بی درنگ می آیم
نزد کسانی که تقدیم من کنند
همه ی اعمالشان را
فقط من را بپرستند
کسانی که والاترین شادی آنها
در نیایش است
چون به من عشق می ورزند
اینان بندگان منند
و من آنها را نجات خواهم داد
از غم این جهانی
و همه ی امواج اقیانوس مرگبار زندگی
غرقه شو در من
ذهنت را به من بسپار
چنین است که با من خواهی زیست
در این دنیا و آن دنیا
شک نکن، شک نکن...!
---
پی نوشت:
امروز
حدودا ساعت 6:45 صبح(!) وقتی از پله های مترو پایین رفتم، بعد از پله ها
مردی حدود 25 تا 35 سالی را دیدم كه روزنامه ای زمین انداخته و مشغول
خواندن نماز صبح است. از این صحنه بسیار لذت بردم و یاد این غزل حافظ افتادم:
رواق منظر چشم من آشیانه توست
کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست
به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل
لطیفههای عجب زیر دام و دانه توست
دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد
که در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست...
سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد
که شعر حافظ شیرین سخن ترانه توست