لیست دوستان :: 17
لیست کلوبها :: 34داستان چهار شمع 24 تیر 86 - 10:51 |
چهار شمع به آرامی در حال سوختن بودن،محیط آنچنان آرام و بی صدا بود که می شد به صحبتهایشان گوش داد.
اولی گفت : من"صلح" هستم،کسی نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگه دارد من مطمئنم که خاموش می شوم،لحظه ای نگذشت که شعله اش کاهش یافت و خاموش گشت.
دومی گفت : من "ایمان"هستم،وجود من برای زندگی کردن چندان ضروری نیست،پس چندان مهم نیست که من روشن بمانم ،سخنش که به پایان رسید نسیم ملایمی وزید و آنرا خاموش کرد.
شمع سوم با ناراحتی گفت : من "عشق"هستم،من توان روشن ماندن ندارم ،مردم مرا به کناری نهاده اند و از اهمیت من بی خبرند،آنها حتی فراموش کرده اند که به کسی که به ایشان از همه نزدیکتر است عشق بورزند.زمانی طول نکشید که او نیز خاموش شد.
ناگهان کودکی وارد شد و با دیدن سه شمع خاموش گفت : چرا شما خاموش هستید؟ شما باید همه روشن باشید و سپس به آرامی شروع به گریستن کرد.
در این لحظه شمع چهارم گفت : نترس،تا زمانی که من هنوز می درخشم می توانیم شمع های دیگر را نیز دوباره بیفروزیم ، من "امید" هستم ،دین ترتیب همه ی ما می توانیم روشن بمانیم "امید، ایمان ، صلح وعشق".
کودک با چشمهای درخشان شمع امید را برداشت و با آن شمع های دیگر را روشن کرد.
"نور امید نباید هیچ گاه از زندگیتان بیرون رود." |
لیست توصیفنامه ها4 بهمن 86 - 17:10 | |
جدیدن خیلی زود به زود دلم واسش تنگ میشه،برای همین هر موقع وقت پیدا کنیم با هم می ریم بیرون،کلی خوش می گذره.
کلی خوشحال می شم که می بینمش.همیشه 1 چیز ثابتم می خره(چشمک) |
16 آبان 86 - 18:08 | |
khodayish naghashi elham ghashnge(in elham mano to daneshkade khaf kard.) |
14 آبان 86 - 20:58 | |
zahra jonam tavlodet hezaran bar mobarak
shd bashi ve be hameye arezohaye khobet beresi |














