تبلیغات


__
***********آتش شوق***********
22 مرداد 87 - 16:27

 

 

نازنین آمد و دستی به دل ما زد ورفت

پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت 

کنج تنهایی ما را به خیالــــی خوش کرد

 خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت 

درد بی عشقی مــــا دید و دریغش آمد

آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت

خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد

که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

رفت و از گریه ی توفانــــی ام اندیشه نکرد

چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت

بود ایــــــا که ز دیوانه ی خود یاد کند

آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت

سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش

عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت

 

 

It's me



 

  • ارسال نظر (21)
*****************مرگ دوباره*****************
27 خرداد 87 - 22:08

 

"مرگ دوباره"

 

در هفت آسمان چو نداری ستاره ای
 ای دل کجا روی که بود راه چاره ای
 حالی نماند تا بزنی فالی ای رفیق
 خیی کجاست تا بکنی استخاره ای
هر پاره ی دلم لب زخمی ست خون فشان
 جز خون چه می رود ز دل پاره پاره ای
از موج خیز حادثه ها مأمنی نماند
 کشتی کجا برم به امید کناره ای
 دیدار دلفروز تو عمر دوباره بود
 اینک شب جدایی و مرگ دوباره ای
از چین ابروی تو دلم شور می زند
 کاین تیغ کج به خون که دارد اشاره ای
 گر نیست تاب سوختنت گرد ما مگرد
 کآتش زند به خرمن هستی شراره ای
 در بحر ما هر اینه جز بیم غرق نیست
آن به کزین میانه بگیری کناره ای
ای ابر غم ببار و دل از گریه باز کن
 ماییم و سرگذشت شب بی ستاره ای

 

My Work Room

Room 2

Room 1

Room 4

Room 3

نی شکسته
21 خرداد 87 - 23:54
 
نی شکسته
 
 
 با این دل ماتم زده آواز چه سازم
 بشکسته نی ام بی لب دم ساز چه سازم

 در کنج قفس می کشدم حسرت پرواز
 با بال و پر سوخته پرواز چه سازم
 گفتم که دل از مهر تو برگیرم و هیهات
 با این همه افسونگری و ناز چه سازم

خونابه شد آن دل که نهانگاه غمت بود
از پرده در افتد اگر این راز چه سازم
 گیرم که نهان برکشم این آه جگر سوز
 با اشک تو ای دیده ی غماز چه سازم
 تار دل من چشمه ی الحان خدایی ست
 از دست تو ای زخمه ی ناساز چه سازم

ساز غزل سایه به دامان تو خوش بود
دو از تو من دل شده آواز چه سازم
 
 
Wow
بی نشان
7 خرداد 87 - 22:04

 

بی نشان
 
 زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست
 گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست
 جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش
 کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست
 گم گشته دیار محبت کجا رود
 نام حبیب هست و نشان حبیب نیست
***عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد***
 ای خواجه درد هست و لیکن طبیب نیست
 در کار عشق او که جهانیش مدعی ست
 این شکر چون کنیم که ما را رقیب نیست
جانا نصاب حسن تو حد کمال یافت
 وین بخت بین که از تو هنوزم نصیب نیست
گلبانگ سایه گوش کن ای سرو خوش خرام
کاین سوز دل به ناله ی هر عندلیب نیست
 
 
 
 
 
My Love
 
جان ای ساقی
30 اردیبهشت 87 - 18:57

جان ای ساقی

چیست آن در لب شیرین تو ؟ ای ساقی
 بستان جانم و آنمن بچشان ای ساقی
 باده پیش آر که در پای تو در خواهم باخت
 حاصل کارگه کون و مکان ای ساقی
 درد هجران عزیزان به جهان چند کشیدم
 همه رفتند ، خدا را تو بمان ای ساقی
تا سرانجام دل خون شده چون خواهد بود
 سرنوشتی ز خط جام بخوان ای ساقی
 دور کجدار و مریز است و دلم می لرزد

