تبلیغات


__
صدای پای باران
12 خرداد 87 - 08:21
 بزن باران وبارانی ترم كن
به آن آبی كه میدانی ترم كن
من از شب تا سپیده راه رفتم
كم ار رفتم بیابانی ترم كن
*
بتاب و تابشت را بیشتر كن
  مرا با آسمانت خویش تركن
اگر یاران تو درویش هستند
مرا از آن همه درویش تر كن
 
باز باران
6 خرداد 87 - 08:38
باز باران!

نه نگو یید با ترانه!

می سرایم این ترانه جور دیگر:

باز باران بی ترانه

دانه دانه

میخورد بر بام خانه

یادم آید روز باران....:

پا به پای بغض سنگین

تلخ و غمگین

دل شکسته

اشک ریزان

عاشقی سر خورده بودم

میدریدم قلب خود را

دور میگشتی تو از من

با دو چشم خیس و گریان.

میشنیدم از دل خود

این نوای کودکانه

پر بهانه

زود بر گردی به خانه.

یادت آید؟


هستی من!

آن دل تو جار میزد

این ترانه

باز باران،

باز میگردم به خانه.....

.

ساغر
9 اردیبهشت 87 - 08:56

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد
وسعت تنهاییم را حس نکرد
در میان خنده های تلخ من                                 گریه ی پنهانیم را حس نکرد

در هجوم لحظه های بی کسی
درد بیکس ماندنم را حس نکرد
آنکه با آغاز من مانوس بود                              لحظه ی پایانیم را حس نکرد

ساغرم آبادی ویرانه ات بر دوش من
وسعت تنهاییت بر دوش من
تو فقط لختی بخند ای نازنین                              گریه کم کن اینهمه بردوش من

در هجوم لحظه ها با هرکسی
تو بخواهی می توان جنگید ای دریای من
من از اول باتو بودم ساغرم
حیف هرگز تو ندیدی جای من

دست
7 اردیبهشت 87 - 14:03
از دل و دیده ، گرامی تر هم
آیا هست ؟
- دست ،
آری ، ز دل و دیده گرامی تر :
دست !
زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان ،
بی گمان دست گرانقدرتر است .
هر چه حاصل کنی از دنیا ،
دستاورد است !
هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمین ،
دست دارد همه را زیر نگین !
سلطنت را که شنیده ست چنین ؟!
شرف دست همین بس که نوشتن با اوست !
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست .
در فروبسته ترین دشواری ،
در گرانبارترین نومیدی ،
بارها بر سرخود ، بانگ زدم :
- هیچت ار نیست مخور خون جگر ،
دست که هست !
بیستون را یاد آر ،
دست هایت را بسپار به کار ،
کوه را چون پَر کاه از سر راهت بردار !
وه چه نیروی شگفت انگیزی است ،
دست هایی که به هم پیوسته است !
به یقین ، هر که به هر جای ، در آید از پای
دست هایش بسته است !
دست در دست کسی ،
یعنی : پیوند دو جان !
دست در دست کسی
یعنی : پیمان دو عشق !
دست در دست کسی داری اگر ،
دانی ، دست ،
چه سخن ها که بیان می کند از دوست به دوست ؛
لحظه ای چند که از دست طبیب ،
گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد ؛
نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست !
چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دست ،
پرچم شادی و شوق است که افراشته ای !
لشکر غم خورد از پرچم دست تو شکست !
دست ، گنجینه مهر و هنر است :
خواه بر پرده ساز ،
خواه در گردن دوست ،
خواه بر چهره نقش ،
خواه بر دنده چرخ ،
خواه بر دسته داس ،
خواه در یاری نابینایی ،
خواه در ساختن فردایی !
آنچه آتش به دلم می زند ، اینک ، هر دم
سرنوشت بشرست ،
داده با تلخی غم های دگر دست به هم !
بار این درد و دریغ است که ما
تیرهامان به هدف نیک رسیده است ، ولی
دست هامان ، نرسیده است به هم !
باران
17 دی 86 - 10:03

من سوختم از این غم..اما خدای باران

دل را پر از صفا کرد با آن صفای باران

یک آسمان ستاره برداشت..عشق پاشید

سهم من از جهان شد... تنها نوای باران

یک کلبه محقر سقفش به گریه افتاد

از ریزش مداوم یا از جفای باران

این سطر پر از غم آرامشی به دل داد

اینها همه ندای لطف خدای باران....

