ضحی امیری , zoha12

ضحی امیری

 عافیت می طلبد خاطرم ار بگذارند
ضحی امیری , zoha12

ضحی امیری

مطالب تصاویر 5
cloobid
zoha12
، 7 سال و 10 ماه و 2 روز
زن 39 ساله متاهل
فوق ديپلم ،

آلبوم تصاویر

5 تصویر ...

morebox img

رسانه ها

  • کلوب دات کام , recreation
  • عماریون  , ammaryuon
  • 140 رسانه

    morebox img


تبلیغات

ضحی امیری , zoha12

یادم هست کلاس چهارم٬ توی کتاب فارسیمون یک پسری بود که انگشتش رو گذاشته بود توی سوراخ سد تا سد خراب نشه.
"پطروس"قهرمانی که با اسم و خا طره اش بزرگ شدیم

توی کتاب، عکسی از پطروس نبود و هیچ وقت تصویرش را ندیدیم.
همین باعث شد که هر کدام از ما یک جوری تصورش کنیم و برای سالها توی ذهنمان ماندگار شود

سالها بعد فهمیدیم که اسم واقعی پطروس٬ هانس بوده

تازه هانس هم یک شخصیت تخیلی بوده که یک نویسنده آمریکایی به نام "مری میپ داچ" آن را نوشته بود

بعدها، هلندیها از این قهرمان خیالی که خودشان هم نمیشناختنش، یک مجسمه ساختند
خود هلندیها خبر نداشتند که ما نسل در نسل با خاطره پطروس بزرگ شدیم

شاید آن وقتها اگر میفهمیدیم که پطروسی در کار نبوده، ناراحت میشدیم

اما توی همان روزها٬ سرزمین من پر از قهرمان بود
قهرمانهایی که هم اسمهاشون واقعی بود و هم داستانهاشون

شهید ابراهیم هادی:
جوانی که با لب تشنه و تا آخرین نفس توی کانال کمیل ماند و برای همیشه ستاره آنجا شد؛
کسی که پوست و گوشتش، بخشی از خاک کانال کمیل شد

شهید حسین فهمیده:
نوجوان سیزده ساله ای که با نارنجک، زیر تانک رفت و تکه تکه شد

شهید حاج محمدابراهیم همت:
سرداری که سرش را خمپاره برد

شهیدان علی، مهدی و حمید باکری:
سه برادر شهیدی که جنازه هیچکدامشان برنگشت

شهیدان مهدی و مجید زین الدین:
دو برادر شهیدی که در یک زمان به شهادت رسیدند

شهید حسن باقری:
کسی که صدام برای سرش جایزه گذاشت

شهید مصطفی چمران:
دکترای فیزیک پلاسما از دانشگاه برکلی آمریکا، بی ادعا آمد و لباس خاکی پوشید تا اینکه در جبهه دهلاویه به شهادت رسید
و...
کاشکی زمان بچگیمان لااقل همراه با داستانهای تخیلی، داستانهای واقعی خودمان را هم یادمان میدادند
ما که خودمان قهرمان داشتیم
ادامه
99
ضحی امیری , zoha12
کاش سهراب اینگونه می گفت:

آب را گل نكنید . . .!

شاید از دور علمدار حسین (ع)
مشك طفلان بر دوش،
زخم و خون بر اندام،
می رسد تا كه از این آب روان،
پر كند مشك تهی، ببرد جرعه آبی برساند به حرم،

تا علی اصغر (ع) بی شیر رباب (س)
نفسش تازه شود و بخوابد آرام . . .!

#آب_را_گل_نكنید_...!
ادامه
کامنت بنویسید...
ساناز احمدیان , sanazz95
سه شنبه 3 مهر ، 20:56
آقا فرهاد
ادامه
فرهاد همدم , farhad_09
سه شنبه 3 مهر ، 20:51
آب حسرت بدل از معرفت عباس است
ادامه
ساناز احمدیان , sanazz95
سه شنبه 3 مهر ، 06:23
سمانه جان
ادامه
ضحی امیری , zoha12
ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﮐﺎﺳﻪ ﺷﯿﺮﯼ ﺟﻠﻮی ﺳﻮﺭﺍﺧﯽ می‌گذاشت. ﻣﺎﺭﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ‌آمد، ﺷﯿﺮ را می‌خورد ﻭ سکه‌اﯼ ﺩﺭ ﺁﻥ می‌انداخت.

ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻣﺮﯾﺾ ﺷﺪ. ﺑﻪ ﭘﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ ﻫﻤﺎﻥ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﮑﻨﺪ. ﭘﺴﺮ ﻭﺳﻮﺳﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻣﺎﺭ ﺭﺍ بکشد ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺳﮑﻪﻫﺎ ﺭا ﺑﺮﺩﺍﺭﺩ.

ﻫﻤﯿﻦ ﮐﺎﺭ را ﮐﺮﺩ.

ﻭﻟﯽ ﻣﺎﺭ ﺯﺧﻤﯽ ﺷﺪ و ﭘﺴﺮ را نیش زد و ﭘﺴﺮ ﻣﺮﺩ. ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻣﺪﺗﯽ ﺑﻌﺪ ﺑﯽﭘﻮﻝ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺭﺳﻢ ﻗﺪﯾﻢ، ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮐﺎﺳﻪ ﺷﯿﺮﯼ ﺟﻠﻮی ﺳﻮﺭﺍﺥ ﮔﺬﺍﺷﺖ.

ﻣﺎﺭ ﺷﯿﺮ را ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺳﮑﻪﺍﯼ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: «ﺩیگر ﺑﺮﺍیم ﺷﯿﺮ ﻧﯿﺎور، ﭼﻮﻥ ﻧﻪ ﺗﻮ ﻣﺮﮒ ﭘﺴﺮﺕ را فراموش می‌کنی و ﻧﻪ ﻣﻦ ﺩﻡ ﺑﺮﯾﺪﻩام را.»

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻝ ﮐﻨﺪ ﺗﺎ ﺯﺧﻢ ﮐﻬﻨﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﺷﻮﺩ
ادامه
کامنت بنویسید...
پانی راد , dariyaaa
20 دقیقه پیش
خیلی هم عالی..
ادامه
سارا تبرستانی  , sirintipiti70
26 دقیقه پیش
با سهلام و تشکر خدمت همه و تک تک دوستان خودی ناخودی از کامنتها پسندهاتون
عرضم به حضورتون من کلا تصویرام با متنهام از نظرتون شاید به هم ربط نداشته باشه
والا بوخودا خیلی ربط داره از دید من
ادامه
بهروز برات نژاد , bhrooz.ba.vafa
1 ساعت پیش
واقعا" که
گوریل داره برای اینکه بچه اش رو بخوابونه داستان مار رو تعریف میکنه بچه هم داره میخوابه هی حرف نزنید بچه بیدار میشه
ادامه
ضحی امیری , zoha12
زنه دیروقت به خونه رسید آهسته کلید رو انداخت و درو باز کرد و یکسر به

اتاق خواب سر زد
ناگهان بجای یک جفت پا دو جفت پا داخل رختخواب دید
بلافاصله رفت و چوب گلف شوهرش رو برداشت و تا جایی که میخوردند آن دو را
با چوب گلف زد و خونین و مالی کرد.
بعد با حرص بطرف اشپزخانه رفت تا ابی بخورد
با کمال تعجب شوهرش را دید که در آشپزخانه نشسته است.
شوهرش گفت سلام عزیزم!
پدر و مادرت سر شب از شهرشون به دیدن ما اومده بودند چون خسته بودند
بهشون اجازه دادم تو رختخواب ما استراحت کنند

راستی بهشون سلام کردی؟؟؟؟؟؟
ادامه
کامنت بنویسید...
پسرک معتاد  , goodsman
دوشنبه 2 مهر ، 15:43
ادامه
عادل شکیبا , 0731jf
دوشنبه 2 مهر ، 13:43
ادامه
سامان درخشانزاده , net333
دوشنبه 12 مرداد ، 14:32
ادامه