- 1
- 2
آهای تو که بخوابی عمیق و سرد رفتی 2 اردیبهشت 87 - 00:55 | ||||||||||||||||||
آهای تو که بخوابی عمیق و سرد رفتی تو قلبا سبز موندی اگرچه زرد رفتی
کتار خاطراتم با تو همیشه خندست طرحی که از تو دارم شبیه یک پرندست
شب و روز پیش منی، تو هنوز پیش منی تو هنوز تو سفره ی دل درویش منی
شب و روز پیش منی، تو هنوز پیش منی تو هنوز تو سفره ی دل درویش منی
هرجا که باشی خوبه روشن و بی غروبه غمی نداره تا هی به قلب تو بکوبه
تو اوج هر بی کسی همیشه سبز و زنده بدون دلواپسی پر بزن ای پرنده
شب و روز پیش منی، تو هنوز پیش منی تو هنوز تو سفره ی دل درویش منی
شب و روز پیش منی، تو هنوز پیش منی تو هنوز تو سفره ی دل درویش منی
شب و روز پیش منی، تو هنوز پیش منی تو هنوز تو سفره ی دل درویش منی... کتار خاطراتم با تو همیشه خندست طرحی که از تو دارم شبیه یک پرندست
شب و روز پیش منی، تو هنوز پیش منی تو هنوز تو سفره ی دل درویش منی
شب و روز پیش منی، تو هنوز پیش منی تو هنوز تو سفره ی دل درویش منی
هرجا که باشی خوبه روشن و بی غروبه غمی نداره تا هی به قلب تو بکوبه
تو اوج هر بی کسی همیشه سبز و زنده بدون دلواپسی پر بزن ای پرنده
شب و روز پیش منی، تو هنوز پیش منی تو هنوز تو سفره ی دل درویش منی
شب و روز پیش منی، تو هنوز پیش منی تو هنوز تو سفره ی دل درویش منی
شب و روز پیش منی، تو هنوز پیش منی تو هنوز تو سفره ی دل درویش منی...
خوابیدی بدون لالایی و قصهبگیر آسوده بخواب بی درد و غصهدیگه کابوس زمستون نمیبینیتوی خواب گلای حسرت نمی چینیدیگه خورشید چهره تو نمی سوزونهجای سیلی های باد روش نمیمونهدیگه بیدار نمیشی با نگرونییا با تردید که بری یا که بمونیرفتی و آدمکارو جا گذاشتیقانون جنگل رو زیر پا گذاشتیاینجا قهرن سینه ها با مهربونیتو توی جنگل نمی تونستی بمونیدلتو بردی با خود به جای دیگهاونجا که خدا برات لالایی می گهمی دونم می بینمت یه روز دوبارهتوی دنیایی که آدمک نداره | ||||||||||||||||||
آخرین قصه 15 اسفند 86 - 13:05 |
![]() میاد تو کوچه ها باز صدای پای نوروز ای تو عزیزترینم از تو میخونم هنوز بازم فرا میرسه قصه ی عید و آجیل چه سخته بی تو بودن لحظه سال تحویل دوباره سیل اشکام می ریزه روی عکسات عید شد و دست سردم جون نگرفت تو دستات خیال نکن که عشقت گم شده تو خیالم کاشکی فقط بیایی و ببینی روز حالم خالیه تنگ ماهی نه سبزه و نه هفت سین آخر قصه اینه بی تو می میرم همین روحتان شاد ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
كاشكی به جات می مردم 1 بهمن 86 - 17:14 |
آهای تویی كه چشمات به روی دنیا بسته سبدون كه بی تو این دل از دنیا سیر و خسته سقرار نبود كه حالا مرگ لباتو ببوسهحیفه كه جسم پاكت به زیر خاك بپوسهیادم میاد كه خندون گفتی بكن حلالموقتی دارم میمیرم راحت باشه خیالمرفتی چشای خیسو به گریه ها سپردمكاشكی تو زنده بودی به جای تو میمیردمقصه ی رفتن تو نه باورم نمیشهاون چشمای قشنگو بستی واسه همیشهدلم میخواد بخوابم رو سنگ اون مزارتیا كه یه روز بمیرم منم بیام كنارت |
پندار تو 19 دی 86 - 17:06 |
به پندار تو: جهانم زیباست! جامه ام دیباست! دیده ام بیناست! زیانم گویاست! قفسم طلاست! به این ارزد كه دلم تنهاست؟ ********************************** ندارم چشم من، تاب نگاه صحنه سازیها من یكرنگ بیزارم، از این نیرنگ بازیها زرنگی، نارفیقا! نیست این، چون باز شد دستت رفیقان را زپا افكندن و گردن فرازیها تو چون كركس، به مشتی استخوان دلبستگی داری بنازم همت والای باز و، بی نیازیها به میدانی كه می بندد پای شهسواران را تو طفل هرزه پو، باید كنی اینتركتازیها تو ظاهرساز و من حقگو، ندارد غیر از این حاصل من و از كس بریدنها، تو و ناكس نوازیها *****رحیم معینی كرمانشاهی***** |
خدا 6 آذر 86 - 23:05 |
