| کلوب آی دی | tavsasan ، سن کلوبی : 5 سال و 6 ماه و 12 روز |
| درباره من | دلم از دوری دلها تنگ است دلم از این همه نا مردی ها دلم از لهجه پاییزی رویای زمان در پندار دلم از این همه فریاد ، بر آیین دلت غمگین است دلم از دوری دیدنها ، و به آرامش فریاد رسیدن تنگ است دل من می خواهد به لب فاصله ها لب بسپارد و چو باد برسد بر گهر سرخ نگین آسایت دل من خونین است دل من غمگین است دل من باور من در پس این همه خوبی و بدی و انتظار ، ره چشمان تو را می پوید دل من در پی ایجاد کلامی میگشت که رهی بر دل تو باز کند دل من در گذر این همه کاش کاشکی کمی از فاصله ها بر می داشت دل من می ماند دل من می پوسد دل من شیفته هیچت گشته دلکم این دل نالان و خموش با صدای نفست زنده شده ، بی صدای نفست میمیرد دلکم میمیرد بی تو دیگر هیچست بی تو دیگر نفسی نیست که فریاد دلم بشناسد دلکم را بپذیر شاید این بار به آرامش فردا برسیم . |
| وضعیت | مرد72 ساله مجرد |
| جنسيت | مرد |
| محل سکونت | Iran ، اهواز شهر افتاب و اب |
| سيگار | نميکشم |
| علت عضويت | تماس با آشنايان و دوستان |
| زندگي با | با حيوان خانگي ام |
| تحصيلات | فوق ديپلم |
| شغل | ازاد |
| اطلاعات اضافي | دلم خیلی بیشتر از حجمش پر.. پر از جای خالی تو ٬ پر از دلتنگی برای نگاه تو ٬ پر از آرزوی قدم زدن در کوچه پس کوچه های شهر با تو ... پر از حس پرواز ... پر از تو ... دلم خیلی بشتر از حجمش تو را کم دارد چشمهایم خیلی بیشتر از سویشان چشم انتظار تو اند ... نازنینم ! میدانم که نمیایی ـ نه ـ اصلا اگر بیایی من می روم ... همه ی اینها را کم دارم و سخت آرزو مندم ... ولی میدانم که با آمدنت هیچگاه نه آرزوهایم بر آورده خواهند شد و نه تمناهایم دست یافتنی ... آآآ خ چه می گویم ؟ جغرافیای کوچک دل من به وسعت آغوش مهربان توست ٬ ای کاش تنگ تر شود این سرزمین من... دریای من به پهنای چشمان عاشق توست ...ای کاش غرق شوم در میان چشمانت ... در نبود تو سینه ام به تنگی تنگترین تنگه ی روی زمین است ... و اگر بیایی بی کران آسمان را نیز کم خواهم آورد ... |
| دین | زرتشتي |
| گرايش سياسي | هيچکدام ! |
| قد | 185-190 |
| وزن | 85-90 |
| اخلاق و برخورد | شوخ ، دوستانه ، تيزهوش |
| مد و ظاهر | جين ، کت و شلوار |
| صفحه وب | http://1124.blogfa.com/ |
| تاریخ عضویت | 23 مرداد 1385 ساعت 05:42 |
| علایق | نمیدونم چرا گاهی کار دنیا برعکس میشه! وقتی دلتنگی و دوست داری باکسی حرف بزنی ،هیشکی حوصله خودتو وحرفاتو نداره...وقتی هم دوست داری تنها باشی با کسی حرف نزنی از زمین و آسمون همین جور سنگه که میباره رو سرت! از اون سنگ صبورای سفت وسخت! تا وقتی نگفتی عاشقشونی راحت باهات حرف میزنن دلشون برات تنگ میشه دوستت دارم دوستت دارم میکنن..اما وقتی بفهمن عاشق شدی،یا بهتر بگم عاشقت کردن، ازت فرار میکنن اون موقع است که جای دلتنگی،دلنگرانی سراغشون میاد! تا وقتی هستی دیده نمیشی!.اما وقتی که بری جای خالیتو میبینن و میگن یادش سبز! تا وقتی یه بغض گنده قورباغه میشه و تو گلوت آواز میخونه جای خلوت گیرت نمیاد تا پرتش کنی بیرون...اما وقتی جای ناشتایی و از سر ناچاری قورباغه ات رو با هزار بدبختی قورت دادی اون موقع است که میشی تنها ترین آدم این دنیا! |
