__
لیست دوستان :: 29
لیست کلوبها :: 11
  • نام کلوب :ASP .NET using C# .NET
    نام انگلیسی : aspnetusingcsharp
    تاسیس : 23 تیر 1385
    110 عضو ، 15 بحث ، 1 آلبوم

    ASP .NET using C# .NET

  • نام کلوب :برنامه نویسی .NET (دات ن
    نام انگلیسی : dotnet
    تاسیس : 20 آذر 1383
    2160 عضو ، 45 بحث ، 7 مقاله ، 15 لینک

    برنامه نویسی .NET (دات نت)

  • نام کلوب :کلوب دانشگاه تهران
    نام انگلیسی : utc
    تاسیس : 20 آذر 1383
    5602 عضو ، 849 بحث ، 2 آلبوم ، 1 مقاله

    کلوب دانشگاه تهران

  • نام کلوب :برنامه نویسی
    نام انگلیسی : programmer
    تاسیس : 6 دی 1383
    8989 عضو ، 2624 بحث ، 17 آلبوم ، 36 مقاله ، 34 لینک ، 2 نظرسنجی

    برنامه نویسی

  • نام کلوب :تاریخ ایران
    نام انگلیسی : iranhistory
    تاسیس : 20 آذر 1383
    457 عضو ، 127 بحث ، 32 آلبوم ، 16 مقاله ، 7 لینک

    تاریخ ایران

  • نام کلوب :طراحی وب
    نام انگلیسی : web
    تاسیس : 30 دی 1383
    4933 عضو ، 1154 بحث ، 8 آلبوم ، 19 مقاله ، 41 لینک

    طراحی وب

مانند مرغ عنقا ....
26 دی 86 - 18:30

 

برای آنان كه سرسپردگی به حق دارند و بادمجان چینهای دور قاب زورگویان زمان نیستند. حرف می زنند و حرفشان هم حرف است هم عمل.

 

در حال و هوای سرد و منجمد محرم تماما تزویر و كمالا ریا قسمتی از شعری را كه می دانستم ترجمه كردم. شاید گرمایی در افكاری بوجود بیاید كه به دنبال دلیل واقعه هستند نه خود واقعه. هنوز نمی دانم چرا شترهای كاروان و بقایای خیمه ها آنچنان جذابیت دارد كه شخصیتی استوار و آزاده را در غبار گرد و خاك و دود خود قرار داده اند؟

 

پرومتیوس بودم، میخكوب به سنگها، جگرم را به عقابها می خوراندم

اسپارتاكوس بودم، در میان فریاد و هیاهوی بردگان، چشم در چشم شیران درنده

در عمق چاههای تاریك یوسف بودم

در صحرای كربلا حسین

در زندان جم سلطان، بر چوبه دار پیر سلطان

این چندمین تولد من است... چندمین مرگ من...

آتش را از خدایان دزدیدم

و صدها سال به آن شعله سوختم

مانند یك مرغ عنقا

و مانند مرغ عنقا

خویشتنم را از خاكسترم به دنیا آوردم

 

یوسوف هایال اوغلو

 

 

prometheus'tum, çiviyle çakılırken taşlara ciğerimi kartallara yedirdim

spartaküs'tüm köleliğin çığlığında, aslanlara yem oldum tükendim

kör kuyuların dibinde yusuf'tum

kerbela çölünde hüseyin

zindanlarda cem sultan, sehpada pir sultan

kaçıncı ölmem, kaçıncı dirilmem bu

tanrılardan ateş çaldım

yüzyıllarca tutuştum üstüste yandım

bir anka kuşu gibi anne

bir anka kuşu gibi

kendimi külümden yarattım

 

