منتظران ظهور , pejman2007club

منتظران ظهور

منتظران ظهور , pejman2007club

منتظران ظهور

12,524نــــفــــــر
عضو شده اند
12,524نفر عضو شده اند
امام سجاد(ع):المنتظرون لظهوره افضل اهل کل زمان - منتظران ظهور امام مهدی (عج) برترین اهل هر زمانند(بحارالانوار،ج 52،ص122)امام سجاد(ع):المنتظرون لظهوره افضل اهل کل زمان - منتظران ظهور امام مهدی (عج) برترین اهل هر زمانند(بحارالانوار،ج 52،ص122)مشاهده کامل مشخصات
6 بهمن 1383
قوانین كلوب منتظران ظهور : بحث های سیاسی و مطالب غیر اخلاقی ممنوع / بی احترامی به دیگران ممنوع / تبلیغات و تكرار زدن ممنوع

اعضاء

  • سید احسان  , yamahdi1370
  • فاضل  , fazel_ki
  • احمـــ العتیقی ـــد  , ahmad4444
  • آرمین آرمین , peymanmetal
  • 12524 نفر

    morebox img

کلوبهای مشابه

  • حزب الله , hezbollahclub
  • امیر المومنین (ع) , amirclub
  • روح الله (ره) , roohollahclub
  • خاتم الانبیا (ص) , peyambar
  • شهید جعفر جاهد , jahedclub




منتظران ظهور , pejman2007club
اهل کوفه
آهای اونایی که واسه فرج مولا دعا میکنید مثل شما مثل همون مردان کوفیه که واسه حسین(ع) نامه نوشتند که بیا ،نکنه وقت عمل تو هم فرار کنی ! مالت صافه؟ حسابت درسته ؟وقتی پای شکم و اعتقاد وسطه کدوم طرفی هستی؟الگوت کیه؟چند بار تا حالا دل امامت شکستی ؟ حالیت هست اینا !! الکی نگو بیا بیا اگه گفتی پای حرفت مردونه وایسا ادامه
ادامه
99
39
10
27
زینب دباغ , d_zeinab
یکشنبه 19 آبان ، 18:17
لایک
ادامه
شهریار رنجبر , shahriyar12r
دوشنبه 27 آبان ، 13:53
like
ادامه
میثم  تنهای تنها , mehdibikas27
دوشنبه 4 آذر ، 14:59
+++
ادامه
منتظران ظهور , pejman2007club
گفته های عجیب همسر خاتمی










زهرا اشراقی (همسر محمدرضا خاتمی): ترانه‌های گوگوش، هایده و مهستی را گوش می‌دهم و دوست دارم در زمینه حجاب خط‌شکن باشم. عکس بدون چادرم را به مجله‌های عربی داده‌ام تا چاپ کنند و گفته‌ام هرکسی دوست ندارد نبیند! در خانه ماهواره داریم و آخرین فیلم‌های هالیوودی را می‌بینیم! (رسانه‌ها ۲۱/۷/۹۲)۱- وقتی از بیت شریف امامت «جعفر کذّاب» خارج شود عجیب نیست که در بیت حضرت امام هم نوه‌ای مانند «زهرا اشراقی» ظهور کند!۲- زمانی حضرت امام در مصاحبه با اوریانا فالاچی (خانم خبرنگار مشهور و اسلام‌ستیز ایتالیایی) و در پاسخ به سوال فالاچی که پرسیده بود آیا من هم در حکومت اسلامی باید چادر سر کنم؟ فرموده بودند: حجاب برای عجوزه هایی مانند تو واجب نیست! (فالاچی در زمان آن مصاحبه تقریبا هم سن و سال الان خانم اشراقی بوده است!)