__
لیست دوستان برای هیچکس مقدور نمی باشد.
لیست کلوبها :: 12
  • نام کلوب :متولدین اذر
    نام انگلیسی : azar
    تاسیس : 22 دی 1383
    6212 عضو ، 42 بحث ، 11 آلبوم ، 27 مقاله ، 25 لینک

    متولدین اذر

  • نام کلوب :پائولو کوئیلو
    نام انگلیسی : paulo
    تاسیس : 15 دی 1383
    5424 عضو ، 248 بحث ، 2 مقاله ، 2 لینک

    پائولو کوئیلو

  • نام کلوب :دانشگاه شهید بهشتی
    نام انگلیسی : beheshtiuniversity
    تاسیس : 30 آذر 1383
    2354 عضو ، 588 بحث ، 27 مقاله ، 8 لینک

    دانشگاه شهید بهشتی

  • نام کلوب :بهترین یار من خدا
    نام انگلیسی : yar
    تاسیس : 3 تیر 1384
    401 عضو ، 95 بحث ، 1 آلبوم ، 12 مقاله ، 4 لینک

    بهترین یار من خدا

  • نام کلوب :گروه خونی +O
    نام انگلیسی : o_mosbat
    تاسیس : 26 فروردین 1384
    1839 عضو ، 119 بحث ، 6 لینک

    گروه خونی +O

  • نام کلوب :متولدین 1353
    نام انگلیسی : birthin1353
    تاسیس : 22 اسفند 1383
    286 عضو ، 286 بحث ، 39 آلبوم

    متولدین 1353

هر چه تو بخوای
17 خرداد 87 - 13:08

 

 روزی حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد: دلم میخواهد یکی از بندگان خوبت را ببینم.

خطاب آمد: در صحرا برو، آنجا مردی هست که در حال کشاورزی کردن است.

او از خوبان درگاه ماست. حضرت آمد و دید مردی در حال بیل زدن و کار کردن است.

حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست.

از جبرئیل پرسید. جبرئیل عرض کرد: الان خداوند بلایی بر او نازل میکند ببین او چه میکند.

بلایی نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش را از دست داد. فورا نشست،

بیلش را هم جلوی رویش قرار داد.

گفت: مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم،

حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم.

اشک در دیدگان حضرت حلقه زد، رو کرد به آن مرد و فرمود: ای مرد من پیغمبر خدا هستم و

مستجاب الدعوه. میخواهی دعا کنم تا خداوند چشمانت را دوباره بینا کند؟

مرد پاسخ داد: نه

حضرت فرمود: چرا؟

                                                               گفت:

                     آنچه پروردگارم برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم

                      تا آنچه را که خود برای خودم می خواهم.

  • ارسال نظر (6)
لیست توصیفنامه ها
3 مهر 87 - 12:44
یادم باشد فردا حتما ناز گل را بکشم... حق به شب بو بدهم... و نخندم دگر به ترکهای دل هر گلدان...!! و به انگشت نخی ببندم تا فراموش نگردد فردا...! زندگی شیرین است! زندگی باید کرد... و بدانم که شبی خواهم رفت .... !!! و شبی هست که نباشد پس از آن فردایی ...
20 شهریور 87 - 11:11
خانم محترم اهل دل و با جنبه و با كلاس من كه پسند كردم
27 دی 86 - 14:34
My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment. مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود She cooked for students & teachers to support the family. اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me. یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره I was so embarrassed. How could she do this to me? خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟ I ignored her, threw her a hateful look and ran out. به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!" روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear. فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو .. كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد... So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!" روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟ My mom did not respond... اون هیچ جوابی نداد.... I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger. حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم . I was oblivious to her feelings. احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت I wanted out of that house, and have nothing to do with her. دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study. سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own. اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی... I was happy with my life, my kids and the comforts از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم Then one day, my mother came to visit me. تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren. اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited. وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا ، اونم بی خبر I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!" سرش داد زدم ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight. اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد . One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore . یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه So I lied to my wife that I was going on a business trip. ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم . After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity. بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی . My neighbors said that she died. همسایه ها گفتن كه اون مرده I did not shed a single tear. ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم They handed me a letter that she had wanted me to have. اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن "My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children. ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ، I was so glad when I heard you were coming for the reunion. خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا But I may not be able to even get out of bed to see you. ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up. وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye. آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye. به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم So I gave you mine. بنابراین چشم خودم رو دادم به تو I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye. برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه With my love to you, با همه عشق و علاقه من به تو Your mother. مادرت
__