تبلیغات


__
پری کوچولو ی تنها
19 مرداد 87 - 18:44

” من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد ”

 

من همان پری كوچك غمگینم

من همان پری كوچك غمگینم

كه دلش را می نوازد ،

آرام آرام ،

در یك نی‌لبك چوبین

تو مرا خوب می شناسی فروغ ؟ نه ؟

تو

مرا در شعرت سروده‌ای !!

من

همان پری كوچك غمگینم، ایران دخت ، زن ایرانی !

معصوم و پاك مثل فرشته‌های خدا 

لطیف چون پرنیان

ظریف و زیبا بسان  نرگسهای شیراز

و غمگین و دلخسته بمانند پری تو !

كلبه‌ای دارم

می آرایمش به عشق

آن را پاك می روبم

بوی دود مطبخش را خوب می بویم

وه كه چه شیرین است رویاهای من

دستان كودكانم در میان سفره‌ای از جنس عشق

عجین با  قوتی كه  به مهر خویش پرداخته‌ام .

سكوت مرا پایانی نیست

و غم‌هایم را نیز

عشق با من چه كرده است ؟

آنگاه كه در رگبار خشونت

تنها به نی لبك چوبینم پناه می‌برم ،

آنگاه كه در آینه بی فریاد می شكنم، 

و نگاه سنگین و نامهربان پدران و همسران و پسرانم

درجای میخكوبم می كند و

پای رفتنم را  می گیرد ،

آنگاه كه حقوق انسانی‌ام را می دزدند و

من چاره‌ای جز سكوت ندارم ،

 

نا گزیر ،

پری می شوم !!

غم‌هایم آب می شود و از چشمانم فرو می غلطد و

من آرام آرام دلم را می نوازم .

آه ای فروغ !

تو خوب می دانی كه من كیستم ؟!

من همان پری كوچكم !

كه در اقیانوس دلم سكنا دارم .

من همان پری كوچكی هستم كه به گناه عاشقی محكوم است .

و دلش را آرام آرام می نوازد در یك نی لبك چوبین .

و افسانه می شود !

افسانه‌ای كه در یلداهای سرد و تاریك گذشته‌ام

 مادربزرگم برای مادرم گفت و مادرم برای من !

اما ،

اما من آن را برای دخترم نخواهم گفت !

هرگز نخواهم گفت

  • ارسال نظر (1)
گفتگو با خدا
30 خرداد 87 - 14:49

خدا پرسید: پس  تو می خواهی  با من  گفتگو كنی؟


من در پاسخ گفتم : اگر وقت  دارید

 


خدا  خندید : وقت من بی نهایت است

 


در ذهنت چیست كه می خواهی از من  بپرسی؟

 
پرسیدم  : چه  چیز بشر شما را   سخت متعجب  می سازد؟

 


خدا پاسخ داد : كودكیشان


اینكه آنها از كودكی شان  خسته می  شوند عجله  دارند  كه بزرگ شوند

 


بعد دوباره پس از  مدتها آرزو می كنند  كه كودك باشند

 


اینكه آنها سلامتی   خود  را  ا ز دست  می  دهند تا پول به   دست آورند


و بعد پولشان را از دست  می دهند  تا دوباره سلامتی  خود را به دست

 

 بیاورند


اینكه با اضطراب به آینده می  نگرند و  حال را فراموش  می كنند


و بنابراین نه در  حال زندگی  می  كنند و نه  در آینده


اینكه آنها به  گونه ای زندگی می   كنند  كه گویی هرگز نمی  میرند


و به  گونه ای  می میرند كه  گویی  هرگز زندگی  نكرده اند

  


دست های  خدا  دستانم را   گرفت

 


برای مدتی   سكوت كردیم

 


و من دوباره پرسیدم : به عنوان یك پدر

 


می  خواهی  كدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟

 


او گفت : بیاموزند  كه آنها نمی  توانند كسی را وادار كنند  كه عاشقشان

 

 باشد

 


همه كاری  كه می  توانند بكنند اینست كه اجازه دهند كه  خودشان دوست

 

 داشته باشند

 


بیاموزند  كه  درست  نیست  كه  خودشان را با  دیگران  مقایسه  كنند

 


بیاموزند كه فقط چند ثانیه طول می  كشد تا زخم های  عمیقی   در قلب

 