۳- محضر زهرا خانم عرض می‌کنیم همین بهتر که چادر را کنار گذاشته‌اید! چون پوشیدن چادر لیاقتی می‌خواهد که شما با رفتارهایی مثل رفتن به کافه‌ها (آن‌طور که خود در مصاحبه با مجلات عربی گفته‌اند!) فاقد آن شده‌اید! چادر پوشش زنان باوقار و با متانت است! نه بعضی‌ها!۴- خانم اشراقی! گوش دادن به ترانه‌های زنان هرزه کاباره‌ای و دیدن فیلمهای خلاف ناموسی هالیوود و تماشای سریالهای ماهواره‌ای ترکیه اموری نیستند که با افتخار از آنها صحبت کرد! اکثر اراذل و اوباش و الواط و‌ول معطل‌ها و بچه‌خلافها و دبیرستانی‌های تنبل هم همین کارها را می‌کنند! البته آن قدر عاقل هستند که پز این کارها را ندهند و صدایش را هم درنیاورند! (بماند که گوش دادن به هایده و مهستی مدتهاست که خزوخیل محسوب می‌شود و خانم اشراقی برای اینکه از قافله عقب نماند بهتر است از اوباش محله‌شان سراغ ترانه‌های روز را بگیرد!)۵- آدم باید خیلی خفن باشد که هم مرتکب حرام شود و هم با افتخار از ارتکاب حرام یاد کند! در ضمن کشف حجاب (چادر) خانم اشراقی آن هم در نشریات متعلق به شاهزاده‌های عربستانی جای تامل دارد! چرا آنجا؟ مگر نشریات خودمان مشکلی داشتند؟ یک زن باید خیلی بی‌خیال باشد که جلوی چشم‌های هیز شاهزادگان سعودی چادرش را بردارد!۶- چند سال پیش (دقیقا سال ۱۳۷۵) در مراسمی که به مناسبت سالگرد ارتحال حضرت امام در حسینیه شماره ۲ جماران برگزار می‌شد، محافظان مانع ورود زهرا اشراقی به قسمت جلوی حسینیه شدند! آن هم به این دلیل که او را را نمی‌شناختند! زهرا اشراقی چنان داد و قالی راه انداخت که من نوه امامم! من اشراقی‌ام! چرا مرا نمی‌شناسید؟ من باید جلوی حسینیه بنشینم و...! راستی زهرا اشراقی جز ارتباط نسبی با امام چه دارد که پزش را بدهد؟ تحصیلات عالیه؟ ابتکار و اختراع؟ تالیف و تحقیق؟ اداره موسسه خیریه و...؟واقعا چنین فردی برای خودنمایی (آن هم در سنین پس از میانسالی!) چه دارد جز تفاخر به ارتکاب حرام؟(آن هم برای مجلات عربی!) جز تبرّج در برابر آل سعود؟۷- خانم اشراقی! لااقل از اراذل و اوباش و خلاف‌کارهای مملکت یاد بگیرید! آنها همه کارهایی را که شما انجام داده و بابتش پز داده‌اید را را انجام می‌دهند! بدترش را هم انجام می‌دهند؛ اما آن قدر جنبه دارند که خلافشان را توی بوق نکنند و جار نزنند! راست گفته‌اند که هر کاری جنبه می‌خواهد! حتی ارتکاب حرام!۸- یادمان آمد که افکار مترقی خانم اشراقی باب طبع اسفندیار رحیم مشایی است! براین اساس به خانم اشراقی توصیه می‌کنیم در اولین سری به دفتر آقای مشایی بزنند که تیم مشایی یک زهرا اشراقی کم دارد!



