ساغر 9 اردیبهشت 87 - 08:56 |
هیچ کس ویرانیم را حس نکرد در هجوم لحظه های بی کسی در هجوم لحظه ها با هرکسی |
دست 7 اردیبهشت 87 - 14:03 |
از دل و دیده ، گرامی تر هم آیا هست ؟ - دست ، آری ، ز دل و دیده گرامی تر : دست ! زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان ، بی گمان دست گرانقدرتر است . هر چه حاصل کنی از دنیا ، دستاورد است ! هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمین ، دست دارد همه را زیر نگین ! سلطنت را که شنیده ست چنین ؟! شرف دست همین بس که نوشتن با اوست ! خوشترین مایه دلبستگی من با اوست . در فروبسته ترین دشواری ، در گرانبارترین نومیدی ، بارها بر سرخود ، بانگ زدم : - هیچت ار نیست مخور خون جگر ، دست که هست ! بیستون را یاد آر ، دست هایت را بسپار به کار ، کوه را چون پَر کاه از سر راهت بردار ! وه چه نیروی شگفت انگیزی است ، دست هایی که به هم پیوسته است ! به یقین ، هر که به هر جای ، در آید از پای دست هایش بسته است ! دست در دست کسی ، یعنی : پیوند دو جان ! دست در دست کسی یعنی : پیمان دو عشق ! دست در دست کسی داری اگر ، دانی ، دست ، چه سخن ها که بیان می کند از دوست به دوست ؛ لحظه ای چند که از دست طبیب ، گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد ؛ نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست ! چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دست ، پرچم شادی و شوق است که افراشته ای ! لشکر غم خورد از پرچم دست تو شکست ! دست ، گنجینه مهر و هنر است : خواه بر پرده ساز ، خواه در گردن دوست ، خواه بر چهره نقش ، خواه بر دنده چرخ ، خواه بر دسته داس ، خواه در یاری نابینایی ، خواه در ساختن فردایی ! آنچه آتش به دلم می زند ، اینک ، هر دم سرنوشت بشرست ، داده با تلخی غم های دگر دست به هم ! بار این درد و دریغ است که ما تیرهامان به هدف نیک رسیده است ، ولی دست هامان ، نرسیده است به هم ! |
باران 17 دی 86 - 10:03 |
من سوختم از این غم..اما خدای باران دل را پر از صفا کرد با آن صفای باران یک آسمان ستاره برداشت..عشق پاشید سهم من از جهان شد... تنها نوای باران یک کلبه محقر سقفش به گریه افتاد از ریزش مداوم یا از جفای باران این سطر پر از غم آرامشی به دل داد اینها همه ندای لطف خدای باران.... |
گل مرداب 5 آذر 86 - 15:11 | |||
| |||
گل من 26 آبان 86 - 13:06 |
گل من ، پرنده ای باش و به باغ باد بگذر. |
گلایه دل 8 مهر 86 - 12:37 |
وقتی كه دست ابن ملجم با شمشیر به زهر اغشته بلند شد دست ظلم در دنیا از آستین بیرون آمد و زمانی كه این دست به نا حق بر فرق بهترین بندگان خدا بر روی زمین فرود آمد انسانیت و حق طلبی و حق گویی به خون نشست .انسانیت زخمی شد و حق گویی در گلو بی صدا . در هر دوره دیگر تاریخ زمانی كه حق گویی دیگر به تیر كین و خشم شیاطین روی زمین كشته شدن زخم این انسان عمیقتر شد تا به این زمان كه دیگر از انسانیت خبری نیست و از حق گویی اثری نیست . به ظاهر انسان هستیم اما از انسانیت سالهاست كه فاصله گرفتیم آیا فكر می كنید ما همون اشرف مخلوقاتی هستیم كه پروردگار به خلقتش افتخار كرد و فرشتگان را فرمود كه او را سجده كنند ؟ كاشك در این شبهای عزیز و گران قدر قدری به خود بیایم و در افكار و اعمال خود تجدید نظری كنیم . آمین از تمام دوستان و خوانندگان این وبلاگ التماس دعا |
نجوا 3 مهر 86 - 10:46 |
شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا كردم برگرد! ببین كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
|
باران 3 مهر 86 - 10:36 |
وقتی صدای بغض باران را شنیدم
با تو به اوج آرزوها پر کشیدم
من با تو گفتم درد های بی کسی را
چون بار غربت را به دوش خود کشیدم
اینجا به جز تو هیچکس همزاد من نیست
با عشق تو دل از همه دنیا بریدم
با بغض باران می توان دل را سبک کرد
در بارش باران تو را من بر گزیدم |
باز هم باران 24 شهریور 86 - 12:21 |
شعری نوشته بودم ،
|
باران 20 تیر 86 - 15:29 |
بگذار تا ببارد باران باران وهمناك در ژرفی شب -این شب بی پایان بگذار تا ببارد باران اینك نگاه كن! از پشت پلك پنجره تكرار پر ترنم باران را وگوش كن كه در شب دیگر سكوت نیست بشنو سرود ریزش باران را ........ امشب صفای گریه من سیلاب ابرهای بهاران است این گریه نیست ریزش باران است آواز می دهم: آیا كسی مرا از ساحل سپیده شبها صدا نزد؟ |







