهم هستم و مهم هستند...با اینكه معجزه ای ندارم مهمم..با همین لباسهای ساده كه بوی عطرمیدهند مهمم.اگر چه مثل خیلیهای دیگر هستم.غذا می خورم.خسته میشوم؛ می خوابم؛میدوم؛زمین می خورم ؛تب میكنم؛دل درد میگیرم ..میمیرم...اما باز هم مهمم.
این را از آنجایی میگویم كه آفریده شده ام.میشد كه نباشم.میشد كه هیچ نشانی از من در این دنیا نباشد.میشد كه به دنیا نیایم تا كسی شاد نشود و مادرم نه ماه یك خجم گوشتی بزرگ را با خود به این ور و اون ور نكشد.میشد توی دفتر هیچ معلمی جلوی نام و نام خانوادگی من علامت حاضر نباشد.میشد پسر عموی هیچ كس نشوم و در هیچ كلاسی كنفرانس ندهم.هیچ كس نمی پرسید چرا؟؟؟؟هیچ كس هم جای خالی مرا احساس نمیكرد....
اما با این همه خدا تصمیم گرفت كه باشم.خدا تصمیم گرفت كه مرا ؛ خود مرا بیافریند و این طور شد كه من مهم شدم.هر ذره كار خوب و بد من مهم شد.خدا برای هر ذره از اعمال و رفتار من ارزش قائل شد و من مهم شدم.حتی اگر در 40 سالگی به پیامبری نرسم باز هم مهم هستم...
خدا مرا آفرید.شاید هم حرف گل سرخ درست باشد كه میگوید:خدا تو را برای من آفرید.اگر تو نبودی من همه عمر جای خالی تو را احساس میكردم و از خدا می پرسیدم چرا؟؟؟چرا خار نیافریدی؟؟؟؟
من با تمام خصوصیاتم مهم هستم.تو نیز
|
فقط به خاطر تو 17 تیر 87 - 09:13 |
در تمام مسیر طولانی که خود را همراه آن کرده بودم
چرا تورا ساختم ؟
زن و مرد زن یعنی نـاز ... مرد یعنی نیــاز ... مرد یعنی غرور، زن یعنی شکست غرور ... مرد یعنی باید ، زن یعنی شاید ... مرد یعنی آری،زن یعنی گاهی...مرد یعنی حتما ، زن یعنی هرگز ... مرد یعنی اصرار ، زن یعنی انکار ... مرد یعنی بودن ، زن یعنی فنا ... مرد یعنی دیدن ، زن یعنی چشم فرو بستن ... مرد یعنی دم، زن یعنی باز دم... مرد یعنی منطق ،زن یعنی احساس... مرد یعنی حکومت ،زن یعنی اطاعت ... مرد یعنی سخاوت ،زن یعنی صداقت... مرد یعنی رهایی،زن یعنی تسلیم ... مرد یعنی شرافت،زن یعنی نجابت... مرد یعنی نهایت ،زن یعنی بدایت... مرد یعنی خشونت ،زن یعنی لطافت... مرد یعنی غیرت ، زن یعنی عزت ... مرد یعنی من،زن یعنی ما... مرد یعنی صلابت،زن یعنی قداست .. مرد یعنی پیمودن ، زن یعنی صبوری...مرد یعنی اکنون،زن یعنی فردا... مرد یعنی ساختن ،زن یعنی سوختن...مرد یعنی رهبر،زن یعنی راهبر ... مرد یعنی دلدار ،زن یعنی دلداده... مرد یعنی خواستن ،زن یعنی کاستن . مرد یعنی ربودن،زن یعنی کشش ...مرد یعنی بیارام ،زن یعنی بیاسای... مرد یعنی یک جرعه هوس،زن یعنی جام لبریز نفس... مرد یعنی شوهر ،زن یعنی همسر .. مرد یعنی سالار ، زن یعنی ره سپرده به دامان یار... مرد یعنی نیمی از وجود ، زن یعنی نیمه دیگر ... مرد یعنی پدر ، زن یعنی مادر ... و اما با اینهمه معانی بی انتهای دشت آشنایی ، مرد یعنی انسان یعنی دریای احساس یعنی دوست داشتن جاودانه یعنی تکیه گاه وجود یعنی آرامترین خلقت .. و زن یعنی آرامگاه خلقت یعنی از سر تا پای ایثار و مرد یعنی واژه ی غیرت و مردانگی یعنی هستن ..شدن و گشتن و زن یعنی مهر و وفای بی کرانه یعنی انس و صفای خالصانه یعنی امید بخش روزهای آینده یعنی همراه و همدم تنهایی ها و غربت و همسفر راه پررمزو راز زندگی و در یک کلام مرد یعنی پدر برای آنکه در باغ عشق و وفا و صفایش در دامانت خواهد بالید و مرد یعنی تنها یک واژه و آنهم مرد ... و زن یعنی تنها یک واژه و آنهم عشـق ... |
شعاری برای زیستن 14 تیر 87 - 05:10 |
شعاری برای زیستن حرمت اعتبار خویش را هرگز در میدان مقایسه خود با دیگران مشكن!