ادامه
4
1
2
راحیل   , 1361223
چهارشنبه 5 آذر ، 11:36
این چرتو پرتا چیه.خدا قاضیه شما چرا ششنیده ها رو باور میکنید.بترسید از قیامت.طرفداری نمیکنم اما جایی نیستم قضاوت
ادامه
منتظران ظهور , pejman2007club
دوسه مثقال خریت زخران چیزی نیست

بنا به فتوای علمای وهــــــابی بستن کمربند ایمنی حرام است چون مانع قضا و قدر میشود
ادامه
14
6
24
یاسین نصراله پور , dashyasin
یکشنبه 22 دی ، 21:24
چه جوک باحااااااااااااالیییییییییییییییی
بیشتر بذارین!
ادامه
مرضیه  , m_j_a_m
پنجشنبه 8 اسفند ، 08:48
خاك بر سرشان
ادامه
مرضیه  , m_j_a_m
پنجشنبه 8 اسفند ، 08:49
یه كلام از مادر عروس
ادامه
منتظران ظهور , pejman2007club
جمعه
و باز هم جمعه ای از راه رسید
نگاهی دیگر به آسمان
و سوالهای تكراری بدون جواب
 پس كی قراره ما معنی انتظار بفهمیم
پس كی قراره بدونیم كه ، نگاهی منتظر و چشم به راه ماست
پس كی قراره یاد بگیریم كه ،نباید نشست و باید حركت كرد
پس كی قراه بفهمیم كه، ما آدمیم، از جنس خدا
پس كی قراره بدونیم، اونی كه عاشق ماست كیه
پس كی قراره ماه پشت ابرها رو ببینیم
پس كی قراره ما ظهور كنیم
كی میخواهیم ما ظهور كنیم وقت گذشت و ما خوابیم
ادامه
16
4
9
حمیدرضا علیزاده , hamidtoor
چهارشنبه 1 آبان ، 20:08
++++++++++++++++++++++++++++
ادامه
دادا    , dadabox79
پنجشنبه 16 آبان ، 20:12
+
ادامه
منتظران ظهور , pejman2007club
پشت پنجره ی فولاد
آسمان مهتابی بود. من بودم و همسرم - افسانه - و آسمانی سرشار از ستاره كه در حضور مهتاب درخشنده به چشم نمی آمدند. كنار در ایوان نشسته بودم و دل خسته، فضای بی كرانه را تماشا می كردم. 
ساعتی گذشت، برخاستم، دور ایوان قدم زدم سپس به اتاق آمدم. 
از قفسه ی كتاب خانه ام دیوان حافظ را برداشتم. گلبرگ های خشكیده ی شقایق از لای آن ریخت. اتاق پر از شقایق شد. افسانه گفت: یادش به خیر روزی كه این شقایق ها را چیدیم. 
من به خاطره ی آن روز خیره ماندم؛ همان روزی كه از كنار دشت شقایق رد می شدیم و برای فرزندمان اسم انتخاب می كردیم. من گفتم: اگر پسر باشد اسمش را 
«علی رضا» می گذارم. او نگذاشت حرفم تمام شود و گفت: اگر دختر بود... 
خم شد، گلی چید و به من داد، به چشم هایش خیره شدم و گفتم: اگر دختر بود... و این بار، میان حرفم پرید: اسمش را تو بگذار. قدری فكر كردم. پرسیدم: چطور است «معصومه» صدایش كنیم؟ و چندبار صدا كردم: معصومه، معصومه بابا...، علی رضا، علی رضا جان.... 
نگاهش كردم و گفتم: اسم های قشنگی انتخاب كردیم؟ منتظر شدم تا حرفم را تأیید كند. او خندید و گلی را به دستم داد. 
شیرینی آن روز نام گذاری، این گونه از ذهن و ضمیرمان گذشت و هر دو سوار بر مركب خاطره، گذشته ها را مرور كردیم. گلبرگ ها را جمع كردیم. او آن ها را كنار هم چید و من پرده را كنار زدم و لب پنجره نشستم. افسانه گفت: برایم فال می گیری؟ 
گفتم: به فال اعتقاد داری؟ 
لحظه ای فكر كرد و گفت: نه در هر كاری. درخت موفقیت در سرزمین عقل و تدبیر، شكوفه می دهد و با مشورت به ثمر می نشیند و بروبار می دهد. با فال هیچ گرهی باز نمی شود، تنها امید در وجود آدم بال و پر می یابد و دلی خوش می شود. فقط همین. 
با لبخندی گفتم: قبول، حالا برای یك بار هم شده نیت كن. سری تكان داد و گلبرگ ها را آهسته جمع كرد. فاتحه ای برای شادی روح حافظ خواندم و او را به شاخ نباتش قسم دادم. دیوان را گشودم و همسرم را با چشمان بسته دیدم كه زیر لب دعا می خواند. كتاب را جوری نگه داشتم كه چشمانش را از بالای آن ببینم. به من خیره شده بود: بخوان. 
اگر نمی گفت شاید تا ساعت ها نگاهش می كردم و پلك زدن هایش را حفظ می كردم. هر بار كه پلك می زد نیازی در نگاهش می خواندم. صدایش را شنیدم، آرام بود و بی قراری در آن پنهان. غزل را خواندم: 


گرچه افتاد ز زلفش گرهی در كارم 
همچنان چشم گشاد از كرمش می دارم 

به صد امید نهادیم در این بادیه پای 
ای دلیل دل گم گشته، فرومگذارم 

چو منش در گذر یاد نمی یارم دید 
با كه بگویم كه بگوید سخنی با یارم 

دیده ی بخت به افسانه ی او شد در خواب 
تو نسیمی ز عنایت كه كند بیدارم 

پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب 
تا در این پرده جز اندیشه ی او نگذارم

