لیست دوستان :: 23
لیست کلوبها :: 45
لیست توصیفنامه ها2 مرداد 87 - 20:25 | |
کاسبی پسرش را فرستاد تا راز خوشبختی را از فرزانه ترین انسان جهان بیاموزید. پسرک چهل روز در بیابان راه رفت تا سرانجام به قلعه ی زیبایی بر فراز کوهی رسید. مرد فرزانه که پسرک می جست آنجا می زیست. اما قهرمان ما به جای ملاقات با مردی مقدس وارد تالاری شد و جنب و جوش عظیمی را دید تاجران مـی آمدند و می رفتند مردم در گوشه و کنار صحبت می کردند گروه مـوسیقی کوچکی نغمه های شیرین مــــی نواخت و میزی مملو از لذیذتزین غذاهی بومی آن بخش از جهان آن جا بود مرد فرزانه با همه صحبت می کرد و پسرک مجبور شد دو ساعت منتظر بماند تا مرد فرزانه به او توجه کند مرد فرزانه با دقت به دلیل ملاقات پسرک گوش داد اما به او گفت در آن لحظه فرصت ندارد تـــا راز خوشبختی را برایش توضیح دهد. به او پیشنهاد کرد نگاهی بـه گوشه و کنار قصر بیندازد و دو ساعت بعد بــــرگردد. بعد یک قاشق چای خوری به پسرک داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت: علاوه بر آن مــــی خواهم از تـــو خواهشی کنم. هم چنان که می گردی این قاشق را هم در دست بگیر و نگذار روغن درون آن بریزد. پسرک شروع کرد بــه بالا و پاینن رفتن از پلکان های قصر و در تمام آن مــدت چشمش را به آن قاشف دوخته بود. پس از دو ساعت به حضور مرد فرزانه بازگشت. مرد فرزانه پرسید: فرش های ایرانی تالار غذاخوری ام را دیدی؟ بــاغی را دیدی که ایجادش ده سال وقت استاد باغبان را گرفت؟ متوجه پوست نبشت های زیبای کتاب خانه ام شدی؟ پسرک شرم زده اعتراف کــرد که هیچ ندیده است. تنها دغدغه ی او این بود که روغنی که مـــرد فـــرزانه به او سپرده بود نریزد. مرد فرزانه گفت: پس برگرد و با شگفتی های دنیای من آشنا شو. اگــــر خانه ی کسی را نبینی نمی توانی به او اعتماد کنی. پسرک قوت قلب گرفت قاشق را برداشت و بار دیگر به اکتشاف قصر پرداخت. ایــن بار تمام آثار هنری روی دیوارها و آویخته به سقف را تماشا کرد باغ ها را دید و کـــوه های گـــردا گــردش را و لطافت گل ها را و نیز سلیقه ای را که در نهادن هر اثر هنری در جای خود به کار رفته بود. هنگامی که نزد مرد فرزانه بازگشت هر چه دیده بود با تمام خزییات تعریف کرد. مرد فرزانه پرسید: اما آن دو قطره روغن که به تو سپرده بودم کجاست؟ پسرک به قاشق داخل دستش نگریست و دریافت که روغن ریخته است. فرزانه ترین فرزانگان گفت: پس این است یگانه پندی که می توانم به تو بدهم: راز خوشبختی این است که همه ی شگفتی های جهان را بنگری و هرگز آن دو قطره روغن درون قاشق را از یاد نبری! |
11 تیر 87 - 20:02 | |
زندگی یک آرزوی دور نیست؛ زندگی یک جست و جوی کور نیست؛ زیستن در پیله پروانه چیست؟ زندگی کن؛ زندگی افسانه نیست. گوش کن! دریا صدایت میزند؛ هرچه ناپیدا صدایت میزند. جنگل خاموش میداند تو را؛ با صدایی سبز میخواند تو را. زیر باران آتشی در جان توست؛ قمری تنها پی دستان توست. پیله پروانه از دنیا جداست؛ زندگی یک مقصد بی انتهاست، هیچ جایی انتهای راه نیست؛ این تمامش ماجرای زندگیست! |
15 اردیبهشت 87 - 20:05 | |
زنده آنهایند که پیکار می کنند، آنها که جان و تنشان از عزم راسخ آکنده است، آنها که از نشیب تند سرنوشت بالا می روند، آنها که اندیشمند به سوی هدفی عالی راه می سپرند و روز و شب پیوسته در خیال خویش یا وظیفه ای مقدس دارند یا عشقی بزرگ! |

