كه ما هریك یگانه ایم . موجودی بی نظیر و بی تشابه! وآرمان های خویش را به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مكن تنها تو میدانی كه "بهترین" در زندگانیت چگونه معنا میشود از كنار آنچه با قلب تو نزدیك است آسان مگذر بر آنها چنگ در انداز آنچنان كه بر زندگانی خویش كه بی حضور آنها زندگی مفهوم خویش را از دست می دهد... با دم زدن در هوای گذشته و نگرانی فرداهای نیامده زندگی را مگذار از لابلای انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود هرروز را همان روز زندگی كن بدین سان تمامی عمر را به كمال زیسته ای و هرگز"امید"را از كف مده آنگاه كه چیز دیگری برای دادن از كف داری همه چیز در آن لحظه ای به پایان میرسد كه قدم های تو از حركت باز می ایستد... هراسی به خود راه مده از پذیرفتن این حقیقت كه: " هنوز پله ای تا كمال فاصله میباشد" تنها پیوند میان ما خط نازك همین فاصله است! برخیز و بی هراس خطر كن و در هر فرصتی بیاویز بدین سان است كه به مفهوم "شجاعت" دست خواهی یافت آنگاه كه بگویی نخواهمش یافت "عشق" را از زندگی خویش رانده ای عشق چنان است كه هر چه بیشتر ارزانی داری سرشارتر شود و هرگاه آنرا تنگ در مشت گیری آسانتر از كف رود "پروازش ده تا پایدار بماند" و رؤیاهایت را فرو مگذار كه بی آنها زندگی را امیدی نیست وبی امید زندگی را آهنگی نباشد از رؤیاهایت شتابان گذر مكن كه در التهاب این شتاب نه تنها نقطه سرآغاز خویش را كه سرمنزل مقصود را گم خواهی كرد!!!! |
مطالبی که می خونید مکالمات تلفنی واقعی ضبط شده.... 8 تیر 87 - 08:49 |
مطالبی که می خونید مکالمات تلفنی واقعی ضبط شده در مراکز خدمات مشاوره مایکروسافت در انگلستان هست .
True Telephone conversations recorded from various Help Desks around the U.K : |
مادر دوستت دارم 4 تیر 87 - 01:41 |
مادر دوستت دارم وقتی که تو ۱ ساله بودی، اون (مادرت) بِهت غذا میداد و تو رو تر و خشک می کرد ... تو هم با گریه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی! وقتی که تو ۲ ساله بودی، اون، بهت یاد داد تا چه جوری راه بری. تو هم این طوری ازش تشکر می کردی، که وقتی صدات می زد، فرار می کردی! وقتی که ۳ ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذایت را آماده می کرد. تو هم با ریختن ظرف غذات ،کف اتاق،ازش تشکر می کردی ! وقتی ۴ ساله بودی، اون برات مداد رنگی خرید. تو هم، با رنگ کردن میز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی! وقتی که ۵ ساله بودی، اون، لباس شیک به تنت کرد تا به مهد کودک بری. تو هم، با انداختن (به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردی ! وقتی که ۶ ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد. تو هم، با فریاد زدنِ : من نمی خوام برم!، ازش تشکر می کردی ...! وقتی که ۷ ساله بودی، اون، برات یک توپ فوتبال خرید. تو هم، با شکستن پنجره همسایه کناری، ازش تشکر کردی!!! وقتی که ۸ ساله بودی، اون، برات بستنی خرید. تو هم، با چکوندن (بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر کردی! وقتی که ۹ ساله بودی، اون، هزینه کلاس پیانوی تو رو پرداخت. تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای یاد گیری پیانو، ازش تشکر کردی! وقتی که ۱۰ ساله بودی، اون، تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرین فوتبال به کلاس ژیمناستیک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره... تو هم با بیرون پریدن از ماشین، بدون اینکه حتی پشت سرت رو هم نگاه کنی ازش تشکر کردی ! وقتی که ۱۱ ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای دیدن فیلم به سینما برد. تو هم، ازش تشکر کردی: ازش خواستی که در یه ردیف دیگه بشینه ! وقتی که ۱۲ ساله بودی، اون دلسوزانه تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِیِونی بر حذر داشت. تو هم، ازش تشکر کردی: صبر کردی تا از خونه بیرون بره و بعد ... وقتی که ۱۳ ساله بودی، اون بهت پیشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی. تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن این جمله: تو اصلاً سلیقه ای نداری! وقتی که ۱۴ ساله بودی، اون، هزینه اردو یک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کرد. تو هم،ازش تشکر کردی: با فراموش کردن نوشتن یک نامه ساده !!! وقتی که ۱۵ ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگیره و ابراز محبت کنه ... تو هم، ازش تشکر کردی: با قفل کردن درب اتاقت! وقتی که ۱۶ ساله بودی، اون بهت رانندگی یاد داد ... تو هم ،هر وقت که می تونستی ماشین رو بر می داشتی و می رفتی ؛ اینجوری ازش تشکر کردی! وقتی که ۱۷ ساله بودی،و وقتیکه اون منتظر یه تما |