جوابش را دادم: می گوید امیدوار باشید. كتاب را با ناامیدی بستم و در خاطره ها غرق شدم. صدایم در اتاق پیچید و سكوت دل پذیر شبانه مان را شكستم: امیدوار؟ این همه دعا و نذر و نیاز یعنی چه؟ یعنی امید؛ باز هم می گویی امیدوار باشم؟! 
او حرفی نزد. حتی نگاهم نكرد. من هم نگاهش نكردم. جرئت نداشتم، می دانستم اگر چشمانم او را ببیند از تمام حرف هایم پشیمان می شوم. افسانه بلند شد و دستم را گرفت. گرمای مهر و امیدش آرامم كرد و صدایش آبی بر آتش بود: مسعود، امیدوار باش. ما خدایی داریم كه دل شكسته ها را دوست دارد. خدایی كه همنشین قلب های ماتم زده است. با او بودن، همه چیز داشتن است. سوختن در مهر او و تسلیم به رضای او، جوهره ی هدف آفرینش است. باور كن، این همه سال كه بچه نداشتیم حكمتی در كار بوده. نفسی كشیدم: هفته ی پیش یادت هست؟ همان روزی كه مهمانی رفتیم چه حرف ها شنیدی؟ 
لبخندی زد: من همه ی آن ها را فراموش كردم. 
با آن كه سال ها با او زندگی می كردم و بارها مهر و گذشتش را دیده بودم، از این همه گذشت تعجب كردم و گفتم: چه جوری این حرف های نیش دار را فراموش می كنی. وقی كه می گویند....
نمی دانم آن لحظه كه از او چنین چیزی پرسیدم در چه فكری بودم. او تمام كنایه ها را می شنید و برای هر كدام از آن ها جوابی آماده داشت، اما جوابشان را نمی داد. 
افسانه كه مرا ناآرام و دل داری هایش را در من بی اثر دید، رفت و با لیوان شربت برگشت. در این فاصله به حرف های خودم و بیش تر به حرف های او فكر كردم. گفته هایش به دلم می نشست. هر بار كه ناامید می شدم، او مرا آرام می كرد و بذر امید را در دلم می كاشت. از تمام حرف هایم پشیمان شدم و از این كه صدایم را بلند كرده بودم، ناراحت بودم. شاید كمی هم حق داشتم، آرزوی داشتن فرزند، یك لحظه مرا رها نمی كرد؛ فرزندی كه در رؤیاهایم بود و وقت و بی وقت مرا پدر صدا می كرد و از سر و كولم بالا می رفت. فرزندی كه پی همبازی می گشت و جز پدرش كسی را نمی یافت. همیشه این صدا را در گوشم می پیچید: بابا... بابا... و من همیشه جوابش را می دادم: جان دلم... بگو عزیزم؛ و با شنیدن صدایم رؤیاهایم را می دیدم كه پرپر می شوند و فرزندم را می دیدم كه در بی زمانی گم می شود. 
چند روزی بود كه دلم بدجوری گرفته بود. از بی صبری و ناامیدی خودم بدم می آمد. كم حرف می زدم و بیش تر در گوشه ای ماندگار می شدم و فكر می كردم. خودم را آدم سرگردانی می دیدم كه پی روشنایی می گردد. نوری كه راه رهایی را نمایان كند و نشان منزل های امن را یك به یك یادآور شود. سرانجام، پیوستگی را در فكرهایم نمی دیدم و چاره جویی ام را بی حاصل می یافتم. پس به سراغ آب می رفتم تا وضو بگیرم و به نماز بایستم. بلكه این گونه خود را آرام كنم و در حق دل شكسته ام دعا، تا خدا مهرش را نصیبم گرداند و همسرم را شاد كند. با نیازی سرشار، رو به قبله ی جانان می ایستادم و توان مندی هایش را به یاد می آوردم و مهرش را سپاس می گفتم و او را برای گشودن گره فرو بسته ام فرامی خواندم و خود را از شرك به دور می داشتم. بارها در سجده، تمنایم را تكرار می كردم و بندگی ام را به تصویر می كشیدم و یاد خدا را تسلای دل شكسته ام می دانستم. دوست داشم بندگی و شوریدگی ام را به اوج برسانم و خود را به موجی بسپارم كه مرا تا اجابت خدا یاری كند. 
فضایی را می خواستم كه مالامال از راز و نیاز آرام باشد، مكانی كه زبان دلم را باز كند؛ رودخانه ای كه جاری زلالش مرا تا دریا ببرد. چشمه ای كه دلم را در آن تطهیر كنم. من مثل آب، مثل غذا، بی تابانه به دنبال فضایی آسمانی و روحانی بودم. 
در همین فكر بودم كه افسانه وارد اتاق شد، رو به او كردم و گفتم: اگر قصد مسافرتی باشد چه شهری برای حال و هوای ما خوب است. لبخند او نشان می داد كه به اندیشه هایم پی برده، پرسید: برای درددل كردن؟ گفتم: آره. 
