__
لیست دوستان :: 38
لیست کلوبها :: 50
  • نام کلوب :تا بی نهایت
    نام انگلیسی : binahayat
    تاسیس : 15 مهر 1387
    7 عضو ، 2 بحث ، 4 آلبوم

    تا بی نهایت

  • نام کلوب :محمد اصفهانی
    نام انگلیسی : mohammad_esfahani
    تاسیس : 6 بهمن 1383
    850 عضو ، 30 بحث ، 17 آلبوم ، 2 مقاله ، 3 لینک ، 2 نظرسنجی

    محمد اصفهانی

  • نام کلوب :پرسپولیس
    نام انگلیسی : persepolis
    تاسیس : 8 دی 1383
    24022 عضو ، 3869 بحث ، 59 آلبوم ، 18 مقاله ، 21 لینک ، 45 نظرسنجی

    پرسپولیس

  • نام کلوب :متولدین شهریور
    نام انگلیسی : virgo
    تاسیس : 20 دی 1383
    7968 عضو ، 54 بحث ، 21 آلبوم ، 25 مقاله ، 24 لینک

    متولدین شهریور

  • نام کلوب :اس ام اس
    نام انگلیسی : kingofsmsnomber1
    تاسیس : 29 دی 1383
    32925 عضو ، 22 بحث ، 7 آلبوم ، 83 مقاله ، 3 لینک ، 5 نظرسنجی

    اس ام اس

  • نام کلوب :احسان خواجه امیری
    نام انگلیسی : e_khajehamiri1
    تاسیس : 5 خرداد 1385
    648 عضو ، 80 بحث ، 17 آلبوم ، 3 لینک ، 3 نظرسنجی

    احسان خواجه امیری

لیست توصیفنامه ها
15 مهر 87 - 18:22
سهم عاشق واسه موندن فقط اشک و انتظاره براشون از آسمونها ابردلتنگی میباره
7 مهر 87 - 15:09
پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم . انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممكن بود . پرنده گفت : راستی ، چرا پر زدن را كنار گذاشتی ؟ انسان منظور پرنده را نفهمید ، اما باز هم خندید . پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی كه نمی دانست چیست . شاید یك آبی دور ، یك اوج دوست داشتنی . پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم كه پر زدن از یادشان رفته است . درست است كه پرواز برای یك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرین نكند فراموشش می شود . پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا این كه چشمش به یك آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد . آن وقت خدا بر شانه های كوچك انسان دست گذاشت و گفت : یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم ، بال هایت را كجا گذاشتی ؟ انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست !!!!! ای خدا می شود بازهم به ما بالهایمان را بدهی...
2 مهر 87 - 23:32
در نگاه كسانی كه پرواز را نمی فهمند ، هر چه بیشتر اوج بگیری كوچكتر خواهی شد
__