__
لیست دوستان :: 9
لیست کلوبها :: 85
  • نام کلوب :آرامشی با شعر
    نام انگلیسی : arameshibasher
    تاسیس : 6 آبان 1384
    1173 عضو ، 133 بحث ، 5 آلبوم ، 25 لینک ، 1 نظرسنجی

    آرامشی با شعر

  • نام کلوب :جملات قصار
    نام انگلیسی : sokoot
    تاسیس : 2 اردیبهشت 1384
    1054 عضو ، 130 بحث ، 8 آلبوم ، 68 مقاله ، 8 لینک

    جملات قصار

  • نام کلوب :شعر
    نام انگلیسی : poem
    تاسیس : 20 آذر 1383
    3339 عضو ، 62 بحث ، 9 آلبوم ، 16 مقاله ، 168 لینک

    شعر

  • نام کلوب :مولانا جلال الدین محم
    نام انگلیسی : molana
    تاسیس : 6 بهمن 1383
    3376 عضو ، 63 بحث ، 12 آلبوم ، 46 مقاله ، 19 لینک ، 1 نظرسنجی

    مولانا جلال الدین محمد بلخی

  • نام کلوب :كتاب
    نام انگلیسی : book
    تاسیس : 26 فروردین 1384
    7541 عضو ، 101 بحث ، 6 آلبوم ، 97 مقاله ، 88 لینک ، 1 نظرسنجی

    كتاب

  • نام کلوب :شعر وشاعری
    نام انگلیسی : shaeri
    تاسیس : 9 دی 1383
    2243 عضو ، 64 بحث ، 11 آلبوم ، 3 مقاله ، 9 لینک

    شعر وشاعری

لیست توصیفنامه ها
2 خرداد 87 - 10:25
گفتم: خدای من، دقایقی در زندگیم بود که هوس می‌کردم سر سنگینم را که پر بود از دغدغه٦#39; دیروز و هراس فردا، بر شانه‌های صبورت بگذارم. آرام برایت بگویم و بگریم. در آن دقایق شانه‌هایت کجا بود؟ گفت: ای عزیزترین، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی و من آنی خود را از تو دریغ نکردم که تو اینگونه ای. من همچون عاشقی که به معشوق خود می‌نگرد، باشوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم. گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آنهمه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟ گفت: ای عزیزترین، اشک تنها قطره ایست که قبل از فرود، عروج می‌کند، اشکهایت به من رسید و من آن را، یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم، تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان. چرا که تنها اینگونه است که می‌توان تا همیشه شاد بود. گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟ گفت: بارها صدایت کردم. آرام گفتمت ازین راه نرو که بجایی نمی‌رسی، تو هرگز نشنیدی و آن سنگ بزرگ فریادم بود که ای عزیزترین، از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نمیرسی. گفتم: پس چرا آنهمه درد در دلم انباشتی؟ گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی. پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی. بارها گل برایت فرستادم، گلهای زیبا از همه رنگ، کلامی نگفتی. بهترین هدایا را به تو دادم، نفهمیدی. می‌خواستم برایم بگویی. آخر تو بنده٦#39; من بودی و چاره‌ای نبود جز نذول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی. گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟ گفت: اول بار که گفتی خدا، آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد دگر بار خدای زیبایت را نشنوم، تو باز گفتی خدا، و من مشتاق‌تر برای شنیدن خدایی دیگر. من اگر می‌دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می‌کنی، همان بار اول شفایت می‌دادم. گفتم: ای مهربان ترین، دوستت دارم. گفت: ای عزیز ترین، من دوست تر دارمت
__