او همان طور كه می نشست، گفت: مشهد، امام رضا. 
با شنیدن نام امام رضا علیه السلام شوری در دلم افتاد و ناخودآگاه تكان خوردم. دو - سه بار این پا و آن پا شدم و با خود گفتم: امام رضا، امام رضا.... 
یك هفته گذشت. بلیت قطار را تهیه كردم. مقدمات سفر مهیا شد. حدود ساعت چهار بعدازظهر، سوت قطار در راه آهن پیجید و آهسته به حركت افتاد. صدای قطار، آهنگ دل نشینی را در فضا پخش كرد. صدا برایم آرامشی فراهم می كرد كه دوست داشتنی بود؛ آرامشی كه مرا از ناامیدی دور می كرد. سرعت قطار به تدریج زیاد شد و از شهر فاصله گرفتیم و روستاهای بسیاری را پشت سر گذاشتیم و به كویر رسیدیم؛ سرزمینی ساكت و خاموش. 
كویر را دوست داشتم بی آن كه بخواهم و یا بدانم برای چه. هر بار كه چشم به كویر می دوختم در سكوت پرمعنای آن، پی به حرف تازه ای می بردم. كویر خشك بود و من خسته. او در آرزوی قطره ای آب می سوخت و من در آرزوی فرزندی شیرین. چشمانم را بستم و كویر را سبز به تصویر كشیدم. دیدم رنگ زندگی تغییر كرد: آبی به رنگ آسمان و سبز به رنگ زمین. 
افسانه كه در نگاهم شوری سرشار از سرمستی دید، گفت: قشنگ است؟ بی آن كه بپرسم منظورش چیست، گفت: كویر را می گویم. 
سری تكان دادم و گفتم: خیلی. 
گفت: در شب زیباتر هم می شود. 
تا شب و برآمدن ماه فاصله ای نبود و من هر چه بیش تر به كویر و به چهره ی پرچین و چروكش نگاه می كردم، حسی تازه تر می یافتم و خود را شبیه او می دیدم.شب كه از راه رسید و ماه در وسط آسمان ظاهر شد، زیبایی این دشت آرام و آزرده، بیش تر نمایان گشت. همسرم برایم چای ریخت و صدایم زد. از دستش گرفتم و سر حرف را باز كرد: 
- دارم فكر می كنم چه دعایی بكنم. می دانم چه می خواهم، اما دوست دارم جوری خواسته ام را بگویم كه در آسمان ها بپیچد. 
بدنم لرزید. رنگم پرید. به سختی آب گلویم را قورت دادم. 
افسانه متوجه شد و پرسید: چیزی شده؟ 
نتوانستم جوابش را بدهم. با نگرانی بلند شد و لیوان آب را دستم داد: 
- ضعف كردی، حتما فشارت پایین آمده. 
چند قند در لیوان ریخت و پی قاشقی گشت. در این فاصله، صدای او در گوشم پیچید كه می گفت: «دوست دارم جوری خواسته ام را به خدا بگویم كه در آسمان ها بپیچد». كاش من هم می توانستم با زبان دل، ناگفته هایم را بگویم. 
شربت قند را سركشیدم و پلك هایم را روی هم گذاشتم. هنوز نگران بودم. آرام صدایم كرد: مسعود بهتر شدی؟ بی آن كه نگاهش كنم، آهسته سر تكان دادم. وقتی مطمئن شد مرا تنها گذاشت تا آسوده باشم. از او دفترچه ی خاطراتم را خواستم و او دفتر را به همراه خودكار به من داد. زیر چشمی كویر را نگاه كردم. چه بی انتها بود و چه تأثیری در روح من گذاشت. در اولین صفحه ی سفید دفتر خاطراتم نوشتم: 
«كویر، نبض زمان را می شنود و با روح طبیعت آشنا است، چرا كه با تنهایی هم آغوش است و تنها بودن، فرصتی برای یافتن است. سكوتی كه در این سرا، جاری است خلوتكده ای را مهیا ساخته؛ برای اندیشیدن و پی بردن و جستن، برای دست یافتن به خویشتنی فراموش شده، آن هم در دنیایی پر از آشوب و آشفتگی. هیچ درختی نیست كه در این سرای بی كسی بروید و سبز باشد و بار و بری داشته باشد و سایه ای فراهم آورد و از رنج عطش بكاهد و بر شما رهگذران بیفزاید و سرانجام، خاطر خسته ی كویر را بنوازد. هر درختی در این دشت خشك بروید، دل خویش به شبنمی خوش كرده كه در رؤیاهایش ریشه دارد و به صدای آب، كه برای لحظه های تنهایی اش، ترانه ای است. 
كویر همواره می اندیشد، نه به طبیعت سبز، نه به درختان پربار، نه به صدای امواج دریا، نه به حضور انسان، نه به آواز مرغان، نه به شكفتن گل ها، نه به بنا نهادن منزل ها، نه به پدید آمدن راه ها و افزون گشتن رهگذران و گذر دلبرها و دلدارها از كوچه باغ ها؛ كه به «بودن» می اندیشد. نه به بودن خویش، كه به هستی رنج برای زندگی می اندیشد. 
