- آیا هنوز هم من خدای تو هستم؟
- لختی به وسعت بی نهایت در بی زمانی خویشتن درنگ كردم
آشنا بود ندای درونم
گویی از ازل با من بوده است و یاد ندارم
چه باید میگفتم؟ ....
- آیا هنوز هم من خدای تو هستم؟
- تو مگر كیستی كه اینگونه خطابم كردی؟
مگر من خود خدای بی زمان نیستم...
پس این ندا از كجاست...
ولی نه .... انگار آشناست
چه حس غریبی ....
همانند آغوش گرم پدر ....
راستی من كی از خانه پدریم به در رفتم؟
- آیا هنوز هم من خدای تو هستم؟
خدای من؟؟.... من كه خود خالقم ...
پس تو كیستی ای غریبه آشنا؟...
شاید میخواهی قدرت خدایی مرا به چنگ آوری؟ ...
شاید اوهام است....
اما نه ... خدایی چون من خود خالق اوهام خویشتن است
یادم آمد...
تو همانی كه میگفتی جز تو نیست.....
یادم آمد
اما اكنون جز تو، من نیز هستم
خدایی قدرتمند و مستقل
چون تو بی مكان
چون تو بی زمان
قادر
رحیم
جبار
پس تو را برای چه میخواهم؟
من خود خدای اوهام خویشم
- آیا هنوز هم من خدای تو هستم؟
- نیستی
همه توان تو را من نیز دارم
اگر حتی روزی خدایم بودی
دیگر نیازی به تو ندارم....
- آیا هنوز هم من خدای تو هستم؟
- ....
- آیا هنوز هم من خدای تو هستم؟
- خاموش
خاموش
نكند جنگ خدایان را طلب میكنی؟...
من از ازل تا ابد در رضوان خویشتن بر اریكه قدرت خویش نشستهام و نیازی به تو ندارم
...
...
چه طعم شیرینی
از همه میوهها شیرینتر است...
و وسوسه انگیز تر ...
بی علت نبود تا میوه ممنوعه نامش نهادی
خوردم تا جاویدان شوم
انگار همیشه این میوه را خوردهام
و همیشه جاویدان بودهام
اما ....
چقدر مكان داشتن سنگین است
چقدر زمان داشتن سنگین است
خدایا !
چقدر مفهوم انتظار عجیب است... و فرصت ... و نیاز
انگار این لحظه، برایم آشناست:
لحظه جدایی از او
...
گویی همیشه منتظر فرصتی دوباره بودهام...
- ای آدم !
از ازل تا ابد رفتی و آمدی
و هیچگاه نفهمیدی كه همه چیز را من به تو بخشیدم
به جز یك چیز كه یافتنش شرح وظیفه تو بود :
بی تضادی ....
این نوبت تو بود كه فریاد كنی با من در تضاد نیستی
اما تو با من در تضاد بودی
و حال كه از میوه ممنوعه خوردی
باید شروع كنی
ای فرزند گمشده من
این بار بی تضاد بیا
در خانه پدر به روی تو همیشه باز است
پرسیدم چطور میتوان بهتر زندگی کرد؟
با کمی مکث جواب داد:
گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،
با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،
و بدون ترس برای آینده آماده شو .
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن ،
وهیچگاه به باورهایت شک نکن .
زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی .
پرسیدم ،
آخر .... ،
و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :
مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،
قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .
كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را ..
بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..
داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد ... :
هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،
آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،
شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، كه میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند .
مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو ... ،
مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی ..
به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،
كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد :
زلال باش ... ، زلال باش .... ،
فرقی نمیكند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ،
زلال كه باشی ، آسمان در توست .
منتظر دیدار تو هستم، سهل است بگویم که گرفتار تو هستم، من در پی این حادثهغمخوار تو هستم، هر چند که دور از منی و من ز تو دورم، بر جان تو سوگند که دوستدارتو هستم.