YUSUF HAYALOĞLU

لیست توصیفنامه ها
28 دی 86 - 11:49
حتی اگر بسیار نحیف و ناتوانی، باز هم می توانی درهای بهشت را باز کنی. حتی اگر بی نهایت کوچک و ناچیزی، باز هم می توانی به ملکوت آسمان برسی. حتی اگر فقط یک روز فرصت داشته باشی، باز هم می توانی کاری بزرگ کنی، آنقدر بزرگ که هرگز کسی فراموشش نکند. اینها را پشه ای می گفت که روی برگی سبز بر بلندترین شاخه درختی در بهشت نشسته بود. پشه می گفت: آدم ها فکر می کنند تنها آنها می توانند به بهشت بیایند. اما اشتباه می کنند و نمی دانند که مورچه ها هم می توانند به بهشت بیایند. نهنگ های غول پیکر و کلاغ های سیاه ، گوسفندها و گرگ ها هم همینطور. یک عصای قدیمی، یک چاقوی زنگ زده، یک قالیچه نخ نما هم می تواند به بهشت بیاید، به شرط آنکه کاری کند، به شرط آنکه خدا را در چیزی یاری کند. پشه ها زود به دنیا می آیند و زود از دنیا می روند. مهلت بودنشان خیلی کم است. من ولی دلم می خواست در همین مهلت کوتاه با همین بال های نازک و کوچک تا جاودانگی پر بزنم. این محال بود و من به محال ایمان داشتم. سه روز از زندگی ام گذشته بود و من کاری نکرده بودم. دلم می خواست پشه ای باشم؛ مثل همه پشه ها. دلم نمی خواست دور آدم ها بچرخم و آواز بخوانم و از کلافگی شان لذت ببرم. دلم نمی خواست شب ها شبیخون بزنم و خواب را از چشم ها بگیرم. هرگز کسی را نیش نزدم و هرگز خونی را نخوردم و هرگز... دلم می خواست کاری کنم، به کسی کمکی کنم، جهان را بهتر کنم. اما همه به من می خندیدند، بادهای تند و تیز به من می خندیدند. تنها خدا بود که به من نمی خندید. و من دعا می کردم و تنها او را صدا می کردم. تا آن روز که خدا جوابم را داد و گفت: درود بر تو، پشه پرهیزگارم. می خواهی کاری کنی، باشد، بیا و به پیامبرم کمک کن. نامش ابراهیم است. گفتم: خدایا! کاش می توانستم کمکش کنم. ولی ببین چقدر کوچکم، زوری ندارم. اما... اما چقدر دلم می خواست می توانستم روزی روی آستین پیامبرت بنشینم. خدا گفت: تو می توانی کمکش کنی. تو سلحشور ظریف ملکوتی. جنگجوی کوچک خداوند. و آن وقت خدا از نمرود برایم گفت و نشانی قصرش را به من داد. من به آنجا رفتم و کوچکتر از آن بودم که نگهبانان مانع رفتنم شوند. ضعیفتر از آن بودم که سربازان به رویم شمشیر بکشند و ناچیزتر از آنکه هیچ جاسوسی آمدنم را گزارش کند. آدم ها هرگز گمان نمی کنند که پیشه ای بتواند مامور خدا باشد و دستیار پیامبر. نمرود را دیدم، بی خیال بود و سرگرم. چنان تیز بر او تاختم و چنان تند بر سوراخ بینی اش وارد شدم که فرصت نکرد دستش را حتی بجنباند. سه روز و سه شب یک نفس در آن حفره تاریک جنگیدم. با همه تاب و توانم، برای خدا و پیامبری که ندیده بودمش. و می شنیدم که نمرود نعره می زد و کمک می خواست. و می شنیدم که بیرون همهمه بود و غوغا بود. و می دانستم که هیچ کس نمی تواند به او کمک کند. و آن زمان که آرام گرفتم، نه بالی داشتم و نه تنی و نه نیشی. و نمرود ساعت ها بود که از پای درآمده بود. من مرده بودم و دیدم که فرشته ای برای بردنم آمد. فرشته مرا در دست های لطیفش گذاشت و گفت: تو را به بهشت می بریم، ای پشه پارسا. تو جنگجوی کوچک خدا بودی، سلحشور ظریف ملکوت. و حالا قرن هاست که من در بهشتم. و پاداشم این است که هر وقت بخواهم می توانم بر آستین پیامبر خدا بنشینم .
27 دی 86 - 02:13
یک روز صبح زود چشمهایم را باز می کنم, فرشته ای بالهایش را به صورتم می زند و می گوید: این آخرین روزیست که خورشید را می بینی . می توانی تا غروب کنار پنجره بایستی و با آسمان و پرنده هایش حرف بزنی. می توانی مشقهای کودکی ات را تمام کنی. می توانی آخرین سطر نامه ات را بنویسی. می توانی زانو به زانوی خدا بنشینی و گناهان ریز و درشت و تکراری ات را بشماری و یک دل سیر گریه کنی. وقتی فرشته به سوی بینهایت پر می کشد, یادم می افتد هنوز کارهای زیادی هست که انجام بدهم. باید صندلی خالی ام را کنار گلدانهای شمعدانی بگذارم . با ابرهای دلتنگ راه بروم . شعر خداحافظیم را برای دوستم بنویسم. آرام و بی صدا با آرزوهایم خداحافظی کنم. باید از کسانی که به من مهربانی کرده اند تشکر کنم و بگویم که چقدر آنها را دوست دارم. باید دلهایی را که شکسته ام از نو بسازم, دلهایی که تنها امیدشان من بودم. فرشته خیلی دور می شود ... ولی من با همه ی وجود فریاد می زنم : ای فرشته مهربان ... از خداوند بزرگ بخواه فرصتی دیگر به من بدهد. فرصتی برای دوست داشتن . یک روز کافی نیست. یک روز کافی نیست . . . باور کن هنوز به خیلی ها نگفته ام که دوستشان دارم باور کن ... از خدا بخواه فرصت دیگری به من بدهد. از خدا بخواه...
21 دی 86 - 10:50
زنی پسرش را به سینما می بردو دقیقا به قدری كه برای سینما رفتن لازم بود ،پول همراه داشت.پسر با شور و هیجان دم به دم از مادرش می پرسید كه پس كی به سینما می رسند.سر چهارراه كه به خاطر چراغ قرمز ایستاده بودند،زن گدایی را دید كه در پیاده رو نشسته بود و صدایی را شنید كه به او گفت: - هر چی پول داری ،به او بده! زن به بحث با آن صدا پرداخت .او به پسرش قول سینما داده بود .صدا دست بردار نبود: - تمامش را بده! زن گفت: - می توانم نصفش را به بدهم.پسرم هم می تواند تنها به سینما برود و من بیرون می مانم تا او از سینما بیاید. اما صدا مایل به جرو بحث در این مورد نبود: - همه را به او بده. زن اصلا وقت نكرد تا ماجرا را برای پسرش توضیح دهد.اتومبیل را متوقف كرد و همه پولی را كه داشت ،به گدا داد.گدا گفت: -خدا هست.شما این را به من اثبات كردید.امروز روز تولد من است. دلم گرفته بود.خجالت می كشیدم گدایی كنم.به همین دلیل تصمیم گرفتم گدایی نكنم و در دل گفتم:اگر خدایی هست،هدیه ای به من می دهد. پائولو کوئیلو و خدا همین نزدیکیست ...
__