كویر، انتهای زندگی نیست، لحظه ای پرهیبت در زمان است. مثل كوهستان، مثل دریا، مثل آسمان و همواره تكرار می شود، مثل ابرهای گریزان، مثل موج های پیاپی، مثل بادهای روان، مثل رهگذران در كوچه های شهرمان. باید این لحظه را دوست داشت، اگرچه خاكستری است و دل را می آزارد و گاه ناامیدی به همراه می آورد. كویر روزگاران درازی است در برابر آفتاب و طوفان و خشكی و بی حاصلی، امید را می جوید تا بیابد و به تماشای فردا می نشیند تا آغاز فصل سبز فرا برسد. شاهد این امیدواری نه انسان كه تاریخ بوده و هست. 
بار دیگر به كویر می نگرم. این بار از سر دل سوزی و ناامیدی نگاه نمی كنم كه این بار می خواهم درسی تازه بیاموزم؛ درس استواری و ایستادگی در مكتب كویر، تا چون او در فراز و نشیب زمان و افت و خیز زندگی باقی بمانم. 
افسانه چند بار صدایم زد. من می شنیدم، اما نمی دانستم در جوابش چه بگویم! عاقبت نگاهش كردم. با تعجب به من خیره شده بود. قطار ایستاده بود. پرسیدم: - چی شده؟ چرا قطار ایستاد؟ 
- برای نماز. 
سری تكان دادم. دفترچه ام را بستم و به همسرم دادم، گفتم: هر وقت حال داشتی، بخوان. 
دفترچه را باز كرد و گفت: خاطره است یا درددل، یا... برای من نوشتی؟ خندیدم: برای بچه مان نوشتم. 
با مهربانی به چشم هایم زل زد: تو... تو.... 
جوابش را دادم: من هم دوست دارم امیدوار باشم، می خواهم مثل كویر در برابر طوفان و آفتاب بایستم و بگویم: «چون امیدوارم پس هستم». 
افسانه باور نمی كرد كه این چنین از امیدواری حرف بزنم و غصه دار گوشه ای ننشینم. نمازمان را كه خواندیم دور و بر ایستگاه گشتیم، فقط بیابان پیدا بود كه اگر شب مهتابی نبود، بیابان هم به چشم نمی آمد. از افسانه پرسیدم: به چه فكر می كنی؟ 
گفت: به كویر، راستی می دانستی تنها فرصتی كه كویر پیدا می كند در شب است؟ نه خورشید می تابد و نه رنج عطش او را بی قرار می كند. صبر كویر را باید ستایش كرد. او سخت، اما انسان پرور است. در اثر این تحمل ها و صبرها گنجی از مهر و عاطفه در سینه اش روییده است. پیامبران گنجینه ی این سرزمین اند. 
در گستره ی كویر، خدا حضوری محسوس دارد و عطر وحی در فضای آن پیچیده است و آواز پر جبرئیل از بلندای آن شنیده می شود. 
خودم را به نسیم خنكی سپردم كه آرامش شیرینی برایم به همراه داشت و به حرف های افسانه گوش دادم كه می گفت: «پس از هر سختی، آسانی است». شب برای كویر، وجدآور و راحت افزا است، چرا كه نسیم می وزد و تشنگی خاك و سوزندگی آفتاب در كار نیست. برای ما نیز همین طور است. ما الآن در راه پرفراز و نشیبی هستیم، این كه بیش تر وقت ها هم خسته و ناامید می شوی به خاطر همین است. اما مسعود، نوبت آسانی كه برسد، تمام سختی ها برایمان خاطره می شود و درس عبرتی. اگر صبر كنیم و امیدوار باشیم، خدا تنهایمان نمی گذارد و فراموشمان نمی كند. 
خورشید كه بر شانه های كوه دست انداخت و سركی كشید تا این طرف دنیا را ببیند من تماشایش كردم. همسرم استكان چای را به دستم داد و گفت: چقدر مانده؟ 
ساعتم را دیدم و از چند تا مسافر وقت رسیدن را پرسیدم، گفتند: تا ساعت ده می رسیم. گفت: باور كن از بس بی قرارم، فكر می كنم ساعت ده نمی رسد فكر می كنم یك شبانه روز دیگر راه مانده. 
خندیدم و گفتم: بی قراری تو برای من كه بنده ی خدا هستم، خیلی دیدندی است، اصلا چیزهایی هم یاد می گیرم، حالا برای خدا كه بنده هایش را دوست دارد، چقدر دوست داشتنی است. 
از دوردست كه بارگاه امام رضا علیه السلام به چشم آمد، حسی وصف ناپذیر در قلبم پیچید و سر تا پایم لرزید. قادر نبودم نفس بكشم و فقط می توانستم نگاه كنم. عظمتی پرشكوه مرا جذب كرده بود، اشك در چشمانم جمع شد و یاد رنجی افتادم كه سال ها با من بود. پیوندی كه بین من و آن وجود مقدس برقرار شده بود، گویی خورشید فروزان امید بود كه بر دشت خاموش قلبم تابیده بود. 
ناخودآگاه همان شعر حافظ را زمزمه كردم كه: 