  آنان كه دوستشان داریم ایجاد  كنیم

 


اما  سالها طول می  كشد تا این زخمها را التیام بخشیم

 


بیاموزند  كه ثروتمند  كسی  نیست  كه بیشترین  ها را دارد

 


كسی  است كه به  كمترین ها نیاز دارد

 


بیاموزند  كه انسانهایی  هستند  كه آنها را  دوست دارند

 


فقط  نمی دانند كه  چگونه احساساتشان را نشان دهند

 


بیاموزند  كه  دو نفر  می  توانند با هم به   یك  نقطه  نگاه  كنند  اما آن را

 

قول خداوند به ..................... بنده ناسپاسش
1 شهریور 86 - 12:49

گفتگوی عاشق و معشوق

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغهء دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم،

در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟
گفت: عزیز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.
گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.
گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟
گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست، از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید.
گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟
گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی آخر تو بندهء من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی.
گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفایت می دادم.
گفتم: مهربانترین خدا ! دوست دارمت
...
گفت: عزیز تر از هر چه هست من
دوست تر دارمت ...

خدایا به خاطر همه عنایاتی که به من داری ازت ممنونم. تو تمام لحظه های نیازم فقط خواستمت. ولی تو منو واسه همیشه میخوای . توی این لحظه های تردید و تنهایی تنهام نذار. قدرت خواستن و رسیدن عطا کن. به این وجود ناتوان و کمکم کن تا من بر زمان حكم برانم، نه آنكه گوش به فرمان بادا بادای ایام باشم ...
کمکم کن تا پیش از آنكه مرا بفهمند به سوی دركشان گامها بردارم

 

*********************************************

 

خدا قول نداده آسمون همیشه آبی باشه و باغ ها پوشیده از گل

قول نداده زندگی همیشه به كامت باشه

خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده

خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی
بارون و خنده های همیشگی رو قول نداده

خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكنی

خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده

قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شیب نداشته باشن

رود خونه ها گل آلود و عمیق نباشن

 

قول داده ؟

 

ولی خدا رسیدن یه روز خوب رو قول داده

خدا روزی روزانه ، استراحت بعد از هركار سخت و کمک تو كارها و عشق جاودان رو قول داده . عجب روزی می شه اون روز

پس ناملایمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگیر که اوجاودانه است و بس

ناامیدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه

اما همین دست انداز نوید یه جاده صاف و وسیع رو بهت می ده

زیاد تو دست انداز نمون

وقتی حس کردی به اون چیزی كه می خواستی نرسیدی خدا رو شکر کن چون اون می خواد تو یه زمان مناسب ترا غافلگیرت کنه و یه چیزی فراتر از خواسته الانت بهت بده

یادت باشه تو نمی تونی كسی رو به زور
عاشق خودت کنی

پس تنها كاری که می تونی بكنی اینه که شخصی دوست داشتنی باشی و در نظر مردم باارزش و شریف جلوه کنی

بهتر اینه که غرورت رو بخاطر عشقت فراموش کنی تا عشقت رو به خاطر غرورت

هیچ وقت یه دوست قدیمی رو ترک نكن چرا که عمرا بتونی کسی رو پیدا کنی كه بتونه جای اونو بگیره

 

 

GOD
27 تیر 86 - 15:52

خداوند خواستم
از خداوند خواستم درد را از من بگیرد .
خداوند گفت نه!
وظیفه ی من نیست دردت را از بین ببرم ، تو خودت باید دردها را رها کنی.

از خداوند خواستم فرزند معلول مرا شفا بخشد .
خداوند گفت نه !
روح فرزندت سالم است ، جسم هم که موقتی است .

از خداوند خواستم به من بردباری عطا کند .
خداوند گفت نه !
بردباری حاصل فرعی آزمایشات سخت است . اعطایی نیست ، بلکه باید آن را به دست آوری .

از خداوند خواستم به من خوشبختی بدهد .
خداوند گفت نه !
خوشبختی در دست خودتان است ، من به شما برکت می دهم .

از خداوند خواستم رنج را از من بگیرد .
خداوند گفت نه !
رنج شما را از جاذبه های دنیا دور می کند ، و به من نزدیک .

از خداوند خواستم روحم را تعالی بخشد .
خداوند گفت نه !
شما باید خودتان رشد کنید ، و من به شما شکل می بخشم تا بارور شوید .