| ورزش | وقتی كه شب هنگام گامی چند دور از من نزدیك دیواری كه بر آن تكیه میزد بیشتر شبها با خاطر خود مینشست و ساز میزد مرد و موجهای زیر و اوج نغمههای او چون مشتی افسون در فضای شب رها میشد من خوب میدیدم گروهی خسته از ارواح تبعیدی در تیرگی آرام از سویی به سویی راه میرفتند احوالشان از خستگی میگفت، اما هیچ یك چیزی نمیگفتند خاموش و غمگین كوچ میكردند افتان و خیزان، بیشتر با پشتهای خم فرسوده زیر پشتوارهی سرنوشتی شوم و بیحاصل چون قوم مبعوثی برای رنج و تبعید و اسارت، این ودیعههای خلقت را همراه میبردند من خوب میدیدم كه بیشك از چگور او میآمد آن اشباح رنجور و سیه بیرون وز زیر انگشتان چالاك و صبور او بس كن خدا را، ای چگوری، بس ساز تو وحشتناك و غمگین است هر پنجه كانجا میخرامانی بر پردههای آشنا با درد گویی كه چنگم در جگر میافكنی، این ست كهم تاب و آرام شنیدن نیست این است در این چگور پیر تو، ای مرد، پنهان كیست؟ روح كدامین شوربخت دردمند آیا در آن حصار تنگ زندانیست؟ با من بگو؟ ای بینوای دورهگرد، آخر با ساز پیرت این چه آواز، این چه آیین است؟ گوید چگوری: «این نه آوازست نفرین است آوارهای آواز او چون نوحه یا چون نالهای از گور گوری ازین عهد سیه دل دور، اینجاست تو چون شناسی، این روح سیهپوش قبیلهی ماست از قتل عام هولناك قرنها جسته آزرده و خسته دیریست در این كنج حسرت مأمنی جسته گاهی كه بیند زخمهای دمساز و باشد پنجهای همدرد خواند رثای عهد و آیین عزیزش را غمگین و آهسته» اینك چگوری لحظهای خاموش میماند و آنگاه میخواند: «شو تا بشو گیر، ای خدا، بر كوهساران میباره بارون، ای خدا، میباره بارون از خان خانان، ای خدا، سردار بجنورد من شكوه دارم، ای خدا، دل زار و زارون آتش گرفتم، ای خدا، آتش گرفتم شش تا جوونم، ای خدا، شد تیر بارون ابر بهارون، ای خدا بر كوه نباره بر من بباره، ای خدا، دل لالهزارون» بس كن! خدا را بیخودم كردی من در چگور تو صدای گریهی خود را شنیدم باز من میشناسم، این صدای گریهی من بود بیاعتنا با من مرد چگوری همچنان سرگرم با كارش و آن كاروان سایه و اشباح در راه و رفتارش |
| فعاليتها | ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید این گیسو پریشان كرده بید وحشی باران یا نه دریاییست گویی واژگونه بر فراز شهر، شهر سوگواران هر زمانی كه فرو میبارد از حد بیش ریشه در من میدواند پرسشی پیگیر با تشویش رنگ این شبهای وحشت را، تواند شست آیا از دل یاران چشمها و چشمهها خشكند، روشنیها محو در تاریكی دلتنگ، همچنانكه نامها در ننگ هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد آه باران ای امید جان بیداران بر پلیدیها كه ما عمریست در گرداب آن غرقیم آیا چیره خواهی شد؟ آه باران |
| کتاب | اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد، و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی. آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی. برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار، برخی نادوست، و برخی دوستدار که دست کم یکی در میانبیتردید مورد اعتمادت باشد و چون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی، نه کم و نه زیاد، درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد، که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد، تا که زیاده به خودت غرّه نشوی. و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد. همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند چون این کارِ سادهای است، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند و با کاربردِ درست صبوریات برای دیگران نمونه شوی. و امیدوام اگر جوان كه هستی خیلی به تعجیل، رسیده نشوی و اگر رسیدهای، به جوان نمائی اصرار نورزی و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند. امیدوارم سگی را نوازش کنی به پرندهای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد. چرا