userinfo close

پیام های کوتاه

سید عباس هاشمی سید عباس هاشمی , hashemi_m
سلام معما نوشنی متوجه فریادت نشدم
1 سال پیش
   
سید عباس هاشمی سید عباس هاشمی , hashemi_m
فراموش نکنیم : در ساحل قلب ها ، جای پای محبت است که می ماند.و گر نه موج روزگار هر ردپایی را پاک می کند
1 سال پیش
   
سید عباس هاشمی سید عباس هاشمی , hashemi_m
هرازگاهی دریا هوس میکنه سری به ساحلش بزنه ، مهم نیست ساحل دستشو بگیره ، مهم اثبات وفاداری دریاست
2 سال پیش
   
زندگی شهد گل است - زنبور زمان میخوردش - آنچه میماند - عسل خاطره هاست

مهدی هاشمی مهدی هاشمی

adam11154

مرد 37 ساله متاهل ، مشاهده پروفایل
2 سال و 11 ماه و 10 روز سن کلوبی ،
هیچ ندارم بگم الا اینكه دوستتون دارم . همین
 
13:53 1388/11/28

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد، خدا گفت: نه! رهاکردن کار توست. تو باید از آنها دست بکشی.

از خدا خواستم تا شکیبایی‌ام بخشد، خدا گفت: نه! شکیبایی زاده رنج و سختی است. شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست‌آوردنی است.

از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد، خدا گفت: نه! من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری.

 از خدا خواستم تا از رنج‌هایم بکاهد، خدا گفت: نه! رنج و سختی، تو را از دنیا دورتر و دورتر، و به من نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌کند.

 از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد، خدا گفت: نه! بایسته آن است که تو خود سر برآوری و ببالی، اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پرثمر شوی.

 من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می‌آفریند از خدا خواستم و باز گفت: نه. من به تو زندگی خواهم داد، تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری.

از خدا خواستم یاری‌ام دهد تا دیگران را دوست بدارم، همان‌گونه که آنها مرا دوست دارند. و خدا گفت: آه، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم.


  • ارسال کامنت(1)
14:40 1388/02/1

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: «من کور هستم لطفا کمک کنید.»

روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

« امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! »

وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید؛ خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد؛ باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش، و روحتان مایه بگذارید؛ این رمز موفقیت است.... لبخند بزنید!
1.gif


کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.