گل مرداب
5 آذر 86 - 15:11

توای نیلوفری که گل مرداب هستی

برای دیدن من چرا بی تاب هستی؟! 

من دریا چه هستم؟ پراز موج وتلاطم

که گاهی چندکشتی درونم میشود گم

توحساسی؛ ظریفی نداری تاب دریا

پرازشوری وتلخی است دل پرآب دریا

چگونه می توانی  بگویی بدبه مرداب؟!

همین که زیرپایت شده چون فرشی ازآب

تو بی مرداب یعنی گلی مصنوعی وسرد

بدون روح واحساس وحتی چکه ای درد

تو می دانستی ای کاش که این مرداب دریاست

واوهم گوشه ای از دل گسترده ماست

گل من
26 آبان 86 - 13:06

گل من ، پرنده ای باش و به باغ باد بگذر.
مه من ، شكوفه ای باش و به دشت آب بنشین.
گل باغ آشنایی ، گل من ، كجا شكفتی
كه نه سرو می شناسد
نه چمن سراغ دارد؟
نه كبوتری كه پیغام تو آورد به بامی
نه به دست مست بادی خط آبی پیامی.
نه بنفشه یی،
نه جویی
نه نسیم گفت و گویی
نه كبوتران پیغام
نه باغ های روشن!
گل من ، میان گلهای كدام دشت خفتی؟
به كدام راه خواندی
به كدام راه رفتی؟
گل من
تو راز ما را به كدام دیو گفتی؟
كه بریده ریشه مهر، شكسته شیشه ی دل.
منم این گیاه تنها
به گلی امید بسته.
همه شاخه ها شكسته.
به امیدها نشستیم و به یادها شكفتیم.
در آن سیاه منزل،
به هزار وعده ماندیم
به یك فریب خفتیم..  

گلایه دل
8 مهر 86 - 12:37

وقتی كه دست ابن ملجم با شمشیر به زهر اغشته بلند شد دست ظلم  در دنیا از آستین بیرون آمد و زمانی كه این دست به نا حق بر فرق بهترین بندگان خدا بر روی زمین فرود آمد انسانیت و حق طلبی و حق گویی به خون نشست .انسانیت زخمی شد و حق گویی در گلو بی صدا .

در هر دوره دیگر تاریخ   زمانی كه حق گویی دیگر به تیر كین و خشم شیاطین روی زمین كشته شدن زخم این انسان عمیقتر شد   تا به این زمان كه دیگر از انسانیت خبری نیست و از حق گویی اثری نیست . به ظاهر انسان هستیم اما از انسانیت  سالهاست كه فاصله گرفتیم  آیا فكر می كنید ما همون اشرف مخلوقاتی هستیم كه  پروردگار به خلقتش افتخار كرد و فرشتگان را فرمود كه او را سجده كنند ؟

كاشك در این شبهای عزیز و گران قدر   قدری به خود بیایم و در افكار و اعمال خود تجدید نظری كنیم . آمین

از تمام دوستان و خوانندگان این وبلاگ التماس دعا

نجوا
3 مهر 86 - 10:46
 

شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا كردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم
پس ازیك جستجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس
 تو را از بین گلهایی كه در تنهایی ام رویید با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم
نمی دانم كه چرا رفتی
نمی دانم چرا شاید خطا كردم
و تو بی آن كه فكر غربت چشمان من باشی
 دانم كجا تا كی برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد
و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسی حس كرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
كسی حس كرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
 و من با آنكه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام 

  برگرد!

ببین كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
كسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتی ما بین اشك و حسرتو تردید
كنار انتظاری كه بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یك دل
میان غصه ای از جنس بغض كوچك یك ابر
نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم

                                                                        

باران
3 مهر 86 - 10:36
وقتی صدای بغض باران را شنیدم

 

با تو به اوج آرزوها پر کشیدم

 

من با تو گفتم درد های بی کسی را

 

چون بار غربت را به دوش خود کشیدم

 

اینجا به جز تو هیچکس همزاد من نیست

 

با عشق تو دل از همه دنیا بریدم

 

با بغض باران می توان دل را سبک کرد

 

در بارش باران تو را من بر گزیدم

__