زهـرا  , zahra2015

زهـرا

 من ازتبارغربتم از آرزوهای محال؛قصه ی ماتموم شده بایه علامت سوال!بذارکه کوله بارمو روشونه ی شب بذارم باید که ازاینجابرم فرصت موندن ندارم....
زهـرا  , zahra2015

زهـرا

مطالب
cloobid
zahra2015
، 2 سال و 11 ماه و 29 روز
زن 77 ساله مجرد
ليسانس ، نوشتن ازغم هایم...


تبلیغات

زهـرا  , zahra2015
مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم.
دخترهای زیادی می آمدند و میرفتند اما آنقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان!
اما این یکی فرق داشت؛
وقتی بدون اینکه مِنو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم" داد، یعنی فرق داشت!
همان همیشگی من را میخواست
همیشگی ام به وقت تنهایی!
تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.
موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه اش را نگذاشته بود پشت گوش!
ساده بود، ساده شبیه زنهایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند.
باید چشمانش را میدیدم اما سرش را بالا نمی آورد!
همه را صدا میکردم قهوه شان را ببرند اما قهوه این یکی را خودم بردم؛
داشت شاملو میخواند و
بدون اینکه سرش را بالا بیاورد تشکر کرد.
اما نه!
باید چشمانش را میدیدم!
گفتم ببخشید خانوم؟
سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگویم اما...
اما چشمان قهوه ای روشن و سبزه ی صورتش با مژه هایی که با تاخیر باز و بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت، طوری که آب دهانم هم پایین نرفت...
خجالت کشید و سرش را پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد و سینی به صندلی، تا لو برود چقدر دست و پایم را گم کرده ام!
از فردا یک تخته سیاه گذاشتم گوشه ای از کافه و شعرهای شاملو را مینوشتم!
همیشه می ایستاد و با دقت شعرها را میخواند و به ذوقم لبخند میزد ...
چند بار خواستم بگویم من را چه به شاملو دختر جان؟!
این ها را مینویسم تا چند لحظه بیشتر بایستی تا بیشتر ببینمت و دل از دلم برود!
شعرهای شاملو به منوی کافه هم کشید و کم کم به در و دیوار و روی میز و ...
دیگر کافه بوی شاملو را میداد!
همه مشتری مداری میکردند من هم دختر رویایم مداری!
داشتم عاشقش میشدم و یادم رفته بود که باید تا یک ماه دیگر برگردم به شهرستان و پول هایی که در این مدت جمع کرده ام خرج عمل مادرم کنم...!
داشتم میشدم که نه، عاشق شده بودم و یادم رفت اصلا من را چه به این حرف ها؟!
یادم رفته بود باید آرزوهایم را با مشکلات زندگی طاق بزنم ...
این یک ماه رویایی هم با تمام روزهایی که می آمد و کنار پنجره مینشست و "لته آیریش" میخورد تمام شد!
و برای همیشه دل بریدم از بوسه هایی که اتفاق نیفتاد!
مدتی بعد شنیدم بعد از رفتنم مثل قبل می آمده و مینشسته کنار پنجره و قهوه اش را بدون اینکه لب بزند رها میکرده و میرفته...
یک ترم بعد هم دانشگاهش را کلا عوض کرده بود!

عشق همین است؛
آدم ها می روند تا بمانند...!
گاهی به آغوش یار
و گاهی از آغوش یار ...

#علی_سلطانی
ادامه
99
کامنت بنویسید...
امیرعلی کیانفر , raz.zendegi
یکشنبه 27 فروردین ، 13:48
چرا به یکدیگر نمیگوییم دوستشان داریم...
ادامه
یاسر شکری کمساری , 0911829
یکشنبه 27 فروردین ، 02:47
چقدر سوزناک بود گریه گرف
عشق به تو شست نشان خواهد داد
ادامه
زهـرا  , zahra2015
<می‌شه توی چشمام خیره بشی و پلک نزنی؟>
مثل همیشه چال انداخت روی گونه‌اش و گفت: «وای دیوونه، که چی؟»
گفتم: «می‌خوام نگاهت یادم نره. می‌خوام یادم بمونه که نگاهت با من مهربون بود»
چشماش رو دزدید، قبل از اینکه چیزی بگه ادامه دادم؛

