مرد باران  , mardbaran

مرد باران

 به جمال الدین گفتند:استعمارگران همانند گرگانند جمال الدین گفت:اگر شماگوسفند نباشید آنان نمی توانند گرگ باشند
مرد باران  , mardbaran

مرد باران

مطالب
مرد باران  , mardbaran
مرد باران 8 سال پیش
چقدر فرصت با هم بودن کمه . . .
99
کامنت بنویسید...
رویا ابیاری , parnian91
دوشنبه 27 آذر ، 21:42
واقعا....پس از دست ندهیم فرصتها را...
ادامه
مرد باران  , mardbaran
شعر هیلا - سبز است دوباره
سلام به همه دوستان عزیز :امروز براتون شعری رو میزارم که به نوع خودش قشنگه ، من اصلا آدم سیاسی نیستم اما دیدم که داره واقعیتو میگه از این رو برای شما هم گذاشتم تا شما هم از این شعر مطلع بشید .
از خاکم و هم خاک من از جان وتنم نیستاز خاکم و هم خاک من از جان وتنم نیست
انگار که این قوم غضب هم وطنم نیستاینجا قلم و حرمت و قانون شکستند
با پرچم بیرنگ بر این خانه نشستندپا از قدم مردم این شهر گرفتند
رای و نفس و حق همه با قهر گرفتندشعری که سرودیم به صد حیله ستاندند
با ساز دروغی همه جا بر همه خواندندبا دست تبر سینه این باغ دریدند



مرغان امید از سر هر شاخه پریدندبردند از این خاک مصیبت زده نعمت
این خاک کهن بوم سراسر غم و محنتاز هیبت تاریخی اش آوار به جا ماند
یک باغ پر از آفت و بیمار به جا مانداز طایفه ی رستم و سهراب و سیاوش
هیهات که صد مرد عزادار به جا مانداز مملکت فلسفه و شعر و شریعت
جهل و غضب و غفلت و انکار به جا مانداز مملکت فلسفه و شعر و شریعت
جهل و غضب و غفلت و انکار به جا مانددادیم شعار وطنی و نشنیدند
آواز هر آزاده که بر دار به جا مانددیروز تفنگی به هر آیینه سپردند
دیروز تفنگی به هر آیینه سپردندصدها گل نشکفته سر حادثه بردند
خمپاره و خون بود و شب و درد مداومبا لاله و یاس و صنم و سرو مقاوم
آن دسته که ماندند از آن قافله ها دورفرداش از این معرکه بردند غنائم
امروز تفنگ پدری را در خانه بر سینه فرزند گرفتند نشانه
از خون جگر سرخ شد اینجا رخ مادرتب کرد زمین از سر غیرت
که سراسر فرسود هوای وطن از از بوی خیانتاز زهر دروغ و طمع و زور و اهانت
این قوم نکردند به ناموس برادر امروز نگاهی که به چشمان امانت
غافل که تبر خانه ای جز بیشه نداردغافل که تبر خانه ای جز بیشه ندارد
از جنس درخت است ولی ریشه نداردغافل که تبر خانه ای جز بیشه ندارد
از جنس درخت است ولی ریشه ندارد
هر چند که باغ از غم پاییز تکیدهاز خون جوانان وطن لاله دمیده
صد گل به چمن در قدم باغ بهارانمی روید و صد بوسه دهد بر لب باران
ققنوس به پا خیزد و با جان هزارهپر می کشد از این قفس خون و شراره
با برف زمین آب شود ظلم و قساوتبا برف زمین آب شود ظلم و قساوت
فرداش ببینند که سبز است دوباره

ادامه
    کامنت بنویسید...
    باران  , ame1370
    یکشنبه 14 آذر ، 10:20
    عالیییییییییییییییییییی بود
    ادامه