آهنگری بود كه با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یكی از دوستانش كه اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: «تو چگونه می توانی خدایی را كه رنج و بیماری نصیبت می كند دوست داشته باشی؟» آهنگر سر به زیر آورد و گفت:«وقتی كه می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یك تكه آهن را در كوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می كوبم تا به شكل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد می دانم كه وسیله مفیدی خواهد بود اگر نه آن را كنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است كه همیشه به درگاه خداوند دعا كنم كه خدایا! مرا در كوره های رنج قرار ده اما كنار نگذار!» |
کوروش کبیر 20 خرداد 86 - 01:01 |
چند عکس از استاد سید خلیل عالی نژاد
|
3 مهر 85 - 06:30 |
عشق از دیدگاه نخبگان
ای دل به کمال عشق آراستمت وز هر چه به غیر عشق پیراستمت یک عمر اگر سوختم و کاستمت امروز چنان شدی که میخواستمت
گفتی که به احترام دل باران باش باران شدم و به روی گل تابیدم گفتی که ببوس روی نیلوفر را از عشق تو گونه های او بوسیدم گفتی که ستاره شو دلی روشن کن من همچو گل ستاره ها تابیدم گفتی که برای باغ دل پیچک باش بر یاسمن نگاه تو پیچیدم گفتی که برای لحظه ای دریا شو دریا شدم و تو را به ساحل دیدم گفتی بیا و لحظه ای مجنون باش مجنون شدم و ز دوریت نالیدم گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز گل دادم و با ترنمت روییدم گفتی که بیا و از وفایت بگذر از لهجه بی وفاییت رنجیدم گفتم که بهانه ات برایم کافیست !! معنای لطیف عشق را فهمیدم !؟!
گاهی فکر می کنم که تو چرا آرزوهات فراتر از اونیه که من هستم... و من... و من عجیبه که بالاترین توانها رو در خودم می بینم... و فقط به یه چیز فکر می کنم: رسیده ها چه غریبانه می افتند به پای هرزه علفهای باغ کال پرست...
ابر خاكستری بی باران دلگیر است.
|
8 شهریور 85 - 05:52 |
در مرز نگاه من از هرسو دیوارها بلند، دیوارها بلند، چون نومیدی بلندند. آیا درون هر دیوار سعادتی هست وسعادتمندی و حسادتی؟- كه چشم اندازها از این گونه مشبـّكند و دیوارها ونگاه در دور دست های نومیدی دیدار می كنند، و آسمان زندانی است از بلور؟ |
6 شهریور 85 - 01:08 |
شهوار گیسه شوورهگهی تا خهیه بان شانیا شب دراز گیسوانش را تا بروی دوش می افکند فریشتهگان ئاسمان کهفن وه کهشکهشانیا فرشته های آسمانی هم در کهکشان زیبایی او به را می افتند مهلیوچگهیل مال سوو کوروو کوروو گرن وزوو گنجشک های خانهی بامداد فوج فوج وضو می گیرند ئرا یهک د بال نوو بخهن وه شان وه شانیا برای اینکه دو بال تازه ی خود را با گام های او همراه سازند دهروهچهگان کیوچهمان له سهف وسن دوان دوان پنجره های کوچه مان دوتا دوتا به صف می ایستند تا بکهفن لهرووژنای چهوهیله سهوزهگانیا تا در مسیر روشنایی چشمان او قرار بگیرند چهوی چهوهیل ئاهووه ! باخ ئنار و لیمووه ! چشمانش چشم آهوست . به باغ انار و لیمو شبیه است خودا نهکهی ک ئهور خهم بیهیده ئاسمانیا ! خدا نکند که ابر اندوه آسمانش را بپوشاند ** ههر که ک نوور چهو ت کهی خودا بکهیدنهی وه چوو هر کس که چشمان آبی ترا نفرین می کند خدا او را به چوب مبدل سازد کولهنجییهیل شهیو سیه بپهشتنه زوانیا و عقرب های پیراهن مشکی ! به زبانش بپیچند |
5 شهریور 85 - 23:31 |
تاوان دلم این بود : در خشكرود عاطفه گریان شدن این است عاقبت عشق ، این است در چنبر مساله های سخت امتحان شدن امشب خیال زلف تو با من چه می كند ! درد و شكنج و شب و... .چه می دانم ... رنج پریشان شدن كاش دست تو بود و حس می كرد قلبم چگونه می تپد برای كمی مهربان شدن حاصلی نداشت این قطره ها هیچ حاصلی نداشت جزدر انحنای نگاه تو حیران شدن باران گرفته است در خیابانی آشنا خیسیم و خسته ایم شاید دوباره گم شدیم باران من ! با من بمان تا انتهای رها شدن |
- 1
- 2















.jpg)