از خداوند خواستم همه ی چیزهایی را که موجب لذت بخش بودن زندگی میشود ، به من بدهد .
خداوند گفت نه !
به شما زندگی می دهم ، تا از همه چیز لذت ببرید .

از خداوند خواستم به من کمک کند دیگران را همان قدر دوست داشته باشم که او مرا دوست دارد .
خداوند مکثی کرد... و گفت سر انجام سر عقل آمدی !!

.............
3 خرداد 86 - 18:19
یه سخنران معروف سمینار خود را با بالا گرفتن یك 100 دلاری آغاز كرد او از 200 نفر شركت كننده در سمینار پرسید :كی این اسكناس 100 دلاری رو دوست داره ؟دست ها شروع به بالا رفتن كرد.اوگفت می خواهم این 100 دلاری رو به یكی از شما بدم.اما اول بذارین یه كاری بكنم . سپس شروع به مچاله نمودن اسكناس كرد. پس دوباره پرسید:كسی هست كه هنوز این اسكناس رو بخواهد ؟ باز دست ها بالا رفت .او اینگونه ادامه داد:خب؛اگر من اینكار را با اسكناس بكنم چی ؟ وبعد اسكناس رو به زمین انداخت و با كفش خود شروع به مالیدن آن به كف اتاق كرد.سپس آنرا كه كثیف ومچاله بود برداشت وباز گفت : هنوز كسی هست كه این 100 دلاری رو بخواهد؟ اما هنوز دست ها در هوا بود.سخنران گفت :دوستان من ؛همگی شما یك درس با ارزش فرا گرفتید ؛شما بی توجه به اینكه من چه بلایی سر این اسكناس آوردم باز هم خواستار آن بودید زیرا هیچ چیز از ارزش آن كم نشده بود وهنوز 100 دلار می ارزید.
خیلی از اوقات در زندگیمون ما بوسیله تصمیم هایی كه می گیریم و وقایعی كه واسه مون پیش میاد ؛پرتاب؛مچاله وبه زمین مالیده می شیم . دراین جور مواقع احساس می كنیم كه ارزش خود را از دست داده ایم اما مهم نیست كه چه اتفاقی افتاده یا خواهد افتاد؛به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهید:تمیز یا كثیف ؛مچاله یا صاف ؛باز هم شما از نظر اونایی كه دوستتون دارن ارزش فوق العاده زیادی دارین . ارزش زندگی ما با كارهایی كه انجام می دهیم وافرادی كه می شناسیم تعیین نمی گرددبلكه بر اساس اون چیزی كه هستیم تعیین می شه
واقعیت زندگی امروز .....
29 اردیبهشت 86 - 19:58

 


جالبه از سوسک می ترسیم ... اما از له کردن شخصیت دیگران مثل سوسک نمی ترسیم.

از عنکبوت می ترسیم ... اما از اینکه تمام زندکیمون تار عنکبوت ببنده نمی ترسیم .

از خوب سرخ نشدن قرمه سبزی می ترسیم ... اما از سرخ شدن آدما از خجالت نمی ترسیم.

از سرما خوردگی می ترسیم... از سر خورده کردن خودمون نمی ترسیم.

از شکستن لیوان می ترسیم ... از شکستن دل آدما نمی ترسیم.

از اینکه بهمون خیانت کنن می ترسیم ... اما ازخیانت کردن خودمون نمی ترسیم

دوست
18 اردیبهشت 86 - 17:09

دوست معمولی هیچگاه نمیتواند گریه تورا ببیند.
دوست واقعی شانه هایش از گریه تو تر خواهد بود.
دوست معمولی اسم کوچک والدین تو را نمیداند.
دوست واقعی شاید تلفن آنها را جایی نوشته باشد.
دوست معمولی یک جعبه شکلات برای مهمانی تو میآورد.
دوست واقعی زودتر به کمک تو می آید و تا دیر وقت برای تمیز کردن میماند.
دوست معمولی از دیر تماس گرفتن تو دلگیر و ناراحت میشود.
دوست واقعی میپرسد چرا نتوانستی زودتر تماس بگیری؟
دوست معمولی دوست دارد به مشکلات تو گوش کند.
دوست واقعی سعی در حل آنها میکند.
دوست معمولی مانند یک مهمان عمل میکندو منتظر میماند تا از او پذیرایی کنی.
دوست واقعی به سوی یخچال رفته و از خود پذیرایی میکند.
دوست معمولی می پندارد که دوستی شما بعد از یک مرافعه تمام می شود.
دوست واقعی میداند که بعد از یک مرافعه دوستی محکمتر میشود.
دوست واقعی کسی است که وقتی همه تو را ترک کرده اند با تو می ماند