چون توان زیست چنین دل نگران ای ساقی
 نه دلی ماند و نه دینی ز پی غارت عشق
 آه ازین فتنه که برخاست ، امان ای ساقی
 رستمی بر سر سهراب یلی می گرید
 نوشداروی امیدی برسان ای ساقی
 چشم مستت چه طلب می کند از سایه ؟ بگو
 به فدای لب شیرین تو جان ای ساقی

Me +Hands

دلی در آتش
19 اردیبهشت 87 - 21:50

دلی در آتش

 

چه غم دارد ز خاموشی درون شعله پروردم
که صد خورشید آتش برده از خکستر سردم
 به بادم دادی و شادی ، بیا ای شب تماشا کن
 که دشت آسمان دریای آتش گشته از گردم
شرار انگیز و توفانی ، هوایی در من افتاده ست
 که همچون حلقه ی آتش درین گرداب می گردم
به شوق لعل جان بخشی که درمان جهان با اوست
 چه توفان می کند این موج خون در جان پر دردم
 وفاداری طریق عشق مردان است و جانبازان
 چه نامردم اگر زین راه خون آلود برگردم
در آن شب های توفانی که عالم زیر و رو می شد
 نهانی شبچراغ عشق را در سینه پروردم
 بر آری ای بذر پنهانی سر از خواب زمستانی
 که از هر ذره دل آفتابی بر تو گستردم
 ز خوبی آب پکی ریختم بر دست بد خواهان
 دلی در آتش افکندم ، سیاووشی بر آوردم
 چراغ دیده روشن کن که من چون سایه شب تا روز
 ز خکستر نشین سینه آتش وام می کردم

 

No Need

شمع و سایه
13 اردیبهشت 87 - 13:30

6tyia21.gif

روی عکس مدیا پلیر بالا کلیک کن

 

16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif

 

دوش در عزلت جان فرسایی
 داشتم همدم روشن زایی
 شمع آن همدم دیرینه ی من
 سوختن ها را ایینه ی من
همه شب مونس و دمسازم بود
 همدم و همدل و همرازم بود
 گرم می سوخت و می ساخت چو من
 مستی خویش همی باخت چو من
گرچه آتش همه شب در تن داشت
 نه فغان داشت و نه شیون داشت
 گرچه می داد سر خویش به باد
خنده می کرد و به پا می استاد
تا سحر سوختنی چون من داشت
 شب تاریک مرا روشن داشت
 همه شب سوخت و آواز نکرد
 به شکایت دهنی باز نکرد
 شمع از سوختنش پروا نیست
که درین سوختن او تنها نیست
 مرگ اگر آخر این ره چه اوست
 نیز پروانه ی او همره اوست
 به ازین چیست که دو یار به هم
 ره سپارند سوی ملک عدم
 نه یکی مانده گرفتار و نژند
و آن دگر رفته ، رها گشته ز بند
من به عشق که بسوزم شب و روز
 به امید که بسازم در سوز
که خورد غم چو در ایم از پای
 خود که گرید چو تهی سازم جای
 گر بسوزند پر و بال مرا
 که خورد هیچ غم حال مرا
شب تنهایی و روز غم من
 کیست جز سایه ی من همدم من
 سایه را وش حکایت ها بود
 شکوه ها بود و شکایت ها بود
 قصه می گفت و پریشان می گفت
 تب مگر داشت که هذیان می گفت
کس شنیدی سخن سایه شنفت ؟
 من شب دوش شنیدم ، می گفت
 ای تن خسته ی رنجور نزار
ای به جان آمده از یار و دیار
 چند کاهد ز غم و رنج تنت
 که تنم کاست ازین کاستنت
 شاعر سوخته دل درد تو چیست
 ای گل تازه رخ زرد تو چیست
 نوز نشکفته چرا پژمردی
شاد ناگشته ز غم افسردی
 شد خزان تازه بهار تو چرا
 زود آمد شب تار تو چرا
عشق ناباخته بد نام شدی
 دل نپرداخته نکام شدی
 کس ندیدیم به نکامی تو
 عاشقی نیست به بدنامی تو
 دگران از می غفلت مست اند
 فارغ از هر چه بلند و پست اند
 می ز هر جام که شد می نوشند
با بد و نیک جهان می جوشند
 نه به مانند تو نازک بین اند
 هر کجا هست گلی می چینند
 هر شبی با صنمی دمسازند
 هر دمی دل به کسی می بازند
 کام خود از گل و می می گیرند
 نه به نکامی تو می میرند
 گردش چرخ کسی راست به کام
که ندانست حلالی ز حرام
تو همه عمر غم دل خورده
 خسته و سوخته و افسرده
 نوز ناگشته جوان پیر شده
 اول عمر و ز جان سیر شده
 مردمی کرده به نامردم ها
 نیش ها خورده ازین کژدم ها
 دوستی کردی و دشمن گشتند
همه بر چشم تو سوزن گشتند
 با همه خلق جهان یار شدند
 چون رسیدند به تو مار شدند
آشنای همه وتنهایی
 راستی را تو مگر عنقایی
شمع اشکی دو بیفشاند و بمرد
 روشنایی بشد و سایه ببرد
 باز من ماندم و این شام سیاه
آه از بخت سیه کار من ، آه

