میترسم فردا بمیرم 26 اردیبهشت 87 - 02:10 |
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماوراء طبیعی ، این انعکاس سایه ی روح که در حالت اغماء و برزخ بین خواب و بیداری جلوه می کند کسی پی خواهد برد؟ میترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم در طی تجربیات زندگی باین مطلب برخوردم که چه ورطه ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگهدارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم ، فقط برای اینست که خودم را به سایه ام معرفی کنم سایه ای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هرچه می نویسم با اشتهای هر چه تمامتر می بلعد برای اوست که می خواهم آزمایشی بکنم ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم آیا این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهرا احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدن من بوجود آمده اند؟ آیا آنچه که حس می کنم، می بینم و می سنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟ من فقط برای سایه ی خودم می نویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی بکنم هدایت |
هنوزم میشه... 19 بهمن 86 - 00:30 |
با اینکه دارن سیاهپوشا از توی شط کوچه ها جمع میکنن ستاره های پر پرُ...... با اینکه دارن عزادارا از زیر آوار و جنون در میارن کفترای خاکسترُ...................... با اینکه بوی تفتیش و خون پیچیده توی قصه ها با اینکه صدای انفجار مرثیه خون همه جا.............. هنوزم میشه قربانی این وحشت منحوس نشد...هنوزم میشه تسلیم شب و اسیر کابوس نشد...میشه باز سنگر از ترانه ساخت و به قرق سر نسپرد....هنوزم میشه عاشق شد و از ستاره مایوس نشد با اینکه داس دلهره گردن این دقیقه ها رو میشمره....با اینکه آینه از شب و گریه پره...با اینکه تو ماهتاب و آب صدای کوچ است و شتاب ...با اینکه تو پستوی ذهن همه کس رد گریزه و قفس هنوزم میشه قربانی این وحشت منحوس نشد...هنوزم میشه تسلیم شب و اسیر کابوس نشد...میشه باز سنگر از ترانه ساخت و به قرق سر نسپرد....هنوزم میشه عاشق شد و از ستاره مایوس نشد
|
وایسا دنیا 14 بهمن 86 - 12:40 |
من دیگه خسته شدم بس که چشام بارونیه...پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه...من دیگه بسه برام تحمل این همه غم...بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم.... وقتی فایده ای نداره غصه خوردن واسه چی؟ واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی...نمیخوام چوب حراجیرو به قلبم بزنم نمیخوام گناه بی عشقی بیفته گردنم نمیخوام در به در پیچ و خم این جاده شم...واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم... یا یه موجود کم و خالیه پر افاده شم...وایسا دنیا وایسا دنیا من میخوام پیاده شم همه حرف خوب میزنن اما کی خوبه این وسط...بد و خوبش به شما ما که رسیدیم ته خط ...قربونت برم خدا چقدر غریبی رو زمین... آره دنیا ما نخواستیم دلو با خودت نبین... این همه چرخیدی و چرخوندی آخرش چی شد اون بلیط شانس دوره بگو قسمت کی شد...همه درویش همه عارف جای عاشق پس کجاست..این همه طلسم و ورد جای خوش دعا کجاست؟؟؟ |
انسان 10 آذر 86 - 14:21 |
نامی نداشت. نامش تنها انسان بود؛و تنها دارایی اش تنهایی گفت: تنهایی ام را به بهای عشق می فروشم. کیست که از من قدری تنهایی بخرد؟ هیچ کس پاسخ نداد گفت:تنهایی ام پر از رمز و راز است، رمز هایی از بهشت. راز هایی از خدا. با من گفت و گو کنید تا از حیرت برایتان بگویم هیچ کس با او گفت و گو نکرد و او میان این همه تن ، تنها فانوس کوچکش برداشت و به غارش رفت. غاری در حوالی دل. می دانست آنجا همیشه کسی هست. کسی که تنهایی می خرد و عشق می بخشد او به غارش رفت و ما فراموشش کردیم و نمی دانیم که چه مدت آنجا بود سیصد سال و نه سال بر آن افزون؟ یا نه، کمی بیش و کمی کم. او به غارش رفت و ما نمی دانیم چه کرد و چه گفت و چه شنید؛ و نمی دانیم آیا در غار خوابیده بود یا نه؟ اما از غار که بیرون آمد بیدار بود، آنقدر بیدارکه خواب آلودگی ما بر ملا شد. چشم هایش دور خورشید بود، تابناک و روشن؛ که ظلمت ما را می درید از غار که بیرون آمد هنوز همان بود با تنی نحیف و رنجور. اما نمی دانم سنگینی اش را از کجا آورده بود، که گمان می کردیم زمین تاب وقارش را نمی آورد و زیر پاهای رنجورش درهم خواهد شکست از غار که بیرون آمد، با شکوه بود. شگفت و دشوار و دوست داشتنی.اما دیگر سخن نگفت.انگار لبانش را دوخته بودند، انگار دریا دریا سکوت نوشیده بود و این بار ما بودیم که دنبالش می دویدیم برای جرعه ای نور.برای قطره ای حیرت. و او بی آنکه چیزی بگوید، می بخشید؛بی آنکه چیزی بخواهد او نامی نداشت،نامش تنها انسان بود و تنها دارایی اش تنهایی بر گرفته از کتاب پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد _ عرفان نظر آهاری |
.... 18 آبان 86 - 02:54 |
زندگی کردن به معنای پیمودن مسیری آسان و مستقیم نیست بلکه گذر از راهی دشوار و پر پیچ و خم است که یافتن مسیر درست از وظایف اساسی ما به شمار می رود.شاید در این مسیر سرگردانی و گمراهی در انتظار ما باشدو یا به بن بست برسیم ولی اگر ایمان داشته باشیم همواره دروازه ای از امید به روی ما گشوده می شود که شاید در نگاه نخست مطلوب ننماید ولی در نهایت رضایت ما را جلب خواهد کرد. ای- جی -کرونین <!-- Begin Cloob.com Profile Display code -->
حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی گوییم. دکتر شریعتی
|