 


 به نظر شما دوست واقعی کیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

زمین
10 اردیبهشت 86 - 00:13

زمین سردش بود، زیرا ایمانش را از دست داده بود ؛ نه دانه ای از دلش سر در می آورد و نه پرنده ای روی شانه هایش آواز می خواند. قلبش از ناامیدی یخ زده بود و دستهایش در انجماد تردید مانده بود. خدا به زمین گفت: عزیزم ایمان بیاور تا دوباره گرم شوی. اما زمین شک کرده بود، به آفتاب شک کرده بود، به درخت شک کرده بود، به پرنده شک کرده بود.
خدا گفت: به یاد می آوری ایمان سال پیشت چگونه به پختگی رسید؟ تو داغ پر شور بودی و تابستان شد، و شور و شوقت به بار نشست و کم کم از آن شوق و بلوغ به معرفت رسیدی، نام آن معرفت را پاییز گذاشتیم. اما...


من به تو گفتم که از پس هر معرفتی، معرفت دیگری است، و پرسیدمت که آیا می خواهی تا ابد به این معرفت بسنده کنی؟
تو اما بی قرار معرفتی دیگر بودی. و آنگاه به یادت آوردم که هر معرفت دیگر در پی هزار رنج دیگر است. و تو برای معرفتی نو به ایمانی نو محتاجی. اما میان معرفت نو و ایمان نو ، فاصله ای تلخ و سرد است که نامش زمستان است.فاصله ای که در آن باید خلوت و تامل و تدبیر را به تجربه بنشینی، صبوری و سکوت و سنگینی را. و تو پذیرفتی.
اما حال وقت آن است که از زمستان خود به در آیی و دوباره ایمان بیاوری و آنچه را از زمستان آموختی در ایمان تازه ات به کار بری. زیرا که ماندن در این سکوت و سنگینی رسم ایمان نیست، ایمان شکفتگی و شور و شادمانی است. ایمان زندگی است
پس ایمان بیاور، ای زمین عزیز !
و زمین ایمان آورد و جهان گرم شد. زمین ایمان آورد و جهان سبز شد. زمین ایمان آورد و جهان به شور و شکفتگی و شادمانی رسید.
نام ایمان تازه زمین، بهار بود.

