| کلوب آی دی | violonboy ، سن کلوبی : 6 سال و 11 ماه و 8 روز |
| درباره من | آرش هستم، آرش قمیشی، ساده، آرام و معمولی ترین آدم دنیا. متولد آیووا سیتی، اواخر آردیبهشت ماه، یک روز چهارشنبه، هنگامه انقلاب ایران. از پدری ایرانی الاصل، و مادری که عشق من است. سال ها ایران زندگی کرده ام، سرزمین پدری. دلداده موسیقی بودم، 13 ساله که شدم نواختن پیانو چون نسیمی فرفره جسارتم را فوت کرد. 17 سال از آن روز می گذرد. موسیقی مرا می برد، به آنجا که خدا هنوز نبرده است. این انگیزه زندگی می دهد وقتی حس کنی می توانی بر رویاها مستانه بلغزی. کمی بعد ویلن را خواستم، و به دنبال آن آموختن آهنگسازی آغاز شد. در هارمونی عشق را دیدم، در کنترپوان خلقت زیبایی از بطن تضاد. این ها درس های بزرگ زندگی بود. پدر مخالفت داشت با موسیقی، مذهبی بود و مرامش سخت گیرانه، مطربی می دانست این آلات را، هنوز هم همین است. تمام عمر، دنیای موسیقی ام پنهانی بود. شانس را می بینید؟ شاگرد خوب بودن برای والدین ام اصل بود و بس، خود به غایت درس خوانده بودند و حق داشتند، اما من هم راست می گفتم! نه این که تنبل بودم نه، اما نمی دانم چرا در ایران درس خواندن مثل جنگیدن بود، نه فهمیدن. سرکلاس یا نقاشی می کردم یا دماغ ور قلمبیده دخترها را از دور اندازه می گرفتم. از ریاضی بسیار متنفر بودم. اتفاقا همین رشته را در دانشگاه قبول شدم. یعنی آمار و ریاضی. حال شانس را اگر آن بالا ندیدید، اینجا حتما می بینید! همان شب رفتم یک جایی به خدا گفتم بر پدر مردم آزارت لعنت. از آنجا فهمیدم روی خدا نمی شود همیشه حساب کرد. سال ها گذشت. تا یک جایی، یک نقطه ای، دیدم تکبر و بچه ننگی دارد خفه ام می کند. حتی نام خانواده مرا در سایه ای سنگین برده بود. به خود یک اردنگی جانانه زدم و با مغز زمین خوردم. هشت سال عین تبعیدی ها از صفر شروع کردم، انفرادی رفتن و کلیدش را داخل سوراخ فاضلاب انداختن هم خودش مرضی است. یا می مانی و می پوسی، یا به نور می رسی. تازه می فهمی وقتی کسی نیستی و دوزار تحویل ات نمی گیرند برای دوباره صعود کردن حتی از یک تخته چوب شکسته هم نمی گذری که بروی بالای اش. عکاسی را دوست داشتم، بی اندازه، همین طور نوشتن را. می دانید، بیشتر از همه شما اشتباه کردم، خیلی گند زدم در این زندگی، بارها آب بستم به تار و پود بافته های ام. نی کنجکاوی را گذاشته و جوانی را تا ته سر کشیدم. تازه فهمیدم زندگی کردن چقدر فرق دارد با زنده ماندن. و دیدن با نگاه کردن، و شنیدن با گوش کردن. مثل خیلی های دیگر در اکنون زندگی می کنم، لحظه ها را می ستایم و غصه گذشته را به اندازه یک بند انگشت هم نمی خورم. ایران که زندگی می کردم شغل ام در شاخه تبلیغات بود، طراحی و گرافیک، عصر ها تدریس موسیقی می کردم و آهنگسازی، حال در امریکا پس از تحصیل در دانشگاه می روم که یک دیپلمات بزرگ شوم، غیرممکن نیست، پس باید انجام اش دهم. نوشتن و عکاسی را ترک نمی کنم که مفرح دماغ است، البته منظورم بینی نبود. هیچ وقت عاشق از خود بی خود نشدم، آن عشق تنها یک فانتزی است که رویای پشت ملودی های ام است و بس. هرگز شعورم را جا نگذاشتم، اما خوب، احساسات ام را بارها گم کرده ام. پیش می آید نه؟ بد هم نشد، خیلی جاها توفیق اجباری است. اهل سیاست نیستم، سیاست باز هم همین طور، اما جدی نگیرید. حرف در دل ام نمی ماند، درست یا غلط بیان اش می کنم، هرجا که بشود، حتی روی تکه کاغذ مچاله سیگار، از ترکیدن پرفایده تر است. یک زمانی ماجراجو بودم، حال دیگر نه، مگس هم ببینم با محبت نگاه اش می کنم، دستی برای اش تکان می دهم و می گویم سلام کاکو. خلاصه همین ام که هستم، سرلاک دوست دارم، کشک بادمجان بیشتر. با تن های ام، اما همیشه تنها. این روزها در لس انجلس هستم، در بهشتی کوچک از کوچه باغ ها و درخت های بلند و زیبا. من ام و این دنیای پیچیده. ساده ام، آرام، و معمولی ترین آدم دنیا |
| وضعیت | مرد33 ساله مجرد متولد 26/اردیبهشت/1358 |
| جنسيت | مرد |
| محل سکونت | United-States ، غیره... ، West hollywood - California |
| علت عضويت | شرکت در بحث هاي کلوبها و امکانات ديگر |
| زندگي با | تنها |
| تحصيلات | ليسانس |
| شغل | Sales Advertising / Business Planing |
| اطلاعات اضافي | |
| صفحه وب | http://www.limoutorsh.com |
| تاریخ عضویت | 13 اسفند 1383 ساعت 11:38 |