به صد امید نهادیم در این بادیه پای 
ای دلیل دل گم گشته، فرومگذارم

سوت قطار در ایستگاه مشهد پیچید و پس از دقایقی ایستاد. جلوی ایستگاه، تاكسی ها ردیف ایستاده بودند، یكی را سوار شدیم. در راه، افسانه ساكت بود و بینش تر تماشا می كرد. می خواست بار دیگر گنبد را ببیند. من هم حرفی نمی زدم. به صندلی تكیه داده بودم و به همه چیز فكر می كردم: به انتظار سال ها، به فال چند شب پیش و به جور شدن سفر و 
به چند مسافرخانه سر زدیم تا عاقبت توانستیم در نزدیكی های حرم اتاقی اجاره كنیم. اتاق را مرتب كردیم و وسایل مختصرمان را چیدیم. كمی آسودیم سپس غسل زیارت كردیم و به راه افتادیم. 
افسانه گفت: حالا كه میان من و امام فاصله ای نیست، بی قرارتر از پیش هستم. دست و پایم می لرزد و شوق نیایش وجودم را فراگرفته است. راستی كه بعضی از نقاط این كره ی خاكی، جاذبه ی عجیبی دارند. درست است كه همه جا می توان خدا را خواند و با او حرف زد، اما بعضی از مكان ها میقات های الهی اند: خداوند، موسی علیه السلام را به طور سینا خواند و محمد صلی الله علیه و آله و سلم را به غار حرا و در میان كوهستان كشاند و جبرئیل در آن جا بر او فرود آمد و حضرت صلی الله علیه و آله و سلم او را در «افق اعلی» دید و ابراهیم علیه السلام را به وادی مكه كوچاند و... این جا هم كه عاشقان، گرد آمده اند یكی از سرزمین های مقدس است كه در آن، «خدا» را می خوانند و از او كمك می خواهند. گل دسته های آن، كه سر به آسمان می سایند، مناره های «توحید» اند و گلبانگ «عشق الهی» از فراز آن ها پیاپی به گوش می رسد. 
این مكان «از آن بیت هایی است كه خدا رخصت داده كه [قدر و منزلت آن ها] رفعت یابد و نامش در آن ها یاد شود. در آن [خانه] هر بامداد و شامگاه خدا را نیایش می كنند» [1] . 
از سر خیابان، گنبد و گل دسته ها چشم هایمان را از شكوه پر كرد. 
دچار احساسی غریبی شدیم. آهسته قدم برمی داشتیم. عظمت امام، دیدنی بود و مهربانی اش به چشم می آمد، كه امام مظهر مهر و چشمه ی محبت است. 
به صحن مبارك وارد شدیم و به رواق ها درآمدیم. پژواك عشق و نیاز انسان های عاشق روح و روان را نوازش می داد و عطر دل انگیز «دعا»، آدمی را سرمست می كرد. اطراف ضریح، شلوغ بود. 
خیلی نزدیك نرفتیم، در یكی از رواق ها رو به قبر امام علیه السلام به احترام ایستادیم و آن حضرت را زیارت كردیم: 
- به نام خدا و به یاری خدا... 
- گواهی می دهم كه معبودی جز خدای یگانه نیست و انبازی ندارد.... 
- سلام بر تو ولی خدا. 
- سلام بر تو ای حجت خدا. 
- سلام بر تو ای نور خدا در تاریكی های زمین.... 
- سلام بر تو ای وارث آدم... 
- سلام بر تو ای وارث نوح نبی الله. 
- سلام بر تو ای... 
پنج روز از اقامت ما در شهر مشهد گذشته بود و فقط یك روز فرصت داشتیم كه بمانیم. قصد زیارت وداع كردیم و چه مشكل بود. كنار یكی از ستون ها و رو به ضریح مطهر نشسته بودم و دل شكسته و غمگین، بی اختیار اشك می ریختم و در دل با خدا زمزمه می كردم. در همین حال، افسانه دستی به شانه ام زد و گفت: ساعتی هم كنار پنجره ی فولاد برویم. ایستادم و با هم حركت كردیم. 
در پشت این پنجره، موسیقی شور و نیاز انسان های عاشق و حاجت مند، آرام در فضا می پیچید و اشك هایشان چونان بارانی بر زمین قلبشان فرو می بارید. افسانه گفت: می بینی چه صحنه ی نیایش زیبایی است، گویی كه این پنجره، روزنه ای است كه از زمین به سوی آسمان باز شده و خیل عاشقان، از آن، نور خدا را می بینند و نه با این طناب ها و نخ ها كه با تار و پود قلبشان با شبكه های این پنجره پیوند خورده اند و هر كس به اندازه ی معرفتش از زمین جدا شده و به آسمان، پیوند می خورد. 
من گفتم: تو فكر می كنی كه چند نفر از این ها شفا بگیرند و یا به حاجت خود برسند. او گفت: همین پیوندخوردن، همین راز و نیاز و همین عشق بازی و هم كلامی با خدا، رسیدن به حاجت است. 
