__
لیست دوستان :: 189
لیست کلوبها :: 193
  • نام کلوب :سیستم آف ا دان
    نام انگلیسی : soad
    تاسیس : 13 خرداد 1384
    214 عضو ، 39 بحث ، 6 آلبوم ، 5 مقاله ، 1 لینک

    سیستم آف ا دان

  • نام کلوب :دختران اهوازی
    نام انگلیسی : ahvaziangirls
    تاسیس : 9 اردیبهشت 1384
    1362 عضو ، 44 بحث ، 11 آلبوم ، 19 مقاله ، 8 لینک

    دختران اهوازی

  • نام کلوب :آوریل لاوین
    نام انگلیسی : avrillavigne
    تاسیس : 23 دی 1383
    3582 عضو ، 250 بحث ، 4 آلبوم ، 2 مقاله ، 2 لینک

    آوریل لاوین

  • نام کلوب :ماریلین منسن
    نام انگلیسی : marlenmnsan
    تاسیس : 27 دی 1383
    895 عضو ، 50 بحث ، 10 آلبوم ، 2 لینک

    ماریلین منسن

  • نام کلوب :چستر بنینگتون
    نام انگلیسی : chesterben
    تاسیس : 14 بهمن 1383
    999 عضو ، 14 بحث ، 12 آلبوم ، 3 مقاله ، 3 لینک ، 1 نظرسنجی

    چستر بنینگتون

  • نام کلوب :آوریل لاوین در ایران
    نام انگلیسی : avrillavigneiran
    تاسیس : 26 فروردین 1384
    707 عضو ، 64 بحث ، 18 آلبوم ، 7 مقاله ، 6 لینک ، 1 نظرسنجی

    آوریل لاوین در ایران

ایران
8 خرداد 86 - 20:24
 

این منم سرباز فدایی كوروش و در حال انجام وظیفه ای هستم كه شهیدان راه میهن بر دوش این بنده حقیر نهاده اند تا من جوانان میهنم را از گذشته پرافتخار خویش آگاه سازم تا آنها به اسطوره های جاویدان پارسی ببالند نه قهرمانان شمشیر كش تازی.ای کوروش بزرگ بپا خیز که پارسیان به خوابی عمیق فرو رفته اند.اینجا ایران است سرزمین پارسیان . در این خاك زمانی قهرمانانی گام بر می داشتند و سم اسبان یكه سواران زیادی بر این خاك ضربه میزد . زمانی اینجا یك امپراطوری بزرگ بود یك روز نام پارس با جلال و شوكت به زبانها اورده می شد . روزی در این خاك امپراطور روم زانو زد و به اسارت شاپور ساسانی در امد .زمانی اسکندر در مقابل آرامگاه کوروش زانو زد و گریست. روزی ...اری بدون شك گذشته افتخار امیزی داشتیم . بدون شك در گذشته دور بودند بسیارکسانی كه ارزویشان این بود " كاش ما ایرانی بودیم " . اری روزی چنین بودیم اما ...

ما کودکان ایرانیم          مادر خویش را نگهبانیم

همه از پشت کیقباد و جمیم         همه از نسل پور دستانیم

زاده کوروش و هخامنشیم           پسر مهرداد و فرهادیم

تیره اردشیر ساسانیم

ملک ایران یکی گلستان من است        ما گل سرخ این گلستانیم

کجا رفت آن فره ایزدی؟ کجا رفت آن کوروش دادگر؟کجا رفت کمبوجی نامور؟

(ملک الشعرای بهار)

لیست توصیفنامه ها
17 بهمن 86 - 20:52
تولدت مبارک عزیزم
16 بهمن 86 - 17:25
سلام تولدت مبارك شاد باشی
16 بهمن 86 - 13:16
عشق را دوسیت دارم اگه یه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نمیدم که می خندومت ولی می تونم باهات گریه کنم اگه یه روز نخواستی به حرفهام گوش بدی خبرم کن........قول می دم که خیلی ساکت باشم اگه یه روز خواستی در بری بازم خبرم کن......قول نمی دم که ازت بخوام وایسی اما میتونم باهات بدوم اما.....................اگه یه روز سراغم رو گرفتیو خبری نشد..........سریع به دیدنم بیا حتمآ بهت احتیاج دارم ----------------------------------------------- وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوست داره. .وقتی ناامید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی. وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه. وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته. وقتی چشمات تهی از تصویرم شد به یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش بهت لبخند میزنه. وقتی به انگشتات نگاه کردی به یاد بیار کسی رو که دستای ظریفش لای انگشتات گم میشد. وقتی شونه هات خسته شد به یاد بیار کسی رو که هق هق گریش اونها رو می لرزوند ------------------------------------------- خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند. ---------------------------------------------- شاگردی از استادش پرسید: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق یعنی همین! شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. همین!!
__