سال‌ها پیش، خانوم بزرگ زن میانسال کوتاه قد و مهربونی بود که توی کوچه‌ی ما زندگی می‌کرد. از وقتی چشم باز کردم اون رو توی زندگی خودم دیدم. تا وقتی به سن مدرسه نرسیده بودم و مادرم سرکار بود، من توی خونه‌ی خانوم‌بزرگ چرخ می‌زدم. وقتی هم که مدرسه رفتم، ناهار و عصرونه‌ام با خانوم‌بزرگ بود. به من می‌گفت عزیزجان و همیشه کیک خونگی درست می‌کرد و دم‌غروب، اول با یه لیوان شیر و کیک میومد بالای سر من و می‌گفت؛ بخور قوت بگیری عزیزجان، بعدش می‌رفت سراغ سجاده‌اش. همیشه واسه سال پسرش شله‌زرد خیرات می‌کرد. یادمه یه بار بهش گفتم؛ چی می‌شه روی یه ظرف اسم من رو بنویسی؟ غضبناک نگاهم کرد و گفت؛ تو پیغمبری؟ امام معصومی؟ چی هستی بچه؟ توی همون عالم بچگی بهش گفتم؛ مگه من عزیز تو نیستم؟ از اون سال به بعد، یه کاسه شله زرد داشتم که اسم من رو روش می‌نوشت.
بنده‌ی خدا سواد درست و حسابی نداشت، موقع دیکته گفتن، هرچی به ذهنش می‌رسید رو می‌گفت و من می‌نوشتم. بعضی از کلمات رو توی عمرم نشنیده بودم، وقتی هم جا می‌موندم و ازش می‌پرسیدم چی گفته، اون یادش نمیومد. تهش هم می‌گفت ببر خونه بده آقات نمره بهت بده.
خانوم‌بزرگ صدای نخراشیده‌ای داشت و وقتی داد می‌زد ستون به لرزه می‌افتاد. توی نشونه‌گیری با دمپایی و جارو دستی استاد بود. اما به همون اندازه چشمای مهربونی داشت. وقتی غمگین بودم، وقتی زندگی باهام راه نمیومد، نگاه خانوم‌بزرگ مثل آب روی آتیش بود. انگار خدا یه جفت چشم به این آدم داده بود که فقط بنده‌هاش رو با نگاه آروم کنه.
ما هرچی بزرگتر می‌شدیم و قد می‌کشیدیم، خانوم‌بزرگ پیر و پیرتر می‌شد. کم‌کم شنواییش رو از دست داد، وزن زیاد و پا درد باعث شده بود اسیر رختخواب بشه. نمی‌دونم چی شد که یه روز فهمیدم خانوم‌بزرگ دیگه حرف هم نمی‌تونه بزنه. سکوت آدمی که بخش مهمی از کودکی من رو شامل می‌شد دردآور بود. وقتی فراموشی گرفت حس کردم گذشته‌ام رو از دست دادم، اما با همه‌ی این داستانها‌، چشماش مثل قبل بود. هنوز نگاهش مهربون بود، فقط کافی بود نگاهم کنه تا بَرَم ‌گردونه به بچگی، به وقتی می‌گفت برو دستات رو بشور تا ناهارت رو بیارم. به روزهایی که تصور نمی‌کردم خانوم‌بزرگ ممکنه پیر بشه. ممکنه نباشه.
.
وقتی بالای سرش رسیدم که دیر شده بود. براش شمع روشن کرده بودن و یکی از همسایه‌ها داشت براش قرآن می‌خوند. رفتم کنار دستش نشستم، حالا روی سرش یه ملافه‌ی سفید کشیده بودن. سرم پایین بود، دلم می‌خواست ملافه رو بزنم کنار، بعد اون مثل قدیم دستم رو بگیره و با همون صدای نخراشیده داد بزنه؛ دست نزن بچه، بذار بخوابم. بعد من از ترس توی چشماش خیره بشم، بعد اون با لبخند نگاهم کنه و بگه؛ «ترسیدی؟ نترس عزیزجان، خودمم می‌خواستم پا شم.»

#پویا_جمشیدی
ادامه
کامنت بنویسید...
  , elenayi
سه شنبه 5 اردیبهشت ، 12:05
یاد مامان بزرگم افتادم
ادامه
یاسر شکری کمساری , 0911829
یکشنبه 27 فروردین ، 02:50
ادامه
یاسر شکری کمساری , 0911829
یکشنبه 27 فروردین ، 02:50
متنهای فوق العاده ای میزاری دختر لایک @}؛-
ادامه
زهـرا  , zahra2015
انسانیت 1 ماه پیش
الهی و ربی ...
ادامه
زهـرا  , zahra2015
زنها
وقتی دلگیرند
هر چه بپرسی
می گویند
هیچی...مهم نیست... می گذرد...
این یعنی
هیچ جا نرو !
کنارم بشین ...
دوباره بپرس ...
دوباره پرسیدن هایت، حالم را خوب می کند
ادامه
زهـرا  , zahra2015
این خانم با انتشار این تصویر درصفحه
اینستاگرامش مطلب جالبی رو نوشته که ترجمه میکنیم:

مثل همیشه در مترو نشسته بودم،
و مثل همیشه افرادی به من خیره شده بودند (از روی کنجکاوی یا تاسف ، یا شاید هم تنفر) که برایم مهم نبود!

یک خانمی روبروی من نشسته بود که به من نگاه میکرد و من تا نگاهش میکردم تا لبخند بزنم (لبخند البته پیدا نیست از زیر این حجاب) نگاهش را سریع برمیگرداند که مثلا من را زیر چشمی دید نمیزده...

اینقدر این کار را تکرار کرد که من با خودم گفتم حتما برم باهاش صحبت کنم و توجیه ش کنم ...
دیدم بلند شد ، کیفش را برداشت و همین که خواست پیاده شود ، سمت من آمد و یک کاغذی را تا کرد و به من داد و رفت!

با خودم گفتم چی میتونه باشه؟ شوخی بچه گانه؟ تهدید به مرگ؟ آدامس جویده شده لای کاغذ؟

کاغذ را که باز کردم نوشته بود:

☑️ تو در حجابت زیبا هستی ،
درست مثل ماه کامل در آسمان شب!
ادامه