کلوب به حیات خود ادامه می‌دهد! بخوانید ...
محمد نوشاد , m88alian

محمد نوشاد

 اطلاعات اصلیمو بخونین ممنون.
محمد نوشاد , m88alian

محمد نوشاد

مطالب
محمد نوشاد , m88alian
مرا ببخش نگاهم اگر چه خشک شده

دلم هوای غزل کرده خوب می دانی
تو هم به خلوتم امشب بیا به مهمانی

هنوز پنجره ات رو به شهر من باز است
و من اسیر خیابان، هنوز زندانی

چو یوسفی که زلیخای قصه ات باشم
هزار نقشه کشیدم برات پنهانی

علاج درد من از تو تبسمی است چرا؟
مدام آیه ی امن یجیب می خوانی

تو فصل شاعر پاییزرا بهار شدی
ولی چه حیف که رفتی و شد زمستانی ـــ

که قطره قطره دل از آسمان چشمم ریخت
به زیر چتر تو بر شانه های بارانی

مرا ببخش نگاهم اگر چه خشک شده
دلم، ولی شده «دریاچه ی پریشانی»
-▁-▂-▃-▄-▅-▆-▇-█-▉-▊-▋-▌-▍-▎-▏-▐- افسانه -▁-▂-▃-▄-▅-▆-▇-█-▉-▊-▋-▌-▍-
ادامه
99
محمد نوشاد , m88alian
فالو 9 ماه پیش
ادامه
محمد نوشاد , m88alian
فالو 9 ماه پیش
ادامه
محمد نوشاد , m88alian
فالو 9 ماه پیش
ادامه
محمد نوشاد , m88alian
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود

توی این شهرقشنگ یه روزی هیچی نبود

دیوارامون گلی بود تلفن هندلی بود

کارامون هردلی بود گازمون کپسولی بود

برقمون چراغ سیمی لامپ هامونم قدیمی

قفل درها خفتی بود یخچالامون نفتی بود

هرچی بود خوش بود دلا بیخیال مشکلا

زیلوهامون شد قالی همه چی دیجیتالی

کابل، فیبر نوری شد همه چی بلوری شد

حالا چشما وا شده اشکنه پیتزا شده

حالا با اون ور آب جوونا با آب و تاب

شب و روز چت میکنند یعنی صحبت میکنند

آب نباتا قند شده پیکانا سمند شده

کوره ده ها راه دارن چوپونا همراه دارن

توی این بگو بخند عصر همراه و سمند

دل خوش سیری چند!!؟

ادامه
کامنت بنویسید...
  , amirali_elm
شنبه 28 مرداد ، 23:45
ممنونم افشین خان
ادامه
افشین فرشید , net35
شنبه 28 مرداد ، 18:14
دل خوش سیری چند
ادامه
افشین فرشید , net35
شنبه 28 مرداد ، 18:14
✿✿✿✔لایکـــــــــــــــ✔✿✿✿
ادامه
محمد نوشاد , m88alian
با توجه به تنظیمات خود کلوب تنها دوستان میتونن آلبوم بقیه رو ببینن .من دسترسی آلبومم رو باز کردم کافیست درخواست دوستی بدین.تا آلبوم قابل رویت باشه براتون.مرسی
ادامه
محمد نوشاد , m88alian
عکسها توی آلبوم قابل مشاهده هست .
ادامه
کامنت بنویسید...
محمد نوشاد , m88alian
شنبه 28 اسفند ، 11:53
مرسی ژینوس خانم .
ادامه
محمد نوشاد , m88alian
در هر 3 ثانیه یه نفر تو دنیا می‌میره و یکی از این 3 ثانیه‌ها نوبت ماست.
در همین مدت که جمله ی بالا رو خوندی حداقل 2 نفر مردن!
پس قدر ثانیه ثانیه ی زندگیتون رو بدونید.
ادامه
کامنت بنویسید...
باران راد , 201305317987642
شنبه 28 اسفند ، 16:21