نمی دانم چرا ما انسان ها عادت داریم آبی وسیع آسمان را رها کنیم و جذب آبیکوچک چشمانی شویم که عمقی ندارد با اینکه می دانیم روزی بسته خواهد شد اما آسمان کیبسته خواهد شد
گناهم را نمیدانم، تقاصم را سبکتر کن، مرا این گونه آزردن، خدا را خوش نمیآید،مرا از غم رهایم کن، جوابی ده مرا یارا که این سان بودن و مردن، خدا را خوشنمیآید، بگو جانا گناهم چیست که اینگونه سزاوارم؟ که هر شب خون دل خوردن خدا راخوش نمیآید، دلی پر درد و آه دارم، که آن را غرور من بها دار زیر پا بردن خدا راخوش نمیآید...
بازار سیاه رفتم برای خریدن عشق ولی در ابتدای ورودم روی کاغذی خواندم در غرفههوس بازان عشق را به حراج گذاشته اند به قیمت نابودی پاک بازان...
یک قطره اشک مى اندازم تو دریا - تا زمانى که پیداش کنى دوستت دارم. - اگه پیداکردی اون وقت تو رو فراموش می کنم
لذت داشتن یه دوست خوب توی یه دنیای بد، مثل خوردن یه فنجون قهوه گرم زیر برفه. درسته که هوا رو گرم نمی کنه، ولی آدمو دلگرم می کنه.
دوست داشتن را باید از دختر بچه ها یاد گرفت. آنها در مقابل محبتی که به عروسکخود می کنند از او انتظار محبت متقابلی ندارند آنها بدون هیچ توقعی عروسکشان رادوست دارند و دوست داشتن واقعی یعنی همین
به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو می نگرد ، به دلی دل بسپار که جایخالی برایت داشته باشد و دستی را بپذیر که باز شدن را
بوسه یعنی وصله ی شیرین دو لب... بوسه یعنی مستی از مشروب عشق... بوسه یعنی لذتدل دادگی... لذت از شب . لذت از دیوانگی... بوسه یعنی حس خوبه طعم عشق... طعمشیرینی به رنگ سادگی... بوسه یعنی آغازی برای ما شدن... لحظه ی با دلبری تنهاشدن... بوسه سرفصله کتاب عاشقی... بوسه رمز وارد دلها شدن... بوسه آتش می زند برجسم و جان... بوسه یعنی عشق من با من بمان...
تو بودی باور من-تو یار و یاور من- تو بودی عشق اول-رفیق آخر من- تو بودی شورهستی-رفیق خوب مستی-تو بودی کعبه ی عشق-مثل خدا پرستی
سفری غریب داشتم توی چشمای قشنگت،سفری که بر نگشتم غرق شدم توی نگاهت، دل ساده یساده کوله بار سفرم بود،چشم تو مثل یه سایه همجا همسفرم بود،من همون لحظه اول آخرراهو میدیدم،تپش عشق و تو رگهام عاشقانه می چشیدم
خانه های جدول زندگیم را دستان مهربانت یک به یک پر کرد و رمز جدول چنین بود: دوستم بدار
عاشق و مجنونت شدم .نخونده مهمونت شدم. کلی پریشونم شدم. شمع تو شمدونت شدم .خاکتو گلدونت شدم . خادم دربونت شدم . عمری غزل خونت شدم . شعرای ارزونت شدم اما یهجوری مجنونت شدم.
می خواهم برایت مرهمی باشم ! ... برای آن نگاه خسته ای که می دانم ،... امیدش بهلبخندی ست ! می خواهم برایت لبخند باشم ! ... برای آن دلی که از امید ، خالی ست ! می خواهم دست هایت را در دست های آسمان بگذارم ... تا باور کنی آسمان هم ، برای توآغوش می گشاید ! من تو را مرهمی خواهم بود ، گرچه ... دلــــــــــی دارم ... کهنیازمند یک مرهم است !
صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو یا دل ازدیدن تو سیر شود بعدبرو ای کبوتر بهکجا؟ قدر دگر صبر بکن آسمان پای پرت پیر شود بعد برو نازنینم تو اگر گریه کنی بغضمن نیز می شکند خنده کن عشق زمین گیر شود بعد برو یک نفر حسرت لبخند تو را میداردصبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد باش ای نازنینخواب تو تعبیر شود بعد برو ...
بیهوده مکن عمر گران صرف رفیقان ، عمر صرف کسی کن که دلش جان تو باشد ، امروزکسی محرم اسرار کسی نیست ، ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست.
