حاج احمد سلام..... 18 مرداد 87 - 14:07 |
نمی شناسمت،چرا به اندازه ی آن دو کتابی که از تو خوانده ام می شناسمت!به اندازه ی تعریف ها و خاطرات دوستانت!
به اندازه ی یک اسم!
نمی شناسمت!یعنی آنقدرها که باید بشناسمت،نمی شناسم...می پرسی چرا؟!چون به صلاح نبود!نمی خواستند! دوست نداشتن من سراغ تو را بگیرم! می ترسیدن که از آرمان های تو بپرسم!از اینکه چرا نیستی...چرا روی بنر سالگردت ربوده شدنتان می نویسند خفتگان کهف فراموشی؟؟؟.....!
یاد سالگرد قبلی ات می افتم دوست نداشتم امسال هم تو مراسمی رسمی از تو بشنوم ،حرفهایی تکراری...اخباری تکراری تر...
سالگرد قبلی ات را هنوز هم بخاطر دارم هیچ فرقی با امسال نداشت...چرا!سالن بزرگ تر،پذیرایی مفصل تر،جمعیت بیشتر شده!و پول زیادی خرج کرده بودند!
به یادت تمبر طراحی کردند و بجای خبری از تو به مادرت هدیه دادند!
باز هم خبری از شما نبود...!فقط حرف بود و حرف ...دوستانت خاطراتی تکراری برایمان تعریف کردند!آنها نیز به تکراری بودن عادت کرده اند.
پدرت...او اینبار نیامده بود!سال قبل برای اولین بار دیدمش از قامت خمیده اش شرمم گرفت از
چرندیاتی که آن نماینده ی مجلس بمناسبت هزار و نهصدوخورده ای روز که از فراموشی تو می گذشت می گفت!...
اینبار هم خبری از شما نبود...
خواهرزاده ات رادیدم...پر بود از خشم....سوال های بی پاسخ و...نومیدی از مسئولین....
خسته بود!انگار طاقتش طاق آمده به یاد پدربزرگ بود خاطره ی چشمان همیشه منتظرش روحش را می آزرد خشمگین از 27 سال چشم انتظاری خانواده وبی توجهی دولت مردان...
روی سخنش با نسل سومی ها وهم سن و سالهایش بود،از بطن نسل سوم سخن می گفت
از اینکه چرا در سال فقط یک روز به فکرتان هستند و در موردتان صحبت می کنند؟!........
.
.
.
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد.......
|