الهی امین
ادامه
  , zhinoos031
شنبه 28 اسفند ، 11:38
اخی ایشالا خدا همه خصوصا مارو بیامرزه..امییین
ادامه
باران راد , 201305317987642
چهارشنبه 4 اسفند ، 00:26
سپاس
ادامه
محمد نوشاد , m88alian
من دارم میرم سیتی سنتر.
ادامه
کامنت بنویسید...
دٌ؁ً؁ًخًیّ بًآ؁ً؁ً رًآ؁ً؁ًنًیّ , baran.se7en
سه شنبه 1 فروردین ، 12:47
خو برو
ادامه
  , zhinoos031
شنبه 23 بهمن ، 01:08
به سلامت ..
ادامه
محمد نوشاد , m88alian
من میرم نهارو میام
ادامه
کامنت بنویسید...
  , zhinoos031
شنبه 23 بهمن ، 01:08
نوش جان
ادامه
محمد نوشاد , m88alian
محمد 10 ماه پیش
اطلاعات اصلیمو بخونین ممنون.
کامنت بنویسید...
فـؤاد كیان , 09138046934
دوشنبه 29 آبان ، 10:41
همیچین گفتی بخون گفتیم اتمی چیزی خنثی كردی زن طلاق دادن خوندن داره یا تنها زندگی كردن
ادامه
محمد نوشاد , m88alian
دوشنبه 8 خرداد ، 10:57
ممنون افسانه جان
ادامه
افسانه محمدی , afsanehxxx
دوشنبه 8 خرداد ، 09:50
++
ادامه
محمد نوشاد , m88alian
محمد اطلاعات اصلی خود را بروز کرد. 10 ماه پیش
درباره من : سلام من محمد هستم 34 ساله .یه پسر خیلی باحال وپولدار یه باغ ویلا دارم و یه ماشین B.M.W. X1 و یه نمایشگاه ماشین صبحها تو یه شرکت خصوصی هستم .معمولا مهمونایی از شهرهای دیگه برای گرفتن جشن تولدشون به اینجا میاند .من چون اصفهانو کاملا میشناسم اکثرا بعدالظهرها و روزهای تعطیل راهنمای کسایی هستم که دوست دارن جاهای دیدنی اصفهانو ببینین و خاطره خیلی خوبی از این شهر داشته باشند.دوستانی که میل دارن میتونن پیام بگذارن برای هماهنگی حضور وبازدید از اصفهان و برگزاری جشن تولدشون در یکی از شیکترین باغ ویلاهای اینجا . ممنون از شما منتظر هستم .(از آلبوم عکسام دیدن فرمایید)

کامنت بنویسید...
  , zhinoos031
شنبه 23 بهمن ، 01:09
خوندم الان
ادامه
محمد نوشاد , m88alian
محمد اطلاعات اصلی خود را بروز کرد. 10 ماه پیش
شغل : کاردرشرکت خصوصی صبحها- نمایشگاه ماشین دارم .

درباره من : سلام من محمد هستم 34 ساله .یه پسر خیلی باحال وپولدار یه باغ ویلا دارم و یه ماشین B.M.W. X1 و یه نمایشگاه ماشین صبحها تو یه شرکت خصوصی هستم .معمولا مهمونایی از شهرهای دیگه برای گرفتن جشن تولدشون به اینجا میاند .من چون اصفهانو کاملا میشناسم اکثرا بعدالظهرها و روزهای تعطیل راهنمای کسایی هستم که دوست دارن جاهای دیدنی اصفهانو ببینین و خاطره خیلی خوبی از این شهر داشته باشند.دوستانی که میل دارن میتونن پیام بگذارن برای هماهنگی برگزاری جشن تولد . ممنون از شما منتظر هستم .(از آلبوم عکسام دیدن فرمایید)

تولد : 25/اردیبهشت/1362

محمد نوشاد , m88alian
ویژه 11 ماه پیش
زمخت نباشیم!
▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀
ته پیازو رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف تابه ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در رو زدند.

پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوایی نداشتیم.

بابام می گفت:
نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد. هیچ وقت.

دستم چرب بود، شوهرم در را باز کرد و دوید توی راه پله.
پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود .

صدای شوهرم از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا.

برای یک لحظه خشکم زد.

ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. همدیگه رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم.

اما خانواده ی شوهرم اینجوری نبودن، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند.

برای همین هم شوهرم نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.
آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند.
من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم...
چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید!

شوهرم توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید.
پرسیدم:
برای چی این قدر اصرار کردی؟

گفت:
خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم.

گفتم:
ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم.

گفت:
حالا مگه چی شده؟

گفتم:
چیزی نیست ؟؟؟ !!!
در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم.

پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت:
دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟

تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم !

پدر و مادرم تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند.

وقتی شام آماده شد،
پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت.

مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد.
خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.

پدر و مادرم هردو فوت کردند.

چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت:
نکنه وقتی با شوهرم حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟
نکنه برای همین شام نخورد؟
از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند.
راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟

آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند.

واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟!
حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد:

"من آدم زمختی هستم"

زمختی یعنی:
ندانستن قدر لحظه ها،
یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها،
یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها.

حالا دیگه چه اهمیتی داشت وسط آشپزخانه ی خالی، چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد، آه بکشم؟

آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛
فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه...
میوه داشتیم یا نه...
همه چیز کافی بود:
من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک .

پدرم راست می گفت که:
نون خوب خیلی مهمه.

من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم،
اما کسی زنگ این در را نخواهد زد،
کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد.
اما دیگه چه اهمیتی دارد؟
چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیتشو می فهمی...!

زمخت نباشیم!
ادامه