سر انگشت خیالت را به خون عاشقان تر کنبیا بر خاک من بنشین و با رسواییم سر کنمن آن مقدار تنهایم که از مهتاب میدانمبرایش شعر می خوانم نمیدانی و باور کنهنوز از ساعت عشقت به دور درد میپیچمتو درد و من گلی هستم بیا من را تو پر پر کنحضور ساقی آتش زد لبان تشنگیها رابریز و بی حواسم کن بیا تردید کمتر کن
...
user_blog_1632643
تو درد و من ...