این را گفت و آرام به كنار پنجره ی فولاد رفت و در گوشه ای نشست، از دور او را می دیدم و صدای زمزمه اش را می شنیدم. من هم گوشه ای ایستادم و حرف های دلم را زدم. هر كس خودش بود و خدایش، خودش بود و نیازهایش، خودش بود و تخلیه ی درونی و سبك بار شدنش. من در آن جا زیبایی «عشق بی رنگ» را دیدم؛ بی رنگ ریا، تظاهر، چاپلوسی، امتیازخواهی، ریاست طلبی و من می دیدم كه مجمع عاشقان در این مكان مقدس از یك «ارباب» آری فقط یك ارباب - خدا - كمك می خواهند و ولی و حجتش را شاهد گرفته اند. 
حدود نیم ساعتی گذشت. نگران افسانه شدم، به پنجره ی فولاد نزدیك شدم و میان جمعیت به دنبالش بودم. او را دیدم كه سر بر پنجره گذاشته بود. نزدیك تر رفتم، چشم هایش بسته بود. رد اشك بر گونه اش پیدا بود. می خواستم صدایش بزنم. به چهره ی معصومانه اش نگاه كردم. نمی دانستم باید چه كنم. لحظه ای مكث كردم. نه، تكان نمی خورد! نگران شدم. قبل از آن كه صدایش بزنم، ناگهان چشم هایش را باز كرد. به سرعت بلند شد و شوق زده گفت: مسعود... مسعود.... 
شوق و اضطراب در نگاهش موج می زد، با همین حالت گفت: «علی رضا» كجا است؟ نمی دانستم چه بگویم. منتظر شدم ادامه ی حرفش را بشنوم، اما او به من زل زده بود. پرسیدم: علی رضا؟ علی رضا كیه؟ 
به پنجره اشاره كرد: همین الآن آقا دست او را در دستم گذاشت. تعجب كرده بودم، گفتم: حتما خواب دیدی! 
اشك در چشمانش جمع شد. بغضش تركید و گفت: نه... من گرمای دستش را حس كردم. می دانی چه شكلی بود؟ 
مات مانده بودم، نه می توانستم گریه كنم و نه قدرت كنترل خود را داشتم، گفت: بچه مان سفید بود و تپول، با موهای بور. 
بغضم تركید و اشك از چشمانم جاری شد. دست هایم را بالا بردم. انگار می خواستم آسمان را در آغوش بگیرم. با همین رؤیا دل خوش بودم و شوقی وصف ناپذیر وجودم را فراگرفته بود. 
راهی مسافرخانه شدیم. آهسته در پیاده رو راه می رفتیم. 
حرفی نداشتم كه بگویم. افسانه هر آن چه دیده بود، گفت و من سراپا گوش بودم. پشت پنجره ی اتاق مسافرخانه ایستاد و گنبد و بارگاه را می نگریست و آرام و بی صدا اشك می ریخت. پرسیدم: خوش حالی؟ او گریه می كرد، اما غم در چهره اش پیدا نبود. سری چرخاند و گفت: به گریه ام نگاه نكن، اشك شوق است. 
لب پنجره نشستم. نسیم خنكی می وزید. سر به چارچوب پنجره گذاشتم و گفتم: یك بار دیگر تعریف می كنی؟ از اولش بگو، چه دیدی؟ 
لبخندش از مهر و شوق، سرشار بود و هر آن چه را كه دیده بود گفت. من به او خیره شدم، او را نمی دیدم و صدایش را می شنیدم. 
صدایش از آسمان به گوشم می رسید، چرا كه آن چه دیده بود، اتفاقی آسمانی بود؛ حادثه ای به رنگ آسمان. 
شب شد. او از كنار پرده ی اتاق، چشم به ماه دوخته بود. ساعت ها بود كه كنار پنجره نشسته بود، گفتم: بلند شو، بلند شو، یك چیزی بخور، این جور كه پیش می روی مریض خواهی شد. گفت: سیرم، احساس می كنم به هیچ چیز احتیاج ندارم. 
جانمازم را جمع كردم و به سمتش رفتم، گفتم: یاد آن شب به خیر كه من به آسمان خیره شده بودم؛ همان شبی كه گلبرگ های شقایق، عطر «امید» را در اتاقمان پراكند. یادت هست؟ 
مسافران سوار شدند و درهای قطار بسته شد. با هم از كوپه ی قطار، گنبد و بارگاه را می دیدیم و با حضرت وداع می گفتیم: من در چهره ی افسانه، شكرگزاری را می دیدم و آرامشی كه به رنگ آبی بود. 
دفتر خاطراتم را برداشتم و هرگاه دچار حسی تازه تر می شدم سعی می كردم كه آن را بنویسم تا برای همیشه باقی بماند. 
او با خنده گفت: این بار می خواهی چه بنویسی؟ 
از او خودكار خواستم و گفتم: واقعا لطف و مهربانی خدا را چگونه باید نوشت؟... 
«علی رضا» جقجقه اش را تكان داد. ذوق كوكانه اش مرا به شوق آورد. به سمتش رفتم و به چشم های معصومش خیره شدم و با آن ها تا دور دست های خاطره ی دو سال پیش رفتم... 

 [1] سوره نور، آیه 36.  برگرفته از کتاب پشت پنجره فولاد، ص8 الی 25
ادامه
18
2
11
حمیدرضا علیزاده , hamidtoor
چهارشنبه 1 آبان ، 20:09
++++++++++++++++++++++++++
ادامه
میثم  تنهای تنها , mehdibikas27
دوشنبه 4 آذر ، 14:59
+++
ادامه