................................جوانی................................
6 اردیبهشت 87 - 08:58

6tyia21.gif

Please Click Me

16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif

 

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
 ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
 گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
 دانی که رسیدن هنر گام زمان است
 
تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی
 بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
 آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
 دریا شود آن رود که پیوسته روان است
 باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
 بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است
 از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
 
این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
 بازیچه ی ایام دل آدمیان است
 دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت
 این دشت که پامال سواران خزان است
 روزی که بجنبد نفس باد بهاری
 بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
 ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
 دردی ست درین سینه که همزاد جهان است
 
از داد و داد آن همه گفتند و نکردند
 یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است
خون می چکد از دیده در این کنج صبوری
 این صبر که من می کنم افشردن جان است
 از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی ست که اندر قدم راهروان است

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif16.gif

 

My Home

Home 1

جوانی
10 اسفند 86 - 14:33

6tyia21.gif

Please Click Me

 

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
 ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
 گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
 دانی که رسیدن هنر گام زمان است
 
تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی
 بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
 آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
 دریا شود آن رود که پیوسته روان است
 باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
 بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است
 از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
 
این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
 بازیچه ی ایام دل آدمیان است
 دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت
 این دشت که پامال سواران خزان است
 روزی که بجنبد نفس باد بهاری
 بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
 ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
 دردی ست درین سینه که همزاد جهان است
 
از داد و داد آن همه گفتند و نکردند
 یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است
خون می چکد از دیده در این کنج صبوری
 این صبر که من می کنم افشردن جان است
 از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی ست که اندر قدم راهروان است

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

My Home

Home 1

انتظار
12 بهمن 86 - 19:48

باز ای دلبرا که دلم بی قرار توست
 وین جان بر لب آمده در انتظار توست
 در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست
 جز باده ای که در قدح غمگسار توست
 ساقی به دست باش که این مست می پرست
 چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست
 هر سوی موج فتنه گرفته ست و زین میان
 آسایشی که هست مرا در کنار توست
سیری مباد سوخته ی تشنه کام را
 تا جرعه نوش چشمه ی شیرین گوار توست 
 بی چاره دل که غارت عشقش به باد داد
 ای دیده خون ببار که این فتنه کار توست
 هرگز ز دل امید گل آوردنم نرفت
این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست
 ای سایه صبر کن که براید به کام دل
آن آرزو که در دل امیدوار توست

 

 

 

 

__