لیست دوستان :: 6
لیست کلوبها :: 50سقف دنیای من کجاست ؟ 12 تیر 87 - 09:38 |
باز هم دلم گرفت ، اینبار دیگر به اندازه دنیای خودم دلم گرفت خدایا باید فراموش کنم یا به یاد بسپارم زندگیم را ؟ کاش که دلی نداشتم ... دلم می خواهد پروار کنم به اندازه سقف تمام دنیا اما می ترسم به هنگام پریدن سرم به سقف کوتاه زندگیم بر خورد کند چه شده است ؟ می توانی به من بگویی ؟ با من که سخن نمی گویی ، پس باید زبان اشاره ها را یاد بگیرم شاید اینگونه با من سخن گویی کاش که با من حرف میزدی همانطور که به حرفهایم گوش می دهی خدایا شده است ندانی چه کاری انجام دهی شده است دلت غم باد گرفته باشد؟ شده است گلویت گلوله ای از بغض باشد ، اما ندانی از چه و برای چه ؟ کاش که می رفتم از ماندن خسته ام خدایا ، مرا با خودت ببر کدخدا عکاس باشی
|
لیست توصیفنامه ها19 تیر 87 - 17:26 | |
برای انسان های بزرگ هیچ بن بستی وجود ندارد، زیرا انان بر این باورند كه: یا راهی خواهم یافت و یا راهی خواهم ساخت. |
15 تیر 87 - 19:17 | |
از خدا خواستم تا دردهایم را التیام بخشد، خداوند پاسخ گفت : مخلوق خوب من! هر دردی را درمانی است و این تو هستی که باید درمان دردهایت را بجویی. از خدا خواستم که جسم فرزند ناتوانم را توانایی بخشد. خداوند پاسخ گفت : آفریده من! آنچه که باید تکامل یابد روح اوست،جسمش تنها قالب گذر است. از خدا خواستم تا به من صبر عنایت کند. خداوند پاسخ گفت : بنده قدرتمند من! صبر حاصل سختی است،عطا شدنی نیست، بلکه آموختنی است. از خدا خواستم تا به من شادی عنایت کند. خداوند پاسخ گفت : نازنینم! من به تو موهبت بسیار بخشیدم، شاد بودن با خود توست . از خدا خواستم تا رنجم را کاستی دهد. خداوند پاسخ گفت : مخلوق صبورم! بهای رنج تو دوری از دنیا و نزدیکی به من است. از خدا خواستم تا روحم را شکوفا سازد. خداوند پاسخ گفت : پرورش روح تو با تو،اما آراستن آن با من. از خدا خواستم تا از لذایذ دنیا سرشارم سازد. خداوند پاسخ گفت : من به تو زندگی بخشیدم، بهرمندی از آن باتو. از خدا خواستم تا راه عشق ورزیدن را به من بیاموز. خداوند پاسخ گفت : اشرف مخلوقات من، بالاخره دریافتی که چه از من بخواهی. به خاطر داشته باش که در مسیر عشق ورزیدن به من، به دوست داشتن دیگران خواهی رسید.
|
15 تیر 87 - 19:15 | |
یک روز صبح زود چشمهایم را باز می کنم, فرشته ای بالهایش را به صورتم می زند و می گوید: این آخرین روزیست که خورشید را می بینی . می توانی تا غروب کنار پنجره بایستی و با آسمان و پرنده هایش حرف بزنی. می توانی مشقهای کودکی ات را تمام کنی. می توانی آخرین سطر نامه ات را بنویسی. می توانی زانو به زانوی خدا بنشینی و گناهان ریز و درشت و تکراری ات را بشماری و یک دل سیر گریه کنی. وقتی فرشته به سوی بینهایت پر می کشد, یادم می افتد هنوز کارهای زیادی هست که انجام بدهم. باید صندلی خالی ام را کنار گلدانهای شمعدانی بگذارم . با ابرهای دلتنگ راه بروم . شعر خداحافظیم را برای دوستم بنویسم. آرام و بی صدا با آرزوهایم خداحافظی کنم. باید از کسانی که به من مهربانی کرده اند تشکر کنم و بگویم که چقدر آنها را دوست دارم. باید دلهایی را که شکسته ام از نو بسازم, دلهایی که تنها امیدشان من بودم. فرشته خیلی دور می شود ... ولی من با همه ی وجود فریاد می زنم : ای فرشته مهربان ... از خداوند بزرگ بخواه فرصتی دیگر به من بدهد. فرصتی برای دوست داشتن . یک روز کافی نیست. یک روز کافی نیست . . . باور کن هنوز به خیلی ها نگفته ام که دوستشان دارم باور کن ... از خدا بخواه فرصت دیگری به من بدهد. از خدا بخواه... |


