میدونی فرق تو با عشق زندگی و گل چیه ؟ عشق یک کلمه هست ولی تو معنی ان هستی ،زندگی یک اجبار هست ولی تو دلیل آن هستی ، گل یک گیاه هست ولی تو عطر آن هستی
پسر نگاهی به دختر کرد و گفت حالا که کنار ساحل هستیم بیا یه آرزوی قشنگ بکنیمدختر با بی میلی قبول کرد پسر چشماشو بست و گفت کاشکی تا آخر دنیا عاشق هم بمونیم ... بعد به دختر گفت حالا تو آرزوتو بگو دختر چشماشو بست و خیلی بی تفاوت گفت کاشکیهمین الان دنیا تموم بشه ... وقتی چشماشو باز کرد پسر رو ندید فقط چند تا حباب روآب دید
اگر روزی فهمیدم که دوستم نداری گریه نمی کنم بلکه آرزو می کنم که روزی عاشق کسیبشی که دوستت نداشته باشد .
در اخرین لحظه دیدار به
چشمانت نگاه کردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو یا بی تو بهاریست
همان لبخندی که توان را
از من می ربود بر لبانت
زینت بست.
و به ارامی از من فاصله
گرفتی بی هیچ کلامی.
من خاموش به تو نگاه می کردم
و در دل با خود می گفتم :ای کاش این قامت
نحیف لحظه ای فقط لحظه ای می اندیشید که
اسمان بهاری یعنی ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهانی
و این جمله ،جمله ای
بود بدتر از هر خواهش
برای ماندن و تمنایی
بود برای با او بودن. 
اگر بدانم که دلتنگ منی ، و دلت همیشه با من است دلم را فدای آن قلب مهربانت
میکنم
!اگر بدانم که مرا دوست داری و تنها آرزویت من هستم تا آخرعمرم عاشقانه برایت
میخوانم ترانه عشق را
!اگر بدانم که یک لحظه به من می اندیشی ،تمام لحظه هایم به این می اندیشم که
چگونه اینهمه عشق و محبت را به تو ابراز کنم !
اگر بدانم که به انتظار من نشسته ای ، تو بگو تا آخر عمر به انتظارم بنشین ، من تا
آخرین حد این انتظار منتظر آمدنت مینشینم
!اگر بدانم که برایت ارزش دارم و همه زندگی ات هستم ، تا آخرین نفس به پای تو
می نشینم و تا آخرین نفس ، یک نفس فریاد میزنم دوستت دارم
!اگر بدانی که چقدر دوستت دارم دلتنگی که سهل است دلت برای یک لحظه درکنارهم
بودن پرپر میزند
!اگر بدانی که تنها آرزوی من تویی ، روزی صدها بار آرزو میکنی که به آرزویم برسم
!اگر بدانی که همه لحظه های زندگی ام به تو می اندیشم ، تک تک لحظه ها را
می شماری و به عشق آن لحظه ها زندگی میکنی
اگر بدانی که برایم یک دنیا ارزش داری ، سفری به دور دنیا میروی تا بفهمی چقدر
برایم عزیزی
اگر بدانی که میدانم ، بدون تو میمیرم ، مرا اینگونه در حسرت عشقت نمیگذاری
یک دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای نگفته، یک دنیا پر از بغض های نشکفته. با منی ، هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی!
دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است . صدایی نیست ، مأوایی نیست ، حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست.
من آمده ام! اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات، کنار شعله ور شدن شمع وجودت ،اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد...
دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجود تو را می خوانم ؛ از تو چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل وجودت را، جز دستهای مهربانت را، جز نگاه آرامت را که دیرزمانی است در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام.
هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم، وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم ، چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم ، اما باز هم جای تو خالی است... .
شاید اگر جای تو بودم ؛ کمی، فقط کمی برای مرگ تدریجی نیلوفرهای خاطره اشک می ریختم ، شاید اگر جای تو بودم ؛ طاقت دیدن چشم های خیره و خسته ات را نداشتم، شاید اگر جای تو بودم؛ بلور بغضم را با تلنگری آسان می شکستم تا بدانی، تا بدانی که چقدر دوستت دارم... .
روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم اما افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم!
این بار به دیدنت آمده ام ، برایت گلاب آورده ام ، دستهایم تنها سنگ سردِ خانه ات را احساس می کنند اما بدان یاس های سپید احساسمان هنوز گرم گرم اند