پروردگارم
17 اسفند 85 - 19:28

در لحظه شادی، پروردگار را ستایش کن. حمد و سپاس مخصوص اوست و هیچ کس و هیچ چیز در مرتبه او شایسته ثنا نیست.
در لحظه سختی، فقط از خداوند کمک بخواه. او بهترین فریادرس است و همیشه با تو و در کنار توست.
در لحظه حیرانی و گمراهی، فقط خدا را جست و جو کن. او هدایت گر به سوی نعمت هاست. راه درست را از او بخواه چرا که تنها او از پیدا و نهان باخبر است.
در لحظه آرامش، معبود را مناجات کن. او تنها اجابت کننده دعاهاست. برای همه دعا کن به خصوص برای کسانی که در حقشان بدی کرده ای و همینطور برای کسانی که با تو مشکل دارند و در آخر، برای خواسته های خودت دعا کن، او همه را گوش می دهد.
در لحظه نا امیدی، امیدت به خدا باشد. او امید ناامیدان است و همیشه به یاد داشته باش که "این نیز بگذرد."
در لحظه تنهایی، پروردگار را صدا بزن. او هیچ وقت بنده اش را تنها نمی گذارد. همین الان می توانی حضورش را در کنارت حس کنی. فقط کافی است صدایش بزنی. او تنها یار تنهایی هاست.
در لحظه نیاز، حاجت خود را از درگاه خالق هستی طلب کن زیرا "نتیجه طلب از خلق اگر روا شود منت است و اگر نه ذلت، در حالی که طلب از او اگر برآورده شود نعمت است و اگر نه حکمت." و به خاطر داشته باش که او بی نیاز مطلق است.
در لحظه های دردناک، به خداوند اعتماد کن. او بهترین معتمد است و هرگز پشت تو را خالی نمی کند. برای هر دردی درمانی اندیشیده است.
در لحظه موفقیت، از خدا فزونی ایمان بخواه و بدان که این مرحله نیز پایان راه نیست بلکه آغازی است برای برداشتن گام های بعدی. در هر قدم بر ایمان خود بیفزا.
در لحظه دلشکستگی، دلت را به خدا بده. او بهترین مونس است، همیشه برای تو وقت دارد و هیچ گاه دل تو را نمی شکند.
در لحظه عاشقی، خالق عشق را در نظر داشته باش. باید از عشق زمینی به عشق آسمانی رسید.
در لحظه نگرانی و دلواپسی، از ذکرش غافل نشو چون "یاد خدا آرام بخش دل هاست." همه چیز در حیطه قدرت و کنترل اوست. پس توکلت فقط به خدا باشد. کارها را به او بسپار تا زمان انتظار به آخر رسد.
در لحظه پیروزی، از معبود، تواضع و فروتنی طلب کن. از غرور بپرهیز که بزرگ ترین اشتباه است.
در لحظه شکست، مطمئن باش خداوند دست تو را گرفته است و نمی گذارد زمین بخوری مگر آن که خودت دست او را رها کنی. هر شکستی باید مقدمه ای برای پیروزی باشد.
در لحظه ضعف و ناتوانی، از قادر مطلق توانایی بخواه. هیچ چیز برای او غیر ممکن نیست.
در لحظه کار، به خدا تکیه کن. او محکم ترین تکیه گاه و پشتیبان است. هر کاری را با نام او شروع کن. بکوش، پشتکار داشته باش، سپس همه چیز را به خدا واگذار کن. کسی که خود حرکت می کند، خداوند به او برکت می دهد.
در لحظه تاریکی، با نور کلامش دلت را روشن کن و آن را مایه برکت و روشنایی زندگی خود قرار بده.
در لحظه پریشانی، به خداوند پناه ببر که او امن ترین پناهگاه است.
در لحظه دلتنگی، با معبود خود راز و نیاز کن. او دانای اسرار نهان و محرم رازهاست.
همیشه و در هر حال پروردگار را با صدای آرام و با احترام بخوان. او قدرت و ظرفیت انجام هر کاری را دارد. توجه ات را از خود و خلق برداشته و به وی معطوف کن. خداوند تو را عاشقانه، بدون هیچ قید و شرطی دوست می دارد و هیچ چیز نمی تواند از شدت این عشق بکاهد. او در لحظه های خواب و بیداری، اضطراب و آرامش، کار و تفریح و خلاصه در هر موقعیت و شرایطی مراقب تو و لطفش شامل حالت است. به معبود بیندیش، ایمانت را محکم کن و از او آمرزش بخواه. همه چیز درست می شود. *

دوستی
11 اسفند 85 - 01:24

میان آدمیان چیزی نیست، جز دیوارهایی كه خود ساخته اند


 


یافتن دوست خوب كاری بس دشوار است ،‌جدایی از او دشوارتر و فراموش كردنش ناممكن.


- دوست خوب حكم كیمیا را دارد به دست آوردنش سخت و داشتنش اقبال است.


- اگر فكر می كنید كه دنیا هیچ معنی و مفهومی ندارد، بار دیگر تأمل كنید شاید خود دنیای كس دیگری باشید..


- در آن هنگام كه نگاه كردن به عقب حاصلی جز شكست به دنبال ندارد و در آن هنگام كه از نگاه كردن به جلو واهمه داری ،‌می توانی به یكی از دو طرفت نگاه كنی تا ببینی بهترین دوستت آنجا كنار تو ایستاده است .


- برای یك دوستی واقعی هیچ پایانی متصور نیست


- دوستان خوب مثل ستاره هستند بیشتر اوقات ناتوان از دیدنشان بوده اما از حضور پایدارشان آگاه هستید.


- اخم نكنید هرگز نمیدانید چه كسی ممكن است با یك تبسم شما عاشقتان شود.


- خیلی ها وارد زندگی تان شده و از آن خارج می شوند اما تنها دوستان هستند كه رد پایی از خودشان روی قلب شما بر جای می گذارند .


 


هیچ وقت اعتقادات انسان اشتباه نیست این راههاست كه ممكنه