تبلیغات


__
تنهای بد دردیه..!
7 تیر 85 - 22:40

  • ارسال نظر (3)
خدایا....
17 خرداد 85 - 19:10

جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد می زنه

زیر دیوار بلندی یک نفر جون میکنه

کی می دونه تو دل تاریکه شب چی می گذره

پای برده های شب حصیر زنجیره غمه

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

من اسیرسایه های شب شدم

شب اسیر تور سرده اسمون

پا به پای سایه ها باید برم

همه شب به شهرجنون

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

چراغ ستاره ی من رو به خاموشی می ره

بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره

تاریکی باپنجه های سدش از راه می رسه

توی خاک سرده قلبم بذر کینه می کاره

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

مرغ شومی پشت دیوار دلم

خودش واین ورو اون ور می زنه

تورگهای خسته ی سرده تنم

ترس مردن داره پر پر می زنه

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

میخوام از خودم بگم..
16 خرداد 85 - 18:55

می خوام از تنهاییم بگم

من عاشق تنهاییم هستم و عاشقانه اونو ستایش می کنم

من تو تنهاییم کسی و ندارم

من تو تنهایی با هیچ کس حرف میزنم با هیچکس فکر می کنم 

با هیچکس می خندم و با اون گریه می کنم 

من با هیچکسم احساس می کنم

هیج کس من خود منم

 

 

و منم همان کسی است که مرا به من داد

و من همان او هستم

آری هیچ کس من اوست و او نیزمن است

اوست که در تنهایی بی کسی من تمام کس من است

وهم اوست یگانه هیچ کس من

آره برای همین تنهاییم و دوست دارم

چون تو تنهاییم کسی و ندارم  

چون اون موقع هیچ کس و دارم

میترسیم
16 خرداد 85 - 18:53

میترسم . میترسم بخوابم . میترسم بخوابم و حتی توی خوابم هم نیای . میترسم توی خواب هم نتونم تا دلم میخواد روی ماهتو نیگا كنم . اینقدر نیگات كنم كه هر چی درد و غصه توی دلمه یادم بره . یه جوری نگات كنم كه انگار جز دیدن تو هیچ آرزوئی نداشته و ندارم . بعدش همینجوری كه دارم نیگات میكنم بخوابم . فرقی نمیكنه كجا باشه . فرقی نمیكنه كی باشه .الان توی اتاق نشستم . تنهای تنها . یه سكوت خیلی سنگین باهامه . خیلی سنگین . انقدر كه گوشام دارن سوت میكشن .
اصلا نمیدونم چرا دارم اینا رو مینویسم . كه این كاغذ و خود كار رو حروم كنم . بیشتر وقتا سكوت رو خیلی دوست دارم . اما یه سكوت رو هیچ وقت دوست نداشتم . اونم سكوت تو بود . كه هیچ وقت نشكوندیش . كه هیچ وقت نخواستی بشكونیش . كه هیچ وقت نذاشتی بشكونمش . كه بیشتر شبیه یه طلسم بود. یادم نمیاد آخرین بار كی غرق شدم . یادم نمیاد آخرین بار كی هق هق كردم . اما فرقی هم نمیكنه . آخه تو هیچ كدومشو تو ندیدی . آخه هیچ كدومشو تو نشنیدی . نه تو و نه هیچ كس دیگه .
تا حالا اینقدر تلخ نبودم . تا حالا اینقدر یخ نزده بودم . تا حالا اینقدر از خودم دور نبودم . اینقدر كه حتی خودمم نتونم خودمو ببینم. تا حالا اینقدر آرزو نداشتم . هیچ وقت به اندازه حالا دوست نداشتم .......

 

   

__