که به این طریق احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان. امیدوارم که دانهای هم بر خاک بفشانی هرچند خُرد بوده باشد و با روئیدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد. بهعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی و برای اینکه سالی یک بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است. فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است! و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید. اگر همهی اینها که گفتم فراهم شد دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم! |
| موسيقي | كی اشكاتو پاك میكنه ( ابی ) كی اشكاتو پاك میكنه شبها كه غصه داری دست رو موهات كی میكشه وقتی منو نداری؟ شونه كی مرهم هق هقت میشه دوباره از كی بهونه میگیری شبای بی ستاره برگ ریزونای پاییز كی چشم به رات نشسته؟ از جلو پات جمع میكنه برگهای زرد و خسته؟ كی منتظر میمونه حتی شبای یلدا تا خنده رو لبات بیاد شب برسه به فردا كی از سرود بارون قصه برات میسازه از عاشقی میخونه وقتی كه راه درازه كی از ستاره بارون چشماشو هم میذاره نكنه ستاره یی بیاد یاد تو رو نیاره |
| برنامه تلويزيون | دیدی که رسوا شد دلم، غرق تمنا شد دلم دیدی که من با این دل بی آرزو عاشق شدم با آن همه آزادگی، بر زلف او عاشق شدم ای وای اگر صیاد من، غافل شود از یاد من، قدرم نداند فریاد اگر از کوی خود، وز رشتهی گیسوی خود، بازم رهاند در پیش بی دردان چرا، فریاد بیحاصل کنم گر شکوهای دارم ز دل، با یار صاحبدل کنم وای ز دردی که درمان ندارد فتادم به راهی که پایان ندارد شنیدم بوی او، مستانه رفتم سوی او تا چون غبار کوی او، در کوی جان منزل کند وای ز دردی که درمان ندارد فتادم به راهی که پایان ندارد دیدی که رسوا شد دلم، غرق تمنا شد دلم دیدی که در گرداب غم، از فتنهی گردون رهی افتادم و سرگشته چون، امواج دریا شد دلم دیدی که رسوا شد دلم، غرق تمنا شد دلم |
| فيلمها | نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی نه بر مژگان من اشكی نه بر لبهای من آهی نه جان بینصیبم را پیامی از دلارامی نه شام بیفروغم را نشانی از سحرگاهی نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی ندارد خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی بدیدار اجل باشد اگر شادی كنم روزی به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی كیم من؟ آرزو گم كردهای تنها و سرگردان نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی گهی افتان و خیزان چون غباری در بیابانی گهی خاموش و حیران چون نگاهی بر نظرگاهی رهی تا چند سوزم در دل شبها چو كوكبها به اقبال شرر نازم كه دارد عمر كوتا |
| غذا | همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی دل دردمند ما را که اسیر توست یارا به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی دل هوشمند باید که به دلبری سپاری که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی گله از فراق یاران و جفای روزگاران نه طریق توست سعدی سر خویش گیر و رستی نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی ندارم خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی بدیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی کیم من؟ آرزو گم کردهای تنها و سرگردان نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی گهی افتان و حیران چون نگاهی بر نظرگاهی رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها به اقبال شرر تازم که دارد عمر کوتاهی |